نمایش نتایج: از 1 به 7 از 7
  1. #1

    UFC
    UFC آنلاین نیست.

    تاریخ عضویت
    Jun 2009
    شماره عضویت
    10535
    میانگین پست در روز
    0.23
    شغل و حرفه
    گرافیکی
    نوشته ها
    434
    تشکر
    397
    تشکر شده 573 بار در 299 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک


    P30Parsi

    Cool (مجموعه داستانهای صادق هدایت)

    دوستان خواهش دارم هر داستانی از صادق هدایت دارین اینجا بزارین



    4 کاربر مقابل از UFC عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .  

  2. # ADS
    Circuit advertisement
    تاریخ عضویت
    Always
    نوشته ها
    Many
     

  3. #2

    UFC
    UFC آنلاین نیست.

    تاریخ عضویت
    Jun 2009
    شماره عضویت
    10535
    میانگین پست در روز
    0.23
    شغل و حرفه
    گرافیکی
    نوشته ها
    434
    تشکر
    397
    تشکر شده 573 بار در 299 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک


    P30Parsi

    پیش فرض

    خیانت

    از پله ها بالا می رفت , دو ساعتی زود تر از اداره مرخصی گرفته بود ؛ هدیه را که خریده بود در دستش بود , از خوشحالی مست و مدحوش شده بود به نزدیک در ساختمان رسید , در سالگرد ازدواجشان می خواست همسرش را شگفت زده کند اما از خانه صدایی می آمد , کمی نزدیک شد آری صدای
    می آمد اما نه صدای یک نفر بلکه صدای دو نفر به آهستگی در را باز کرد , صدای قهقه بهار می آمد اما در کنار خنده او صدای مردی کمی آن را خدشه دار کرده بود .از لای در نگاه کرد لختی پای بهار را از پشت دید که به همراه مردی که دیده نمی شد وارد اتاق خواب شدند و همچنان صدای خنده آنها می آمد .
    بهروز مردی تقریبا بلند بالا , با موهای روشن , چشم های عسلی و باریک , صورت کشیده , بینی قلمی , دهن متوسط , گوش های کوچک , ابروهای کشیده , لاغر اندام با انگشت های کشیده که به عادت همیشگی موهای فرش را به سمت بالا شانه کرده بود و در خانه پدرش در خیابان فلاح زندگی می کرد .
    از ازدواج او با بهارسیزده سالی می گذشت . بهروز بار اولی که بهار را دیده بود در در ورودی سینما بود . آن روز در سینما بهار فیلم غریبه را می دید و بهروز بهار را می دید و انگار او دوباره متولد شده و بیشتر از پستان مادر به سیمای زیبا رخی بنام بهار احتیاج دارد . بهروز بعد از اتمام فیلم بدنبال بهار راه افتاد و ثانیه به ثانیه بر آتش وجود بهروز افزوده می شد وقتی شب بهروز به خانه آمد تا صبح خواب عشق را می دید و در عالم خواب و رویا زندگی با بهار را جلوی چشمش تجسم میکرد اما هنگامی که به بدن خوش اندام بهار فکر می کرد از خودش بدش می آمد و با خودش می گفت این بار هم عشق ما از روی هوس است و بحالت دیوانه ها دور اتاق چرخ می زد تا خوابش ببرد .
    بهروز آن روزها در سال آخر مهندسی عمران دانشگاه تهران درس می خواند . سر کلاس حواس بهروز به هیچ چیز نیود الا رخ زیبای بهار . اما در این میان چیز دیگری هم برای بهروز مبهم بود , آن پسر که همراه بهار به سینما آفریقا آمده بود و بهروز آنها را تا تجریش نیز تعقیب کرده بود چه کسی بود ؟ آیا برادرش بود یا ..... , فکر کردن به این موضوع نیز بسیار بهروز را اذیت می کرد .
    از آن روز می گذشت اما عشق در وجود بهروز رخنه کرده بود و او را تا مرز جنون پیش برده بود اما براستی چه کسی در کنار بهار ایستاده بود. بهروز که دیگر طاغتش بسر آمده بود به همان محله ای رفت که بهار را تا آنجا تعقیب کرده بود طولی نکشید که سر و کله یک دختر پیدا شد ؛ درست است او خود بهار بود , اما کمی عصبی ولی این دیگر چه کسی بود که کنارش بود این آن پسر قبلی نبود ولی آن خود بهار بود . بهروز مانده بود چه بسر او آمده است . آیا این دختر که او عاشقش شده بود یک دختر هرزه بود یا سر راهی یا یک دختر که بخاطر جای خواب هر روز با یکی می رود .... دیگر مغز بهروز قدرت کشش هچین فرضیه را نداشت . بهروز با دلی پر و چشمانی بارانی سرازیری کوچه پس کوچه هار شمیران را در می نوردید ؛ اما این فکرها لحظه ای او را رها نمی کرد .
    اما چه سری در این عشق وجود داشت که بهروز بجای اینکه بهار را فراموش کند خودش را فراموش کرده بود . از طرفی فکر زندگی بدون بهار و از طرف دیگر پسر هایی که در کنار بهار دیده بود اورا بحالت روانی ها کرده بود ولی باید چه می کرد ؛ راهی که باید او بر می گزید چه راهی بود , چاره ای نبود سیگاری روشن کرد و فکر می کرد اما به چه ؟؟؟
    با خودش می گفت می روم به او می گویم از عشق خودم به او و اینکه چقدر او را دوست دارم و به او می گویم که من کار می کنم و تو خانه را نگاه دار ولی اگر آنها برادرانش بودند و او بچه تجریش بود آیا زن من می شود؟
    شلوار جین آبی آسمانی خود را که به تازگی خریده بود به همراه پلیور سرمه ای , کفش مشکی و پالتو تیره خود به تن کرد ؛ پیاده و سواره بسمت تجریش راه افتاد ؛ او تصمیمش را گرفته بود و می خواست با خود بهار در مورد خودش صحبت کند اما باز هم تردید داشت . آیا بهار بحرف گوش می کرد ولی با این حال او تصمیمش را گرفته بود و به راهش ادامه داد به همان محله رسید , با سیگار کمی خودش را مشغول کرد تا شاید بهار برسد , ساعتی به ظهر مانده بود که ناگهان بهار از کنار بهروز گذشت .
    بهروز هل شده بود نمی دانست باید چکاری انجام بدهد اما جلو رفت سلام کرد ,
    - سلام شما؟
    به ه هروز هستم ...
    تمام چیز هایی که بهروز در طول راه تمرین کرده بود تا به بهار بگوید از یادش رفت و نمی دانست برای چه به اینجا آمده .
    - بجا نیاوردم , با من کاری داشتید؟
    آره ولی ...
    بهروز شماره تلفن و تنها چیزی را که از برنامه آماده کرده اش به یادش مانده بود از جیبش در آورد . عرق از پیشانی او می بارید و سرخ شده بود ؛ با دست لرزان شماره را به بهار داد ؛ اما بهار نگاه سردی به او کرد و رفت . بهروز که دیگر طاغت هیچ چیز را نداشت پالتو خود را در آورد , بروی دوشش انداخت و به راه افتاد . او نمی دانست باید چه تصمیمی بگیرد . همه چیز مانند برق و باد اتفاق افتاد و تمام شد .
    هفته ای می گذشت و بهروز از اتاقش بیرون نیامده بود بجای اینکه بهار را فراموش کند بیشتر به او فکر می کرد و گرمای بدن او را در کنارش حس می نمود اما این چه عشقی بود که بهروز دچارش شده بود اینطور که می گذشت بتدریج از زندگی نا امید می شد اما دوباره که به بهار فکر می کرد به آینده امیدوار می شد . بهروز دوباره تصمیم گرفت که به بهار همین پیشنهاد را بدهد .
    ریش خود را تراشید و دوباره بهترین لباس هایی که میتوانست بتن کرد و به راه افتاد . این بار در راه باخود خیلی بیشتر تمرین کرد تا بتواند حرفش را به بهار بزند در همین افکار بود که به سر همان کوچه رسید . ساعتی گذشت اما از بهار خبری نبود آنروز به بعد از ظهر رسید اما بهار نیامد . شب هنگام زمانی که چشم به سختی جلویش را میدید بهروز هنوز هم سر حال منتظر آمدن معشوقه اش بود . انتظار چندین ساعته به پاین رسید و بهار آمد .
    بهروز سلام کرد ولی بهار با بی اعتنایی او را رها کرد و به راهش ادامه داد ؛ بهروز بدنبال او می رفت و می گفت :
    نمی دانم شاید درست نباشد اما من شما را دوست دارم ولی نه دوست داشتن معمولی من عاشق شما هستم , باور کنید من از روی هوس این حرف را نمی زنم خواهش می کنم ای شماره را بگیرید و فقط یک بار زنگ بزنید تا با هم صحبت کنیم , بعد هر چه شما بگویید . بهار کمی درنگ کرد شماره را دید ولی شماره با عدد شش شروع می شد در حالی که اشک حلقه زده در چشمهای بهروز را میدید شماره را در دستش مچاله کرد و رفت . بهروز نفسی به راحتی کشید و انگار دنیا را به نام او کرده باشند خوشحال به خانه برگشت . بهروز به این فکر می کرد که وقتی بهار با او تماس گرفت به او چه بگوید که دیگر او را برای هیچ وقت از دست ندهد با این افکار شب را به صبح رساند .
    عقربه های ساعت روی یازده ایستاده بود که ناگهان تلفن زنگ زد , بهروز مادرش را کنار زد تا تلفن را خودش بردارد او درست فکر می کرد پشت تلفن بهار بود . بهروز به بهار گفت شرایط صحبت کردن را ندارد ولی بهار منظور اورا نفهمید ولی با اصرار بهروز قرار شد بعد از ظهر همان روز در پارک ملت همدیگر را ملاقات کنند . بهروز دیگر سر از پا نمی شناخت , دنیای او دیگر دنیای بی قهرمان قبل نبود او قهرمان قصه خودش را پیدا کرده بود و بهار , بهار زندگی او شده بود . عقربه ها وحتی ثانیه شمار به مانند اینکه تا بحال به عمر خودش حرکت نکرده است اما با اینکه آن نیمروز بحد یک عمر برای او گذشت ولی فرارسید بهروز هرچه لباس رنگ روشن داشت به تن کرد و راه افتاد . به نزدیک های پارک رسید دختری را دید با قد متوسط , صورت بیضی مانند , موهایی که از زیر روسری و روی پیشانیش خودنمایی می کرد , چشمهای مشکی و گیرنده , بینی که داد میزد که عمل شده , دهانی کوچک , با لباس های ست مشکی به تن و کتانی که بر پای او گریه می کرد .؛ آری بهروز درست می دید او همان بهار خودش بود که آنجا منتظر او ایستاده بود . بهروز بر سرعت قدمهایش افزود و به بهار رسید و سلام کرد وبعد از احوال پرسی بهروز از خودش گفت , از قصه عاشق شدنش , از اینکه بدون بهار زندگی برایش قابل تصور نیست , از اینکه او عشق اول و آخرش خواهد بود و در آخر از بهار در باره آن دو پسر پرسید و بهار نیز بعد از گفتن از خودش گفت اولی سامان پسر عموی او بوده که قرار بود با بهار ازدواج کند اما چون ویروس ایدز به دلایلی نا معلوم در بدن او بود او را رها کرده و دومی هم همسر خواهر او بهمن بوده که آن روز با هم از خرید به خانه آمده بودند تا بهمن آن را برای بستگانش که در خارج کشور هستند ببرند .
    بهروز و بهار آن یک بعد از ظهر چنان شیفته هم شده بودند که خداحافظی برایشان دشوار شده بود . بهار آدمی که یک بار در عشقش ناکام مانده بود و تشنه محبتی بود که بهروز آن را رایگان و بدون منت در اختیارش قرار میداد .
    بعد از ماجرا چند ماهی بعد بهروز با بهار ازدواج کرد و دو سال بعد آن ها صاحب دختری بنام پریا شدند که هردو عاشق او بودند و پیش خودشان می گفتند فقط مرگ می تواند آن ها را از هم جدا کند . بهروز بعد پایان تحصیلش به کار آزاد روی آورد و زندگی تقریبا مرفهی برای خانواده اش فراهم کرده بود.
    تمام این خاطرات مانند برق و باد از جلوی چشمان بهروز می گذشت اما او درست دیده بود , آن بهار بود که در آغوش مرد غریبه قهقه می زد . خواست به خانه برود و هر دوی آنها را در آغوش هم بکشد آما ناگهان به فکر پریا افتاد ؛ آیا پریا دختر بهروز بود یا بهار با هوس رانی نفسش او را برای بهروز به ارمغان آورده . بهروز دیگر تاب فکر کردن نداشت مانند دیوانه ها به در و دیوار راه پله می خورد و پایین می رفت فکر اینکه پریا دختر او نیست و همسرش به او خیانت کرده مجال حتی درست دیدن را به او نمی داد بی هدف در کوچه ها ماشین را مراند ؛ در یک آن خود را جلوی در اسماعیل جهود دید در زد و داخل رفت , بی اراده دو بطری وتکا طلب کرد یک نفس بطری ها راسر کشید و از خانه بیرون آمد . یادش افتاد که قرار بود پریا را از مدرسه به خانه برود با سر و وضع پریشان و در حالی که چشمش به سختی باز می شد با باز شدن در ماشین از جایش پرید ؛ تمام تن بهروز خیس بود . دیگر پریا را دختر خودش نمی دانست , فکری به سرش زد .بهروز باید از بهار انتقام می گرفت و پریا که حروم زاده بوده و دختر پریا نیز باید به ناچار قربانی این هوس رانی. در همین زمان فکر شیطانی به سراغش آمد دیگر هیچ چیز برای بهروز مهم نبود بسمت ناکجا آباد حرکت کرد در راه میدانی را دید که آنطرف میدان تعدادی افغانی بودند دیگر وتکا اثر خوددش را کرده بود و فکر خیانت آنی بهروز را رها نمی کرد . با اینکه با مقاومت پریا روبرو شد ولی با زور زیاد مانتو و روسری پریا را در آورد و او را به افغانی ها به قیمت صد هزار تومان فروخت در آن زمان حتی دیدن چهره معصومانه پریا که در میان چشم های هوس ران افغانی ها دست و پا می زد نیز نتوانست بهروز را از کارش منصرف کند ولی باز هم کمی از راه مانده بود و آن انتقام از بهار بود .
    به اولین تلفن عمومی که رسید به خانه زنگ زد درست بود بهار تلفن را برداشت به او گفت که برای پریا مشکلی بوجود آمده و باید باهم بسراغ او بروند . بعد به سراغ بهار رفت و او را سوار کرد و بسمت جنگل های لویزان راه افتادند . بی قراری و موج انتقام و مرگ بهار را براحتی می شد از چهره بهروز حدس زد .
    وقتی بهار علت رفتن به آنجا را از بهروز سوال کرد بهروز با سکوت معنی دارش که از هزار بد و بیراه بدتر بود جواب او را داد . در ساعت های اولیه شب صدای زوزه گرگ می آمد و درختان کنار خیابان نیز می خواستند که آدمی را زنده زنده بخورند و بهروز براه خودش ادامه می داد . تقریبا به آنجایی که مد نظرش بود رسید ؛ آرام ماشین راه کنار خیابان ایستاند خودش در ماشین را برای بهار باز کرد ؛ دیگر طاغتش تمام شد چند متر آنطرف تر شروع به گفتن کرد :
    باید از همان اول حدس می زدم که بچه های شمال شهر معنی عشق را نمی فهمند , معنی دوست داشتن را نمی فهمند , و لابد به خیانت می گویند تفریح , مرد غریبه هم مثل شوهرشان می ماند , بدون هوس رانی نمی توانند زندگی کنند , بچه حروم زاده را مانند بچه خودشان دوست دارند .
    در حالی که بهار گریه می کرد از بهروز می پرسید از چه چیز و چه کس سخن می گویی حرفش تمام نشده بود که سنگی به شدت با پیشانیش بر خورد کرد و او بر زمین خورد ؛ بهروز بسمت ماشین دوید و قفل فرمان را در آورد و با آن هم چند ضربه به بهار کوبید و بالای سرش نشست و در حالی که با موهای آغشته به خون بهار بازی می کرد ماجرای بعد از ظهر را برایش تعریف کرد و گفت سزای خیانت کاری مثل تو همین است .
    بهار در حالی که به سختی نفس می کشید و می شد عزائیل را بالای سرش دید گفت:
    او بعد از ظهر به خرید رفته و آنها که در خانه بودند خواهرش و بهمن بودند که از خارج و بدون هماهنگی آمده بودند تا آنها را غافلگیرکنند و بهار مرد .


    6 کاربر مقابل از UFC عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .  

  4. #3

    UFC
    UFC آنلاین نیست.

    تاریخ عضویت
    Jun 2009
    شماره عضویت
    10535
    میانگین پست در روز
    0.23
    شغل و حرفه
    گرافیکی
    نوشته ها
    434
    تشکر
    397
    تشکر شده 573 بار در 299 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک


    P30Parsi

    پیش فرض

    تـنهايي هدايت

    «فكر و خيالات سابق كتاب نويسي را هم درست نفهميدم؛ چه كتابي چاپ كردم يا چه چيزي نوشتم!؟ از آن وقتي كه به اروپا آمدهام به جز كاغذهايي كه فرستادم چيز ديگري ننوشتم.» (1)

    اين دروغ است و بخشي از نامه ايست كه هدايت جوان در 25 ديماه 1306 به پدرش اعتضادالملك مينويسد.

    كتاب فوائد گياهخواري، نمايشنامهي پروين دختر ساسان، افسانه آفرينش و چهار نوول كوتاه از مجموعهي زنده بگور حاصل اقامت چهارسالهي او در اروپاست. و تا بيقراريي روحيي او را به پاي عفريت نوشتن ننويسند، ناچار بود تا ميتوانست از اين تفنن بيهوده- از چيزي كه لابد مخل پيشرفت و سعادت به حساب ميآمده است و شايد هنوز هم به حساب ميآيد- خود را بر كنار بداند. با اين همه در نامهاي به دوستي مينويسد: «با همين پرت و پلاهاست كه در قيد حياتم.»(2)

    صادق هدايت به عنوان دانشجوي مهندسي و سپس معماري و بعد فلاحت و بعدتر طبيعيات و صنايع مستظرفه و حتا دندانسازي و ادبيات و همچنين بعنوان كارمند بانك ملي و به دنبال آن اداره كل تجارت و سپس آژانس پارس و بعد شركت كل ساختمان و بار ديگر بانك ملي و بعد ادارهي موسيقي و بعدتر دانشكدهي هنرهاي زيبا و همچنين به عنوان عضوي از خانوادهي جا سنگين و اعيانمنش هدايت كه همگي جد اندر جد يا وزير بودند، يا وكيل يا امير و نيز به عنوان نويسندهاي كه عقيده داشت كسي آثارش را نميخواند و قدرش را نمي شناسد، مرتبا شكست ميخورد و همين شكستها بود كه پيروزي بزرگ او را پس از مرگ فراهم آورد.

    دريغ است كه در اين جامعه آدم زندهي پيروز نداريم. پيروزي هميشه پس از مرگ است كه اتفاق ميافتد.

    انجوي شيرازي از او نقل ميكند كه گفته است «همهي بدبختيهايم از همين خواندن و نوشتن است، اما دست آخر ميبينم كار ديگري نميتوانم كرد»(3) و هم در جاي ديگري به دوستي ميگويد: «مگر نميداني كه (در اين مملكت) چيز نوشتن كار حساب نميشود؟ كاري كه نان در نياورد، كار نيست.»(4) به نظر آنها كتاب خواندن حتا يلليست.(5)

    نويسندهي بزرگ ما شگفتيهاي نبوغآميز فراواني داشت كه يكي هم حفظ فاصلهي معقول او با «سياست» بود. كساني ميخواستند به بهانهي دوستي با نوشين يا بزرگ علوي، او را وابسته به جريان سياسي خاصي بدانند اما نقد صريح او به رفتار مسلط سياسيي روشنفكران آن دوران راه را بر بزرگنماييي هر احتمال ناچيزي ميبست. تا آنجا كه آن جريان سياسي خاص او را نويسندهاي «مردمگريز» و «روشنفكري مايوس» دانست. اما كم نيستند كساني كه نطق معروف مظفر بقايي را در مجلس كه بعد از واقعهي سوء قصد پانزده بهمن به محمدرضا پهلوي، ايراد شد، نوشتهي صادق هدايت ميدانند. هدايت با اشاره به اين ماجرا به دوستي ميگويد: «آنها كه بلدند داستان جنايي بسازند، فكر نكرده بودند كه ميشود مكانيزمش را واز كرد.»(6)

    كوتولههاي ادبي، روزنامهچيهاي وامانده از خلق ادبيات، سياست پيشگان، ادبياتي كه بر عليه ادبيات عمل ميكرد، بست سلرها، ادبيات سانتي مانتال، پاورقيهايي كه ادبيات تفكر را پس ميراند و حكومت وقت هم بر آن مهر تاييد ميزد؛ همه و همه او را به محاصرهيي دائمي در آورده بودند. هدايت فرياد بر ميدارد: «بايد طي كنم. همه چيز بن بست است و راه گريزي هم نيست.»(7) او مجازات شد، كسي او را نپذيرفت و لاجرم براي هميشه از شادي محروم گرديد. اگر بعد از مرگ راه براي افسانه پردازي و اسطوره سازي پيرامون شخصيت او هموار شد، آن را بايد حاصل يك واكنش غريزي در سطح ملي دانست؛ ملتي كه به علت طرد نخبگانش به عذاب وجداني دائمي مبتلاست.

    همهي گناه هدايت اين بود كه با ديگران تفاوت داشت. خود در اين باره مينويسد «چندين جا برايم پايش افتاد، اگر كمترين تملق يا چاپلوسي ميكردم نانم توي روغن بود، ولي نتوانستم... ديدم مثل ديگران ساخته نشدهام.»(8)

    جمالزاده در نامهاي مينويسد: «روزي دوستان كه همه اهل فضل و كمال بودند مرا ميهمان كرده بودند؛ ديدم در آن مجلس، هدايت را دعوت نكردهاند. پرسيدم، چرا؟ صداها بلند شد كه اين جوان سواد ندارد، عبارت را غلط مينويسد، از صرف و نحو و دستور زبان خبري ندارد.»(9) با اين همه براي هدايت نوشتن در واقع كوششي بود براي ايجاد تفاهم ميان خود و جهاني كه آنهمه با او تفاوت داشت؛ نوشتههايي بدون خواننده، نوشتههايي كه درك نميشدند. باز هم نقل قولي از جمالزاده: آخرين بار كه او را در تهران ديدم... احوال خوشي نداشت و سخت مكدر و آشفته و عصباني و حتا متشنج به نظر ميرسيد... گفت فلان ناشر بدون خبر و اجازه كتابهايم را به صورت مفتضحي به چاپ رسانيده است و وقتي رفتم اعتراض نمايم در مقابل جمع مشتريان و ياران به صراحت به من گفت خوشحال باش كه من لاطايلات تو را ( كلمه زشتتري استعمال كرد كه كلمه دومش « گند» بود) چاپ كردهام و به مردم ميدهم بخوانند و نويسنده را بشناسند... بيچاره سخت مستاصل مانده بود.(10)

    همان ناشر دربارهاش ميگويد: هدايت خيال ميكند كه حالا چون اسمي به هم زده كسي كتابهايش را ميخرد. ولي ما دستمان در كار است، نبض مشتري دست ماست. با اين خرج چاپ و كاغذ بايد سالها بنشينيم تا پولمان برگردد.(11)

    درد هدايت، اين كاشف تيزبين تاريكيهاي درون ما تنها از كهنه پرستان نبود، بلكه متجدديني از نوع شين پرتو نيز عاجز از درك نبوغش راه تخطئهي او را پيش گرفته بودند. جنتي عطايي از قول شين پرتو مينويسد: هدايت نسخه خطي بوف كور را به من داد كه بخوانم. آن را خواندم و به او گفتم كه خوشم نميآيد. شايد بدانيد كه من عاشق زيبايي و زندگي هستم و از هر چه نوميدكننده و گمراه كننده باشد، بيزارم.(12)

    هدايت به ناچار به دوستي مينويسد: همهي درها بسته است؛ خودم را كه نميخواهم گول بزنم.(13)

    انجوي شيرازي مي نويسد: «در همان سالهايي كه هدايت با بياعتنايي و حتا دشمني هيات حاكمهي ايران روبرو بود، صدها نفر افراد بيهنر مدال علمي و فرهنگي گرفتند، چندين نفر كه صلاحيت علمي نداشتند و حتا زبان نميدانستند، مامور امور فرهنگي ما در (اروپا) بودند؛ گناه هدايت فقط يك چيز بود: مناعت و بزرگمنشي.»(14) تعبير هدايت از اوضاع و احوالش البته اين است «همه چيز اين مملكت مال آدمهاي بخصوصيست... نصيب ما اين ميان گند وكثافت و مسئوليت شد. مسئوليتش ديگر خيلي مضحك است.»(15)

    كار خفيف كردن نويسندهي بزرگ ما به جايي رسيده بود كه دكتر غني، حافظ شناس! در يادداشتهاي روزانهاش او را «آن پسره صادق هدايت» مينامد.(16) و تازه هدايت در اوج شهرت است كه به دوستي ميگويد: «همهاش مضحك است. اصل و پايه ندارد. آقايان حجازي و دشتي خيلي بيشتر از من عزت و احترام دارند.» (17)

    نويسندهي بزرگ ما در آخرين سالهاي عمرش وقتي در دانشكدهي هنرهاي زيبا كار ميكرد، اتاقي حتا مخصوص به خود نداشت؛ در راهروي دانشكده پشت ميزي مينشست. و از بابت آن حقوق ناچيزي دريافت ميكرد، آنچنان ناچيز كه لحظهي حقارت بار دريافت آن را دوستي چنين گزارش ميدهد «حركات هدايت تند ولي منقبض بود و هنگام دريافت پول، مثل كسي كه بخواهد عمل خلافي انجام بدهد، يا به علتي نخواهد او را ببينند، سينهاش را به پيشخان چسباند و اسكناسها را هولكي توي كيف بغلي چرميش چپاند»(18)

    در نامهاي مينويسد «اگر لوله هنگ دار مسجد آديس آبابا بوديم، زندگيمان هزار مرتبه بهتر بود.»(19)

    او در جستجوي جهان امنتري بود، جهاني مهربانتر؛ صف طويل متوسطها در همه عرصهها، از ادبيات گرفته تا سياست، هنر، فرهنگ...، اقتصاد... با پوزخند تحقير از برابرش ميگذشتند و او با بيچارگيي تمام اعلام كرد:... فقط روزها را ميگذرانم و هر شب... خودرا به خاك ميسپارم و يك اخ و تف هم روي قبرم مياندازم. اما معجز ديگرم اين است كه صبح باز بلند ميشوم و راه ميافتم.(20)

    و فقط دو ماه قبل از مرگش به پدرش مينويسد: «بسيار خسته و كسل هستم. تا ممكن است ميخواهم عجالتا گذشتهاي كه مرا با اين كيفيت تحويل اروپا داده است، فراموش كنم.»(21) آيا فراموش كردن زندگي دهشت بار را فقط مرگ است كه ممكن ميكند؟

    حالا ديگر نزديك به نيم قرن از عمرش ميگذرد. پير پسري كه تنها ماواي او در اين جهان اتاقي در خانهي پدريست و هنوز نميداند شغلش چيست. فرزانه مي گويد: يك روز غروب كه در كافه كارفور سرمان به بازي شطرنج گرم بود، دو نفر كارآگاه وارد شدند و طبق رسم آن زمان از تمام مشتريان ورقه هويت خواستند. ما سه نفر محصل مقيم پاريس بوديم و برگ اقامت خودمان را كه روي آن قيد شده بود «محصل » ارائه داديم. هدايت گذرنامهاش را از جيب درآورد. كارآگاه آن را با دقت بررسي كرد و شغلش را پرسيد. صورت هدايت سرخ شد. مدتي به ما سه نفر نگاه كرد و بعد مثل كسي كه گناهي مرتكب شده باشد زير لب گفت: «نويسنده.» بعد علت شرمندگيش را پرسيدم. هدايت گفت: من (فقط) براي خودم نويسندهام، وگرنه در پاسپورتم قيد شده بود.(22)

    انگار سالها پيش از آن هدايت از خودش دفاع ميكند آنجا كه ميگويد: «كافكا ادعايي نداشته؛ فقط ميخواسته نويسنده باشد»(23)

    احساس تلف شدگي و غبن در محيط ناامن، و در ميان آدمهاي نااهل، مايهي آزار دائمي روح شكنندهي اوست. هدايت راجع به توپ مرواري- كتابي كه در دست نوشتن داشت – به دوستي ميگويد: هنوز كار دارد. فعلا ناقص است. شايد هم ناتمام ماند... مثل چيزهاي ديگر.
    دوستش ميگويد: حيف است. هدايت پاسخ ميدهد: خود ما هم حيفيم!(24)

    او مثل همهي نفرينشدگان جوامع پيراموني، سراسر عمر ميان نيروي گريز از مركز و نيروي جذب به آن سرگردان ماند. كوشش طاقت فرساي هدايت براي ايجاد موازنه ميان اين دو نيرو نزديك به پنجاه سال او را زنده نگهداشت و وقتي نيروي گريز از مركز به اوج خود رسيد، از آنجا كه هيچ مامن ديگري در جهان براي خود نميشناخت، به زندگيش، چيزي كه آن را «يك جور محكوميت قي آلود در محيط گند بي شرم»(25) مي دانست پايان داد. اما پيش از آن گفته بود «زندگي من همهاش حراج دائمي مادي و معنوي بوده؛ حالا هم دستم به كلي خاليست، با وجود كبر سن براي زندگي به اندازهي طفل شيرخواري مسلح نيستم.»(26)

    بين هدايت و كسي كه امروز مينويسد، دو سه نسلي فاصله هست؛ اما هيچكس چون او به ما نزديك نيست!

    ***
    1- نامه هاي صادق هدايت- گردآورنده محمد بهارلو
    2- نامه هدايت به شهيد نورايي 27 اوت 1950
    3- انجوي شيرازي و روزهاي واپسين هدايت- مجله فردوسي 21 بهمن 1350
    4-
    5-
    6 و 11 و 18 و 22 و 23 و 24- آشنايي با صادق هدايت- م. ف. فرزانه
    7- و 25- نامه هدايت به جمالزاده 23 مهر 1327
    8- نامه هدايت به مجتبي مينوي 7 مهر 1316
    9- نامه جمالزاده به محمود كيانوش- ژنو دوم شهريور 1345
    10- ايضا
    12- زندگاني و آثار صادق هدايت- ابولقاسم جنتي عطايي صفحه 135
    13- نامه هدايت به شهيد نورايي 25 ژانويه 1947
    14- انجوي شيرازي و روزهاي واپسين هدايت
    15- نامه هدايت به شهيد نورايي 18 ارديبهشت 1325
    16- يادداشت هاي دكتر غني چاپ لندن صفحه 271
    17-
    19- نامه هدايت به شهيد نورايي 11 شهريور 1325
    20- نامه هدايت به جمالزاده سال 1326
    21- نامه هدايت به پدرش 12 ژانويه 1951


    اميرحسن چهلتن


    6 کاربر مقابل از UFC عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .  

  5. #4

    UFC
    UFC آنلاین نیست.

    تاریخ عضویت
    Jun 2009
    شماره عضویت
    10535
    میانگین پست در روز
    0.23
    شغل و حرفه
    گرافیکی
    نوشته ها
    434
    تشکر
    397
    تشکر شده 573 بار در 299 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک


    P30Parsi

    پیش فرض

    شرح حال یک الاغ هنگام مرگ

    آه! درد اندام مرا مرتعش می کند ، این پاداش خدماتی است که برای یک جانور دو پای بی مروت ستمگر کشیده ام ، امروز آخرین روز منست و همین قلبم را تسلی می دهد ! بعد از طی یک زندگانی پر از مرارت و مشقت و تحمل بارهای طاقت فرسا ، ضربات پی در پی چوب و زنجیر و دشنام عابرین ، همین قدر جای شکرش باقی است که این حیات مهیب را وداع خواهم گفت . این جا خیابان شمیران است . امروز به واسطۀ بی مبالاتی صاحبم ، اتومبیلی پاهای مرا شکست و به این روز افتادم . بعد از ضرب و شتم ، جسد مرا در کنار این جاده کشیدند و به حال خود گذاشتند . ممکن است فراموش کرده باشند که هنوز از نعل و پوست من می توانند استفاده کنند ! گویا به کلی مایوس شدند . آیا خوراک مرا به موقع خواهند آورد ؟ نه ... باید در نهایت زجر و گرسنگی جان داد ، زیرا دیگر از من کاری ساخته نیست .
    آه ! درد زخم ها رو به شدت گذاشته و خون از آنها جاری است . این چه جانوری است که بر زندگی ما مسلط شده و زندگانی ما را ننگ آلود و چرکین و پر از رنج و محنت نموده ، احساسات بی آلایش و طبیعی ما را خسته ساخته ، بدن ما را دائم مجروح و سرتاسر زندگی را بر ما تلخ و ناگوار نموده است ؟
    ظاهرا شباهت تامی با ما دارد و بالاخره مثل ما میمیرد ، از این جهت هیچ فرقی نداریم ، اما گویا بدنش را از چوب یا سنگ ساخته اند چون که به ما شلاق می زند و گمان می کند ما حس نمی کنیم . اگر خودش هم احساس درد را می کرد بر ما رحم می نمود . این آلاتی که برای شکنجۀ ما استفاده می کنند ، طبیعی نیست و خودشان ساخته اند . مدتی است در فرنگستان و آمریکا برای حفظ حقوق حیوانات مجامعی به نام " انسانیت " تاسیس کرده اند . قوانین مخصوصی برای دفاع و زجر اجحاف و ظلم نسبت به ما وضع کرده اند . آیا آن ها هم جزو همین جانورانند ؟ هرگز !
    اگر آن گروه از همین حیوانات باشند پس قلب آنها از سنگ نیست ؟ علمای علوم طبیعی ما را با خودشان چندان فرقی نمی گذارند و خود را سردستۀ حیوانات پستاندار معرفی می کنند ، اما یکی از فلاسفۀ معروف _ دکارت _ به قول خودش ثابت کرد که حیوان به غیر از یک ماشین متحرک چیز دیگری نیست ! در تعقیب این خیال پوچ یک عده دیگر از فلاسفه بر ضد او برخاستند ، از جمله شوپنهاور از ما طرفداری کرده و می گوید : اساس اخلاق رحم است نه تنها به هم نوع خود بلکه نسبت به تمام حیوانات .
    و تا اندازه ای احساسات و هوش ما را در کتاب اخلاق خود شرح می دهد .
    دیگری گفته : این یک تفریح است برای مادران که بچۀ خود را ببینند که گردن یک پرنده را می کند و سگ یا گربه را در بازی مجروح می کند ، این ها ریشۀ فساد است و بنیاد سنگ دلی و خباثت است .
    حقیقتا این ظلمی که بر ما شده و می شود بیشتر در نتیجۀ تربیت ظالمانۀ مادران اطفال است . افسوس که ما نمی توانیم حرف بزنیم و همین اسباب بدبختی ما را فراهم آورده .
    فقط ارسطو به حقیقت زندگانی ما پی برده و می گوید : ( انسان حیوان ناطق است )
    به واسطۀ همین نطق است که ما دستخوش هوی و هوس یک عده جانور طماع خود پسند شده ایم .
    چرا مردم پیروی این فلاسفه را نکرده اند ؟


    6 کاربر مقابل از UFC عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .  

  6. #5


    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    محل سکونت
    ایـــــ تهران ـــــران
    نام واقعی
    مسعود
    شماره عضویت
    11257
    میانگین پست در روز
    1.44
    علایق
    Net , Music , Xbox , Allstar , Dosib , ...
    شغل و حرفه
    Graphic & Web Design
    نوشته ها
    2,750
    امتیازات
    54,548
    درجه
    57
    تشکر
    11,052
    تشکر شده 7,938 بار در 2,086 ارسال
    یاد شده
    در 22 پست
    برچسب زده شده
    در 1364 تاپیک
    امتیازها: 54,548, سطح: 57
    تمام شدن سطح: 6%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 1,802
    فعالیت کل: 0%
    دستاوردها:
    محبوب دلهایار همیشگیدیپلم افتخار به پاس کمک به کاربراندوستای قدیمی
    شماره ALI رو
    میخوام... لطفا"
     


    P30Parsi

    پیش فرض

    صادق هدايت در 28 بهمن 1281 شمسي در تهران به دنيا آمد. اين نابغه ي ادبيات معاصر ايران، با آفرينش شاهكاري چون «بوف كور» و داستانهاي كوتاه زيبايي چون «زني كه مردش را گم كرد»، «سه قطره خون»، «داش آكل» و «سگ ولگرد»، گزارشهاي ساده ي جمالزاده را تا حد داستانهاي روانشناختي مدرن ارتقاء داد و عنوان "پدر داستان نويسي نوين ايران" را از آن خود ساخت. او در سن 48 سالگي در شهر پاريس، به وسيله ي گاز خودكشي كرد.

    داستان «سه قطره خون» يكي از داستانهاي شاخص اوست كه در سال 1311 منتشر شده است.

    صادق هدايت .

    «ديروز بود كه اطاقم را جدا كردند، آيا همانطوري كه ناظم وعده داد من حالا به كلي معالجه شده ام و هفته ي ديگر آزاد خواهم شد؟ آيا ناخوش بوده ام؟ يك سال است، در تمام اين مدت هرچه التماس ميكردم كاغذ و قلم ميخواستم به من نميدادند. هميشه پيش خودم گمان ميكردم هرساعتي كه قلم و كاغذ به دستم بيفتد چقدر چيزها كه خواهم نوشت… ولي ديروز بدون اينكه خواسته باشم كاغذ و قلم را برايم آوردند. چيزي كه آن قدر آرزو مي كردم، چيزي كه آن قدر انتظارش را داشتم...! اما چه فايده _ از ديروز تا حالا هرچه فكر مي كنم چيزي ندارم كه بنويسم. مثل اينست كه كسي دست مرا ميگيرد يا بازويم بيحس ميشود. حالا كه دقت ميكنم مابين خط هاي درهم و برهم ي كه روي كاغذ كشيده ام تنها چيزي كه خوانده ميشود اينست: «سه قطره خون.»

    ***
    « آسمان لاجوردي، باغچه ي سبز و گلهاي روي تپه باز شده، نسيم آرامي بوي گلها را تا اينجا ميآورد. ولي چه فايده؟ من ديگر از چيزي نميتوانم كيف بكنم، همه اينها براي شاعرها و بچه ها و كسانيكه تا آخر عمرشان بچه مي مانند خوبست _ يك سال است كه اينجا هستم، شبها تا صبح از صداي گربه بيدارم، اين ناله هاي ترسناك، اين حنجره ي خراشيده كه جانم را به لب رسانيده، صبح هم هنوز چشم مان باز نشده كه انژكسيون بي كردار...! چه روزهاي دراز و ساعت هاي ترسناكي كه اينجا گذرانيده ام، با پيراهن و شلوار زرد روزهاي تابستان در زيرزمين دور هم جمع ميشويم و در زمستان كنار باغچه جلو آفتاب مي نشينيم، يك سال است كه ميان اين مردمان عجيب و غريب زندگي ميكنم. هيچ وجه اشتراكي بين ما نيست، من از زمين تا آسمان با آنها فرق دارم - ولي ناله ها، سكوت ها، فحش ها، گريه ها و خنده هاي اين آدمها هميشه خواب مرا پراز كابوس خواهد كرد.

    ***
    « هنوز يكساعت ديگر مانده تا شام مان را بخوريم، از همان خوراكهاي چاپي: آش ماست، شير برنج، چلو، نان و پنير، آنهم بقدر بخور ونمير، - حسن همه ي آرزويش اينست يك ديگ اشكنه را با چهار تا نان سنگك بخورد، وقت مرخصي او كه برسد عوض كاغذ و قلم بايد برايش ديگ اشكنه بياورند. او هم يكي از آدم هاي خوشبخت اينجاست، با آن قد كوتاه، خنده ي احمقانه، گردن كلفت، سر طاس و دستهاي كمخته بسته براي ناوه كشي آفريده شده، همة ذرات تنش گواهي ميدهند و آن نگاه احمقانه او هم جار ميزند كه براي ناوه كشي آفريده شده. اگر محمدعلي آنجا سر ناهار و شام نمي ايستاد حسن همه ي ماها را به خدا رسانيده بود، ولي خود محمد علي هم مثل مردمان اين دنياست، چون اينجا را هرچه ميخواهند بگويند ولي يك دنياي ديگرست وراي دنياي مردمان معمولي. يك دكتر داريم كه قدرتي خدا چيزي سرش نمي شود، من اگر به جاي او بودم يك شب توي شام همه زهر ميريختم ميدادم بخورند، آنوقت صبح توي باغ ميايستادم دستم را به كمر ميزدم، مرده ها را كه ميبردند تماشا ميكردم _ اول كه مرا اينجا آوردند همين وسواس را داشتم كه مبادا به من زهر بخورانند، دست به شام و ناهار نميزدم تا اينكه محمد علي از آن مي چشيد آنوقت مي خوردم، شبها هراسان از خواب مي پريدم، به خيالم كه آمده اند مرا بكشند. همه ي اينها چقدر دور و محو شده …! هميشه همان آدمها، همان خوراكها ، همان اطاق آبي كه تا كمركش آن كبود است.

    « دو ماه پيش بود يك ديوانه را در آن زندان پائين حياط انداخته بودند، با تيله شكسته شكم خودش را پاره كرد، روده هايش را بيرون كشيده بود با آنها بازي مي كرد. ميگفتند او قصاب بوده، به شكم پاره كردن عادت داشته. اما آن يكي ديگر كه با ناخن چشم خودش را تركانيده بود، دستهايش را از پشت بسته بودند. فرياد ميكشيد و خون به چشمش خشك شده بود. من ميدانم همه ي اينها زير سر ناظم است:

    « مردمان اينجا همه هم اينطور نيستند. خيلي از آنها اگر معالجه بشوند و مرخص بشوند، بدبخت خواهند شد. مثلا" اين صغرا سلطان كه در زنانه است، دو سه بار ميخواست بگريزد، او را گرفتند. پيرزن است اما صورتش را گچ ديوار مي مالد و گل شمعداني هم سرخابش است. خودش را دختر چهارده ساله ميداند، اگر معالجه بشود و در آينه نگاه بكند سكته خواهد كرد، بدتر از همه تقي خودمان است كه ميخواست دنيا را زير و رو بكند و با آنكه عقيده اش اينست كه زن باعث بدبختي مردم شده و براي اصلاح دنيا هر چه زن است بايد كشت، عاشق همين صغرا سلطان شده بود.

    « همه ي اينها زير سر ناظم خودمان است. او دست تمام ديوانه ها را از پشت بسته، هميشه با آن دماغ بزرگ و چشمهاي كوچك به شكل وافوري ها ته باغ زير درخت كاج قدم ميزند. گاهي خم مي شود پائين درخت را نگاه ميكند، هر كه او را ببيند ميگويد چه آدم بي آزار بيچاره اي كه گير يكدسته ديوانه افتاده. اما من او را ميشناسم. من ميدانم آنجا زير درخت سه قطره خون روي زمين چكيده. يك قفس جلو پنجرهاش آويزان است، قفس خالي است، چون گربه قناريش را گرفت، ولي او قفس را گذاشته تا گربه ها به هواي قفس بيايند و آنها را بكشد.

    « ديروز بود دنبال يك گربه ي گل باقالي كرد: همينكه حيوان از درخت كاج جلو پنجرهاش بالا رفت، به قراول دم در گفت حيوان را با تير بزند. اين سه قطره خون مال گربه است، ولي از خودش كه بپرسند ميگويد مال مرغ حق است.

    « از همه ي اينها غريب تر رفيق و همسايه ام عباس است، دو هفته نيست كه او را آورده اند، با من خيلي گرم گرفته، خودش را پيغمبر و شاعر ميداند. ميگويد كه هر كاري، به خصوص پيغمبري، بسته به بخت و طالع است.
    هر كسي پيشانيش بلند باشد، اگر چيزي هم بارش نباشد، كارش مي گيرد و اگر علامه ي دهر باشد و پيشاني نداشته باشد به روز او ميافتد. عباس خودش را تارزن ماهر هم ميداند. روي يك تخته سيم كشيده به خيال خودش تار درست كرده و يك شعر هم گفته كه روزي هشت بار برايم ميخواند. گويا براي همين شعر او را به اينجا آورده اند، شعر يا تصنيف غريبي گفته :

    « دريغا كه بار دگر شام شد،
    « سراپاي گيتي سيه فام شد،
    « همه خلق را گاه آرام شد،
    « مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.

    « جهان را نباشد خوشي در مزاج،
    « بجز مرگ نبود غمم را علاج،
    « وليكن در آن گوشه در پاي كاج،
    « چكيده ست بر خاك سه قطره خون ».

    ديروز بود در باغ قدم ميزديم. عباس همين شعر را ميخواند، يك زن و يك مرد و يك دختر جوان به ديدن او آمدند. تا حالا پنج مرتبه است كه ميآيند. من آنها را ديده بودم و ميشناختم، دختر جوان يكدسته گل آورده بود. آن دختر به من ميخنديد، پيدا بود كه مرا دوست دارد، اصلا به هواي من آمده بود، صورت آبله روي عباس كه قشنگ نيست، اما آن زن كه با دكتر حرف ميزد من ديدم عباس دختر جوان را كنار كشيد و ماچ كرد.

    ***
    «تا كنون نه كسي به ديدن من آمده و نه برايم گل آورده اند، يك سال است. آخرين بار سياوش بود كه به ديدنم آمد، سياوش بهترين رفيق من بود. ما با هم همسايه بوديم، هر روز با هم به دارالفنون ميرفتيم و با هم بر ميگشتيم و درسهايمان را با هم مذاكره ميكرديم و در موقع تفريح من به سياوش تار مشق ميدادم. رخساره دختر عموي سياوش هم كه نامزد من بود اغلب در مجلس ما مي آمد. سياوش خيال داشت خواهر رخساره را بگيرد. اتفاقا" يك ماه پيش از عقدكنانش زد و سياوش ناخوش شد. من دو سه بار به احوالپرسيش رفتم ولي گفتند كه حكيم قدغن كرده كه با او حرف بزنند. هر چه اصرار كردم همين جواب را دادند. من هم پاپي نشدم.

    «خوب يادم است، نزديك امتحان بود، يك روز غروب كه به خانه برگشتم، كتابهايم را با چند تا جزوه ي مدرسه روي ميز ريختم همين كه آمدم لباسم را عوض بكنم صداي خالي شدن تير آمد. صداي آن بقدري نزديك بود كه مرا متوحش كرد، چون خانه ي ما پشت خندق بود و شنيده بودم كه در نزديكي ما دزد زده است. ششلول را از توي كشو ميز برداشتم و آمدم در حياط ، گوش بزنگ ايستادم، بعد از پلكان روي بام رفتم ولي چيزي به نظرم نرسيد. وقتي كه برميگشتم از آن بالا در خانه ي سياوش نگاه كردم، ديدم سياوش با پيراهن و زير شلواري ميان حياط ايستاده. من با تعجب گفتم :
    «سياوش تو هستي؟» او مرا شناخت و گفت:
    «بيا تو كسي خانه مان نيست.» «صداي تير را شنيدي؟»

    « انگشت به لبش گذاشت و با سرش اشاره كرد كه بيا، و من با شتاب پائين رفتم و در خانه شان را زدم. خودش آمد در را روي من باز كرد. همين طور كه سرش پائين بود و به زمين خيره نگاه ميكرد پرسيد:
    «تو چرا به ديدن من نيامدي؟»
    «من دو سه بار به احوال پرسيت آمدم ولي گفتند كه دكتر اجازه نميدهد.»
    «گمان ميكنند كه من ناخوشم، ولي اشتباه ميكنند.»
    دوباره پرسيدم: «اين صداي تير را شنيدي؟»
    « بدون اينكه جواب بدهد، دست مرا گرفت و برد پاي درخت كاج و چيزي را نشان داد. من از نزديك نگاه كردم، سه چكه خون تازه روي زمين چكيده بود.

    « بعد مرا برد در اطاق خودش، همه ي درها را بست، روي صندلي نشستم، چراغ را روشن كرد و آمد روي صندلي مقابل من كنار ميز نشست. اطاق او ساده، آبي رنگ و كمركش ديوار كبود بود. كنار اطاق يك تار گذاشته بود. چند جلد كتاب و جزوه ي مدرسه هم روي ميز ريخته بود. بعد سياوش دست كرد از كشو ميز يك ششلول درآورد بمن نشان داد. از آن ششلول هاي قديمي دسته صدفي بود، آن را در جيب شلوارش گذاشت و گفت:

    « من يك گربه ي ماده داشتم، اسمش نازي بود. شايد آن را ديده بودي، از اين گربه هاي معمولي گل باقالي بود. با دو تا چشم درشت مثل چشم هاي سرمه كشيده. روي پشتش نقش و نگارهاي مرتب بود مثل اينكه روي كاغذ آب خشك كن فولادي جوهر ريخته باشند و بعد آن را از ميان تا كرده باشند. روزها كه از مدرسه برميگشتم نازي جلو ميدويد، ميو ميو ميكرد، خودش را به من ميماليد، وقتي كه مينشستم از سر و كولم بالا مي رفت، پوزه اش را به صورتم ميزد، با زبان زبرش پيشانيم را ميليسيد و اصرار داشت كه او را ببوسم. گويا گربه ي ماده مكارتر و مهربانتر و حساستر از گربه ي نر است. نازي از من گذشته با آشپز ميانه اش از همه بهتر بود، چون خوراكها از پيش او در ميآمد، ولي از گيس سفيدخانه، كه كيابيا بود و نماز ميخواند و از موي گربه پرهيز ميكرد، دوري ميجست. لابد نازي پيش خودش خيال ميكرد كه آدمها زرنگتر از گربه ها هستند و همه ي خوراكي هاي خوشمزه و جاهاي گرم و نرم را براي خودشان احتكار كرده اند و گربه ها بايد آنقدر چاپلوسي بكنند و تملق بگويند تا بتوانند با آنها شركت بكنند.

    « تنها وقتي احساسات طبيعي نازي بيدار ميشد و بجوش مي آمد كه سر خروس خونالودي به چنگش ميافتاد و او را به يك جانور درنده تبديل ميكرد. چشمهاي او درشت تر ميشد و برق ميزد، چنگالهايش از توي غلاف در ميآمد و هر كس را كه به او نزديك ميشد با خرخرهاي طولاني تهديد مي كرد. بعد، مثل چيزي كه خودش را فريب بدهد، بازي در ميآورد. چون با همه ي قوه ي تصور خودش كله ي خروس را جانور زنده گمان مي كرد، دست زير آن ميزد، براق ميشد، خودش را پنهان ميكرد، در كمين مينشست، دوباره حمله مي كرد و تمام زبردستي و چالاكي نژاد خودش را با جست و خيز و جنگ و گريزهاي پي در پي آشكار مينمود. بعد از آنكه از نمايش خسته ميشد، كله ي خونالود را با اشتهاي هر چه تمامتر ميخورد و تا چند دقيقه بعد دنبال باقي آن ميگشت و تا يكي دو ساعت تمدن مصنوعي خود را فراموش مي كرد، نه نزديك كسي مي آمد، نه ناز ميكرد و نه تملق ميگفت.

    « در همان حالي كه نازي اظهار دوستي ميكرد، وحشي و تودار بود و اسرار زندگي خودش را فاش نميكرد، خانه ي ما را مال خودش ميدانست، و اگر گربه ي غريبه گذارش به آنجا مي افتاد، بخصوص اگر ماده بود مدتها صداي فيف، تغير و ناله هاي دنباله دار شنيده ميشد.

    « صدايي كه نازي براي خبر كردن ناهار ميداد با صداي موقع لوس شدنش فرق داشت . نعره هائي كه از گرسنگي ميكشيد با فريادهايي كه در كشمكش ها ميزد و مرنو مرنوي كه موقع مستيش راه ميانداخت همه با هم توفير داشت. و آهنگ آنها تغيير ميكرد: اولي فرياد جگرخراش، دومي فرياد از روي بغض و كينه، سومي يك ناله ي دردناك بود كه از روي احتياج طبيعت ميكشيد، تا بسوي جفت خودش برود. ولي نگاه هاي نازي از همه چيز پرمعني تر بود و گاهي احساسات آدمي را نشان ميداد، بطوري كه انسان بي اختيار از خودش ميپرسيد: در پس اين كله ي پشم آلود، پشت اين چشم هاي سبز مرموز چه فكرهايي و چه احساساتي موج ميزند!

    « پارسال بهار بود كه آن پيش آ مد هولناك رخ داد. ميداني در اين موسم همه ي جانوران مست ميشوند و به تك و دو مي افتند، مثل اينست كه باد بهاري يك شور ديوانگي در همه ي جنبندگان ميدمد. نازي ما هم براي اولين بار شور عشق به كله اش زد و با لرزه اي كه همه ي تن او را به تكان ميانداخت، ناله هاي غم انگيز ميكشيد. گربه هاي نر ناله هايش را شنيدند و از اطراف او را استقبال كردند. پس از جنگها و كشمكش ها نازي يكي از آنها را كه از همه پرزورتر و صدايش رساتر بود به همسري خودش انتخاب كرد. در عشق ورزي جانوران بوي مخصوص آنها خيلي اهميت دارد براي همين است كه گربه هاي لوس خانگي و پاكيزه در نزد ماده ي خودشان جلوه اي ندارند. برعكس گربه هاي روي تيغه ي ديوارها، گربه هاي دزد لاغر ولگرد و گرسنه كه پوست آنها بوي اصلي نژادشان را ميدهد طرف توجه ماده ي خودشان هستند. روزها و به خصوص تمام شب را نازي و جفتش عشق خودشان را به آواز بلند ميخواندند. تن نرم و نازك نازي كش و واكش ميآمد، در صورتيكه تن ديگري مانند كمان خميده ميشد و ناله هاي شادي ميكردند. تا سفيده ي صبح اين كار مداومت داشت. آن وقت نازي با موهاي ژوليده ، خسته و كوفته اما خوشبخت وارد اطاق ميشد.

    « شبها از دست عشق بازي نازي خوابم نميبرد، آخرش از جا در رفتم، يك روز جلو همين پنجره كار ميكردم. عاشق و معشوق را ديدم كه در باغچه ميخراميدند. من با همين ششلول كه ديدي، در سه قدمي نشان رفتم. ششلول خالي شد و گلوله به جفت نازي گرفت. گويا كمرش شكست، يك جست بلند برداشت و بدون اينكه صدا بدهد يا ناله بكشد از دالان گريخت و جلو چينه ي ديوار باغ افتاد و مرد.

    « تمام خط سير او لكه هاي خون چكيده بود. نازي مدتي دنبال او گشت تا رد پايش را پيدا كرد، خونش را بوييده و راست سر كشته ي او رفت. دو شب و دو روز پاي مرده ي او كشيك داد. گاهي با دستش او را لمس ميكرد، مثل اينكه به او ميگفت: «بيدار شو، اول بهار است. چرا هنگام عشقبازي خوابيدي، چرا تكان نميخوري؟ پاشو ، پاشو!» چون نازي مردن سرش نميشد و نميدانست كه عاشقش مرده است.

    « فرداي آن روز نازي با نعش جفتش گم شد. هرجا را گشتم، از هر كس سراغ او را گرفتم بيهوده بود. آيا نازي از من قهر كرد، آيا مرد، آيا پي عشقبازي خودش رفت، پس مرده ي آن ديگري چه شد؟

    « يكشب صداي مرنو مرنو همان گربه ي نر را شنيدم، تا صبح ونگ زد، شب بعد هم به همچنين، ولي صبح صدايش ميبريد. شب سوم باز ششلول را برداشتم و سر هوائي به همين درخت كاج جلو پنجره ام خالي كردم. چون برق چشمهايش در تاريكي پيدا بود ناله ي طويلي كشيد و صدايش بريد. صبح پايين درخت سه قطره خون چكيده بود. از آن شب تا حالا هر شب ميآيد و با همان صدا ناله ميكشد. آنهاي ديگر خوابشان سنگين است نمي شنوند. هر چه به آنها ميگويم به من ميخندند ولي من ميدانم، مطمئنم كه اين صداي همان گربه است كه كشته ام. از آن شب تاكنون خواب به چشمم نيامده، هرجا ميروم، هر اطاقي ميخوابم، تمام شب اين گربه ي بي انصاف با حنجره ي ترسناكش ناله ميكشد و جفت خودش را صدا ميزند.

    امروز كه خانه خلوت بود آمدم همانجايي كه گربه هر شب مينشيند و فرياد ميزند نشانه رفتم، چون از برق چشمهايش در تاريكي ميدانستم كه كجا مينشيند. تير كه خالي شد صداي ناله ي گربه را شنيدم و سه قطره خون از آن بالا چكيد. تو كه به چشم خودت ديدي، تو كه شاهد من هستي؟
    « در اين وقت در اطاق باز شد رخساره و مادرش وارد شدند.
    رخساره يكدسته گل در دست داشت. من بلند شدم سلام كردم ولي سياوش با لبخند گفت:

    «البته آقاي ميرزا احمد خان را شما بهتر از من ميشناسيد، لازم به معرفي نيست، ايشان شهادت ميدهند كه سه قطره خون را به چشم خودشان در پاي درخت كاج ديدهاند.
    «بله من ديده ام.»
    « ولي سياوش جلو آمد قهقهه خنديد، دست كرد از جيبم ششلول مرا در آورد روي ميز گذاشت و گفت:
    « ميدانيد ميرزا احمد خان نه فقط خوب تار ميزند و خوب شعر ميگويد، بلكه شكارچي قابلي هم هست، خيلي خوب نشان ميزند.
    « بعد به من اشاره كرد، من هم بلند شدم و گفتم:
    «بله امروز عصر آمدم كه جزوه ي مدرسه از سياوش بگيرم، براي تفريح مدتي به درخت كاج نشانه زديم، ولي آن سه قطره خون مال گربه نيست مال مرغ حق است. ميدانيد كه مرغ حق سه گندم از مال صغير خورده و هر شب آنقدر ناله ميكشد تا سه قطره خون از گلويش بچكد، و يا اينكه گربه اي قناري همسايه را گرفته بوده و او را با تير زده اند و از اينجا گذشته است، حالا صبر كنيد تصنيف تازه اي كه درآورده ام بخوانم ، تار را برداشتم و آواز را با ساز جور كرده اين اشعار را خواندم:

    « دريغا كه بار دگر شام شد،
    « سراپاي گيتي سيه فام شد،
    « همه خلق را گاه آرام شد،
    « مگر من، كه رنج و غمم شد فزون.
    ا
    « جهان را نباشد خوشي در مزاج،
    « بجز مرگ نبود غمم را علاج،
    « وليكن در آن گوشه در پاي كاج،
    « چكيده ست بر خاك سه قطره خون »

    « به اينجا كه رسيد مادر رخساره با تغير از اطاق بيرون رفت، رخساره ابروهايش را بالا كشيد و گفت: «اين ديوانه است.» بعد دست سياوش را گرفت و هر دو قهقه خنديدند و از در بيرون رفتند و در را برويم بستند.

    « در حياط كه رسيدند زير فانوس من از پشت شيشه ي پنجره آنها را ديدم كه يكديگر را در آغوش كشيدند و بوسيدند.»


    4 کاربر مقابل از Masoud عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .  
    ...و غمگین که باشی
    جهان با دری بسته فرقی ندارد
    ...

  7. #6


    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    محل سکونت
    ایـــــ تهران ـــــران
    نام واقعی
    مسعود
    شماره عضویت
    11257
    میانگین پست در روز
    1.44
    علایق
    Net , Music , Xbox , Allstar , Dosib , ...
    شغل و حرفه
    Graphic & Web Design
    نوشته ها
    2,750
    امتیازات
    54,548
    درجه
    57
    تشکر
    11,052
    تشکر شده 7,938 بار در 2,086 ارسال
    یاد شده
    در 22 پست
    برچسب زده شده
    در 1364 تاپیک
    امتیازها: 54,548, سطح: 57
    تمام شدن سطح: 6%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 1,802
    فعالیت کل: 0%
    دستاوردها:
    محبوب دلهایار همیشگیدیپلم افتخار به پاس کمک به کاربراندوستای قدیمی
    شماره ALI رو
    میخوام... لطفا"
     


    P30Parsi

    پیش فرض

    " روی زمین هیچ چیز پایدار نیست . زندگی مانند شراره ای است که از اصطکاک چوب پیدا شده ، زمانی روشن می شود و دوباره خاموش می گردد . ولی ما نمی دانیم از کجا آمده و به کجا خواهد رفت ."

    بودا




    در اطاق با شکوهی که با شمع های متعدد و خوشبو روشن و از قالی های بی مانند مفروش و بدنۀ دیوار از پارچه های ابریشمی گرانبها پوشیده شده بود ، روزبهان برمکی ، آزاد بخت برمکی ، گشواد برمکی ، سردار لشکر خراسان و برزان برمکی رئیس خراج ، دور هم جمع شده بودند تا راجع به پیشامد های دربار خلیفه مشورت بکنند. کلاه آنها پوستی بلند و خرقه های ترمه پوشیده بودند . جلوشان جام های شراب ،میوه و شیرنی در ظرف های گرانبها چیده شده بود . بقدری حرکات ، لباس و وضع آنها با هم جور در می آمد ، بقدری این مجلس با جلال و با شکوه بود که به نظر می آمد یک تکه از زندگی اشرافی پایمال شده دوره ساسانیان دوباره جان گرفته ، زنده شده بود .
    آزاد بخت با حرارتی مخصوص دستش را تکان می داد و می گفت :
    _ از خلیفه هر چه بگوئید بر می آید ، من از اول در صداقت او شک داشتم و حالا که احتیاجی به ما ندارد ،ضدیت خودش را آشکار خواهد کرد .
    گشواد گفت : چیزی که به ضرر ما تمام شد نفاقی است که بین جعفر و پدر و برادرانش افتاد . جعفر از روی دیوانگی مقشۀ ما را خراب کرد . آن حکایت عشق بازی او با عباسه ، زنیکۀ چهل ساله ! بعد هم همدست شدن او با عبدالملک صالح که بر ضد خلیفه اقدام کرده بود و مبلغ گزافی که از خزانه برداشت و به او داد و مچش باز شد . همۀ این گارهای جعفر بود که هارون را نسبت به برمکیان بد گمان کرد . در صورتیکه اقدامات یحیی و فضل سنجیده و از روی فکر است .
    برزان گفت : حالا هم مدتی است که خلیفه نسبت به جعفر سرد شده زرارۀ بن محمد را رفیق کیف و مجالس بزم خود کرده است و از قراریکه موسی در کاغذ خودش به من نوشته بود ، هارون یحیی بن عبدالله را که با جعفر ساخته حبس می کند و به جعفر دستور می دهد که او را بکشد ولی جعفر او را آزاد می کند و فضل بن ربیع این خبر را به هارون میدهد و همین بیشتر باعث کدورت بین خلیفه و برمکیان شده .
    آزاد بخت : این دلیل نمی شود که هارون همۀ برمکیان را غضب کند . چون از اول خودش حامی جعفر بود و می دانست میان او و پدر و برادرانش خوب نیست .
    برزان : این یکی از علل آن است ، ولی مخالفت عیسی پسر ماهان را نباید فراموش کرد . همین که به کمک یحیی به حکومت خراسان رسید به خلیفه خبر داده که برمکیان به دین نیاکانشان علاقه دارند و بی دینی و مجوسی و دین زرتشتی را تشویق می کنند . به همین مناسبت مدتی است هارون چند نفر را ناظر بر اعمال و کار های ما کرده است . از طرف دیگر به موسی نسبت ظغیان و سرکشی داده اند . یکی از خویشان خلیفه به او نوشته :"بسیاری از مردم موسی را به چشم امام حقیق نگاه می کنند و خمس مال خودشان را به او می دهند ."و ابو ربیعه به هارون نوشته :"در روز قیامت خلیفه چه جواب می دهد که مملکت مسلمانان را برمکین مرتد و زندیق سپرده است."
    آزاد بخت : من امروز صبح قاصد از بامیان داشتم ، می گفت در بلخ مرض وبا آمده و اهالی آنجا که تازه مسلمان بودند چون ناخوشی را غضب خداوند تصور کرده اند دوباره به دین بودائی بر گشته اند . البته این خبر که به خلیفه رسید گمان می کند به تحریک برمکیان است .
    برزان : به اضافه هیچ می دانید که هارون بی جهت از انس بن ابی شیخ منشی جعفر بهانه گرفت و سرش را برید ؟ این قضیه را فضل به فال بد گرفته و آن را مقدمۀ مبارزۀ خلیفه با برمکیان می داند .
    گشواد : این تقصیر خودمان بود که طرز مملکت داری را به عربها آموختیم . قاعده برای زبانشان درست کردیم ، فلسفه برای آئینشان تراشیدیم ، برایشان شمشیر زدیم ، جوانهای خودمان را برای آنها به کشتن دادیم ، فکر ، روح ، صنعت، ساز ، علوم و ادبیات خودمان را دو دستی تقدیم آنها کردیم تا شاید بتوانیم روح وحشی و سرکش آنها را رام ومتمدن بکنیم . ولی افسوس! اصلا نژاد آنها و فکر آنها زمین تا آسمان با ما فرق دارد و باید هم همینطور باشد . این قیافه های درنده ، رنگ های سوخته ، دست های کوره بسته برای سر گردنه گیری درست شده است . افکاری که میان شاش و پشکل شتر نشو نمو کرده بهتر از این نمی شود . تمام ساختمان بدن آنها گواهی می دهد که برای دزدی و خیانت ساخته شده است این عرب های که تا دیروز پا برهنه به دنبال سوسمار می دویدند و زیر سایۀ چادر زندگی می کردند ، نباید بیش از این از آنها متوقع بود . و اگر ظاهرا هارون روی خوش به ما نشان میداد ، اظهار لطف می کرد ، در خفا کینۀ نژاد ما را در سر می پرورانید و تشنه به خون ایرانیان بود و حالا که به مقصود خودشان رسیده اند و فکر عرب که مثل دملی که سر باز کند دنیای متمدن را ملوث کرده واضح است احتیاجی به ما ندارد .
    آزاذ بخت : خالد ، یحیی ، فضل و جعفر همۀ جواهر ها و پول های سرشاری که صد ها سال در بتکدۀ نو بهار جمع شده بود مثل ریگ نثار این عرب های موش خوار کردند و به هر شاعر بی سر و پا ثروت های نگفت بذل و بخشش کردند و در نتیجه بغض و کینه و حسادت یک دسته شترچران را برای خودشان خریدند . اصلا هارون به دم و دستگاه ، به پول ، به فکر ، به جاه و جلال و حتی به طرز زندگی ما حسرت می برد . نه او بلکه همۀ عرب هایی که دور ما کار می کنند تملقمان را می گویند هم دشمن خونی ما هستند و منتظر یک اشاره هستند تا انتقام نژراد خودشان را بگیرند .
    روزبهان : اشتباه است ، برمک و پسرانش با خلیفه ساختند و به آئین آنها گرویدند تا بتئانند در افکار و اعمال آنها نفوذ پیدا کنند و دین آنها را ضعیف بکنند و خرده خرده از بین ببرند ، از نو پرستشگاه نو بهار را بسازند و مردم را به کیش بودائی دعوت کنند و به خلیفه بشورند . برای همین بود که آنها کوشش کردند تا اطمینان خاطر اعراب را به دست آورند و به مقصودشان هم رسیدند . همۀ خلفای عرب مثل عروسک خیمه شب بازی دست نشاندۀ برمکیان بودند و در حقیقت هنوز هم آنها هستند که فرمانروائی دارند . اما آنچه مربوط به نظام مملکت است اگر عرب ها خودشان را از نیاز به برمکیان بی نیاز می دانند اشتباه می کنند . چون هر دقیقه که آنها از کار کناره بگیرند نظام مملکت از هم گسیخته خواهد شد و اگر کمک های مالی و معنوی از ما به عرب ها شد آن هم برای پیشرفت مقصود خودمان بود . عرب چه می خواهد ؟ یک مشت طلا و نقره و یک حرمسرای پر از زن . این منتهای آرزو آمال آنهاست . اصلا پیشرفت عرب هم برای همین بود ، این بهشت موعود برایشان مهیا شد ، پس نقشۀ برمکیان تا کنون عملی شده ، حالا هم هنوز نگذشته ، ما باید نتیجۀ زحمات آنها را دنبال کنیم و آن قتل عام عرب ها و استقلال ایران است .
    برزان :فضل در نامۀ اخیر خود نوشته بود تکه مواظب خودتان باشید . تا می توانید با عرب ها کمتر آمیزش بکنید و آنها را به خودتان راه ندهید و مخصوصا قید کرده بود که همۀ امیدم به خراسان است چون نفوذ ما در آنجا بیشتر است و دور از مقر خلیفه افتاده طوری باید کرد که خراسان تا حدود بلخ به خلیفه بشورند و او مستاصل بشود و مجبور شود یکی از ما را برای سرکوب خراسان بفرستد. آن وقت لشکر خلیفه را بر ضد او اغوا می کنیم و همۀ عرب ها را از بین می بریم و خراسان را مستقل می کنیم . هرگاه در این کار غفلت بشود هستی ما به باد خواهد رفت و همۀ وسایل مهیا است .ولی قید کرده بود که منتظر کاغذ من باشید ، چون هنوز وضعیت معلوم نیست و نمی توانم تصمیم قطعی خودم را بنویسم .
    آزاد بخت به گشواد ک آیا شما اطمینان کامل به لشکرتان دارید و در موقعش اوامر را انجام خواهند داد ؟
    گشواد : از این حیث مطمئن باشید . به یک اشاره تمام سران سپاه بر ضد خلیفه می شورند و قتل عام عرب ها در خراسان عملی می شود . ولی منتظر فیروز چاپار فضل هستم.
    آزادبخت : در این صورت باید پیش از آنکه عیسی پسر ماهان برگردد این کار را انجام داد .
    روزبهان : پیش از آنکه هارون حکم قتل همۀ برمکیان را بدهد !
    آزادبخت : اگر حکم خلیفه پیش از کاغذ برسد !
    برزان :غیر ممکن است ، اخبار ما همیشه دو روز پیش از قاصد خلیفه به توی می رسد چون بهتریت چاپار ، چاپار برمکیان است .
    ولی در این بین روزبهان از جعبۀ طلائی کوچکی حبی بیرون آورد ، در دهنش گذاشت و رویش یک جام شراب نوشید و از جایش بلند شد . آزاد بخت ، برزان و گشواد اگر چه به حضور او محتاج بودند ولی عادت به این غیبت مرموز و ناگهانی روزبهان داشتند و جرئت نکردند که او را از رفتن باز دارند زیرا که موضوع صحبتشان بی اندازه مهم و وجود روزبهان که به استقامت رای او ایمان کامل داشتند در آنجا لازم بود . روزبهان خیلی آهسته از در خارج شد . دم در دو غلام بچه که فانوس در دست داشتند جلو او افتادند .
    شهر توس با مسجد ها ، باغها و کوشکهایش در تاریکی و خاموشی فرو رفته بود . تنها آهنگ دور دست زنگ شتر و صدای آواز خواننده ای خاموشی را فاصله به فاصله می شکست و نسیم ملایمی که کی وزید بوی گل اقاقیا در هوا پراکنده بود .
    روزبهان مثل اینکه در حال طبیعی نبود از دو سه کوچۀ تنگ و تاریک گذشت چشمانش به روشنائی لرزان فانوس خیره شده بود ، بدون اینکه به اطرافش نگاه بکند . همین که دم در خانه اش رسید نوکرانش تعظیم کردند و در باغ باز شد . صدای آبشار و هوای نمناک از آن بیرن آمد . زرین کمر غلام مخصوص روزبهان جلو رفت و بدون آنکه چیزی بگوید کاغذ بسته ای به دست او داد . روزبهان کاغذ را گرفت و مانند اینکه فکرش جای دیگری مشغول بود همینطور رفت و زرین کمر به دنبالش افتاد . از دالان های پیچ در پیچ گذشت جلو در آهنی رسید ، زری کمر آن را باز کرد . در سنگین آهنین که روی آن نقش و نگار ها و کنده کاری هندی بود باز شد . روزبهان داخل تالاری شد و زرین کمر نیز پشت سر او وارد شده در را از پشت سر بست .
    اطاق بزرگی مانند حوضخانه پدیدار شد که با چند قندیل از عاج که شیشه های رنگین داشت روشن بود .قندیل های بزرگ و کوچک با روشنائی خفه و مرموز و رنگ های گوناگون حالت باشکوهی به اینجا بود . بالای اطاق مجسمه بزرگی از مفرغ به بلندی دو گز گذاشته شده بود که بودا را به حالت نشسته نشان می داد و چشم های او که از یاقوت بود با رنگ آتشین می درخشید .
    صورت او تو دار ، مرتب و شبیه حجاری های هندی بود که چهار زانو نشسته بود ، با شکم بزرگ جلو آمده و دست هایش را روی زانو هایش گذاشته بود .ابوهایش باریک ، بینی کوچک و حالت چشم هایش این بود که در فضای تهی نگاه می کرد و لبخند تمسخر آمیز ، لبخند فلسفی روی لبهایش خشکیده بود . مثل این بود که لحظه های خوش زندگی های پیشین را بیاد می آئرد و دو شیار گود دور لبهایش افتاده بود . از تمام صورت او حالت آرامش،اطمینان ، تمسخرو تحقیر هویدا بود. جلو آن را پرده ای از تور نازک کشیده بودند و دو بخور دان دو طرف مجسمه گذاشته بودند که از میان آنها حلقه های آتش بیرون می آمد و دود معطری در هوا پراکنده می کرد .
    دور بدنۀ دیوار تصویر بودا ، فرشته ها ، خادمان و پرده های نقاشی مربوط به "زندگی بودا " ملاقات بودا با گوپا نامزدش ، ملاقات او با گدا ، با مرتاض و با مرده و غیره کشیده شده بود و پایین دیوار سرخ جگرکی به رنگ لثه دندان بود . از میان این محوطه چشمۀ کوچکی می جوشید و در جوی پهنی به شکل آبنما که از سنگ رنگی تراشیده شده بود آب موج می زد و میگذشت. کنار جوی جلو چشمه یک دشک بزرگ اظ پر قو افتاده بود که رویش بالش های کوچک رنگ به رنگ قلاب دوزی و از پارچه های ابریشمی افتاده بود .
    روزبهان هینکه وارد شد رفت روی دشک چهار زانو نشست و به صورت بودا خیره نگاه می کرد مثل اینکه می خواست افکار خودش را جمع بکند . گلوی او خشک و مزۀ صمغ کاج در دهنش گرفته بود . افکارش مغشوش و احساس خوشحالی ناگهانی در او پیدا شد ، به طوری که از شیار طویلی که کنار لب های او انداخت دیده می شد . در این بین دختر بچه سال خوشگلی با لباس بلند سفید ، چشم های درشت ، موهای مشکی که به سرش چسبانده بود با بازوی لخت ، بلند بالا و گوشواره حلقه ای بزرگ به گوشش با کفش های نرم و پاهای کوچکش مانند سایه یا پری ، کوزه شرابی را که در دست داشت آورد کنار دشک گذاشت ونشست. بعد جامی شراب ریخت و به دست روزبهان داد. زرین کمر رفت و پردۀ شفاف را از جلوی مجسمه بودا پس زد ، بعد ساز ظزیفی که شبیه سه تار بود آورد و پائین دشک نشست.
    گلچهر و زرین کمر هر دو اصل سغد و مانند دو موجودی بودند که ممکن است از میان ابر و دود آمده باشند .
    جلو روشنائی خفه قندیل ، وضع مرموز این سردابه بیشتر افسون مانند به نظر می آمد . صورت آنها خوشگل ، ظریف و مودب بود . ظاهرا آرام ، بدون فکر و احساسات و بی سر و صدا بودند .مانند دو فرشته ، مثل آن فرشته هایی که روی دیوار کشیده بودند .
    زرین کمر شروع کرد به ساز زدن ، لبخند گذرنده ای روی لب های نیمه بازش موج می زد ، مثل اینکه یادگار های دور و خوشی جلوش نقش بسته بود. این یک آهنگ سغدی بود که ابتدا آهسته ، ملایم و بریده بریده بود و کم کم بلند ، تند و مهیج میشد و یکمرتبه فروکش می کرد . نوائی بود تنها نت های اصلی آن را دستچین کرده بودند و برای گوش های معمولی معنی خارجی نداشت . ولی هر زخمه ای که به تار های ساز می زد برای روزبهان پر از احساسات و نکات مو شکاف بود . مثل اینکه پرده و مقام مفصلی را در این نغمه تا اندازه ای که ممکن بود مختصر کرده بودند و فقط به نکات اصلی آن یک اشاره می شد و شنونده باقی آن را در فکر خودش تکمیل می نمود. در صورتی که گلچهر پشت سر هم جام های شراب را از کوزه پر می کرد و به دست روزبهان می داد که به یک جرعه می نوشید . آهنگ ساز پیش از پیش ملایم و مرموز شده بود ، مثل اینکه این آهنگ برای گوش های غیر مادی ، برای گوش های آسمانی درست شده بود .
    نگاه روزبهان به صورت بودا خیره شده بود و گاهی بر می گشت و به امواج آب می نگریشت . نقش های روی دیوار به نظرش همه جان گرفته بودند ، چون این آهنگ به آنها روح مخصوص دمیده بود . لرزش تار های ساز در هوا می پیچید مثل این بود که تمام ذرات هوا از آن متاثر می شد و حتی آب چشمه و مجسمه بودا و نقشهائی که روی دیوار کشیده شده بود به آهنگ ساز لبخند می زدند .
    آهنگ دور و آسمانی ساز همۀ ذرات وجود روزبهان را با امواج آب آغشته و ممزوج میکرد و یکی می گردانید . مثل این بود که در این دقیقه ها زندگی او با این امواج جور و اخت شده بود . یک زندگی تازه و اسرار آمیز در خودش حس می نمود و اسرار خلقت را می سنجید و به امواج آب نگاه می کرد که به آهنگ ساز پیچ و خم می خورد و روی سطح آب ناپدید می شد . در این ساعت به قدری در افکار خودش آغشته بود مثل اینکه در برزخ بین عدم و وجود واقع شده و همان دم را زندگی می کرد بی آنکه به گذشته ، آینده و زمان و مکان خودش آگاه باشد . یک نوع حالت خلسه و از خود بیخود شدن بود که به هیچ چیز حتی زندگی و مرگ خودش هم وقعی نمی گذاشت.
    گلچهر همینطور که به او شراب می داد مواظب حرکاتش بود تا ببیند کی به عادت هر شب او را کافی است و آنها را مرخص می کند ، ولی با کمال تعجب دید روزبهان بیش از هر شب می نوشد و او با دلربائی مخصوصی جام های شراب را پی در پی به دست روزبهان می داد و خودش را به او می چسبانید . ناگهان در این بین بند روی شانۀ گلچهر پاره شد ، لباسش پائین افتاد ، سینه و یک پستانش بیرون آمد . اگرچه به نظر می آمد که روزبهان متوجه او نیست ولی عوض اینکه این دفعه جام شراب را از او بگیرد ، دست انداخت و کمر گلچهر را گرفت و به سوی خودش کشانید و لبهایش رانزدیک لب های او برد ولی دوباره مثل اینکه کوشش فوق العاده ای کرده باشد ، گلچهر را عقب زد ، جام شراب را گرفت و با حرکت دست ، گلچهر و زرین کمر را مرخص نمود . همین که آنها از در بیرون زفتند ، روزبهان گردی از جیبش در آورد ، در شراب ریخت ، نوشید و باز به صورت بودا خیره شد .
    روزبهان برمکی و خانواده اش همه بودائی بودند ، جدش برمک پسر جاماسپ از خانواده های بزرگ ایرانی و پشت در پشت در زمان اشکانیان به نگاهبانی پرستشگاه بودائی نوبهار در بلخ اشتغال داشتند . روزبهان نوه حسن برادر خالد برمکی و مادرش دختر مغ پادشاه چغانیان بود .
    بتکده نوبهار " نووه وهاره " که به زبان سانسکریت پزستشگاه نو معنی داشته و به فارسی نو بهار می نامیدند ، یکی از مهمترین معابد بودائی به شمار می آمد که از چین و هندوستان و حتی بیشتر پادشاهان خراسانی در عهد ساسانی به زیارت آنجا می رفته اند و جلوی بت بزرگ بودا کرنش می کردند و دست متولی آنجا را می بوسیدند . در سنه 42 هجری عبدالله بن عمر بن قریش به قیس بن حیطان اسلمی حکم کرد و او را فرستاد تا شهر بلخ را فتح و معبد نو بهار را خراب کند.
    ثروت آنجا را چاپیدند و سه در آهنین و یک در نقره ای آنجا را بردند . برمکیان صورت ظاهر به اسلام گرویدند ولی در باطن علاقه به کیش قدیم خود داشتند . در زمان اقتدار خودشان دوباره معبد بودائی را مرمت کردند که بعد به اسم آتشکده معروف شد . اگرچه برمکیان ظاهرا با عرب ها ساختند ولی در خفا ضد خلفای عرب کنکاش می کردند و منتظر موقع مساعد بودند تا ایران دوباره از چنگ عرب ها بیرون بیاورند و کم کم به قدری نفوذ پیدا کردند که همۀ کارهای عمدۀ لشکری و کشوری به دست آنها اداره می شد .هرچند هارون چندین بار کارهای مهم به روزبهان تکلیف کرد ولی او شانه خالی کرد .تمام روز را مشغول کار واقدام بود ، ولی هر شب سر ساعت معین نزدیک نصفه شب ، همه کارهای روزانه و ملاقات های طولانی خسته کننده ای که از او می کردند ترک می نمود و به کوشک زیرزمینی خودش می رفت .ولی صبح که از انجا بیرون می آمد ، زندگی پر آشوب و پر مشغله و کارهای پر زحمتی را عهده داشت . چه او طرف اطمینان یحیی و فضل و موسی و محمد برمکی بود و اجرای نقش، آنها را که استقلال خراسان تا بلخ و بامیان و تا نزدیک عراق بود به عهده گرفته بود تا عملی بکند . روزبهان کاردان و دانشمند بود و پیوسته با علما و فقها و شعرا و دانشمندان برهمائی ، بودائی،زرتشتی ، مانوی ،مزدکی ، عیسوی ، اطبائی که از جندیشاپور می آمدند مجالس مباحثه داشت . ولی شبها بعد از آنکه حب مخصوصی را که نگهبان معبد " نووه سنغ رامه " برایش از بلخ می فرستاد می خورد ، حالتش عوض می شد و احتیاج به کوشک زیر زمینی خودش داشت.
    بطوریکه زندگی او دو حالت متضاد و متفاوت پیدا می کرد . روز ها پر از کار و جدیت و شبها آسایش و استراحت و آن هم به طرز مخصوصی در کوشک خاموش خودش پناه می برد و این اسم را روی آن گذاشته بود چون در آنجا حرف زدن ممنوع بود .
    وقتیکه شب ها سر یک ساعت معین یک شخص ثانوی مانند سایه یایک روح دیگر به او حلول می کرد ، در افکار فلسفی خودش غوطه ور می شد. اما رئزبهان بیشتر از لحاظ ذوقی و هنرمندی متمایل به دین بودائی بودو حتی از خودش در اصول بودا دخل و تصرف کرده بود و رنگ و بوی ایرانی به آن داده بود . یعنی از ریاضت و خشکی مذهب بودا کاسته بود . مثلا در آن شراب را جایز می دانست و در موضوع گذشت و پرهیز عقیده مخصوصی را اتخاذ کرده بود زیرا پرهیز و ریاضت را از محروم ماندن از لذت نمی دانست ولی بر عکس می خواست با داشتن همۀ وسایل از کیف و تفریح و پرهیز خودداری بکند . از این جهت در کوشک خاموشی خودش هر گونه وسایل خوشی را آماده کرده بود . صورت های زیبا ، باده های گوارا ، ساز های خوب ، ترکیب های کامل ظرافت ، تناسش و جوانی که در نالۀ ساز ، نشئیۀ شراب و بوی عطر ، دنیای حقییقی و افکار روزانۀ خود رافراموش میکرد و در یک سری خواب ها و رویاهای فلسفی فرو می رفت . این را ریاضت و پرهیز حقیقی می دانست و بدین وسیله می خواست میل و خواهش را در خودش بکشد و معدوم کند و از هم، احتیاجات و لذات دنیا چشم بپوشد تا بدرجۀ سعادت بودا برسد . این کلید خوشبختی که مردم معمولی از ان بی خبر بودند !ولی چیزی که در مذهب بودا برایش کشش و گیرندگی داشت ، مجسمۀ خود بودا به خصوص لبخند سخت ، تمسخر آمیز ، تو دار و ناگفتنی او بود ، همانند امواج تار های ساز ، موج آب ، این آب درخشانی که پرتو شیشه های رنگین قندیل ها در آن منعکس شده بود و در آبنما میان کوشک به روی هم میلغزید و رد می شد .فلسفۀ روزبهان تقریبا از همین امواج آب و لبخند بودا به او الهام شده بود چون در همه هستی ها ، در همۀ شکل ها و در همۀ افکار و چیز ها یک موج گذرنده دمدمی بیش نمیدید و سرتاسر آفرینش به نظر او یک سطح آرام بود مانند سطح آبنمای خودش که باد بی موقع روی آن وزیده بود و چین و شکنج های واقعی روی آن انداخته بود و زمانی که این باد آرام می گرفت ، دوباره همۀ هستی ها به اصل خودشان به نیروانه ، در نیستی جاودان غوطه ور می شدند .زندگی ، مرگ ، خوشی و نا خوشی ، همۀ این ها یک موج دمدمی ، یک موهوم گذرنده و پل گذرگاهی بود که در نیستی نیروانه ممزوج می شد . یک وزش باد بود که از روی هوی و هوس روی سطح آب گذاشته بود . زندگی به نظرش مسخرۀ غم انگیزی بود و او داروی غم را نه تنها در کشتن میل و خواهش می دانست بلکه این اندوه را در جام های باده فرو می نشاند ولی در عین حال می خواست میل و علاقه به زندگی را در خودش بکشد . چون بر طبق قوانین بودا ، همین میل و رغبت بود که حلول و نشئات روح را روی زمین ادامه می داد و هر کس می توانست این میل را بکشد ، در نیستی و عدم می رفت ، و این خودش سعاددت ابدی بود .
    به نظر روزبهان هم لبخند بودا فلسفۀ موج او را تائید می کرد . چون لبخند او مانند یک موج گذرنده بود که روی صورتش نقش بسته بود . مدتها روزبهان کوشش کرده بود که حالت بودا را به خودش بگیرد و هر شب کارش همین بود که تقلید لبخند او را می کرد . لبخند تو دار ، بشاش و غمناک و بزرگ منش. او می خواست تقلید این لبخند را بکند و حالت سعادت بودا را در خودش احساس بکند . ولی امشب چون میل شهوت به گلچهر در خودش حس کرد ، این بود که گردی در جام شراب ریخت و نوشید و به صورت بودا خیره شد . آیا این داروی مزگ یا داروی خواب بود ؟
    پیش از اینکه نقشۀ روزبهان اجرا شود ، در همان شب که 13 صفر 187 بود چاپار خلیفه آمد و حکم قتل عام همۀ برمکیان را دادند . در این شب هزار و دویست نفر زن و بچه و کسان و بستگان و غلامان طرفدار برمکیان را قتل و عام کردند .
    فردایش هنگامی که چند نفر عرب در آهنین کووشک خاموشی را شکستند و وارد شدند ، قندیل هل خاموش شده بود ، تنها آتش از دهانۀ بخور دان زبانه می کشید و بطرز ترسناکی مجسمۀ بودا را با لبخند تمسخر آمیزش روشن کرده بود . روز بهان روز دشک چهار زانو یله داده بود و سر جایش خشک شده بود . پهلوی او سازی شبیه تار و کوزۀ شراب بود و در دست چپ او کاغذی مچاله شده بود ، یکی از عرب ها جلو رفت ، کاغذ را از دستش بیرون آورد . مهر فضل پسر یحیی برمکی روی آن بود و روی آن حکم قتل و عام عرب ها و استقلال خراسان نوشته شده بود . صورت روزبهان خم و در آب منعکس شده بود ، چشمهایش با روشنائی کبود و بی حرکت می درخشید و لبخند تمسخر آمیز ، لبخند فلسفی بودا روی لب هایش نقش بسته بود . این لبخند که در امواج آب منعکس شده بود ترسناک به نظر می آمد .
    مثل این که می خواست بگوید : " اینهم یک موج بیش نیست ، این هم یک موج مسخره آمیز و گذرنده است . مثل موج آب ، مثل لبخند بودا."
    و این پیشامد ها به نظرش دمدمی و گذرنده بود و مرگ هم آخرین درجه مسخره و آخرین موج به شمار می آمد !


    5 کاربر مقابل از Masoud عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .  

  8. #7


    تاریخ عضویت
    Jul 2009
    محل سکونت
    ایـــــ تهران ـــــران
    نام واقعی
    مسعود
    شماره عضویت
    11257
    میانگین پست در روز
    1.44
    علایق
    Net , Music , Xbox , Allstar , Dosib , ...
    شغل و حرفه
    Graphic & Web Design
    نوشته ها
    2,750
    امتیازات
    54,548
    درجه
    57
    تشکر
    11,052
    تشکر شده 7,938 بار در 2,086 ارسال
    یاد شده
    در 22 پست
    برچسب زده شده
    در 1364 تاپیک
    امتیازها: 54,548, سطح: 57
    تمام شدن سطح: 6%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 1,802
    فعالیت کل: 0%
    دستاوردها:
    محبوب دلهایار همیشگیدیپلم افتخار به پاس کمک به کاربراندوستای قدیمی
    شماره ALI رو
    میخوام... لطفا"
     


    P30Parsi

    پیش فرض

    در ( بزانسن ) بودم ، یکروز وارد اتاقم شدم ، دیدم پیشخدمت آنجا پیش بند چرک آبی خودش را بسته و مشغول گردگیری است . مرا که دید رفت کتابی را که به تازگی راجع به جنگ از آلمانی ترجمه شده بود از روی میز برداشت و گفت: ممکن است این کتاب را به من عاریه بدهید که بخوانم؟
    با تعجب از او پرسیدم : به چه درد شما می خورد؟ این کتاب رمان نیست .
    جواب داد : خودم میدانم ، اما آخر منهم در جنگ بودم ، اسیر ( بشها ) شدم .
    من چون چیز های راست و دروغ به بد رفتاری آلمانی ها شنیده بودم کنجکاو شدم ، خواستم از او زیر پا کشی بکنم ولی گمان میکردم مثل همه فرانسوی ها حالا میرود صد کرور فحش به آلمانیها بدهد . باری از او پرسیدم:
    آیا بشها ( به زبان تحقیر آمیز فرانسه بجای آلمانیها ) با شما خیلی بد رفتاری کردند ؟ ممکن است شرح اسارت خودتان را بگویید ؟
    این پرسش من درد دل او را باز کرد و برایم این طور حکایت کرد :
    " من دو سال در آلمان اسیر بودم ، خیلی وقت نبود که سرباز شده بودم ، نزدیک شهر نانسی جنگ در گرفت . عده ما تقریبا سیصد نفر می شد ، آلمانیها دور ما را گرفتند ، سر هوائی شلیک کردند . ما هم چاره نداشتیم نمیتوانستیم ایستادگی بکنیم ، همه مان تفنگ ها را انداختیم و دستهایمان را بالا کردیم . چند نفر از آلمانیها جلو آمدند ، یکی از آنها به زبان فرانسه گفت : شما خوشبخت بودید که جنگ برایتان تمام شد ، ما هم خیلی دلمان می خواست که به جای شما بوده باشیم . بعد جیب های ما را گشتند ، هر چه اسلحه داشتیم گرفتند و ما را دسته دسته کردند با پاسبان روانه کردند . چند نفر زخمی میان ما بود که به مریضخانه فرستادند ، بعد از دو روز مسافرت من و یک نفر فرانسوی دیگر را نگهبان اتاق اسیرهای ناخوش روسی کردند. اما از بس که این کار کثیف بود و ناخوشها روی زمین اخ و تف می انداختند ، من چند روز بیشتر آنجا نماندم. خواهش کردم کار مرا تغییر بدهند آن ها هم پذیرفتند . بعد مرا فرستادند نزدیک شهر (کلنی) در یک دهکده برای کار های فلاحتی ، رفیقم هم با من بود . از صبح زود ساعت شش صبح بیدار می شدیم ، به طویله سر میزدیم ، اسبها را قشو میکردیم ، به کشتزار سیب زمینی سر کشی میکردیم ، کارمان رسیدگی به کار های فلاحتی بود ، در همانجا من و رفیقم به خیال فرار افتادیم ، دو شب و دو روز پای پیاده از بیراهه از اینسو به آنسو میرفتیم ، میخواستیم از راه هلند برویم به فرانسه. بیشتر شب ها راه میافتادیم ، بدبختانه آلمانی هم بلد نبودیم ، من چون گوشم سنگین بود چند کلمه بیشتر آلمانی یاد نگرفتم ، اما رفیقم بهتر از من یاد گرفته بود ، تا اینکه بالاخره گیر افتادیم ، جای ما را عوض کردند و ما را فرستادند به جنوب آلمان .
    - از شما گوشمالی نکردند ؟
    - هیچ . تنها ما را ترسانیدند که اگر دوباره این کار را تکرار بکنیم ، آزادیمان را خواهند گرفت و کارهای سخت تری به مه خواهند داد ، ولی کارمان مثل پیش فلاحت بود ، جایمان هم بهتر شد. با دختر ها عشقبازی میکردیم ، یعنی روز ها که در جنگل کار میکردیم ، فاصله به فاصله دیده بان بود که مبادا از اسیر ها کسی بگریزد ولی شب ها دزدکی بیرون می رفتیم ، رفیقم یک زن را آبستن کرد . چون به پیش سینۀ ما نمره دوخته بودند ، شب که میشد روی آن را یک دستمال سفید بخیه میزدیم و هر شب ساعت هشت از مزرعه میآمدیم بیرون ، نزدیک ایستگاه راه آهن جی دید و بازدید ما با دختر ها بود. چیزیکه خنده داشت ما زبان آن ها را نمی دانستیم ، دختر من مو های بور داشت ، من او را خیلی دوست داشتم هیچ وقت فراموشم نمی شود . بالاخره رندان فهمیدند از ما شکایت کردند ما هم یکی دو شب نرفتیم ، بعد جای ملاقات خودمان را عوض کردیم . . .
    - بد رفتاری آلمانیها نسبت به شما چه بود /
    - هیچ . چون ما به کار خودمان رسیدگی میکردیم ، آنها هم از ما راضی بودند و کاری به کارمان نداشتند فقط دو سه بار کاغذ های ما را نرسانیدند .
    - کدام کاغذ ها ؟
    - برای اسیر ها مبادلۀ کاغذ برقرار بود . باین ترتیب که کاغذ خویشان اسیر های آلمانی را فرانسوی ها میگرفتند ، و آلمانیها هم کاغذ اسیر های فرانسوی را بین آن ها تقسیم میکردند .
    - علتش چه بود ؟
    - میگفتند که صاحب منصب های آلمانی که در فرانسه اسیر شده بودند ، فرانسوی ها آن ها را به الجزایر فرستاده اند و آ« ها را به کار های سخت وا دار کرده اند و با اسیر های آلمانی بد رفتاری می کنند ، از این جهت آلمانیها هم کاغذ های ما را نرسانیدند ، اما وقتی شنیدیم که آلمانی ها شکست خورده اند و قرار شد برگردیم به فرانسه با رفقا انقدر لش گیری کردیم ! کی جرئت میکرد با ما حرف بزند ؟ در همان راه آهنی که ما را به فرانسه می آورد ، عکس ویلهیم را با تنۀ خوک روی بدنه اطاق کشیده بودیم و زیرش نوشته بودیم : پست باد آلمان . راه آهن را نگه داشتند ، نزدیک بود دعوا بشود . . .
    بعد از اینکه نیم ساعتی شرح اسارت خودش را داد آهی کشید و گفت : بهترین دورۀ زندگیم همان ایام اسارت من در آلمان بود و جاروب را برداشته از در بیرون رفت .

    پاریس 21 فروردین ماه 1309



    4 کاربر مقابل از Masoud عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .