صفحه 5 از 52 نخستنخست 12345678915 ... آخرینآخرین
نمایش نتایج: از 41 به 50 از 513
  1. #1

    مدیر سابق

    تاریخ عضویت
    Sep 2008
    محل سکونت
    شهر وفا
    نام واقعی
    مصطفی
    شماره عضویت
    79
    میانگین پست در روز
    1.12
    علایق
    استاد معین
    شغل و حرفه
    اینترنت
    نوشته ها
    2,385
    تشکر
    1,533
    تشکر شده 1,904 بار در 1,039 ارسال
    یاد شده
    در 1 پست
    برچسب زده شده
    در 114 تاپیک
    دستاوردها:
    عضو باشگاه 10.000 امتیازی هاکاربر خونگرم


    P30Parsi

    پیش فرض زندگی نامه نویسندگان و شعرای بزرگ *به روز شد*

    زندگینامه سیمین دانشور

    [برای مشاهده لینکها باید عضو شوید. ]


    سیمین دانشور از نویسندگان و مترجمین توانای معاصر، در ۸ اردیبهشت سال ۱۳۰۰ خورشیدی در شیراز متولد شد. او فرزند محمدعلی دانشور (پزشک) و قمرالسلطنه حکمت (مدیر هنرستان دخترانه و نقاش) بود. تحصیلات ابتدایی و دبیرستان را مدرسهٔ انگلیسی مهرآیین انجام داد و در امتحان نهایی دیپلم شاگرد اول کل کشور شد. سپس برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ ادبیات فارسی به دانشکدهٔ ادبیات دانشگاه تهران رفت.
    دانشور، پس از مرگ پدرش در ۱۳۲۰ شمسی، شروع به مقالهنویسی برای رادیو تهران و روزنامهٔ ایران کرد، با نام مستعار شیرازی بینام.

    در ۱۳۲۷ مجموعهٔ داستان کوتاه آتش خاموش را منتشر کرد که اولین مجموعهٔ داستانی است که به قلم زنی ایرانی چاپ شدهاست. مشوق دانشور در داستاننویسی فاطمه سیاح، استاد راهنمای وی، و صادق هدایت بودند. در همین سال با جلال آلاحمد، که بعداً همسر وی شد، آشنا شد.

    در ۱۳۲۸ با مدرک دکتری ادبیات فارسی از دانشگاه تهران فارغالتحصیل شد. عنوان رسالهٔ وی «علمالجمال و جمال در ادبیات فارسی تا قرن هفتم» بود (با راهنمایی سیاح و بدیعالزمان فروزانفر).

    دکتر سیمین دانشور به سال ۱۳۲۹ زمانی که در اتوبوس نشسته بود تا راهی شیراز شود با جلال آلاحمد نویسنده و روشنفکر ایرانی آشنا شد در همین سال با وجود مخالفت خانوادهٔ آلاحمد، او با جلال ازدواج کرد. دانشور در ۱۳۳۱ با با استفاده از بورس موسسه " فول برایت " به آمریکا رفت و در دانشگاه استنفورد به ادامه تحصیل مشغول شد.در آنجا دو سال در رشتهٔ زیباییشناسی تحصیل کرد. وی در این دانشگاه نزد والاس استنگر داستاننویسی و نزد فیل پریک نمایشنامهنویسی آموخت. در این مدت دو داستان کوتاه که دانشور که به زبان انگلیسی نوشته بود در ایالات متحده چاپ شد.

    پس از برگشتن به ایران، دکتر دانشور در هنرستان هنرهای زیبا به تدریس پرداخت تا این که در سال ۱۳۳۸ استاد دانشگاه تهران در رشتهٔ باستانشناسی و تاریخ هنر شد. اندکی پیش از مرگ آلاحمد در ۱۳۴۸، رمان سَووشون را منتشر کرد، که از جملهٔ پرفروشترین رمانهای معاصر است. در ۱۳۵۸ از دانشگاه تهران بازنشسته شد. از سیمین دانشور همواره بعنوان یک جریان پیشرو و خالق آثار کم نظیر در ادبیات داستانی ایران نامبرده می شود.

    [برای مشاهده لینکها باید عضو شوید. ]


    فعالیتها

    --------------------

    دکتر سیمین دانشور کار مطبوعاتی خود را با مدیریت مجله " نقش و نگار " شروع کرد و در نشریه " قلم و زندگی" و کتاب ماه کیهان ادامه داد.

    چهار اثر سیمین بنامهای،"آتش خاموش"، "شهری چون بهشت" و داستان بلند "حادثه در جنوب" و "سو و شون" از شهرت خوبی برخوردار گردیده است.

    او در برگردان آثار نویسندگان ملل دیگر به زبان فارسی از ترجمه انگلیسی این نوشته ها سود برده است. مانند دشمنان، مجموعه داستان چخوف " داغ ننگ " از هاورون و یا از آثار نویسندگان انگلیسی زبان مانند برنارد شاو نمایشنامه سرباز شکلاتی؛ و پیک مرگ و زندگی از ویلیام سارویان.

    اولین آثار منتشرشدهٔ دانشور عبارتاند از مجموعههای داستان کوتاه آتش خاموش (اردیبهشت ۱۳۲۷) و شهری چون بهشت (دی ۱۳۴۰) و نیز ترجمهٔ آثاری از برنارد شاو (سرباز شکلاتی، ۱۳۲۸)، آنتوان چخوف (دشمنان، ۱۳۲۸)، آلن پیتون (بنال وطن)، ناتانیل هاثورن (داغ ننگ) و دیگران.


    معروفترین اثر دانشور، رمان سَووشون (انتشارات خوارزمی، تیر ۱۳۴۸) است که مدت کوتاهی پیش از مرگ نابهنگام جلال آل احمد، همسر دانشور، منتشر شد. دربارهٔ این رمان نقدهای بسیاری منتشر شدهاست (گلشیری، ص ۹). این رمان به وقایع پس از پادشاهی محمدرضا شاه میپردازد، و ماجراهای آن در نیمهٔ اول سال ۱۳۲۲ در شیراز اتفاق میافتند، ولی به گفتهٔ خود دانشور به شکلی رمزی به سقوط دولت مصدق در مرداد ۱۳۳۲ نیز اشاره میکند (گلشیری، ص ۱۷۱).


    [برای مشاهده لینکها باید عضو شوید. ]
    از آثار دیگر وی میتوان به چهل طوطی (با جلال آلاحمد)، به کی سلام کنم؟ (خوارزمی، خرداد ۱۳۵۹)، و ترجمهٔ ماه عسل آفتابی (۱۳۶۲) اشاره کرد. وی چند اثر غیرداستانی نیز دارد، از جمله غروب جلال (انتشارات رواق، ۱۳۶۰)، شاهکارهای فرش ایران، راهنمای صنایع ایران، ذن بودیسم، و مقالاتی با عنوان «مبانی استتیک» در روزنامهٔ مهرگان.
    مهمترین آثار دانشور پس از انقلاب ایران رمانهای جزیرهٔ سرگردانی (خوارزمی، ۱۳۷۲) و ساربانْ سرگردان هستند که به وقایعی که به این انقلاب منجر شد و اتفاقات بعد از آن میپردازند




    8 کاربر مقابل از GALAXY عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .  
    به نیستی نمی اندشیم... چون نیست...
    http://myeyes1366.blogfa.com

  2. # ADS
    Circuit advertisement
    تاریخ عضویت
    Always
    محل سکونت
    Advertising world
    نوشته ها
    Many
     

  3. #41

    نام کاربری قبلی : y@s

    تاریخ عضویت
    Nov 2008
    محل سکونت
    ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴
    نام واقعی
    علی
    شماره عضویت
    1117
    میانگین پست در روز
    2.32
    علایق
    Apple
    شغل و حرفه
    طراح گرافیک
    نوشته ها
    4,787
    تشکر
    1,474
    تشکر شده 2,824 بار در 1,325 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1042 تاپیک
    دستاوردها:
    ایحاد آلبوم تصویرکاربر خونگرمیار همیشگیدوستای قدیمینباشن جاشون خالیهآشنا با نجوه کار برچسب های موضوعاتعضو باشگاه 1000 امتیازی هاعضو باشگاه 25.000 امتیازی ها


    P30Parsi

    پیش فرض

    اوضاع اجتماع و حکومت در دوره مولانا
    مولانا در عصر سلطان محمد خوارزمشاه به دنيا آمد . خوارزمشاه در سال 3(-602ق) موطن جلال الدین را که در تصرف غوریان بود تسخیر کرد .مولوی خود در اشعارش ،آنجا که کوشیده است شرح دهد که هجران چگونه او را غرقه در خون ساخته است ...به خونریزی جنگ میان خوارزمشاهیان و غوریان اشاره می کند. در آن هنگام كه خداوندگار خاندان بهاء ولد هفت ساله شد (611-604) خراسان وماوراء النهر از بلخ تا سمرقند و از خوارزم تا نيشابور عرصه كروفر سلطان محمد خوارزم شاه بود .ايلك خان در ماوراءالنهر وشنسبيان در ولايت غور با اعتلاي او محكوم به انقراض شدند.اتابكان در عراق و فارس در مقابل قدرت وي سر تسليم فر.د آوردند .در قلمرو زبان فارسي كه از كاشغر تا شيراز و از خوارزم تا همدان و ان سو تر امتداد داشت جز محروسه سلجوقيان روم تقريباً هيچ جا از نفوذ فزاينده او بر كنار نمانده بود . حتي خليفه بغداد الناصرين الله براي آنكه از تهديد وي در امان ماند ناچار شد دايم پنهان و آشكار بر ضد او به تجريك و توطئه بپردازد . توسعه روز افزون قلمرو او خشونت و استبدادش را همراه تركان و خوارزميانش همه جا برد.
    يك لشكر كشي او بر ضد خليفه تا همدان و حتي تا نواحي مجاور قلمرو بغداد پيش رفت فقط حوادث نا بيوسيده و حساب نشده اورا به عقب نشيني واداشت .لشكر كشي هاي ديگرش در ماوراء النهر وتركستان در اندك مدت تمام ماوراءالنهر وتركستان در اندك مدت تمام اوراءالنهر و تركستان را تا آنجا كه به سرزمين تاتار مي پيوست مقهور قدرت فزاينده او كرد .قدرت او در تمام اين ولايات مخرب ومخوف بود و تركان فنقلي كه خويشان مادرش بودند ستيزه خويي وبي رحمي و جنگاوري خود را پشتيبان آن كرده بودند .مادرش تركان خاتون ،ملكه مخوف خوارزميان ،اين فرزند مستبد اما عشرتجوي ووحشي خوي خويش را همچون بازيچه يي در دست خود مي گردانيد .خاندان خوارزمشاه در طي چندين نسل فرمانروايي ،خوارزم و توابع را كه از جانب سلجوقيان بزرگ به آنها واگذار شده بود به يك قدرت بزرگ تبديل كرده بود نياي قديم خاندان قطب الدين طشت دار سنجر كه خوارزم را به عنوان اقطاع به دست آورده بود ،برده ايي ترك بود و در دستگاه سلجوقيان خدمات خود را از مراتب بسيار نازل آغاز كرده بود .در مدت چند نسل اجداد جنگجوي سلطان اقطاع كوچك اين نياي بي نام و نشان را توسعه تمام بخشيدند و قبل از سلطان محمد پدرش علاءالدين تكش قدرت پرورندگان خود ـسلجوقيان ـرا در خراسان و عراق پايان داده بود .خود شاه با پادشاه غور و پادشاه سمرقند جنگيده بود.حتي با قراختائيان كه يك چند حامي و متحد خود وپدرش در مقابل غوريان بودند نيز كارش به جنگ كشيده بود.
    تختگاه او محل نشو ونماي فرقه هاي گوناگون ومهد پيدايش مذاهب متنازع بود. معتزله كه اهل تنزيه بودند در يك گوشه اين قلمرو وسيع با كراميه كه اهل تجسيم بودند در گوشه ديگر ،دايم درگيري داشتند .صوفيه هم بازارشان گرم بود و از جمله در بين آنها پيروان شيخ كبري نفوذشان در بين عامه موجب توهم و نا خرسندي سلطان بود .اشعريان كه به علت اشتغال به ريزه كاريهاي مباحث مربوط به الهيات كلام به عنوان فلاسفه خوانده مي شدند هم نزد معتزله و كراميه و هم نزد اكثريت اهل سنت كه در اين نواحي غالباًحنفي مذهب بودند و همچنين نزد صوفيه نيز كه طرح اين گونه مسائل را در مباحث الهي مايه بروز شك و گمراهي تلقي مي كردند مورد انتقاد شديد بودند .وعاظ صوفي و فقهاي حنفي كه متكلمان اشعري و ائمه معتزلي را موجب انحراف و تشويش اذهان عام مي ديدند از علاقه اي كه سلطان به چنين مباحثي نشان ميداد نا خرسند بودند و گه گاه به تصريح يا كنايه نا خرسندي خود را آشكار مي كردند.
    دربار سلطان عرصه بازيهاي سياسي قدرتجويان لشكري از يك سو و صحنه رقابت ارباب مذاهب كلامي از سوي ديگر بود .در زمان نياكان او وجود اين منازعات بين روساي عوام در دسته بندي هاي سياسي هم تاثير گذاشته بود چنانكه خوارزمشاهان نخستين ظاهراً كوشيده بودند از طريق وصلت با خانواده هاي متنفذ مذهبي احساسات عوام را پشتيبان خود سازند ونسبت خويشي كه بعدها بين خاندان بهاء ولد با سلاله خوارزمشاهيان ادعا شد ظاهراً از همين طریق بوجود آمده بود .با آنکه صحت این ادعا هرگز ازلحاظ تاریخ مسلم نشد احتمال آنکه کثرت مریدان بهاءولد ؛موجب توهم سلطان و داعی الزام غیر مستقیم او به ترک قلمرو سلطان شده باشد هست .
    معهذا غیر از سلطان تعدادی از فقها ئ قضات و حکام ولایات هم ؛ به سبب طعنهایی که بهاءولد در مجالس خویش در حق آنها اظهار می کرد بدون شک در تهیه موجبات نارضایتی او از اقامت در قلمرو سلطان عامل موثر بود.
    در قلمرو سلطان محمد خوارزمشاه که بلخ هم کوته زمانی قبل از ولادت خداوندگار به آن پیوسته بود (603) تعداد واعظان بسیار بود .و بهاءولد از واعظانی بود که از ارتباط با حکام و فرمانروایان عصر ترفع می ورزید و حتی قرابت سببی را که بر موجب بعضی از روایات با خاندان سلطان داشت _اگر داشت-وسیله ای برای تقرب به سلطان نمی کرد .از سلطان به سبب گرایشهای فلسفی وی ناخرسند بود .فلسفه بدان سبب که با چون و چرا سر وکار داشت با ایمان که تسلیم و قبول را الزام می کرد مغایر می دید .لشکر کشی سلطان بر ضد خلیفه بغداد بی اعتنایی او در حق شیخ الشیوخ شهاب الدین عمر سهروردی که از جانب خلیفه به سفارت نزد او آمده بود ؛ و اقدام او به قتل شیخ الشیوخ شهاب الدین عمر سهروردی که از جانب خلیفه به سفارت نزد او آمده بود ؛ و اقدام او به قتل شیخ مجد الدین بغدادی صوفی محبوب خوارزم که حتی مادر سلطان را ناخرسند کرد ؛ در نظر وی انعکاس همین مشرب فلسفی و بی اعتقادی او در حق اهل زهد و طریقت بود . در آن زمان بلخ یکی از مراکز علمی اسلامی بود .این شهر باستانی در دوره پیدایش تصوف شرق سهم مهمی را ایفا کرده ،موطن بسیاری از علمای مسلمان در نخستین سده های هجری بوده است .ازآنجائیکه این شهر پیش از این مرکز آیین بودا بوده است احتمال دارد ساکنانش _یا جوش_واسطه انتقال پاره ای از عقاید بودایی که در افکار صوفیان اولیه منعکس است قرار گرفته باشد:مگر ابراهیم بن ادهم ((شاهزاده فقیر روحانی))از ساکنان پاکژاد بلخ نبوده که داستان تغییر کیش او در هیأت افسانه بودا نقل شده است ؟
    فخر الدین رازی فیلسوف و مفسر قرآن که نزد محمد خوارزمشاه محبوبیتی عظیم داشت ،در دوران کودکی جلال الدین یکی از علمای عمده شهر بود.گفته می شد که او حکمران را علیه صوفیان تحریک کرد و سبب شد که مجد الدین عراقی عارف را در آمودریا (سبیحون)غرق کنند (616ق/1219م)بهاءالدین ولد نیز همان گونه که از نوشته هایش بر می آید ظاهراً با فخرالدین رازی مناسبات دوستانه نداشته است:این متکلم الهی پرهیزگار و عارف که (..از کثرت تجلیات جلالی ،مزاج مبارکش تند و باهیبت شده بود...)قلباً با فلسفه و نزدیکی معقولات با دین مخالف بود این نگرش را که پیش از این ،در یک سده قبل ،در اشعار سنایی آشکارگشته بود ، جلال الدین هم به ارث برد . دوستش شمس الدین رازی را ((کافر سرخ))می خواند ،این طرز فکر را قویتر ساخت .نیم سده بعد از مرگ رازی مولانا جلال الدین از سرودن این بیت پرهیز نکرد که:
    اندر این بحث ار خرد ره بین بدی
    فخر رازی راز دار دین بدی
    به هر تقدیر تعریض و انتقاد بهاءولد در حق فخر رازی(تعرضهای گزنده وانتقادهای تندی که او در مجالس وعظ از فخررازی و حامیان تاجدار او می کرد البته خصومت انان را بر می انگیخت) و اصحاب وی شامل سرزنش سلطان در حمایت آنها نیز بود .از این رو مخالفان از ناخرسندیی که سلطان از وی داشت استفاده کردند و با انواع تحریک و ایذا ؛زندگی در بلخ ؛ در وخش ؛در سمرقند و تقریباً در سراسر قلمرو سلطان را برای وی دشوار کردند.بدین سان توقف او در قلمرو سلطان موجب خطر و خروج وی را از بلخ و خوارزم متضمن مصلحت ملک نشان دادنددر آن زمان تهدید مغولان در آسیای مرکزی احساس می شده است خوارزمشاه خود با کتن چند تاجر مغول مهلک ترین نقش را در داستان غم انگیزی که در خلال سالهای بعد ،به تمام خاور نزدیک .و دور کشیده شد ،بازی کرد .دلایل سفر بهاءالدین به سرزمینهای بیگانه هر چه بود او همراه مریدانش (که سپهسالار ،تعداد سان را 300نفر می گوید)در زمانی که مغولان شهر را غارت کردند ،از موطن خود بسیار فاصله گرفته بودند.بلخ در سال 617ق/1220م به ویرانه هایی بدل شد و هزاران نفر به قتل رسیدند .
    چون تو در بلخی روان شو سوی بغداد ای پدر
    تا به هردم دورتر باشی ز مرو و ازهری
    مقارن این احوال قلمرو سلطان خاصه در حدود سمرقند و بخارا و نواحی مجاور سیحون بشدت دستخوش تزلزل و بی ثباتی وبود .از وقتی قراختائیان و سلطان سمرقند ؛قدرت و نفوذ خود را در این نواحی از دست داده بودند .اهالی بسیاری از شهرهای آن حدود به الزام عمال خوارزم شاه شهر ودیار خود را رها کرده بودند و خانه های خود را به دست ویرانی سپرده بودند.در چنین احوالی شایعه احتمال یا احساس قریب الوقوع یک هجوم مخرب و خونین از جانب اقوام تاتار اذهان عامه را به شدت مظطرب می کرد .بهاءولد که سالها در اکثر بلاد ماوراءالنهر و ترکستان شاهد ناخرسندی عامه از غلبه مهاجمان بود و سقوط آن بلاد را در مقابل هجوم احتمالی تاتار امری محقق می یافت خروج از قلمرو خوارزمشاه را برای خود و یاران مقرون به مصلحت و موجب نیل به امنیت تلقی می کرد .در آن ایام بلخ یکی از چهار شهر بزرگ خراسان محسوب می شد که مثل سه شهر دیگر آن مرو و هرات و نیشابور بارها تختگاه فرمانروایان ولایت گشته بود .با آنکه طی نیم قرن در آن ایام ؛ معروض ویرانیهای بسیار شده بود در این سالها هنوز از بهترین شهرهای خراسان و آبادترین پرآوازه ترین آنها به شمار می آمد غله آن چندان زیاد بود که از آنجا به تمام خراسان و حتی خوارزم غله می بردند .مساجد و خانقاهها ی متعدد در انجا جلب نظر می کرد .مجالس وعظ وحدیث در آنجا رونق داشت وشهر به سبب کثرت مدارس و علما وزهاد ((قبة الاسلام ))خوانده می شد .از وقتی بلخ به دست غوریان افتاد و سپس به قلمرو خوارزمشاهیان الحاق گشت شدت این تحریکات عامل عمده ای در ناخرسندی بهاء ولد از این زاد بوم دیرینه نیاکان خویش بود.در قلمرو خوارزمشاه که مولانا آن راپشت سر گذاشت همه جا از جنگ سخن در میان بود .از جنگهای سلطان با ختائیان ،از جنگهای سلطان با خلیفه و از جنگهای سلطان در بلاد ترک و کاشغر .تختها می لرزید و سلاله هایی فرمانروایی منقرض میگشت .آوازه هجوم قریب الوقوع تاتار همه جا وحشت می پراکند و شبح خان جهانگشای از افقهای دور دست شرق پیش می آمد و رفته رفته خوازمشاه جنگجوی مهیب را هم به وحشت می انداخت .از وقی غلبه بر گور خان ختایی (607)قلمرو وی را با سرزمینهای تحت فرمان چگیز خان مغول همسایه کرده بود وحشت از این طوایف وحشی و کافر در اذهان عا مه خلق خاصه در نواحی شرقی ماوراء النهر احساس می شد .حتی در نیشابور که از غریبترین ولایات خراسا ن محسوب میشد در این اوقات دلنگرانی های پیش از وقت بود که بعدها از جانب مدعیان اشراف بر آینده به صورت یک پیشگوئی شاعرانه به وجود آمد و به سالها ی قبل از وقوع حادثه منسوب گشت.آوازه خا ن جهانگشای ،چنگیز خان مغول تمام ماوراءالنهر وخراسان را به طور مبهم و مرموزی در آن ایام غرق وحشت می داشت . جنگهای خوارزمشاه هم تمام ترکستان وماوراءالنهر را در آن ایام در خون و وحشت فرو می برد .مدتها بعد جاده ها آکنده از خون وغبار بود و سواران ترک و تاجیک مانند اشباح سرگردان در میانه این خون وغبار دایم جابه جا می شدند.خشم وناخرسندی که مردم اطراف از همه جا از خوارزمیان غارتگر و ناپروای سلطان داشتند از نفرت و وحشتی که آوازه حرکت تاتار یا وصول طلایه مغول به نواحی مجاور به ایشان القا میکرد کمتر نبود .این جنگجویان سلطانی که بیشتر ترکان فنقلی واز منسوبان مادر سلطان بودند در کرو فر دایم خویش ، کوله بار ها و فتراکهاشان همواره از ذخیره ناچیز سیاه چادر ها ی بین راه یا پس انداز محقر آنها در جاده ها و حوالی مرزها آؤامس روستاها ، امنیت شهر ها و حتی آرامش شبانان بیابانها را به شدت متزلزل می ساخت .تمام قلمرو سلطان طی سالها تاخت وتاز خوارزمیان و ترکان فنقلی در چنگال بیرحمی و نا امنی و جنگ و غارت دست وپا میزد . در خوارزم نفوذ ترکان خاتون مادر سلطان و مداخله دایم اودر کارها مردم را دستخوش تعدی ترکان فنقلی می داشت .خود سلطان جنون جنگ داشت و جز جنگ که هوس شخصی او بود تقریبا تمام کارهای ملک را به دست مادرش ترکان خاتون و اطرافیان نا لایق سپرده بود . در سالهایی که خانواده بهاء ولد به سبب ناخرسندی از سلطان خوارزم یا به ضرورت تشویش از هجوم تاتار ،در دنبال خروج از خراسان مراحل یک مهاجرت ناگزیر را در نواحی شام وروم طی می کرد خانواده سلطان خوارزم هم سالهای محنت و اضطراب دشواری را پشت سر می گذاشت .
    علاء الدین محمد خوارزمشاه بزرگ و سلطان مقتر عصر آخر ین سالهای سلطنت پرماجرای خویش را در کشمکش روحی بین حالتی از جنگبارگی لجاجت آمیز و جنگ ترسی بیمارگونه و مالیخولیایی سر میکرد.بیست ویک سال فرمانرایی او از مرده ریگ پدرش علاء الدین تکش تدریجا یک امپراطوری فوق العاده وسیع را بوجود آورد پس از او پسرش جلال الدین مینکبرنی که برای نجات ملک از دست رفته پدرش طی سالها همچنان دربدر با مغول میجنگید موفق به اعاده سلطنت از دست رفته نشد .عادت به عیش ومستی او را از تامل در کارها مانع می امد .بدین سان از سی سال جنگهای او وپدرش جز بدبختی پدر و قتل یا درویشی پسر چیزی حاصل نشد .دروازه روم هم که با شکست یاسی چمن بر روی خوارزمشاه بسته ماند بر روی واعظ بلخ که با حسرت قلمرو پادشاه خوارزم را ترک کرده بودگشوده ماند .در همان اوقات که خوارزمشاه جوان در آنسوی مرزهای روم طعمه گرگ شد یا به درویشی گمنام تبدیل گشت مولانای جوان که او هم مثل شاهزاده خوارزم جلال الدین خوانده می شد ، در دنبال مرگ پدر در تمام قلمرو روم به عنوان مفتی و واعظ نام آوری مورد تعظیم و قبول عام واقع بود و بعدها نیز که طریقه صوفیه را پیش گرفت درویشی پر آوازه شد ووقتی سلاله سلطان محمد خوارزم شاه در غبار حوادث ایام محو شد سلاله بهاء ولد در روشنی تاریخ با چهره نورانی مجال جلوه یافت.



    4 کاربر مقابل از BaLiKh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .  




  4. #42

    نام کاربری قبلی : y@s

    تاریخ عضویت
    Nov 2008
    محل سکونت
    ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴
    نام واقعی
    علی
    شماره عضویت
    1117
    میانگین پست در روز
    2.32
    علایق
    Apple
    شغل و حرفه
    طراح گرافیک
    نوشته ها
    4,787
    تشکر
    1,474
    تشکر شده 2,824 بار در 1,325 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1042 تاپیک
    دستاوردها:
    ایحاد آلبوم تصویرکاربر خونگرمیار همیشگیدوستای قدیمینباشن جاشون خالیهآشنا با نجوه کار برچسب های موضوعاتعضو باشگاه 1000 امتیازی هاعضو باشگاه 25.000 امتیازی ها


    P30Parsi

    پیش فرض

    اخلاق وافکار مولانا:
    در اينجا سخن از پارسای عاشق پيشه و پاكباز ؛ مجذووب و سرانداز و سوخته بلخ است كه سالها اسير بي دلان بود و به بركت عشق ترك اختيار كرد و سوزش جان را نه از طريق كلام بلكه بوسيله نغمه هاي ني بگوش جهانيان رسانيد؛ نواي بي نوايي سر داد و بلاجويان را به دنياي پرجاذبه و عطرانگيز عشق دعوت كرد و در گوش هوششان خواند كه در اين وادي مقدس ؛عقل ودانش را باعشق سوداي برابري نيست.جلال الدين محمد مولوي ،جان باخته دلبسته محتشمي است كه بي پروا جام جهان نما ي عشق را از محبوبي بنام شمسملك داد تبريز در دست گرفت و تا آخرين قطره آن را مشتاقانه نوشيد و سپس گرم شد ،روحش بپرواز در آمد بروي بالهاي گسترده آواهاي دل انگيز موسيقي نشست وصلا در داد :
    جان من كوره است و با آتش خوش است
    كوره راه اين يبس كه خانه آتش است
    خوش بسوز اين خانه را اي شير مست
    خانه عاشق چنين اولي تر است
    اوست كه در عرصه الهام و اشراق پرو بال گشود مفهوم عشق را به شيوهاي نظري و عملي براي صاحبدلان توجيه كرد وخواننده كنجكاو اشعارش را از محدود به نامحدود سير داد او از خود واراسته و بروح ازلي پيوسته بود موج گرم و خروشان عشق پسر بهاء ولد صاحب تعينات خاص را پريشان و آشفته كرد خرقه و تسبيح رابسويي گذاشت و گفت:
    آن شد كه مي نشستم چون زاهدان به خلوت
    عنقا چگونه گنجد در كنج آشيانه
    منبعد با حريفان دور مدام دارم
    در گوشه خرابات با زخمه چغانه
    مولانا در لحظات و آنات شور و شيدايي كه با عتراف خودش «رندان همه جمعند در اين دير مغانه» چه زيبا آتش سوزان را برابر ديدگان وارستگان بكمك كلمات موزون الهامي مجسم مي كند بطوريكه خواننده صاحبدل لهيب اين اسطر لاب اسرار حقايق را در جان عاشق پيش خود احساس مي نمايد شمس تبريزي كه بود كه چنين آتشي در تار و پود فقيه بلخ افروخته بود كه وادارش كرد مانند چنگ . رباب مترنم شود و بگويد:
    همچو پروانه شرر را نور ديد
    احمقانه در فتاد از جان بريد
    ليك شمع عشق آن شمع نيست
    روشن اندر روشن اندر روشني است
    او به عكس شمعهاي آتشي است
    مي نمايد آتش و جمله خوشي است
    جلال الدين محمد مديحه سراي صفا وفا وانسانيت توجيه تازه ظريف و دقيقي از عشق دارد كه تا كنون در فرهنگنامه هاي دارالعلم جهاني عشق درباره آن چنين سخني نيامده و توجيه نشده است مكالمه و مناظره عقل با عشق در ديوان كبير و ديوان معرفت «مثنوي» بحث انگيز و خواندني است مولاناي عاشق بلاكشان صبور آتش خواري را در وادي عشق مي طلبد و وارستگاني را دعوت مي كند كه در برابر ناملايمات ناشي از مهجوري و مشتاقي دامن تحمل و توكل از دست ندهد و سوز طلب را از بلا باز شناسد.
    بيقراري نا آرامي جلال الدين محمد مولود حدت . شدت . غيرت و صداقت در عشق شمس اسيت كه همه كاينات را دروجود معشوق مي ديد و خود را ديوانه عشق مي دانست چه بسيار روزان و سرشباني سركشتگي و آشفتگيش را در سماع و پايكوبي مي گذرانيد واستمرار در چرخندگي بيانگر طبيعت نا آرامش بود ظاهر بيان قونيه مي گفتند مدرس بلامنازع روم شرقي را از درد عشق ديوانه شده است .
    مولانا با اينكه در سي و پنجمين بهار زندگيش بود عشق شمس كهنسال طوفاني در روح و جانش برانگيخت ولي جلاالدين محمد از اين طوفان كه چون نيزك يا شهاب تاقب در آسمان دلش جهيد و سراسر پيكرش يكباره گرم كرد شادمان بود و رندانه مي گفت :
    من ذوق و نور شده ام اين پيكر مجسم نيستم
    براي درك عظمت منشور عرفان ويژه جلال الدين محمد كه در آثارش پنهانست بايد شناگر باد تجربه اي بود از درياهاي مواج و سهمگين ديوان كبير شش دفتر مثنوي و رساله مافيه نهراسيد و شناوري كرد تا صدفهاي حامل درهاي يتيم را فراچنگ آورد. بمراتب درين سير و سلوك كه هفت وادي يا هفت منزل و بقولي هفت خوان نصوف است توجهي نداشته فقط مداح عظمت و مقام و مرتب انسان و حضورش در كاينات بوده و معرفت صوفيانه را از خويشتن شناسي آغاز كرده و معتقد است هر سالك مومني وقتيكه صفحات كتابي وجود تكويني خود را با خلوص نيت مطالعه و محتواي آنرا بخوبي درك نمود بي شك پروردگار خود را بهتر شناخته است پس مفاتح عرفان جلال الدين محمد خود شناسي است .
    اخلاق ،افكار وعقايد مولوي دريايي بس عطيم و پهناور است كه در اين گفتار بيش از يك قطره آن ر ا نمي توان ارائه داد،بايد سالها در عرفان غور كرد تا توفيق درك مطالب اثر عظيم مولانا را به دست آورد و توانست پيرامون افكار او شرح و تعليق نوشت.مولانا جلال الدين رومي يا مولانا محمد بلخي خراساني در بيان اطوار عشق ، زبان خاص خود را دارد . مولانا داراي بياني گرم و نغماني خسته و در مقام بيان تحقيقات عرفاني مطالب را تنزل مي دهد تا به فهم نزديك شود و در عذوبت بيان و گرمي سخن آدمي را جذب مي كند و شور و حالي خاص مي بخشد.مولانا نيك آگاه بود كه همه مظاهر جز اسطرلابهاي ضعيفي كه راه به سوي آفتاب الهي را نشان ميدهند ،نيستند .اما اگر غباري بر نمي خاست و يا برگهاي باغ به رقص در نمي آمد ند ،جنبش نسيم پنهان كه جهان را زنده ميدارد گچونه قابل رءيت مي شد ؟هيچ چيز بيرون از اين رقص نيست:
    عالم همه مظهر تجلي حق است
    مولوي مردي پخته و عارفي جامع و در عين شوريدگي داراي متانت و از لحاظ جامعيت و تبحر در علوم ادبي ،عربي و فارسي و احاطه به دواين شعرا و تسلط به حديث و قران و علم كلام و تحصيل عرفان و تصوف به نحو عميق ،و افزون بر همه فضائل داراي هوش و استعداد حيرت آور است مولانا عارف كاملي بود كه با شمس الدين تبريزي بر سبيل اتفاق مواجه شد و آنچنان استعداد ذاتي ومقام و حال او مستعد از براي جهش و جذبه آماده از براي جرقه اي بود كه خرمن وجود او را بسوزاند و تبديل به شعله تابناك كرد .و چه بسا نزد مولانا نيز حقايقي بود كه شمس بعد از انقلاب احوال دوست ومريد حود مي توانست از آن تاثير پذيرد .
    زهي خورشيد بي پايان كه ذراتت سخن گويان
    تو نور ذات الهي ،تو الهي ،نمي دانم
    آنچه را مولوي مي ستايد ،تنها خورشيد درخشان وفيض بخش نيست ،بلكه آن نور مشفقي است كه ثمره به بار مي آورد و عالم را سرشار مي سازد.
    نردبان روحاني:
    مولوي حيات را حركت بي وقفه به سوي تعالي مي داند .استكمال تمامي آفرينش از فروترين تظاهر تا برترين تجلي ،و سير تكاملي فرد ،هردو را مي توان در رتو اين نور لحاظ كرد.نردباني كه انسان را رو به آسمان مي برد پير راشد در مراحل منظم ،مرد سفر را به سوي حقايق عالي تر ارشاد مي كندتا آنكه درهاي حق گشوده مي شود و ديگر در عشق نياز به نردبان نيست ،سماع نيز نردباني به سوي آسمان است سلامت نفس و صفا وصميميت دميدن حيات و روحيه نشاط واميد در ارواح و نفوس از خواص بارز مولاناست.
    روحيه مريدداري و جلب نفوس و تزريق عبوديت نسبت به او در مريدان در روح بلند آن رادمرد وجود نداشته است .مطالعه آثار مولانا و پژوهش در افكار او از موجبات عدم ابتلاء انسانها به الحاد و بد آموزي و سبب درك مباني و عقايد ديني و ارجاع نفوس به توحيد و ايجاد شوق در پي گيري مباحث اصول وعقايد است.او در نتزل دادن مباني صعب عرفاني و القاء آن به صاحبان ذوق بي اندازه ماهر و موفق بوده است و در كلمات او شطحيات ديده نمي شود.مولانا در جنب بيان حقايق با بياني جذاب به ادبيات فارسي خدمت وصف ناپذير كرده است .
    تواضع و مردم آمیزی مولانا در میان بازاریان و بازرگانان و حتی رنود عیاران شهر هم علاقه مندان بسیار برای او فراهم آورده بود.وی که در موکب مریدان خاص و طالب علمان مشتاق با هیبت و جلال عالمانه به محل درس یا وعظ میرفت در کوی وبازار با شرم وفروتنی انسانی حرکت می کرد ،با طبقات گونه گون مردم از مسلمان ونصارا ،سلوک دوستانه داشت .عبوس رویی زهد فروشان وخودنگری عالم نمایان بین او وکسانی که مجذوب احوال و اقوالش می شدند فاصله به وجود نمی آورد .در برخورد با آنها تواضع میکرد ،به دکان آنها می رفت ،دعوت آنها را می پذیرفت ،واز عیادت بیمارانشان غافل نمی ماند .حتی از صحبت رندان وعیاران هم عار نداشت و نسبت به نصارای شهر نیز با لطف و رفق برخورد می کرد و به کشیشان آنها تواضع می کرد و اگر گه گاه با طنز ومزاح سر بسرشان می گذاشت ناظر به تحقیر آنها نبود نظر به تنبیه و ارشاد آنها داشت.
    از کثرت مریدان زیاده مغرور نمی شد و اگر از تحسین و تملق آنها لذت می برد ، از اینکه آن گونه سخنان را در حق خود باور کند پرهیز داشت و اگر گه گاه سخنانش از دعوی خالی به نظر نمی آمد ناظر به تقریر حال اولیا بود ،در مورد خود چنان دعویها را جدی نمی گرفت .با این مریدان ،هرگز از روی ترفع و استعلا سخن نمی گفت ،نسبت به آنها مهر و دوستی بی شائبه می ورزید و از تحقیر و ایذای آنها ، که رسم بعضی مشایخ عصر بود ،خودداری داشت.در خلوت و جلوت به سوالهاشان جوابهای ساده ،روشنگر وعاری از ابهام می داد .آنها را در مقابل تجاوز و تعدی ظالمان حمایت می کرد ، در مواردی که خطاهاشان خشم ارباب قدرت را بیش از د استحقاق بی می انگیخت از آنها شفاعت می نمود .درباره آنها هر جا ضرورت می دید نامه توصیه به ارباب می نوشت و هر جا میان آنها با عمال سلطان مشکلی پیش می آمد در رفع آن اهتمام و عنایت خاص می ورزید. او هیچ اصراری در جلب عوام نداشت ،خواص شهر هم مثل عوام مجذوب او می شدند و در بین طبقات امرا و اعیان هم مثل طبقات محترقه و اصناف دوستداران بسیار داشت .در عبور از کوی وبازار حتی منسوبان درگاه سلطان وقار و استغنای محجوبانه او را با نظر توفیر می دیدند و در ادای احترام به وی از مریدان و طالب علمانی که در رکابش حرکت می کردند واپس نمی ماندند .در تمام مسیر او هر کس فتوایی شرعی می خواست ،هر کس مشکلی در شریعت یا طریقت برایش پیش می آمد ،وحتی هر کس مورد تعقیب یا آزار حاکمی یا ظالمی بود عنان او را می گرفت ،از او سوال می کرد ، با او می گفت و می شنید ،و از او یاری وراهنمائی می جست .
    معهذا خار اندیشه ای مبهم و نامحسوس این غرو ر وناخرسندی او را منغض می کرد .بیحاصلی علم ،بیحاصلی جاه فقیهانه و بی حاصلی شهرت عام هر روز بیش از پیش در خاطرش روشن می شد .درس ،فتوا و تمام آنچه وی آن را به قول مریدان برای نیل به اکملیت جستجو کرده بود هر روز بیش از پیش نمود سراب ونقش بر آب به نظرش می رسید .کدامیک از اینها بودکه انسان را از حقیقت ،از انسانیت و از خدا دور نمی ساخت ؟
    با این مایه شهرت و این اندازه حیثیت انسان می توانست قاضی و حاکم شود،مستوفی و کاتب شود ،والی ووزیر شود ،در اموال یتیمان و املاک محرومان به هر بهانه ای تصرف نماید ،اوقاف و وصایا و حسبت و مظالم را قبضه کند ،امابا آنچه از این همه برایش حاصل میشد جز آنکه هر روز بیش از پیش در حیات بهیمی مستغرق گردد و هر روز بیش از پیش از حقیقت انسانی ،از کمال نفس و از راه خدا فاصله پیدا کند چه حاصل دیگر عایدش میشد. به اعتقاد وی تا آنجا که سلوک روحانی سیر الی الله بود ضرورت پیروی از شریعت را از سالک را از هر گونه بدعتگرایی و انحراف پذیری باز می داشت .مولانا که هر گونه تجاوز و عدول از احکام شریعت را در این سلوک از جانب سالک موجب ضلال و در خور تقبیح می دانست رعایت این احکام را نه فقط لازمه تسلیم به حکم حق بلکه در عین حال متضمن مصلحت خلق نیز تلقی می کرد .از جمله یک جا که برای علمای اهل دیانات به تقریر علل غایی اجکام شریعت می پرداخت خاطر نشان کرد که ایمان ناظر به تطهیراز شرک بود،نماز توجه به تنزیه از کبر ،زکات برای تسبیب رزق منظور شد،جنانکه هدف از منکر به جهت تقویت دین بود،امر به معروف به رعایت مصلحت عام بود و نهی از منکر به جهت بازداشت بی خردان از نارواییها ضرورت داشت.بدین گونه حکم شریعت را هم مشتمل بر ضرورت و هم متضمن مصلت نشان می داد ..


    4 کاربر مقابل از BaLiKh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .  

  5. #43

    نام کاربری قبلی : y@s

    تاریخ عضویت
    Nov 2008
    محل سکونت
    ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴
    نام واقعی
    علی
    شماره عضویت
    1117
    میانگین پست در روز
    2.32
    علایق
    Apple
    شغل و حرفه
    طراح گرافیک
    نوشته ها
    4,787
    تشکر
    1,474
    تشکر شده 2,824 بار در 1,325 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1042 تاپیک
    دستاوردها:
    ایحاد آلبوم تصویرکاربر خونگرمیار همیشگیدوستای قدیمینباشن جاشون خالیهآشنا با نجوه کار برچسب های موضوعاتعضو باشگاه 1000 امتیازی هاعضو باشگاه 25.000 امتیازی ها


    P30Parsi

    پیش فرض

    از مقامات تبتل تا فنا
    زندگی مولانا برای یارانش که در آن هرگز به چشم عیبجویی نمی دیدند نمونه کمال و سرمشق کامل سلوک انسانی بود . با آنکه در سلوک با اعيان و اكابر ادب را با غرور و دلسوزي را با گستاخي مي آميخت ،در معامله با فقرا و ضعيفان هرگز تواضع و شفقت را از خاطر نمي برد .با ياران خويش هماره با دوستي ودلنوازي سلوك مي كرد و جز به ضرورت تنبيه و ارشاد ،از آنها رنجيدگي نشان نمي داد .هيچ كس به اندازه او قدر دوستي را نمي دانست و هيچ كس مثل او با دوستان خويش يكرنگ وعاري از ريب و ريا نمي زيست .دوستي براي او عين حيات و در واقع عين روح بود .بدون دوستي انسان در ظلمت خودي مي ماند .اين چيزي بود كه انسان را از خودي مي رهاند ،او را طاهر مي كرد .از خودنگري مي رهانيد و غير نگري را براي او وسيله رهايي از خودي ـكه در اوج حيات حيواني بود تعليم مي نمود .خود او در سلوك با دوستان هرگز از لازمه ادب تجاوز نمي كرد.ادب براي او سنگ بناي تربيت روحاني بود .در نظام تربيتي او،كه بيشتر عملي بود تا نظري ،ادب در عين حال هم مصلحت محسوب مي شد و هم ضرورت .اخلاقي كه او آن را مبناي تربيت وسلوك ياران مي كرد از تواضع ادب شروعمي شد .تواضع خالي از مذلت و ادب مبني بر شناخت حق .در واقع هر گونه سلوك روحاني از مجاهده با نفس آغاز مي شود و غلبه بر نفس بدون اجتناب از غريزه تجاوز جويي حيواني ممكن نيست ،لاجرم هر گونه سلوك در خط سير رهايي از خود تواضع انسان را مطالبه ميكند .تواضع نشانه جلوه عشق و محسوب است در واقع صورت تجلي او عبارت بود از عظمت كبريا-كبريا و عظمت سلطان العلمايي.
    اين طرز تلقي از انسان و عالم جهان بيني مولانا را بر غايت انسان ـدر واقع غايت انديشه كه جوهر انساني است.و همچنين بر تقدم آنچه مجرد انديشه اوست بر جميع عالم مبتني نشان ميدهدودر عين حال اشارت به تحولي كه دايم غير مجرد را مجرد و واقعيت محدود را به واقعيت مطلق تبديل مي كند به جهان هستي مولانا صبغه معني گرايي شديد و پويايي ديالكتيك قابل ملاحظه مي بخشد.بعضي صاحبنظران حتي كوشيده اند اين تحول ديالكتيك گونه مولانا را تقريري مشابه از انديشه يي كه در تعليم هگل آلماني هست فرا نمايند.
    اينكه هگل با چيزي از انديشه مولانا پاره هاي آشنايي داشته است نكته ايي ست كه لااقل دايرة المعارف فلسفي خود او در اين باب جاي ترديد باقي نمي گذارد ،اما قول مولانا در مقدمه و نتيجه بيش از آن با تعليم هگل فاصله دارد كه تصور ارتباطي بين آنها را قابل تأييد نشان دهد .
    دنيايي كه مولانا سير روحاني خود را،وتمام عالم تكامل مستمر و تحول بي وقفه خود را در آن طي مي كنند دنياي تحول است ،دنياي تنازع بين اضداد و تضد بين آكل ومأكول است .پس هر جند سلوك روحاني از تبتل حاصل مي شود ،لازمه آن قطع پيوند با عالم نيست با تعلقات است .سالك طريق اگر ملك عالم را هم در تسخير خويش دارد با چنان بي تعلقي بدان مي نگرد كه ملك عالم را لاشي مي يابد و از دست دادنش ذره اي دغدغه ونگراني در وي به وجود نمي آورد.
    مولانا عشقي را كه خود در آن غرق بود در تمام ذرات عالم ساري مي ديد از اين رو به همه ذرات عالم عشق مي ورزيد نگاه او گرم وگيرا بود ودر چشمهايش خورشيد پاره ها لمعان داشت.كمتر كسي مي توانست اين چشمهاي درخشان وان نگاه سوزان را تحمل كند .به كساني كه با اين حال،عاشقانه محو ديدار او ميشدند و چشم در چشم وي مي دوختند خاطر نشان مي كرد كه او همين جسم ظاهر نيست چيز ديگراست و لاجرم او آن جسمي كه به چشم ياران در مي آيد نيست ذوقي است كه در سخنان او مواعظ وامثال او ودر غزلهاي عاشقانه اوست و اين همه در باطن يارانش پرتو مي اندازد.
    خط سير و سلوك مولانا وخط سير حيات او تعبيري از تصوف بود اما اين تصوف با آنكه از بسياري جهات با آنچه در بين صوفيه عصر او هم رايج بود شباهت داشت از آنها جدا بود .در حوصله هيچ سلسله اي نمي گنجيد و با طريقه هيچيك از مشايخ عصر وآيين معمول در هيچ خانقاه زمانه انطباق پيدا نمي كرد .مولانا نه قلند بود،نه اهل طريقت اهل صحورا مي وزيد نه در طريق اهل سكر تا حد نفي ظاهر پيش مي رفت ،نه اهل چله نشيني و الزام رياضات شاق بر مريدان بود نه مثل مشايخ مكتب ابن عربي طامات را با نصوف دفتري به هم مي آميخت .وسعت نظر مولانا بيش از آن بود كه تصوف را به هيچ آداب و ترتيب خاص محدود كند.او دنيا را يك خانقاه بزرگ مي شمرد كه شيخ آن حق است و لو خود جز خادم اين خانقاه نيست . آستينهايش را چنانكه خودش يكبار به يك تن از يارانش گفته بود ،به همين جهت در مجالس سما بالا ميزد تا همه او را به چشم خادم بنگرند ،نه به چشم شيخ .اين طرز تلقي از خانقاه عالم از خادم وقت كه مولانا بود مي خواست به تمام واردان خانقاه وساكنان آن به چش مهمان عزيز نظر كند ،در عين حال از واردان وساكنان خانقاه كه همه طالب خدمت شايق صحبت يك شيخ واحد بودند طلب مي كرد كه هر جا ميرسند در هر مقام و مرتبه كه هستند ،به هر قوم و هر امت كه تلق دارند دردرون خانقاه به خاطر شيخ به خاطر شيخ يكديگر را به چشم برادر بنگرند .تفاوت در زبان وتفاوت در كيش را دستاويز تفوق جويي يابهانه زيادت طلبي نسازندچون به هر حال همه طالبان يك مقصد وعاشقان يك مقصد بودندو اجازه ندهند اختلاف در نام ،اختلاف در نعبير در بين آنها مجوس را با مسلمان،يهود را با نصراني و نصراني را با مجوس به تنازع وادارد.نگذارند محبت كه لازمه برادري است در بين آنهابه نفرت كه جانمايه دشمني است تبديل شود،وبا وجود معبود واحد عباد و بلاد آنها به بهانه جنگهاي صليبي به نام ستيزه هاي قومي وكشمكشهاي مربوط به بازرگاني پامال تجاوزهاي جبران ناپذير گردد.
    تصوف مولانا درس عشق بود ،درس تبتل و فنا بود ،تجربه از خود رهايي بود از اين رو به كتاب ومدرسه و درس نيازي نداشت.از طالب فقط سلوك روحاني مي خواست –سلوك روحاني براي عروج به ماوراي دنياي نيازها وتعلقها.بدين گونه سلوك صوفيانه كه نزد مولانا ازقطع تلق آزاد ميشد تا وقتي به نقطه نهايي كه فناي از خودي است منتهي نمي گشت به هدف سلوك كه اتصال با كل كاينات ،اتصال با دنياي غيب ،و اتصال با مبدا هستي بود نمي رسيد .اما تبتل كه قطع پيوند با خودي بود نزد مولانا به معني تر ك دنيا در مفهوم عاميانه آن نبود .مولانا رهبانيت و فقر دريوزه گران را كه عوام صوفيه از كشيشان روم گرفته بودند تاييد نمي كرد.قطع تعلق به اين معني بود كه روح را از دغدغه وتشويش بيهوده ميرهانيد و بي تعلقي را شرط سلوك روحاني سالك نشان ميداد .مولانا ديانات الهي را در نور اوحدي ميديد كه از چراغهاي مختلف مي تافت و لبته بين نور آنها فرق واقعي نمي ديد .اين به معني هر چند قول به تساوي اديان را بالظروره متضمن نبود باري لزوم تسامح با اصحاب ديانات را قابل توجيه مي ساخت .
    با آنكه تصوف مولانا با آنچه در نزد مشايخ خانقاه و ارباب سلاسل تعليم ميشد تفاوت داشت جوهر فكر و تعبير او از خط سير تصوف معمول عصر جدا نبود.تصوف او مثل آنچه امثال بايزيد و ذوالفنون و شبلي در خط آن بدوند مجرد سلوك بود ،او طالب عمل و سلوك مجاهده آميز و بدون وقفه بود.
    مولانا وقتي از اوج قله حكمت و همت كه موضع روحاني او بود به دنياي عصر مينگريست حرص و شوق فوق العاده خلق را در جمع مال ومنال با نظر حيرت وتاسف ميديد .در مشاهده احوال مردم دنيا مي ديد ايشان به هرچه تعلقي بيش از حد دارند با نظر عشق و تعظيم مي نگرند،بنده آن می شوند و در این عشق و بندگی همه چیز را از یاد می برند .اما او رهایی از این بند را برای هر کس در هر مرتبه ای که بود مایه آسایش می شناخت . سلوک اخلاقی در نزد او متضمن اعتدال و مرادف حکمت واقعی بود .به همین سبب توکل را تا حدی که در عمل به نفی کل اسباب منجر نشود توصیه میکرد .جبر را تا جایی که منافی درک وجدان در احساس مسئولیت نباشد مبنای عمل می شناخت .خیر وشر را نزد عامه با لذات و آلام حیات ملازم پنداشته می شد امور نسبی می خواند.عقل را که در احاطه بر اسرار الهی عاجزش می یافت در فهم نیک و بد حیات عادی قابل اعتماد تلقی میکرد .
    خود او با آنکه شوق و عشق او را با الله انس می داد با نمازهای آکنده از خضوع و نیاز ،روزه های طولانی ومجاهدتهای جانکاه لوازم خوف و هیبت را هم در این انس و شوق روحانی بر خود الزام میکرد .خوف و وحشت گه گاه بیش از انس و محبت نقد حال او می شد .عشق الله بر قلمرو روح او غالب بود ،عشق بی تابش می کرد و خوف جسم و جانش را می گداخت .در غلبات عشق وجد و شور او را به رقص سماع وا می داشت ،و در غلبات خوف شبزنده داری و ریاضت او را به خشوع وخشیت می کشاند.انس او با لله مثل انس شبان قصه موسی بود .با این حال در مقام تعظیم و تنزیه نیز مثل موسی هیچ دقیقه ای از اداب و ترتیب را در عبادت او نامرعی نمی گذاشت.
    رهایی! رهایی از آنچه سالک را تسلیم به جاذبه اشتیاق ،به جاذبه بازگشت به مبدأ ،و به جاذبه اتصال با جناب حق مانع می آید تمام تعلیم مولانا در سلوک روحانی است.خط سیر این سلوک ، این حرکت از تبتل تا فنا که صوفی از آن به دو گام _خطوتان _هم تعبیر می کند ،قطع پیوند با خودی را بر سالک الزام می کند این امر آسان نیست و برای کسانی که در تعلقات خودی پیچیده اند عبث یا غیر ممکن هم به نظر می آید.اما نزد مولانا که این خط سیر تجربه حیات اونیز هست این کار نه نیاز به عزلت دارد ،نه محتاج التزام آن است .اما عشقی که از احساس این نیاز روحانی بر میخیزد در تعبیر مولانا صفت حق است لاجرم نسبت به بنده مجاز است.چون در همه حال هم ناظر به کمال است،البته آنجا که متوجه به کمال مطلق است در حد نهایت کمال هم هست و از اینجاست که عشق الهی را عشق حقیقی خوانده اند .
    نه فقط تعلیم مولانا در غزل و مثنوی این رهایی از تعلقات خودی را خط سیر تکامل روح عارف نشان می دهد بلکه حیات خود او نیز طی کردن این مقامات را مراحل خود او فرا می نماید. برای انقطاع از درس و وعظ آغاز مرحله تبتل بود که وی را از تعلقات خودی و از سوداهای جاه فقیهانه رهایی داد.عشق شمس انحلال خودی مظهر الهی بود –که منجر به آزمون فنایش گشت .فقر ترک اعتماد بر اسباب ،رقص تجربه رهایی از وقار و حشمت به خود بر بسته و سماع و شعر نفوذ در دنیای ماورای حس –دنیای غیب –بود و این همه سیر از تبتل تا فنا را برای او به تجربه شخصی در سلوک الی الله مبدل کرد. زندگی او درسالهای آرامش تبتل او را به مقام فنا منجر ساخت –دو قدم که شصت و هشت سال مجاهده برای طی کردنش ضرورت داشت.


    4 کاربر مقابل از BaLiKh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .  

  6. #44

    نام کاربری قبلی : y@s

    تاریخ عضویت
    Nov 2008
    محل سکونت
    ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴
    نام واقعی
    علی
    شماره عضویت
    1117
    میانگین پست در روز
    2.32
    علایق
    Apple
    شغل و حرفه
    طراح گرافیک
    نوشته ها
    4,787
    تشکر
    1,474
    تشکر شده 2,824 بار در 1,325 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1042 تاپیک
    دستاوردها:
    ایحاد آلبوم تصویرکاربر خونگرمیار همیشگیدوستای قدیمینباشن جاشون خالیهآشنا با نجوه کار برچسب های موضوعاتعضو باشگاه 1000 امتیازی هاعضو باشگاه 25.000 امتیازی ها


    P30Parsi

    پیش فرض

    مدخل بزرگ تربت مولانا:
    بارگاه مولانا رادر اصطلاح محل«درگاه» ميگويند اين بنادر1926 به صورت موزه اشياء عتيقه قونيه درآمدو در1954 موزه مولانا نام گرفت مساحت آن6500 مترمربع است. در طول قسمت غربي آن حجرات درويشان قرار دارد وديگر اطراف آنراديوارهااحاطه كرده است.مدخل موزه بزرگ ياباب درويشانازطرف مغرب بهسوي حياط موزه باز ميشود (شماره1 درنقشه ).درب ديگر به سوي حديقةالارواح گشاده ميشودكه سابقا گورستان بوده وامروزدروازه خاموشان نام دارد.دري نزديك حياط چلبيان به طرف شمال باز ميشود كه به باب چلبي معروف است. مدخل بارگاه مولانا از حياطي ميگذردكه بامرمرفرش شده وداراي حوض و فواره و متوضا (وضوگاهي) است كه دورآنرا نرده كشيده ودر وسط آن فوارهاي اززمان پادشاهان سلاجقه روم مانده استكه ازاطراف آن آب ميريزددرآن طرف صحن حياط مولانا درست مقابل بارگاه اوحجرههايي وجودداشته كه بابرداشتن ديوارهاي بين آن، آنها راتبديل به تالارهاي طولاني كرده وموزهاي زيبا ترتيب داده اند كه در آنها كتابهاي خطي بسياروآلات وافرار درويشان و جامههاي ايشان موجود است. دراين موزه قاليچهاي به شكل يك صحفه روزنامه ديدم كه از روي يك شماره روزنامه كه در قونيه به بهاي پنج ليره ترك منتشرميشدزردوزي كرده بودند.بربالاي اين قاليچه روزنامه عنوانروزنامهقونيه چنينآمدهاست.(نومرو1)، محل ادارسي آقشهر نسخه سي بش لير، (ده محرم1319) بر بالاي قسمت غربي درب درويشان اين سه بيت به تركي آمده كه مربوط به سلطان مرادخان بن سليم خان است:
    شي سلطان مرادخان بن سليمخان يا پوب بوخانقلهي اوردي بنياد
    اولالر مولويلر بونده ساكــــــــــن اوقونيه هر سحر ورد اوله ارشاد
    گورب دل بو بناي ديد تاريــــــــــخ بيوت جنت اسا اولدي آباد
    مقبره مولانا
    كتابخانههايي چنددر گرداگرد رواق مولانا قرار دارد كه از جمله كتابخانه دانشمند شهير و معاصر ترك عبدالباقي گل ـ پينارلي، و ديگر كتابخانه محقق معروف ترك جناب آقاي محمداندر Onder معاون نخستوزير و مدير كل اداره و سازمان فرهنگ و هنر كشور تركيه است.
    در قرائتخانه مولانا (شماره 3 درنقشه) كتابهاي دستنويس ومرقعاتي به خط خوش وجود دارد كه آنها را در جعبه آيينههاي بلندگذاردهاند. ازجمله نسخههايي كهدرآنجا مشاهده كردم چندنسخه مذهب به قطعرحليمربوط به سالهاي 1278، 1288، 1323، 1367،1371ميلاديبودكهنسخه� �ولمقارن با676هجريدرقديمتريننسخ مثنويكهبهخط خطاطي به نام محمدبن عبدالله ميباشد. ديگرديوان كبيرمثنوي به قطع رحلي مربوط به سال1366ميلادي و ديوان سلطان ولد مربوط به سال 1323 ميلادي را در آنجا مشاهده كردم.
    دربالاي مدخل حرم مولانا به خط خوش نستعليق برروي تابلويي نوشته شده«ياحضرت مولانا».سپس بربالاي مدخل رواقي كه به حرم وارد ميشود اين بيت پارسي از ملاعبدالرحمن جامي نوشته شده است:
    كعبة العشاق آمد اين مقام هر كه ناقص آمد اينجا شد تمام
    بردولنگه درورودي بارگاه مولانا كه از چوب ساخته شده و به سبك رومي منبتكاري گرديده عبارت «سلطان ولد»، و عبارت «الدعاء سلاحالمومن»، و «الصلاة نورالمومن» نقر گرديده است.
    در نقرهاي:
    ازقرائتخانه ميتوان ازدرنقرهاي به بارگاه مولانا واردشد. جناحين اين دربه قسمتهاي چهارگوش تقسيم ميشودواز چوب گردواست كه برروي آن روكشي از طلا و نقره كوبيدهاند. بنا به كتيبهاي كه در آنجا موجود است اين در به امر حسن پاشا پسر سوقولو محمدپاشا وزير اعظم دوره عثماني در 1599 ميلادي ساخته شده است.

    شبستان بارگاه مولانا
    از در نقرهاي به تالار مركزي بارگاه مولانا (شماره 5 در نقشه) وارد ميشوند كه آنرا «حضور پير»خوانند. اين تالار با گنبدهايي پوشيده شده و قبور بسياري برصفه بلندي درآن قراردارد. قبةالخضراء يا گنبدسبز مولانا برآن است (شماره 7 درنقشه). اين گنبددرست بالاي قبرمولانا قرارگرفته است. رويصفه درطرف چپ تالارزيرطاقديسهايي كه محوطه رابه دوقسمت سماعخانه ومسجدتقسيم ميكند، شش قبراست كه دردورديف قراردارند. اين قبورمتعلق به خراسانيان ودرويشاني است كه همراه مولانا وپدرش از بلخ به قونيه آمدهاند. گنبدي كه بالاي قبرمولانا است ازداخل مقرنس و به نام قبه كرسي يا پست قبسي (شماره 9 در نقشه) خوانده ميشود. در سمت راست به طرف مقابر بزرگان خراسان وحسامالدين چلبي محرابي قراردارد به ارتفاع2 مترونيم كه برروي آن بر زمينه سياه به خط طلايي نوشته شده: «ومن دخله كان آمنا»،ودومترپائينتركتيب� �اي كوچكترازچوب به شكل محراب نهادهاندكه بررويآن نوشته شده: «شفاءالغليل لقاءالخليل».
    برديوارتربت مولانا تابلويي به خط خوش وجوددارد كه برروي آن نوشته شده: «يا حضرت نعمانبن ثابت رحمةالله» كه مقصود امام ابو حنيفه است.


    قبةالحضراء
    قبةالخضراء يا گنبد سبز بربالاي رواق مقبره مولانا قرار گرفته است. چنانكه در پيش گفتيم بارگاه مولانا در جايي بنا شده كه سابقاقسمتي ازباغ علاءالدين كيقباد بودكه آنرا به پدرمولانا بخشيد و چون بهاءالدين ولد را در آنجا به خاك سپردند آنرا «ارم باغچه» ناميدند. ساختمان اين بارگاه بعد ازوفات مولانا آغاز شد، و در سال 1274 ميلادي مطابق با 673 هجري به پايان رسيد. اين بنا به نقطه گورجو خاتون زن سليمان پروانه، واميرعلاءالدين قيصر، و سلطان ولد، و به دست معماري هنرمندبه نام بدرالدينتبريزي ساخته شده بودويك شبستان ويك بامهرمي داشت. سپس در حدود سال 1396 ميلادي ابنيه ديگري بر آن افزوده شد. درزمان بايزيد دوم (1481ـ1512) ديوارهاي شرقي و غربي آنرا بر داشته و بناهايي بر آن افرودند و گنبد خضراء را برافراشتند. امروز اين بارگاه بنايي مربع و داراي 25 مترارتفاع است. گنبد اصلي اين بارگاه پوشيده از كاشيهاي لاجوردي است و از آنجهت آنرا گنبد سبز يا قبةالخضراء نامند. اين گنبد در پائين به صورت استوانه و در بالا مخروطي كثيرالضلاع است كه بر عرشه آن ميلهاي از طلاوجقهاي هلالي نصب كردهاند. اين گنبد به تعداد ائمه اثنيعشر داراي دوازده ترك است و شباهت بسياري به كلاه صوفيان قزلباش دارد، و ظاهرا معمار آن مردي شيعي مذهب بوده است. سه مناره در طرفين اين گنبد قرار گرفته كه منارههاي چپ متعلق به مسجد سليميه و مناره طرف راست به مسجد كوچك تربت مولانا است.
    برديوارشرقيزيرپنجرهگنب دمولاناباخطكوفي اين عباراتآمده است: «اعوذبالله منالشيطانالرجيم بسماللهالرحمنالرحيم نقشتالقبةالخضراء في ايام دولةالسلطانالمؤيد بتابيد اللهالمستعان بايزيدبن محمدخان علي يدالعبد الضعيف المولوي عبدالرحمن بن محمدالحلبي وانشد في تاريخه هذينالبيتين :
    هر كه خدمت كرد او مخدوم شد هر كه خود را ديد او محروم شد زير گنبد،
    قبر مرمرين مولانا و پسرش سلطان ولد قرار دارد.
    قبر مولانا پوشيده ازاطلس سياهي است كه توسطسلطان عبدالحميد دوم در1894هديه شده است. براين اطلس آياتي از قرآن با مهر پادشاهي نقش گرديده و خطاط آن حسن سري بوده است. ضريح اصلي مولانا از چوب بود و درقرن شانزدهم آنرا ازآنجا برداشته وبر قبر پدرش بهاءالدين ولد قرار دادند. ضريح بلندمولاناشاهكاري ازمنبتكاري دوران سلجوقيان روم است و آن توسط دو هنرمند يكي به نام سليم پسر عبدالواحد وديگري به نام حسامالدين محمد پسر كنك كندهكاري شده و در پيشاني و پهلو و عقب اي ضريح آياتي قرآني و اشعاري عرفاني از مولانا آمده است .


    4 کاربر مقابل از BaLiKh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .  

  7. #45

    نام کاربری قبلی : y@s

    تاریخ عضویت
    Nov 2008
    محل سکونت
    ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴
    نام واقعی
    علی
    شماره عضویت
    1117
    میانگین پست در روز
    2.32
    علایق
    Apple
    شغل و حرفه
    طراح گرافیک
    نوشته ها
    4,787
    تشکر
    1,474
    تشکر شده 2,824 بار در 1,325 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1042 تاپیک
    دستاوردها:
    ایحاد آلبوم تصویرکاربر خونگرمیار همیشگیدوستای قدیمینباشن جاشون خالیهآشنا با نجوه کار برچسب های موضوعاتعضو باشگاه 1000 امتیازی هاعضو باشگاه 25.000 امتیازی ها


    P30Parsi

    پیش فرض

    کتیبه ها و نوشتهای مقبره مولانا :
    نخست كتيبهاي است بر قبر مولانا كه بر آن آيةالكرسي را نوشتهاند.
    ديگر بر جبهه صندوق قبر مولانا كتيبهاي است كه اين عبارات به عربي بر آن نوشته شده است:
    1ـ بسماللهالرحمنالرحيم و به نستعين والعاقبةللمتقين و لا عدوان الي عليالظالمين.
    2ـ قد صعد منزار هذالمرقد و هو مقبل مولانا سلطان علماءالمشارق والمغارب.
    3ـ نوراللهالازهر فيالغياهبالامام بنالامام بنالامام اسطوانالاسلام هادي.
    4ـ الانام الي حضرة عزةذيالجلال والاكرام موضع معالمالدين بعد.
    5ـ اندراس آياتها منير مناهيجاليقين بعد انطماس علاماتها مفتاح خزائن.
    6ـ العرش بحاله مظهر كنوزالفرش بقاله منمم بساتين ضمائرالخلائق بازاهيرالحقائق.
    7ـ نور مقلةالكمال مهجة صورتالجمال قرةاطباق احداقالعشاق محلي اعناق.
    8ـ عارفي الآفاق باطواق محبةالخلاق محيط اسرارالفرقانيه مدارالمعارفالربانيه.
    پس ازآن كتيبهاي است كه درقسمت پائين آمده و نام عبدالرحمن بن سليم معمار سازنده آن ضريح بر پايان آن آمده است:
    1ـ قطبالعالمين محيي نفوس.
    2ـ العالمين جلالالحق والمله.
    3ـ والدين وارثالانبياء والمرسلين.
    4ـ خاتمالاولياءالمكملين ذيالمراتب.
    5ـ والمنازلالعليه والمناقب والفضائل.
    6ـ السنيه محمدبن محمدبنالحسين.
    7ـ البلخي عليه تحيةالرحمن وسلامه.
    8ـ و قد اتتقل قدسالله.
    9ـ نفسه ور وح رمسه.
    10ـ في خامس جماديالآخر.
    11ـ سنة اثنين و سبعين و ستمائه.
    12ـ هذا ضريح من صنعة.
    13ـ عبدالرحمن بن سليم.
    14ـ المعمار عفاالله عنه.
    در قسمت جلوي صندوق قبر مولانا اين نه بيت از ديوان كبير او يعني ديوان شمس آمده است:
    1ـ بروز مرگ چو تابوت من روان باشد گمان مبر كه مرا درد اين جهان باشد
    2ـ براي من مگري و مگو دريغ دريغ بيوغ ديو در افتي دريغ آن باشد
    3ـ جنازهام چو ببيني مگو فراق فراق مرا وصال ملاقات آن زمان باشد
    4ـ مرا بگور سپاري مگو وداع وداع كه گور پرده جمعيت جنان باشد
    5ـ فرو شدن چو بديدي بر آمدن بنگر غروب شمس وقمررا چرازيان باشد
    6ـ ترا غروب نمايد ولي شروق بود لحدچوبحس نمايدخلاصجان باشد
    7ـ كدامدانهفرورفت درزمينكه نرست چرا بدنه انسانيت اين گمان باشد
    8ـ كدام دلو فرو رفت و پر برون نامد ز چاه يوسف جان را فغان آمد
    9ـدهانچوبستيازينسوي� �نطرفبگشا كه هاي وهوي تودرجولامكان باشد
    سپس اين ده بيت از قسمت جلوي صندوق آغاز شده و پشت سر اشعار فوق آمده است، و آن ابيات نيز از ديوان كبير ميباشند:
    1ـ زخاك من اگر گندم بر آيد از آن گر نان پزي مستي خزايد
    2ـ خمير و نانوا ديوانه گردد تنورش بيت مستانه سرايد
    3ـ اگر بر گور من آيي زيارت ترا خر پشتهام رقصان نمايد
    4ـ ميابي دف بگورم اي برادر كه در بزم خدا غمگين نمايد
    5ـ ز نخ بر بسته ودرگورخفته دهان افيون آن دلدار خايد
    6ـ بدريزانكفن برسينه بندي خراباتي ز جانت در گشايد
    7ـ زهرسوبانگچنگوچنگبستا� � ز هر كاري بلا بد كار زايد
    8ـ مراحق ازمي عشقآفريدست همان عشقم اگر مرگم بسايد
    9ـ منم مستي واصلمنميعشق بگو از مي بجز مستي چه آيد
    10ـ زبرجروحشمسالدينتبري ز بنزد روح من يكدم بتابد
    در عقب صندوق قبر مولانا در قسمت هلالي و وتر صندوق باز اين ابيات از ديوان كبير آمده است:
    1ـ چون جان تو ميستاني چون شكرست مردن با تو ز جان شيرين شيرين ترست مردن
    2ـ بر دار اين طبق را زيرا خليل حق را باغست و آب حيوان گر آرزوست مردن
    3ـ اين سر نشان مردن و آن سر نشان زادن
    در دور تا دور قاعده صندوق مولانا ابياتي از جابه جاي مثنوي بر گزيده شده و آنها را دنبال هم نوشتهاند:
    1ـ باز سلطانم گشتم نيكو پيم فارغ از مردارم و كركس نيم
    2ـ باز جانم باز صد صورت تند زخم بر ناقه نه بر صالح زند
    3ـ حال صالح گر بر آرد يك شكوه صد چنان ناقه بزايد متن كوه
    4ـ چشم دولت سحر مطلق ميكند روح شد منصوراناالحق ميكند
    5ـ صورت معشوقهچونشددرنهفت رفتوشدبامعني معشوق جفت
    6ـ جسم ظاهرعاقبت خودرفتنيست تا ابد معني بخواهد شادزيست
    7ـ آنعتاباررفت همبرپوسترفت دوستبيآزارسويدوسترف ت
    8ـ من شدم عريان ز تن او از خيال ميخرامم در نهايت الوصال
    9ـ كارگاه گنج حق در نيستيست غرههستيچهدانينيست� �يست
    10ـ جمله استادان پي اظهار كار نيستي جويند و جاي انكسار
    11ـ لا جرم استاد استادان صمد كارگاهش نيستي و لا بود
    12ـ هركجااين نيستيافزونتراست كارحق و كارگاهش آن سراست
    13ـ نيستي چون هست بالاتر طبق بر همه بردند درويشان سبق
    14ـ زانكه كان و مخزن سر خدا نيست غير نيستي در انجل
    15ـ چوننهشيريهينمنهتو� �ايپيش كاناجلگرگستوجانتست�� �ميش
    16ـ ور ز ابدالي و ميشت شير شد ايمن آگه گرگ تو سر زير شد
    17ـ كيستابدالآنكه اومبدل شود خمرشاز تبديل يزدان خلشود
    18ـ هست از روي بقاي ذات او نيستگشتهوصف اودروصف هو
    19ـ چون زبانه شمع پيش آفتاب نيستباشد هست باشددرحساب
    20ـ ميپرد چون آفتاب اندر افق باعروسصدقوصورتچونتت ق
    21ـ انهم تحت قباني كامنون جز كه يزدانشان نداند آزمون
    22ـ درخور دريا نشدجزمرغ آب ختم كن و الله اعلم بالصواب
    در جبهه راست صندوق قبر مولانا دو منبتكاري بطورعمودي چهارضلعي درمقابل هم قرارگرفته كه به سبك رومي تزئين يافته و نام صنعتگر آن چنين آمده است: «عمل همامالدين محمدبن كنكالقنوي».
    كتيبهاي ديگر در مقابل آن است كه بر آن اين عبارت به عربي آمده است: «ان وعدالله حق ولا تغرنكم حيوةالدنيا ولا يغرنكم باللهالغرور».
    كتيبهاي در قاعده صندوق قبر مولانا به خط كوفي نوشته شده و اين كلمات از آن قابل خواندن است:
    1ـ واحد………….
    2ـ عليك باخوان……….. علينا
    3ـ ان……………….
    4ـ ………… قلنا اذا اموالك من زمانك
    در قسمت جنوبي مرقد مولانا اطاقي ايت مه نام دايره چلبي و اكنون كتابخانه است.
    بر روي پنجرهاي كه آنرا پنجره نياز ميخوانند اين اشعار نوشته شده است:
    درها همه بستهاند الا در تو تا ره نبرد غريب الا بر تو
    اي دركرم عزت نورافشاني خورشيدو مهوستارگان چاكرتو
    قبور ديگر:
    درمغرب قبةالخضراء ونزديك بالا سرمولانا قبركراخاتون زن مولانا جاي دارد كه بر صندوق قبرش چنين نوشته شده است:
    1ـ اللهالباقي.
    2ـ انتقلتالمخدرهالمصوفه ثقيةالذات.
    3ـ مرضيةالصفات رفيعةالقدر مشروحةالصدر.
    4ـ ذيالهمةالعاليه والمناقبالمعاليه عصمة.
    5ـ الدينالمخصوصه بصفاتالعاملين مريمالثاني.
    6ـ بحرالمعاني مقبولةالحق محمودةالخلق والخلق.
    7ـ صاحبة مولانا قدسالله سره.
    8ـ كراخاتون رضيالله عنها و ارخلها الي.
    9ـ حظائرالقدس اواها من دارالهوان.
    10ـ الي جوارالرحمن اخير يومالخميسالثالث عشر.
    11ـ من شهر رمضان من شهور سنة احدي و تسعون و ستمائه.
    صندوق قبر ملكه خاتون دختر مولانا نيز در همانجا جاي دارد و بر آن چنين نوشته شده است:
    1ـ اللهالباقي.
    2ـ هذه تربتالستالزنانيه افتخار مخدرات.
    3ـ العالم تاج مستورات بنيآدم مكله خاتون.
    4ـ ابنة سلطانالمشايخ والعارفين قطبالاوتاد.
    5ـ والمحققين وارثالانبياء والمرسلين.
    6ـ جلالالحق والملة والدين قدسالله.
    7ـ سر هما فيثاني عشر شعبان سنةثلث و سبعمائه.
    مرقد مظفرالدين چلبي امير عالم پسر مولانا (درگذشته در 676) نيز در آنجا قرار دارد كه كتيبه آن چنين است:
    1ـ هذه تربة شمس.
    2ـ مشارقالمعالي تاج مفارقالاعالي.
    3ـ مظفرالدين امير عالمبن.
    4ـ مولانا سلطانالمحبوبين جلال.
    5ـ الحق والدين محمدبن محمدبن الحسين.
    6ـ البلخي قدس.
    7ـ الله سر هم نقله من دارالغرور.
    8ـ اليدارالسرور في سادس جمادي.
    9ـ الاول سنة ست و سبعين.
    10ـ وستمائه غفرالله لهم.
    ديگر قبر جلاله خاتون نوه مولانا كه بر كتيبه صندوق قبرش چنين نوشته شده است:
    هذه قبر الست
    الزاهدة الدار الطاهرة
    جلاله خاتون حفيدة سلطان
    العلماء والمحققين جلالالملة
    والدين قدسالله روحهما
    في عرة محرم سنة اثني و ثمانين و ستمائه
    ديگر صندوق قبر ملكه خاتون دختر قاضي تاجالدين كه در سال 730 كشته شده قرار دارد و كتيبه آن چنين است:
    الله الباقي
    انتقلت الست المحرحومة المظلومة السعيدة
    الشهيدة مقتولة الاولياء تاجالمخدرات افتخار
    المستورات ملكه خاتون نور الله ضريحها
    ابنة اقضي القضاة مولانا تاجالملة والدين
    ادامالله فضائله من دارالعرور الي دارالسرور
    ليلةالاربعاء سادس عشر جماديالاخر سنة ثلثين و سبعمائه
    بالاخره قبر حسامالدين چلبي است كه بر صندوق قبرش چنين آمده:
    1- هذه تربة شيخالمشايخ قدوة العارفين امام
    2- الهدي واليقين مفتاح خزائن العرش امين كنزالفرش
    3- جنيدالزمان بايزيد الدوران ابوالفضائل ضياءالحق
    4- حسامالدين حسنبن محمدبن الحسين المعروف باخي ترك
    5- رضيالله عنه و عنهم الارموي الاصل بماقال اميست كرديأ
    6- واصبحت عربيأ قدسالله روحه في تاريخ يومالاربعاء
    7-في ثامن عشرمن شهر سغبان سنة ثلث و ثمانين و ستمائه
    ديگر صندوق قبر نوه حسامالدين چلبي (درگذشته در 747) است كه بر كتيبه آن چنين آمده است:
    انتقل من دارالفناء الي دارالبقاء
    حسامالدين حسنبن صدرالدين محمد
    بنچلبي حسامالحق والملة والدين نورالله
    مضجعهم في يوم السبت التاسع و العشرين
    شوال سنة سبع و اربعين و سبعمائه
    قبورعدهاي چلبيان كه ازخويشان مولانابودندودختران ايشان نيز درمعرب قبةالخضراء قرار دارد(شماره 8 در نقشه).به طرف مشرق قبةالخضرا قبور ذيل مشاهده ميشود:
    بهاءالدين ولد پدر مولانا كه در عقب صندوق قبر مولانا قرار داردوبرروي صندوق قبرش اين كتيبه نوشته شدهاست:
    الله الباقي
    هذه تربة مولانا و سيدنا
    صدرالشريعة منبع الحكمه
    محيالسنة قامعالبدعه و قدوة
    العالم العالمالعامل الرباني سلطان العلماء
    مفتيالشرق و الغرب بهاءالملة والدين
    شيخالاسلام والمسلمين محمدبن
    الحسينبن احمد البلخي رضيالله عنه و عن
    اسلافه توفي في ضحوة يومالجمعه الثامن
    10- غشر شهر ربيعالاخر سنة ثمان عشرين و ستمائه

    شيخ صلاحالدين زركوب(درگذشته در 657)كه در بالاي صندوق قبرش چنين نوشته شده:
    الله الباقي هذه تربة شيخنا
    شمسالعارفين علمالهدي و اليقين ملكالابدال كاملالحال و
    القال امنالقلوب الطالب المطلوب نورالله الاعظم برهان القوم
    سلطان البصيرة طاهرالسيرة والسرة بحرالاسرار الالهيه ترجمان الرموز
    لعيبة امامالتقوي محرم عرائبالنجوي بايزيدالعصر جنيدالزمان
    صلاحالحق والدين ابوالمفاخر فريدونبن ياعيبسان
    القونوي الذهبي قدسالله سره في عرة شهرالمحرم سنة سبع و خمسين و ستمائه
    شيخ كريمالدين بكتيموراوعلو يكي ازمريدان مولانا كه استادسلطان ولدبود(درگذشته در691)كه بر كتيبه صندوق قبر او چنين آمده است:
    هذه تربة الشريفة فخرالاصحاب العارفين
    الفائقالعاشق والصادق شيخ كريمالدين
    ابنالحاج بكتيمور المولوي رجمةالله عليه
    قي تاريخ شهر ذيالحجة سنة احدي و تسعين و ستمائه
    ديگر علاءالدين چلبي پسر مياني مولانا(درگذشته در660)است كه بر كتيبه صندوق قبر او چنين نوشته شده است:
    الله الباقي هذه تربة
    الصدر المرحوم علاءالدين محمدبن شيخالمشايخ
    سلطانالعلماء والعارفين جلاالحق والدين محمد
    ينمحمدبن الحسين البلخي افاضالله بركاته
    عليالمسلمين و خصص ولده بمزيد كل عناية
    اواخر شوال سنة ستين و ستمائه
    دیگر شمسالدين يحيي برادر مادري(فرزند خوانده)مولانا است كه كتيبه صندوق قبر او چنين است:
    تربة امير شمسالدين يحيي
    بنمحمد شاه برادر مادري يا او
    لاد مولانا قدسالله سره العزيز
    در تاريخ هفتم ربيعالاخر سنه اثني و تسعين و ستمائه
    ديگر قبور نجمالدين فريدون سپهسالار ،و اولو عارف چلبي ،وبيوك زاهد چلبي،و شمسالدين عابد چلبي ، و واجد چلبي پسر سلطان ولد و ديگر چلبيان و ساير دختران ايشان است.
    رويهم 65 صورت قبر در بارگاه مولانا وجود دارد كه بالاي قبر مردان عمامهاي گذاشتهاند،ولي قبر زنان بدون عمامه است.دورمقبره مولانا شمعها وشمعدانها واشياء نفيس نهادهاندكه همه آنها توسط مشتاقان و عشاق زيارت آن بزرگوار تقديم شده است.مقبره مولانا در قرن شانزدهم توسعه يافت و سماعخانه و مسجد كوچك به آن افزوده گشت


    4 کاربر مقابل از BaLiKh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .  

  8. #46

    نام کاربری قبلی : y@s

    تاریخ عضویت
    Nov 2008
    محل سکونت
    ı̴̴̡ ̡̡͡|̲̲̲͡͡͡ ̲▫̲͡ ̲̲̲͡͡π̲̲͡͡ ̲̲͡▫̲̲͡͡ ̲|̡̡̡ ̡ ̴̡ı̴
    نام واقعی
    علی
    شماره عضویت
    1117
    میانگین پست در روز
    2.32
    علایق
    Apple
    شغل و حرفه
    طراح گرافیک
    نوشته ها
    4,787
    تشکر
    1,474
    تشکر شده 2,824 بار در 1,325 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 1042 تاپیک
    دستاوردها:
    ایحاد آلبوم تصویرکاربر خونگرمیار همیشگیدوستای قدیمینباشن جاشون خالیهآشنا با نجوه کار برچسب های موضوعاتعضو باشگاه 1000 امتیازی هاعضو باشگاه 25.000 امتیازی ها


    P30Parsi

    پیش فرض

    نقشِ خيالِ دوست در آينه رباعيات مولانا

    خسرو ناقد

    ‏يوهان وُلفگانگ فون گوته در يادداشتها و رساله‏هايى كه براى درك بهتر «ديوان غربى – شرقى» بر اين اثر جاودانه نوشته است، مبحثى نيز درباره ترجمه و انواع آن دارد كه در آن بيشتر بهترجمه آثار ادبى، بهويژه آثار منظوم، توجه داشته است. وى ترجمه آثار ادبى را بهسه نوع تقسيم مى‏كند.

    در نوع اول، مترجم مى‏كوشد تا ما را در محدوده فهم و ادراك فرهنگيمان با محيط بيرون از اين محدوده آشنا كند. براى اين نوع ترجمه انتخاب نثرى ساده و روشن بهترين روش است زيرا سخن منثور با خنثى كردن همه ويژگيهاى صنعت شاعرى و حتى با كاستن از وجد و حال شاعرانه و آوردن آن بهسطح فهم همگانى، زمينه آشنايى اوليه با آثار ادبى فرهنگهاى ديگر را فراهم مى‏آورد و از اين طريق بهترين خدمت را در حق ما انجام مى‏دهد. اين نوع ترجمه ما را در ميانه فرهنگ مألوف و مأنوس ملّيمان با ادبيات بيگانه و آثار فرهنگى ارزشمند و بى‏نظير سرزمينهاى ديگر آشنا مى‏كند و در عين حال ما را چنان غافلگير مى‏سازد و بهشگفت وامى‏دارد كه بى‏آنكه بدانيم چه بر ما گذشته است، نه تنها احساس خوشى بهما دست مى‏دهد، بلكه از قِبَلِ آن سود معنوى نيز نصيبمان مى‏شود. اين چنين تأثيرى را ترجمه آلمانى مارتين لوتر از كتاب مقدس مسيحيان همواره بر خوانندگان خواهد گذاشت. گوته بر اين باور است كه اگر حماسه نيبلونگن نيز از همان آغاز بهصورت نثرى خوب و روان ترجمه و منتشر مى‏شد و در دسترس همگان قرار مى‏گرفت، هم نفوذ و تأثير آن در ميان مردم بيشتر مى‏بود و از آن سود بيشترى بهما مى‏رسيد و هم مى‏توانست معناى بى‏نظير، پر اهميت، شگفت و غريب زندگى سلحشوران و صلابت سرودهاى حماسى قرن 12 ميلادى را با توانايى تمام بهما منتقل كند.

    در نوع دوم، با اينكه مترجم خود را در وضعيت و حال و هواى فرهنگى خارجى قرار مى‏دهد تا از اين طريق معناى بيگانه با فرهنگ خودى را دريابد. ولى بههنگام بازآفرينى متن، مى‏كوشد كه همه دريافته‏هاى خود را در محدوده فرهنگ خودى بهتصوير كشد. گوته اين نوع ترجمه را سبك «تقليدى - تعويضى» مى‏نامد و انجام آن را در توان انسانهاى ظريف و زيرك و باذوق مى‏داند. فرانسويان در اين كار استادند و اين نوع ترجمه را بيشتر براى برگردان آثار منظوم بهخدمت مى‏گيرند. آنان نه تنها براى افكار و حالات درونى انسانها و اشياء گوناگون، معنايي و معادلي مناسب مى‏آفرينند، بلكه براى نام هر «ميوهی غريبى»، چنان جايگزينى مى‏يابند كه گويى هميشه در سرزمينشان مى‏روييده است.

    گوته نوع سوم را آخرين و بالاترين و كاملترين نوع ترجمه مى‏نامد كه در آن مترجم تمام تلاش و توانايى خود را بهكار مى‏گيرد تا متن ترجمه‏اش همسان و همذاتِ با متن اصلى شود و در واقع اصل بهبدل تغيير نكند، بلكه بهجاى آن نشيند. مترجم در اين حالت چنان در بطنِ فرهنگىِ متن فرو مى‏رود و با آن همسانى و همزبانى ايجاد مى‏كند كه شايد بتوان گفت كه اصالت فرهنگ ملّى خود را كمابيش رها مى‏كند و آخر كار متن سومى آفريده مى‏شود كه البته موافق ذوق و مذاق همگان نيست و فهم و دريافت آن مستلزم سطح آموزشى - فرهنگى بالايى است. گوته اغلب ترجمه‏هاى محقق و مترجم اتريشى، يوزف فُن هامر - پورگشتال را از شاهكارهاى منظوم ادب فارسى در زمره اين نوع ترجمه بهشمار مى‏آورد و براى مثال از ترجمه ابياتى از شاهنامه فردوسى ياد مى‏كند كه هامر در «مجله يافته‏هاى شرق» منتشر كرده بود. ولى در عين حال توصيه مى‏كند كه در ابتدا بهتر خواهد بود كه آثارى چون شاهنامه و منظومه‏ها و مثنوى‏هاى نظامى گنجه‏اى بهنثرى رسا و روان ترجمه شوند تا ما نخست با مطالعه داستانها و افسانه‏ها و اسطورهاى شرقى بهطور كلى با آنها خو كنيم و اُنس و الفت گيريم و رفته رفته با خلق و خو و طرز فكر شرقيان آشنا شويم. سپس زمان آن فراخواهد رسيد كه ترجمه‏هاى منظومى از نوع دوم و در نهايت «ترجمه‏اى بين سطرى» (Interlinear) از نوع سوم در دسترس علاقه‏مندان قرار گيرد.

    البته در اينجا شايد بی فايده نبود که نظرات گوته دربارهی مولانا را نيز بازگو می کردم؛ چرا که او در «يادداشتها و رساله‏هايى براى درك بهتر ديوان غربى – شرقى»، برداشت های خود را از شخصيت و شعر هفت سراينده نامدار پارسی زبان نيز بهدست داده است: فردوسی، انوری، نظامی، جلال الدين رومی، سعدی، حافظ و جامی. اما از آنجا که آگاهی های او و همعصرانش، حداقل، از مولانا کم و ناقص بوده است، يادداشتهای او – گذشته از يک دو نکته جالب و جدل انگيز- از حدّ اشارات تاريخی فراتر نمی رود. ناگزير برای امروزيان چنان دندانگير نيست و من با همين اشاره از آن می گذرم.

    * * *

    حال با توجه بهآنچه از زبان گوته درباره ترجمه آثار منظوم بازگو كردم، بهبررسى ترجمه آلمانى 100 رباعى از مولانا جلال‏الدين محمد بلخى مي پردازم که در کتابي با عنوان «نقشِ خيال دوست»* منتشر شده است.

    مترجم عنوان كتاب را ظاهراً از يكى از رباعيات مولانا برگرفته است؛ احتمالاً اين رباعى:

    تا نقش خيال دوست با ماست دلا

    ما را همه عمر خود تماشاست دلا

    و انجا كه مراد دل برآيد اى دل‏

    يك خار بهاز هزار خرماست دلا


    نخست اندکي در معرفي مترجم بگويم. يوهان كريستف بورگل، استاد دانشگاه و ايران‏شناس و اسلام‏شناس سوئيسى، مترجم اين كتاب است كه پيشتر نيز از او ترجمه‏هاى بسيارى از متون كلاسيك شرقى - خاصه از شاعران ايرانى - و نيز تأليف و تحقيق هاى ارزشمندى منتشر شده است و از آن جمله‏اند ترجمه اسكندرنامه و خسرو و شيرين و همچنين مثنوى هفت پيكر (بهرامنامه) نظامى گنجه‏اى كه اين آخرى را با مهارت بهنظم كشيده است. وى بهخاطر ترجمه‏هاى خوب و رساىِ اين آثار، در سال 1983 ميلادى «جايزه فريدريش روكرت» و در سال 1993 «جايزه مترجم» شهر برن سوئيس را از آن خود نمود. «نور و سماع» و «سه رساله درباره حافظ» از جمله تحقيقات اوست كه كتاب اخير بهزبان فارسى نيز ترجمه و منتشر شده است. كتابى نيز از وى چند سال پيش از اين در آلمان بهچاپ رسيد با عنوان «دين و دنيا در اسلام» كه در آن بهبررسى منشاء قدرت دينى در اسلام و رابطه و نسبت آن با زورمندى واقعيت هاى دنيوى پرداخته است.

    آخرين اثری که از بورگل منتشر شده، ترجمهی گزيدهی غزليات و رباعيات ديوان کبير است که انتشارات معتبر C.H.Beck در سال 2003 ميلادی آنرا بهصورتی نفيس در آلمان بهچاپ رساند. پُرفسور بورگل در اين کتاب هفتاد و پنج غزل و سی و يک رباعی را با زيبايی و گويايی تمام بهزبان آلمانی ترجمه کرده و کوشيده است تا با توضيحاتی، و گاه تفسير و تعبيراتی عرفانی، بهدرک و دريافت سروده های مولانا ياری رساند. اين اشارات، بهويژه برای خوانندگان آلمانی زبان، سودمند و با ارزش است. از اين رو در انتهای ترجمهی هر غزل و رباعی، بدون استثنا و هر چند کوتاه، مطالبی آمده است. برای مثال در زير ترجمهی غزل کوتاه 768 از نسخهی فروزانفر، تنها بهذکر اين نکته بسنده کرده است که «زحل، ستارهی نحس است در مقابل زهره که ستارهی موسيقی است و رقص». مترجم پيشگفتاری نيز بهکتاب افزوده که در آن اشاراتی جالب به«زندگی مولانا»، «ماهيت عرفان اسلامی»، «غزليات ديوان شمس» و سرانجام «پيام ملای روم» شده است.

    * * *

    حال بهبررسی ترجمهی رباعياتی که در کتاب «نقش خيال دوست» آمده است، بپردازيم. بورگل مبناى ترجمه خود از رباعيات مولانا را بر پايه سه اصل قرار داده است: نخست اينكه كوشيده است تا حتى‏المقدور بهمحتواى متن اصلى نزديك شود و بهآن وفادار بماند و پيش از هر چيز از دست بردن بهصور خيال و تصرف در زبان تصاوير شاعر خوددارى كند. افزون بر اين سعى كرده است كه ساختار صورى رباعيات را عيناً باز پس دهد و وزن و ترتيب قوافى را مراعات كند. و سرانجام آنكه در ترجمه خود، شيوه شاعرى و اصطلاحات شعرى در زبان آلمانى را بهكار گرفته و از اين رو ترجمه او از رباعيات مولانا چنان بهگوش مى‏آيد كه گويى بهزبان آلمانى سروده شده است. البته مترجم داورى درباره اينكه او تا چه حد در انجام اين كار موفق بوده را بهعهده خوانندگان گذارده است و براى يارى رساندن بهآنان و نيز فهم بهتر رباعيات، ترجمه تحت‏اللفظى هر رباعى را نيز در زير ترجمه منظوم آنها قرار داده است. بنابراين مى‏بينيم كه مترجم كوشيده است تا ترجمه‏اى هم‏سنگ با آنچه گوته «نوع سوم» و كاملترين نوع ترجمه مى‏نامد، بهدست دهد. همين جا بيفزايم كه با تمام تلاش و كوششهاى صادقانه و استادانه بورگل، گيرايى ترجمه‏هاى او و روح دميده در آنها در مقام قياس با ترجمه‏هاى منظومى كه از فريدريش روكرت شاعر و مترجم شهير آلمانى و «پدر شرق‏شناسى آلمان» بجا مانده است، از ژرفاى معنوى آنچنانى برخوردار نيست. البته اين انتظار و توقع را نيز نبايد داشت كه ترجمه رباعيات مولانا بتواند جذبه عرفانى و كشش روحانى نهفته در متن اصلى را بهخواننده منتقل كند. از اين رو خود مترجم نيز بهاين امر اشاره دارد و آرزومند است كه خوانندگان آلمانى زبان علاقه‏مند، با مطالعه ترجمه گزيده رباعيات مولانا بهشوق و ذوق آيند و چنان برانگيخته شوند كه زبان فارسى را فراگيرند و زمانى خود قادر باشند غزليات و رباعيات مولانا و ديگر شاعران پارسى زبان را بخوانند!

    مترجم مدخلى بر كتاب نگاشته است كه در آن ضمن شرح كوتاه زندگى مولانا و چگونگى آشناييش با شمس تبريز، آثار او را برشمرده و توضيح كوتاهى نيز درباره وزن و قافيه رباعى داده است. بورگل رباعيات كتاب را بهسه دسته تقسيم كرده است:



    1- 1- دوستى و عشق . كه شامل 49 رباعى است و مترجم در انتخاب و ترتيب آنها كوشيده است تا داستان عشق عرفانى مولانا بهشمس را در اين رباعيات بازتاب دهد؛ از اولين نگاه و نخستين ديدار و رحمت وصال و بركت همنشينى تا درد جدايى و از دست رفتن معشوق و سرانجام غلبه بر هجران دوست و اميدوارى دوباره. دو رباعى از اين بخش را، همراه با ترجمهی آلماني آنها، هم بهصورت منظوم و هم ترجمهی تحت‏اللفظى، در اينجا مي آورم:



    من ذره و خورشيد لقايى تو مرا

    بيمار غمم عين دوايى تو مرا

    بى بال و پر اندر پى تو مى‏پرم‏

    من كاه شدم چو كهربايى تو مرا



    Ich bin der Staub, Du die Sonne,

    die mir das Licht zuteilt.

    Ich bin vor Kummer krank, Du

    Das Mittel, das mich heilt.

    Ich fliege ohne Fluegel

    Und Federn zu Dir hin,

    Der Bernstein Du, ich ein Stroh nur,

    von deinem Sog ereilt.



    Ich bin das Sonnenstaeubchen, du mir der Sonnentreffpunkt,

    ich bin krank aus Gram, Du mir das Heilmittel.

    Ohne Fluegel und Feder fliege ich in Deinem Gefolge.

    Ich wurde zum Strohhalm, Du mir zum Bernstein
    .



    آن كس كه بهروى خوب، او رشك پريست‏

    آمد سحرى و بر دل من نگريست‏

    او گريه و من گريه، كه تا آمد صبح‏

    پرسيد كز اين هر دو عجب، عاشق كيست؟





    Er, dessen Antlitz so schoen ist,

    dass Feen ihn darum beneiden,

    Kam juengst in der Daemmerung zu mir,

    am meinem Bild sich zu weiden.

    Er weinte und ich weinte,

    bis dann der Morgen sich nahte

    und ausrief: »Wie seltsam! Wer ist denn

    der Liebende von euch beiden?«




    Der, auf dessen schoenes Antlitz Feen neidisch sind,

    kam im Morgendaemmer und blickte auf mein Herz.

    Er Weinen und ich Weinen, bis der Morgen kam

    Und fragte: »Von diesen zwei – o Wunder! – wer ist der Liebende?«



    2- زيستن و آموختن: در برگيرنده رباعياتى است پيرامون شيوه زيستن و حكمت حيات و نيز قطعاتی غزل مانند و سخره. اما اغلب اشعار اين بخش را رباعياتى با مضامين عرفانى تشكيل مى‏دهد كه با تصورات مولانا از «انسان كامل» پايان مى‏گيرد. دو نمونه از اين رباعيات را نيز با ترجمه آلماني آنها بهدست مي دهم:

    درنه قدم از چه راه بى‏پايانست‏

    كز دور نظاره كار نامردانست‏

    اين راه ز زندگى دل حاصل كن‏

    كاين زندگىِ تن صفت حيوانست



    Ist auch der Pfad unendlich,

    brich auf und tritt ihn an!

    Bloss in die Ferne blicken

    schickt sich nicht fuer den Mann.

    Weg dran dein Herz, dein Leben,

    bewaeltige den Pfad!

    Wie tierhaft ist ein Leben

    Nur in des Koerpers Bann!



    Setz den Fuss darauf, wenn auch der Pfad unendlich ist.

    Von fern zu blicken, ist die Sache von Schwaechlingen.

    Erring diesen Pfad durch das Leben des Herzens,

    denn dieses Leben des Koerpers ist die Art des Tiers.


    رندى ديدم نشسته بر خنگ زمين‏

    نه كفر و نه اسلام، نه دنيا و نه دين‏

    نى حق نه حقيقت نه شريعت نه يقين‏

    اندر دو جهان كرا بود زهره اين



    Juengst sah einen Schelm auf dem Sattel der Erde

    ich reiten.

    Nicht Weltkind, nicht Frommer, nicht Muslim war er

    Noch Heide.

    Recht, Wahrheit, Gesetz liess er hinter sich,

    alle Gewissheit.

    Wer wagt es, in beiden Welten derart zu streiten?




    Ich sah einen Schelm (rind ) sitzen auf dem Ross der Erde:

    weder Unglaube noch Islam, weder Welt noch Religion!

    Weder Recht noch Wahrheit, noch Sharia, noch Gewissheit!

    Wer hat in beiden Welten die Kuenheit zu diesem?


    3- شعر و موسيقى: در اين بخش مترجم رباعياتى را برگزيده است كه مضامينِ شعر و موسيقى را در بردارد. مضامينى كه مولاى روم بهآنها دلبستگى خاص دارد و در سروده‏هاى او – بهويژه در غزليات ديوان شمس - بهتكرار از آنها سخن در ميان است. براى مثال در يكى از زيباترين غزلهاى ديوان كبير (شماره 457 نسخه فروزانفر)، پس از برشمردن پرده‏هاى گوناگون موسيقى ايرانى، مى‏گويد:

    اين علم موسقى بر من چون شهادتست‏

    چون مؤمنم شهادت و ايمانم آرزوست



    عبدالرحمن جامى در نفحات الانس حكايت كوتاهى را نقل مى‏كند كه نشاندهنده علاقه مولانا بهموسيقى است:

    «روزى مى‏فرمود كه: آواز رباب، سرير باب بهشت است كه ما مى‏شنويم.» منكرى گفت: «ما نيز همان آواز مى‏شنويم. چون است كه چنان گرم نمى‏شويم كه مولانا؟» خدمت مولوى فرمود: «كَلاّ و حاشا! آنچه ما مى‏شنويم آواز باز شدن آن در است. و آنچه وى مى‏شنود آواز فراز شدن.»

    در رباعيات اين بخش بدون استثنا از اسامى يك يا چند ساز بادى و زهى و ضربه‏اى استفاده شده است. اين هم دو رباعى از اين بخش همراه با ترجمهی منظوم و تحت‏اللفظى آنها:

    از عشق تو گشتم ارغنون عالم‏

    وز زخمه تو فاش شده احوالم‏

    ماننده چنگ شد همه اشكالم‏

    هر پرده كه مى‏زنى مرا مى‏نالم



    Die Liebe zu Dir erschuf mich

    zum Saitenspiel der Welt,

    Du schlugst mich und enthuelltest,

    was meine Seele haelt.

    So bin ich zur Harfe geworden

    An Klang und an Gestalt.

    Dein Schlag nur ist es, Dein Fuehlen,

    was aus mir schluchzt und schallt.



    Aus Liebe zu Dir wurde ich zum Organon der Welt,

    und durch Deinen Schlag wurden meine Zustaende offenbar.

    Meine Formen wurden zur Harfe,

    Jeden Modus, den Du mir anschlaegst, klage ich.


    حاجت نبود مستى ما را بهشراب‏

    يا مجلس ما را طرب از چنگ و رباب‏

    بى‏ساقى و بى‏شاهد و بى‏مطرب و نى‏

    شوريده و مستيم چه مستان خراب


    Fuer unsern Rausch bedarf es keinen Wein,

    Fuer unser Fest nicht Harfen noch Schalmein
    !

    ‏Sind ohne Schenken, Saenger, Lautenklang

    Toll und berauscht; kein Rausch kann groesser sein!



    Unser Rausch bedarf keines Weins

    Noch unser Fest des Klangs von Harfe und Rebab.

    Ohne Schenke und Schoenen, ohne Spielmann und Rohrfloete

    sind wir berauscht und erregt. Was sind dagegen zerstoerte Berauschte?!


    مترجم توضيحات سودمندى نيز بهآخر كتاب افزوده است كه در درك بهتر رباعيات، بهويژه در شناخت پاره‏اى از اصطلاحات و استعارات و تمثيلات مورد استفاده مولانا، بهيارى خواننده آلمانى زبان مى‏آيد. ناگفته نگذاريم كه بههنگام مطالعه و بررسى كتاب بهنكته‏اى برخوردم كه اندكى مرا بهشگفت واداشت: مترجم در بخش منابع كتاب متذكر شده كه رباعيات را از نسخه‏اى برگزيده است كه روانشاد استاد بديع‏الزمان فروزانفر در 10 جزو (9 جلد) بين سالهاى 1336 تا 1346 خورشيدى بهچاپ رساند. در اين نسخه، فروزانفر 1983 رباعى را براساس شش نسخه خطى تصحيح كرده و بهثبت رسانده است و بهسبب اعتبار علمى مصحح، اغلب در كارهاى پژوهشى و دانشگاهى برحسب معمول از اين نسخه استفاده مى‏شود. لذا بديهى مى‏نمود كه بورگل نيز در ترجمه رباعيات مولانا اين نسخه معتبر را اساس كار خود قرار داده باشد. اما وقتى ترجمه آلمانى رباعيات را با متن اصلى آنها مقابله مى‏كردم، برخى را اصلاً در نسخه فروزانفر نيافتم و تازه آنها نيز كه در اين نسخه يافت مى‏شوند، با تفاوتهاى اساسى بهآلمانى ترجمه شده‏اند. براى مثال در نسخه فروزانفر در رباعى 82 «مى» ثبت شده ولى در ترجمه آلمانى «نى» آمده است. و باز در همين رباعى «چون مستان» به«چه مستان» تبديل شده است. در جاى ديگر «بى‏قرار» به«پرشرار»، «اى زهره غيبى» به«اى زهره عيش»، «بگريست» به«نگريست» و «بى‏روى تو» به«بيرون تو» ترجمه شده است. لاجرم جستجوى من براى يافتن متن اصلى رباعيات مورد استفاده بورگل بى‏نتيجه ماند تا اينكه روزى بهطور اتفاق بهنسخه چاپى نسبتاً جديد كليات شمس تبريزى برخوردم كه انتشارات اميركبير در يك جلد و براى استفاده عموم منتشر كرده و تاكنون بهكراّت تجديد چاپ شده است و من چاپ دهم (فروردين 1363) آن را در ميان كتابهاى دوستى مشاهده كردم و با كمال تعجب ديدم كه تمامى 100 رباعى را بورگل عيناً از اين چاپ جديد كه با نسخه فروزانفر تفاوت بسيار دارد و تعداد رباعياتش نيز بيشتر است، انتخاب كرده و ترجمه آلمانى آنها نيز واژه بهواژه مطابق مفاد آن است. از اين رو مطمئنم كه مأخذ وى در ترجمه رباعيات مولانا فقط اين چاپ يك جلدى مى‏توانسته بوده باشد. حال چرا بورگل از چاپ 9 جلدى كليات شمس بهعنوان مأخذ ترجمه‏اش نام برده، پرسشى است كه من براى آن پاسخى نيافتم!

    البته اين نخستين بار نيست كه رباعيات مولانا بهزبان آلمانى ترجمه و منتشر مى‏شود. دو ترجمه ديگر نيز از رباعيات مولانا صورت گرفته كه يكى پيشتر و ديگرى بعد از ترجمه بورگل بهچاپ رسيده است. اولى ترجمه 99 رباعى است از بانو گيزلا ونت كه چند سال پيش از اين در آمستردام هلند منتشر شد و ديگرى كتابى است شامل ترجمه 100 رباعى كه البته بهسبك شعر نو ترجمه شده و پيداست كه مترجم بهعمد در پى وزن و قافيه نرفته و بيشتر كوشيده است تا درونمايه رباعيات را بهخواننده آلمانى زبان منتقل كند. مترجم اين كتاب زنده‏ياد سيروس آتاباى، شاعر آلمانى زبانِ ايرانى است كه بيشتر عمر خود را در آلمان سپرى كرد و ده ها ترجمه و سروده بهزبان آلمانى از او بجا مانده است و بهقول ابراهيم گلستان «برخلاف خويشاوندان نزديكش (آتاباى خواهرزاده محمدرضا پهلوى بود) انسانى ملايم و آرام و با فرهنگ بود». او قطعاتى از غزليات و سخنان مولانا را نيز بهآلمانى ترجمه كرد و در سال 1988 در دفترى با عنوان شمس تبريز بهچاپ رساند. چند سال پيش از اين هم مجموعهی ترجمه هاي آتاباي از شعرهاي حافظ و مولانا و خيام، در يک مجلد و بهصورت بسيار نفيس در آلمان منتشر شده است.

    در پايان بهترجمه چند اثر ديگر از مولانا و نيز دو سه کتاب كه درباره او و آثارش در سال هاي اخير بهزبان آلمانى نوشته شده است اشاره مى‏كنم: كتاب فيه مافيه را شادروان پرفسور آنه مارى شيمل بهآلمانى ترجمه كرد و بهصورتى نفيس و با سر فصلهايى آراسته بهخط خوش فارسى در سال 1988 ميلادى بهچاپ رساند. دفتر اول مثنوى معنوى نيز براى نخستين بار بهطور كامل در سال 1997 بهزبان آلمانى ترجمه و منتشر شد. البته اين ترجمه مستقيماً از متن فارسى مثنوى انجام نگرفته، بلكه اساس كار مترجمان، متن ترجمه انگليسى آن بوده است كه زنده ياد عبدالباقى گولپينارلى، محقق و مترجم سرشناس ترك، با همكارى نورى ارگنكون بهپايان رسانده بود. البته چند بار گزيده هايی از روى متن اصلى متنوی بهآلمانى ترجمه شده است که يکی گزيده‏اى از قصه‏هاى مثنوى است كه بانو شيمل انجام داده و با مصورسازى اينگريد شار در سال 1994 ميلادى بهچاپ رسيد. ديگری گزيده ای است قديمی که گئورگ روزن از متن فارسی کتاب بهآلمانی ترجمه و در سال 1849 ميلادی منتشر کرد. «والتر فون دِر پورتِن» هم براساس نسخهی فارسی چاپ نيکلسن، بيت های 1923 تا 2933 را بهآلمانی ترجمه کرد که در 1930 ميلادی منتشر شد.

    «من چو بادم و تو چو آتش» عنوان كتاب ديگرى است كه پُرفسور شيمل در آن بهبررسى و تحليل زندگى و آثار و افكار مولانا پرداخته است. شيمل اين کتاب را با همين عنوان بهدو زبان آلمانی و انگليسی منتشر کرد که البته متن آلمانی و انگليسی کتاب با هم تفاوت اساسی دارند. اين کتاب تاكنون 7 بار در آلمان تجديد چاپ شده است. متن انگليسی اين اثر، اساس ترجمه کتابی قرار داشته که آقای فريدون بدره ای آنرا با عنوان «من بادم و تو آتش»، بهفارسی ترجمه کرده و در ايران منتشر شده است. بانو شيمل از شيفتگان مولاى روم و يكى از نخستين پژوهشگران آلمانى بود كه بهتحقيق در آثار و افكار مولانا پرداخت و در شناختن و شناساندن اين عارف و عالم بزرگ ايرانى بهجهانيان سهم بسزايى داشت. در ميان آثار وى كتابى نيز يافت مى‏شود با عنوان «صور خيال در شعر جلال‏الدين رومى» كه نزديك به 60 سال پيش از اين انتشار يافت و در زمره اولين كارهاى تحقيقى در اين زمينه است. افزون بر اينها گزيده‏هايى از غزليات مولانا را مترجمان بسيارى بهزبان آلمانى ترجمه و منتشر كرده‏اند كه هنوز زيباترين و جذابترين آنها همانا ترجمه‏اى است كه فريدريش روكرت در نزديك به180 سال پيش بهانجام رساند و نخستين بار در سال 1819 ميلادى منتشر شد و تاكنون بارها تجديد چاپ شده است.


    5 کاربر مقابل از BaLiKh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .  

  9. #47

    مدیر سابق

    تاریخ عضویت
    Dec 2008
    محل سکونت
    تو دل خاك
    نام واقعی
    آزيتا
    شماره عضویت
    1786
    میانگین پست در روز
    1.14
    علایق
    طراحي
    نوشته ها
    2,333
    تشکر
    6,328
    تشکر شده 6,674 بار در 3,017 ارسال
    یاد شده
    در 1 پست
    برچسب زده شده
    در 26 تاپیک


    P30Parsi

    NEW زندگينامه فريدون مشيري!

    [برای مشاهده لینکها باید عضو شوید. ]
    فريدون مشيري در سيام شهريور ۱۳۰۵ در تهران به دنيا آمد. جد پدرياش بواسطه ماموريت اداري به همدان منتقل شده بود و از سرداران نادر شاه بود. پدرش ابراهيم مشيري افشار فرزند محمود در سال ۱۲۷۵ شمسي در همدان متولد شد و در ايام جواني به تهران آمد و از سال ۱۲۹۸ در وزارت پست مشغول خدمت گرديد. او نيز از علاقهمندان به شعر بود و در خانوده او هميشه زمزمه اشعار حافظ و سعدي و فردوسي به گوش ميرسيد. مشيري سالهاي اول و دوم تحصيلات ابتدايي را در تهران بود و سپس به علت ماموريت اداري پدرش به مشهد رفت و بعد از چند سال دوباره به تهران بازگشت و سه سال اول دبيرستان را در دارالفنون گذراند و آنگاه به دبيرستان اديب رفت.
    به گفته خودش:
    (( در سال ۱۳۲۰ كه ايران دچار آشفتگيهايي بود و نيروهاي متفقين از شمال و جنوب به كشور حمله كرده و در ايران بودند ما دوباره به تهران آمديم و من به ادامه تحصيل مشغول شدم. دبيرستان و بعد به دانشگاه رفتم. با اينكه در همه دوران كودكيام به دليل اينكه شاهد وضع پدرم بودم و از استخدام در ادارات و زندگي كارمندي پرهيز داشتم ولي مشكلات خانوادگي و بيماري مادرم و مسائل ديگر سبب شد كه من در سن ۱۸ سالگي در وزارت پست و تلگراف مشغول به كار شوم و اين كار ۳۳ سال ادامه يافت. در همين زمينه شعري هم دارم با عنوان عمر ويران )) ...



    مادرش اعظم السلطنه ملقب به خورشيد، به شعر و ادبيات علاقهمند بوده و گاهي شعر مي گفته، و پدر مادرش، ميرزا جواد خان مؤتمنالممالك نيز شعر ميگفته و نجم تخلص ميكرده و ديوان شعري دارد كه چاپ نشده است.
    مشيري همزمان با تحصيل در سال آخر دبيرستان، در اداره پست و تلگراف مشغول به كار شد، و در همان سال مادرش در سن ۳۹ سالگي درگذشت كه اثري عميق در او بر جا گذاشت. سپس در آموزشگاه فني وزارت پست مشغول تحصيل گرديد. روزها به كار ميپرداخت و شبها به تحصيل ادامه ميداد. از همان زمان به مطبوعات روي آورد و در روزنامهها و مجلات كارهايي از قبيل خبرنگاري و نويسندگي را به عهده گرفت. بعدها در رشته ادبيات فارسي دانشگاه تهران به تحصيل ادامه داد. اما كار اداري از يك سو و كارهاي مطبوعاتي از سوي ديگر، در ادامه تحصيلش مشكلاتي ايجاد ميكرد .
    اما مشيري كار در مطبوعات را رها نكرد. از سال ۱۳۳۲ تا ۱۳۵۱ مسئول صفحه شعر و ادب مجله روشنفكر بود. اين صفحات كه بعدها به نام هفت تار چنگ ناميده شد، به تمام زمينههاي ادبي و فرهنگي از جمله نقد كتاب، فيلم، تئاتر، نقاشي و شعر ميپرداخت. بسياري از شاعران مشهور معاصر، اولين بار با چاپ شعرهايشان در اين صفحات معرفي شدند. مشيري در سالهاي پس از آن نيز تنظيم صفحه شعر و ادبي مجله سپيد و سياه ، و زن روز را بر عهده داشت .
    فريدون مشيري در سال ۱۳۳۳ ازدواج كرد. همسر او اقبال اخوان دانشجوي رشته نقاشي دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران بود. او هم پس از ازدواج، تحصيل را ادامه نداد و به كار مشغول شد. فرزندان فريدون مشيري، بهار ( متولد ۱۳۳۴) و بابك (متولد ۱۳۳۸) هر دو در رشته معماري در دانشكده هنرهاي زيباي دانشگاه تهران و دانشكده معماري دانشگاه ملي ايران تحصيل كردهاند.
    مشيري سرودن شعر را از نوجواني و تقريباً از پانزده سالگي شروع كرد. سرودههاي نوجواني او تحت تاثير شاهنامهخوانيهاي پدرش شكل گرفته كه از آن جمله، اين شعر مربوط به پانزده سالگي اوست :

    چرا كشور ما شده زيردست
    چرا رشته ملك از هم گسست
    چرا هر كه آيد ز بيگانگان
    پي قتل ايران ببندد ميان
    چرا جان ايرانيان شد عزيز
    چرا بر ندارد كسي تيغ تيز
    برانيد دشمن ز ايران زمين
    كه دنيا بود حلقه، ايران نگين
    چو از خاتمي اين نگين كم شود
    همه ديدهها پر ز شبنم شود

    انگيزه سرودن اين شعر واقعه شهريور ۱۳۲۰ بوده است. اولين مجموعه شعرش با نام تشنه توفان در ۲۸ سالگي با مقدمه محمدحسين شهريار و علي دشتي به چاپ رسيد (نوروز سال ۱۳۳۴). خود او در باره اين مجموعه ميگويد:
    (( چهارپارههايي بود كه گاهي سه مصرع مساوي با يك قطعه كوتاه داشت، و هم وزن داشت، هم قافيه و هم معنا. آن زمان چندين نفر از جمله نادر نادرپور، هوشنگ ابتهاج (سايه)، سياوش كسرايي، اخوان ثالث و محمد زهري بودند كه به همين سبك شعر ميگفتند و همه از شاعران نامدار شدند، زيرا به شعر گذشته ما بياعتنا نبودند. اخوان ثالث، نادرپور و من به شعر قديم احاطه كامل داشتيم، يعني آثار سعدي، حافظ، رودكي، فردوسي و … را خوانده بوديم، در مورد آنها بحث ميكرديم و بر آن تكيه ميكرديم))
    مشيري توجه خاصي به موسيقي ايراني داشت و در پي همين دلبستگي طي سالهاي ۱۳۵۰ تا ۱۳۵۷ عضويت در شوراي موسيقي و شعر راديو را پذيرفت، و در كنار هوشنگ ابتهاج، سيمين بهبهاني و عماد خراساني سهمي بسزا در پيوند دادن شعر با موسيقي، و غني ساختن برنامه گلهاي تازه راديو ايران در آن سالها داشت. ” علاقه به موسيقي در مشيري به گونهاي بوده است كه هر بار سازي نواخته ميشده مايه آن را ميگفته، مايهشناسياش را ميدانسته، بلكه ميگفته از چه رديفي است و چه گوشهاي، و آن گوشه را بسط ميداده و بارها شنيده شده كه تشخيص او در مورد برجستهترين قطعات موسيقي ايران كاملاً درست و همراه با دقت تخصصي ويژهاي همراه بوده است. اين آشنايي از سالهاي خيلي دور از طريق خانواده مادري با موسيقي وتئاتر ايران مربوط بوده است. فضلالله بايگان دايي ايشان در تئاتر بازي ميكرد و منزل او در خيابان لالهزار (كوچهاي كه تماشاخانه تهران يا جامعه باربد در آن بود) قرار داشت و درآن سالهايي كه از مشهد به تهران ميآمدند هر شب موسيقي گوش ميكردند . مهرتاش، مؤسس جامعه باربد، و ابوالحسن صبا نيز با فضلالله بايگان دوست بودند و شبها به نواختن سهتار يا ويولون ميپرداختند، و مشيري كه در آن زمان ۱۵-۱۴ سال داشت مشتاقانه به شنيدن اين موسيقي دل ميداد.“
    فريدون مشيري در سال ۱۳۷۷ به آلمان و امريكا سفر كرد، و مراسم شعرخواني او در شهرهاي كلن، ليمبورگ و فرانكفورت و همچنين در ۲۴ ايالت امريكا از جمله در دانشگاههاي بركلي و نيوجرسي به طور بيسابقهاي مورد توجه دوستداران ادبيات ايران قرار گرفت. در سال ۱۳۷۸ طي سفري به سوئد در مراسم شعرخواني در چندين شهر از جمله استكهلم و مالمو و گوتبرگ شركت كرد.
    سرانجام وي در بامداد سوم آبان ماه ۱۳۷۹ در سن ۷۴ سالگي و بر اثر بيماري، چشم از جهان فرو بست .

    سال شمار زندگي فريدون مشيري
    ۱۳۰۵:: تولد فريدون مشيري سي ام شهريور در تهران، خيابان عين الدوله (خيابان ايران)
    ۱۳۱۱:: شروع تحصيل در دبستان اديب ، پشت مسجد سپه سالار
    ۱۳۱۳:: حركت به مشهد و سكونت در آنجا و تحصيل در دبستان همت
    ۱۳۱۹:: ادامه تحصيل در دبيرستان شاهرضا در مشهد
    ۱۳۲۰:: بازگشت به تهران و ادامه تحصيل در دبيرستان اديب و دارالفنون
    ۱۳۲۳:: چاپ شعر « فرداي ما » در روزنامه ايران ما
    ۱۳۲۴:: درگذشت مادر در ۲۸ خرداد در ۳۹ سالگي
    :: ادامه تحصيل در آموزشگاه فني وزارت پست و تلگراف و تلفن( بعدها دانشكده مخابرات)

    ۱۳۲۷:: انتقال به اداره تلگراف تجريش با سمت تلگرافچي مورس
    ۱۳۲۸:: خبرنگار روزنامه « شاهد » جبهه ملي درمجلس شوراي ملي و آغاز فعاليت هاي مطبوعاتي
    ۱۳۳۳:: ازدواج با اقبال اخوان دانشجوي رشته نقاشي دانشگاه تهران
    :: آغاز همكاري با مجله روشنفكر به مدت۱۸ سال

    ۱۳۳۴:: انتشار كتاب « تشنه طوفان » در نوروز
    :: تولد دخترم بهار در آبان ماه

    ۱۳۳۵:: انتشار كتاب « گناه دريا »
    ۱۳۳۶:: انتشار چاپ دوم تشنه طوفان با افزوده هايي به نام « نايافته »
    ۱۳۳۸:: تولد پسرم بابك در اسفند ماه
    :: دريافت نشان پيام از وزارت پست وتلگراف و تلفن

    ۱۳۳۹:: اول ارديبهشت انتشار شعر كوچه
    ۱۳۴۰:: انتشار كتاب « ابر »
    :: همكاري دائمي با مجله سخن به مديريت شادروان دكتر خانلري

    ۱۳۴۱:: قبول عضويت شوراي نويسندگان راديو ايران
    ۱۳۴۴:: دريافت ديپلم ششم ادبي و راه يافتن به دانشگاه تهران
    ۱۳۴۵:: انتشار كتاب « يكسو نگريستن » ماجراهاي شيخ ابوسعيد ابوالخير
    ۱۳۴۶:: انتشار چاپ دوم كتاب « ابر» با افزوده هايي به نام « ابر و كوچه»
    ۱۳۴۷:: انتشار كتاب « بهار را باوركن »
    :: شعر خواني در شهر كرمان

    ۱۳۴۸:: انتشار كتاب « پرواز با خورشيد»
    ۱۳۴۹:: انتشار كتاب « برگزيده اشعار» در قطع جيبي
    ۱۳۵۰:: همكاري با شوراي موسيقي راديو ايران ، واحد توليد
    :: سخنراني در رضاييه ، شيراز و مدرسه عالي دماوند
    :: مديركل روابط عمومي شركت مخابرات

    ۱۳۵۲:: مسافرت به اروپا ، بازديد از شهرهاي هامبورگ ، پاريس
    ۱۳۵۳:: شركت در سمينار شاهنامه فردوسي
    ۱۳۵۴:: مسافرت به لندن براي بازديد از نمايشگاه هنر اسلامي ،
    :: مشاور مطبوعاتي مدير عامل شركت مخابرات ايران

    ۱۳۵۶:: انتشار كتاب « از خاموشي »
    :: مسافرت به هندوستان، سخنراني دركشمير براي استادان زبان فارسي در سراسر هند

    ۱۳۵۷:: دريافت حكم بازنشستگي پس از ۳۳ سال خدمت اداري در فروردين ماه
    :: استخدام در شركت عمران و نوسازي تهران تا بهمن ماه

    ۱۳۶۰:: درگذشت پدر
    ۱۳۶۴:: انتشار كتاب « گزينه اشعار » ( ريشه در خاك )
    ۱۳۶۵:: انتشار كتاب « مرواريد مهر »
    ۱۳۶۷:: انتشار كتاب « آه ، باران »
    ۱۳۷۱:: انتشار كتاب « از ديار آشتي »
    ۱۳۷۲:: انتشار كتاب « با پنج سخن سرا »
    ۱۳۷۵:: انتشار كتاب « لحظه ها واحساس » شب شعر در آلمان در شهريور ماه
    ۱۳۷۷:: انتشار مجموعه « يك آسمان پرنده » در امريكا و سخنراني و شعرخواني در ۲۳ شهر و ايالت
    :: انتشار مجموعه « دلاويزترين »
    :: انتشار نوار شب شعر در آلمان و سخنراني در فرانكفورت ، برلين ، دوسلدرف
    :: انتشار مجموعه « زيباي جاودانه » با مقدمه عبدالحسين زرين كوب
    :: انتشار كتاب « آواز آن پرنده غمگين »

    ۱۳۷۸:: انتشار چاپ هفدهم مجموعه پرواز با خورشيد
    :: برگزاري مراسم بزرگ و بي سابقه براي گراميداشت فريدون مشيري به وسيله جوانان فرهنگ دوست در پارك نياوران در شهريور ماه و اهداي كتاب « جشن نامه » به فريدون مشيري
    :: انتشار كتاب جشن نامه فريدون مشيري با عنوان « به نرمي باران » ،
    :: سخنراني در بزرگداشت بزرگان موسيقي در جزيره كيش
    :: انتشار كتاب « شكفتن ها و رستن ها » مجموعه اشعار شعراي معاصر ايران ،

    ۱۳۷۹:: انتشار كتاب « تا صبح تابناك اهورايي » ، بهار ۱۳۷۹
    :: سخنراني در دانشگاه شيراز در خرداد ماه
    :: شركت در مراسم روز پزشك در همدان در شهريور ماه
    :: درگذشت در بامداد سوم آبان

    من دلم می خواهد
    خانه ای داشته باشم پر دوست
    کنج هر دیوارش
    دوستهایم بنشینند آرام
    گل بگو گل بشنو
    هرکسی می خواهد
    وارد خانهء پر عشق و صفای من گردد
    یک سبد بوی گل سرخ
    به من هدیه کند
    شرط وارد گشتن
    شست و شوی دلهاست
    شرط آن داشتن
    یک دل بی رنگ و ریاست
    بر درش برگ گلی می کوبم
    روی آن با قلم سبز بهار
    می نویسم ای یار
    خانهء ما اینجاست
    تا که سهراب نپرسد دگر
    خانهء دوست کجاست؟



    5 کاربر مقابل از Red Rose عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .  

    روزي فرا خواهد رسيد که شيطان فرياد برآورد:
    آدمي پيدا کنيد، سجده خواهم کرد...!
    .

    «دكتر علي شريعتي»

  10. #48

    مدیر سابق

    تاریخ عضویت
    Dec 2008
    محل سکونت
    تو دل خاك
    نام واقعی
    آزيتا
    شماره عضویت
    1786
    میانگین پست در روز
    1.14
    علایق
    طراحي
    نوشته ها
    2,333
    تشکر
    6,328
    تشکر شده 6,674 بار در 3,017 ارسال
    یاد شده
    در 1 پست
    برچسب زده شده
    در 26 تاپیک


    P30Parsi

    NEW زندگينامه امير هوشنگ ابتهاج (ه.الف.سايه)

    سایه در آینه ی واژه ها:
    او در آغاز از شاگردان و پیروان نیما بود، اما به راه دیگر رفت و غزل سرود. وی را در غزلسرایی بعد از حافظ بهترین غزلسرا میدانند.
    سایه در سال 1325 وقتی فقط یک شاگرد دبیرستانی بود مجموعهٔ «نخستین نغمهها» را، كه شامل اشعاری به شیوهٔ كهن است، منتشر كرد.
    «سراب» نخستین مجموعهٔ او به اسلوب جدید است، اما قالب همان چهارپاره است با مضمونی از نوع تغزل و بیان احساسات و عواطف فردی؛ عواطفی واقعی و طبیعی.
    مجموعهٔ «سیاه مشق»، با آنكه پس از «سراب» منتشر شد، شعرهای سالهای 25 تا 29 شاعر را دربرمیگیرد. در این مجموعه، سایه تعدادی از غزلهای خود را چاپ كرد و توانایی خویش را در سرودن غزل نشان داد تا آنجا كه میتوان گفت تعدادی از غزلهای او از بهترین غزلهای این دوران به شمار میرود.
    سایه با سرودن شعر های عاشقانه آغاز کرد اما با کتاب شبگیر خود که حاصل سالهای پر تب و تاب پیش از 1332 است به شعر اجتماعی روی آورد، در واقع در مجموعههای بعدی، اشعار عاشقانه را رها كرد و با مردم همگام شد. مجموعهٔ «شبگیر» پاسخگوی این اندیشهٔ تازهٔ اوست كه در این رابطه اشعار اجتماعی باارزشی پدید میآورد. مجموعهٔ «چند برگ از یلدا» راه روشن و تازهای در شعر معاصر گشود.
    غلامحسین یوسفی دربارهٔ شعر سایه میگوید: «در غزل فارسی معاصر، شعرهای سایه (هوشنگ ابتهاج) در شمار آثار خوب و خواندنی است. مضامین گیرا و دلكش، تشبیهات و استعارات و صور خیال بدیع، زبان روان و موزون و خوشتركیب و هماهنگ با غزل، از ویژگیهای شعر اوست و نیز رنگ اجتماعی ظریف آن یادآور شیوهٔ دلپذیر حافظ است.از جمله غزلهای برجستهٔ اوست: دوزخ روح، شبیخون، خونبها، گریهٔ لیلی، چشمی كنار پنجرهٔ انتظار و نقش دیگر.»
    اشعار نو او نیز دارای درونمایهای تازه و ابتكاری است؛ و چون فصاحت زبان و قوت بیان سایه با این درونمایهٔ ابتكاری همگام شده، نتیجهٔ مطلوبی به بار آورده است.
    در شعر پس از نیما در حوزه ی غزل تقسیماتی را با توجه به شاعرانی که در آن زمان حضور داشته اند انجام داده اند که در این بین نام هایی چون هوشنگ ابتهاج ؛ منوچهر نیستانی ؛ حسن منزوی ؛ محمد علی بهمنی و سیمین بهبهانی به چشم می خورد.و در این بین « سایه » مانند پلی رابط بین غزل کهن با غزل امروز محسوب می شود.
    سایه . . .
    ابتهاج در نخستین اثرش که به نام «نخستین نغمه ها» بود، بیشتر تحت تأثیر حافظ قرار گرفته و از شیوه او پیروی کرده است، اما در آثار بعدی خود بیشتر توانسته خصوصیات ذوقی و سلیقه شخصی را نشان دهد. هر چند او در سرودن همه نوع شعر از توانایی خاصی برخوردار است اما غزلیاتش شور و حال و هوای دیگری دارد.
    هوشنگ ابتهاج از شاعرانی است که در مجامع ادبی کمتر دیده می شود.از خودنمایی و تظاهر به دور است پیش از این هم جز با چند تن شاعر که به آنها اعتقادی داشت ، با دیگران شاعران کمتر می جوشید . اغلب در خانه می نشست و غزلی می سرود و گاهی آن را برای مجله ای می فرستاد که چاپ شودمفهوم بیشتر اشعارش متوجه مردم و اجتماع می باشد.
    بعد از "سراب" سایه در کار خود ماهرتر شده و بیشتر توانست خصوصیات ذوق و سلیقه ی شخصی اش را نشان دهد و قطعات این مجموعه هم از جهت قالب شعری و هم از حیث نویی اصالت احساس و ادراک بسیار قابل توجه است ، ولی از این پس سایه شاعر گذشته نیست ، او به یاد مردم میهن خود می افتد و از آنان الهام می گیرد و متوجه می شود که باید هنر خود را از چهار چوب خودخواهی ها خارج ساخته و در خدمت مردم کشور خود بگمارد . و همین کار را می کند ، در این باره خود چنین می گوید :

    « زمانی بود که من هنوز دشمن و دوست خود را نشناخته بودم ، هنوز عشق بزرگم را نیافته بودم ، با دیگران می سوختم ، اما شعر من سراب بود و در پایان آن روزگار نوشتم ، به هنگامی که خروش خشم و فریاد و درد ، در پرده ی دل تو می آویزد . من برای دلم ، برای عشق بیمارم آواز خوانده ام ، به هنگامی که چهره های زرد و شکسته هم میهنان من با اشک و خون آغشته می شود ، من برای گلهای یاس ، برای شبهای مهتابی ، برای خواب ها و رویاهای خود شعر سروده ام . شعر همچون ناله ی مرغ شب ، آواز اندوه و پریشانی و شکست شده است و من دیگر نمی خواهم که چنین باشد . من آواز خویش را در این دل تنگ سر خواهم داد و این آرزو را که سرگذشت رنج و رزم پر شکوه انسانهاست ، از میان حصارهای ویران این شب خون آلود به گوش دورترین ستاره ی بیدار آسمان خواهم رساند و چنین کردم . »

    بعد از چاپ دفتر « زمین » به مدت 10 سال از سایه دفتر شعری انتشار نمی یابد ، تا اینکه در سال 1344 به چند شهر شوروی سابق سفر می کند و حاصل این سفر انتشار مجموعه ی شعر « من به باغ گل سرخ » است .
    آنچه واژه های سایه می آموزد :
    از خيل سرحلقه گان شعر، هوشنگ ابتهاج [ه. الف. سايه] سرود خوان ميعادگاه آزادى بود و به شعر و غزلش كه به صداى محمد رضا شجريان فرياد شد هزاران تن به ميعادگاه آزادى درآمدند. "دلا اين يادگار خون سروست".
    وی علاوه بر شاعری موسیقیشناسی برجسته در زمینه موسیقی ایرانی است و مدتی مسئول برنامه گلها در رادیوی ایران بود و تعدادی از غزلهای او توسط خوانندگان ترانه اجرا شده است.
    هم اکنون در آلمان زندگی میکند. برخی از معروفترین غزلهای او با ابیات زیر آغاز شده اند:
    - ای عشق همه بهانه از توست/من خامشم این ترانه از توست
    - مژده بده، مژده بده، یار پسندید مرا/همدم او گشتم و او برد به خورشید مرا
    - در این سرای بی کسی، کسی به در نمیزند/ به دشت پرملال غم پرنده پر نمیزند
    - نشود فاش کسی آنچه میان من و توست/ تا اشارات نظر نامه رسان من و توست .
    دفترهای شعر

    1.نخستین نغمه ها (1325)
    2.سراب (1320)
    3.سیاه مشق (1332)
    4.شبگیر (1332)
    5.زمین)برگزیده شعر ( (1334)
    6.چند برگ از یلدا (1334)
    7.یادگار خون سرو (1360)
    8.آینه در آینه (برگزیده شعر) (1368)
    9.تاسیان (1385)
    10.مثنوی بانگ نی (1386)


    5 کاربر مقابل از Red Rose عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .  

  11. #49


    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    شیراز
    نام واقعی
    احسان
    شماره عضویت
    1
    میانگین پست در روز
    4.33
    علایق
    همسرم - گیتار - پی اچ پی - فوتبال - لاسانا دیاررا - کلارنس
    شغل و حرفه
    طراح سایت - محاسب سازه - وبمستر
    نوشته ها
    9,811
    تشکر
    36,974
    تشکر شده 34,235 بار در 6,930 ارسال
    یاد شده
    در 5 پست
    برچسب زده شده
    در 552 تاپیک
    دستاوردها:
    معرفی کاربران جدیدیار همیشگیدیپلم افتخار به پاس کمک به کاربرانمحبوب دلها
    تست
     


    P30Parsi

    پیش فرض زنی که داخل آیینه می شود

    [برای مشاهده لینکها باید عضو شوید. ]

    شعر و زندگی غاده السمان شاعره معاصر سوری

    غادة السمان نویسنده، شاعر و متفكر سوری در سال 1942 در دمشق از پدر و مادری سوری متولد شد. پدرش مرحوم دكتر احمدالسمان رییس دانشگاه سوریه و وزیر آموزش و پرورش بود.نخستین كارهای غاده السمان تحت نظارت و تشویقهای پدرش در نوجوانی به چاپ رسید.تحصیلات دانشگاهی را در رشته ادبیات انگلیسی از دانشگاه سوریه به پایان رساند و فوق لیسانس خود را در دانشگاه آمریكایی بیروت و دكتری ادبیات انگلیسی را در دانشگاه لندن گذراند. مدتی در دانشگاه دمشق به عنوان استاد سخنران كار میكرد، اما برای همیشه از این كار دست كشید و به كار مطبوعات روی آورد و حالا در مجله عربی الحوادث به عنوان ستوننویس (columnist) به صورت هفتگی قلم میزند و صفحه ویژه او با نام «لحظات رهایی» طرفداران فراوانی دارد؛ او برای نثر آثارش دفتر انتشاراتی تاسیس كرده است كه تنها آثار خود را منتشر كند و در آن جا هیچگونه فعالیت اقتصادی دیگر ندارد.
    با نگاهی به آثار و جایگاه آن در سرزمین عرب او تنها زن شاعر و نویسنده پركاری است كه نسبت به مسائل پیرامونش آگاه است و آگاهانه عمل میكند.
    نخستین مجموعه قصه او با نام «چشمانت سرنوشت من است» در سال 1963 منتشر شد. «به تو اعلان عشق میكنم» كه در سال 1976 به چاپ رسید،از مجموعه قصههای اوست كه او را به عنوان یك زن نویسنده به جهان معرفی كرده است. غاده السمان زنی است كه با هویت زنانهاش اشعاری ساده و فصیح را با افكاری منحصر به جهان تقدیم كرده است و در قصههایش از دردها و رنجهای مردم لبنان سخن رانده است. «كوچ بندرهای قدیمی» مجموعه قصه كه در سال 1973 چاپ شد. اگرچه غاده السمان در عرصههای مختلف ادبی فعالیت دارد، امابیشتر به عنوان نویسنده مشهور است. رمان «كابوسهای بیروت» نیز در سال 1976م به چاپ رساند.مجموعه قصه او با نام «ماه چهارگوش» در سال 1998 از سوی دانشگاه آركانزاس آمریكا برنده جایزه ادبی شد. و رمان دیگر او با نام «بیروت 75» به زبان اسپانیولی در سال 1999 جایزه ملی اسپانیا را به خود اختصاص داد. از دیگر آثار او می توان به " شب بیگانگان " و " در بیروت دریایی نیست" و " غمنامه ای برای یاسمن ها " اشاره کرد.
    منتقدان غربی غاده السمان را با ویر جینیا ولف همانند دانسته اند. حتی در پژوهش های تطبیقی او را چون دوریس لسینگ، كیت شوپن و ایتالو كالوینوش برشمرده اند; هر چند كه السمان معتقد است:

    1. «هر نویسنده ای فرزند زمان و محیط خود است و حتی قهرمانانش نیز چنین اند اما نهایتا هم در عمق به گونه ای با هم شبیه اند شاعری چون من سعی می كند تا به حقایق مشترك و جاودانه انسانی مثل درد، عشق و مرگ بپردازد برای همین به دیگر نویسندگان شبیه به نظر می رسم.»

    عبدالحسین فرزاد مترجم این كتاب نیز كه گفت وگویی با این شاعر انجام داده است او را با فروغ فرخزاد كه در میان شاعران زن ایرانی لحنی صریح دارد همانند می داند. هر چند خود السمان معتقد است:

    1. «فروغ بسیار شفاف است و قدرت زیادی برای آشتی دارد اما من بیش تر متمرد و مقاوم هستم.»

    فرزاد معتقد است كه شعر غاده السمان متاثر از شكست رمضان 1973 اعراب از اسراییل است و خود شاعر نیز این مساله را تایید می كند:

    1. «جهان عرب و ادبیات عرب متاثر از این واقعه است چرا كه قضیه فلسطین یك ماجرای جهانی و انسانی است و عدالت اقتضا می كند جهان اجازه ندهد چنین ظلمی دوباره اتفاق بیفتد.»

    غاده السمان ادبیات ایران را مانند هر عنصری از شرق به خود نزدیك می داند و به ویژه سینمای ایران را كه گاه نمونه های بدیع و روشنفكرانه ای دارد می پسندد.این شاعر كه عمده شهرت خود را مدیون ایرانی ها و ترجمه های متعدد آثارش به فارسی می داند در جایی گفته است:

    1. «برای نخستین بار ایرانی ها بودند كه اشعارم را ترجمه كردند،زیرا عاشقان راز معشوق را می یابند...»

    غاده السمان شاعری است كه در برابر تمام اتفاقات در جهان عرب عكس العمل نشان داده تا جایی كه غمنامه هایش برای فلسطین او را به عنوان یك شاعر صد در صد مخالف رژیم اشغال گر قدس معرفی كرده است.
    غاده السمان نه از جنبشی مانند فمینیسم دفاع می كند و نه چشم خود را بر مظلومیت زنان جهان می بندد،او بر این باور است كه یك شاعر زن باید به دور از هرگونه هیاهو و جنجال های شبه سیاسی باید به ریشه ها توجه كند وخود را درگیر ایسم های مجهول نكند.
    شعرهای غاده السمان در نمایی كلی شاهكار محسوب نمی شوند اما نوع نگاه او به جهان و كشف لحظه های شاعرانه را باید یكی از امتیازات شعرهایش دانست:

    1. «زنی عاشق ورق های سپید
    2. آمدم كه بنویسم
    3. كاغذ سفید بود
    4. به سفیدی مطلق یاسمن ها
    5. پاك چونان برف
    6. كه حتی گنجشك هم بر آن راه نرفته بود
    7. با خود پیمان بستم كه آن را نیالایم
    8. پگاه روز بعد به سراغش رفتم
    9. برایم نوشته بود:ای زن ابله
    10. مرا بیالای تا زنده شوم و بیفروزم
    11. و به سوی چشم ها پرواز كنم
    12. وباشم....
    13. من نمی خواهم برگ كاغذی باشم
    14. همواره در خانه مانده...»

    شعرهای این شاعر در مورد فلسطین و لبنان شاید از بهترین سروده های او باشند، زیرا او سال ها در شهر مورد علاقه اش یعنی بیروت زندگی كرده و درد و رنج آن را از نزدیك حس كرده است،اما در نهایت او یک شاعر عاشقانه سراست و این در تغزل های زیبایش کاملا آشکار است.غاده السمان در تعریف كلی اشعار خود گفته است:

    1. «هر نویسنده و شاعری فرزند زمان خود است،من در كارهایم سعی می كنم تا به حقایق مشترك و جاودانه انسانی مانند درد،عشق و مرگ بپردازم...»

    2 شعر از او را می خوانید :

    زنی که داخل آیینه می شود

    اینک
    از انتهای انگشتانت بیرون می آیم
    و در آیینه می روم
    درون تنهایی
    و دیگر دو زن نیستم
    ودرون شیشه یکی شدم
    و دیگر نمی توانی
    زخم کهنه ام را بیهوده انگاری

    با شنیدن دوباره ی صدایت
    و برای دیدن دوباره تو با اشتیاق نمی لرزم
    یخ پوش شدم
    وعشق و فراموشی را پیشه کردم با بادهای گذرا

    ترجمه ی زهرا یزدی نژاد


    از مجموعه ی رقص با جغد



    ترجمه: عبدالحسین فرزاد

    از تعالیم جغد

    آنگاه که با من چون شبح رفتار میکنی
    شبح میشوم
    و غمهای تو از من عبور میکنند
    همچون اتومبیلی که از سایه میگذرد
    آن را میدرد و ترکش میکند
    بیآنکه ردّی بر جای بگذارد
    یا خاطرهای..
    پایانها اینچنین خویشتن را مینویسند
    در قصههای عشق من
    دل من میخی بر دیوار نیست
    که کاغذپارههای عشق را بر آن بیاویزی
    و چون دلت خواست آن را جدا کنی
    ای دوست! خاطره در برابر خاطره
    نسیان در برابر نسیان
    و آغازگر ستمگرترست
    این است حکمت جغد.




    4 کاربر مقابل از Ehsan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .  


  12. #50


    تاریخ عضویت
    May 2008
    محل سکونت
    شیراز
    نام واقعی
    احسان
    شماره عضویت
    1
    میانگین پست در روز
    4.33
    علایق
    همسرم - گیتار - پی اچ پی - فوتبال - لاسانا دیاررا - کلارنس
    شغل و حرفه
    طراح سایت - محاسب سازه - وبمستر
    نوشته ها
    9,811
    تشکر
    36,974
    تشکر شده 34,235 بار در 6,930 ارسال
    یاد شده
    در 5 پست
    برچسب زده شده
    در 552 تاپیک
    دستاوردها:
    معرفی کاربران جدیدیار همیشگیدیپلم افتخار به پاس کمک به کاربرانمحبوب دلها
    تست
     


    P30Parsi

    پیش فرض افق رودخانه کشتگان است

    محمود درویش

    محمود درویش، معروفترین شاعر فلسطین در سال 1941بهدنیا آمد. در سال 1948 به لبنان پناهنده شد. چند سال بعد به فلسطین بازگشت و توسط دولت اسرائیل دستگیر و زندانی شد. چند سالی در پاریس و تونس پناهنده بود وچندی است که زمین را با اسارت هایش ترک کرده است.


    [برای مشاهده لینکها باید عضو شوید. ]


    و ما، زندگی را دوست میداریم

    و ما، ما زندگی را بیاندازه دوست میداریم
    میان دو شهید ما میرقصیم. میان آنها ما،
    برای بنفشهها منازه و نخل بر پا میکنیم
    ما زندگی را بیاندازه دوست میداریم
    ما نخی از کرم ابریشم میدزدیم برای گلدوزی آسمانمان
    و پایان دادن به این گریز
    ما درهای باغ را میگشاییم
    تا یاسمنها جاده را بپوشانند
    همچون یک روز قشنگ
    ما زندگی را بیاندازه دوست میداریم
    هر کجا که باشیم گیاهانی پرپشت میکاریم
    و کشتگان را از زمین برمیداریم
    ما در فلوت رنگ دور دستها را مینوازیم، دوردستها،
    و به روی غبار راه شیهه اسب را نقش میزنیم
    ما نامهایمان را سنگ به سنگ مینویسیم.
    آه روشنایی! روشنی ببخش شب را، اندکی روشنی ببخش

    ابراهیم نصرالله

    ابراهیم نصرالله متولد 1945 در عمان از پدر و مادری فلسطینی به آموزگاری در عربستان سعودی و سپس روزنامهنگاری در اردن پرداخت. از او چند اثر شعری به چاپ رسیده است؛


    [برای مشاهده لینکها باید عضو شوید. ]

    دیالوگ


    تو زیباتر از من بودی
    چرا که من بیگانهام
    لیک من غمگینتر بودم
    عاشقتر
    پس چه کسی زیباتر بود؟
    و ما یکدیگر را ملاقات کردیم
    تو نشان نهرها را داشتی
    من، چهره دریا را
    کدامیک از ما گم شد؟
    من خواستم دوستت بدارم
    تو خواستی نابودم کنی
    من نتوانستم
    تو توانستی
    کدامیک از ما بیگناهتر بود؟
    به لاله گفتم، باش
    زخمام التیام یافته
    تو به زخم گفتی، باش
    مرگ من انجام یافته
    تو گورستان شدی
    من باغستان.

    سلیم جبران

    سلیم جبران متولد 1942، روزنامهنگار و شاعر و سردبیر مجله «اتحاد» و «ات تکفاه» ؛


    [برای مشاهده لینکها باید عضو شوید. ]

    پناهنده

    خورشید از مرزها میگذرد
    بیآنکه سربازان او را به رگبار ببندند
    صبحگاهان بلبلی در «تولکرم» میخواند
    شب دانه بر میچیند و میخسبد
    در آرامش
    با پرندگان
    الاغی به روی خط آتش مشغول چراست
    در آرامش
    بیآنکه سربازان او را به رگبار ببندند
    و من پسر پناهندهات، اوه خاک میهنام
    میان چشمان من و افقهای تو
    دیوار مرزها

    ولید کدندر


    ولیدکدندر متولد 1950مجبور به ترک فلسطین و زندگی در لبنان و تونس شد. تاکنون چند کتاب شعر انتشعار داده؛


    [برای مشاهده لینکها باید عضو شوید. ]

    تعلق

    چه کسی در غیاب من از اتاقام بازدید کرده؟
    گلدان کمی جابهجا شده
    عکس مبارزکشته روی دیوار میزان نیست
    بعد از یک نگاه سریع
    به نظر میرسد که نظم کاغذهایم به هم ریخته
    اینگونه نیست که من بلوز و بالشام را میگذارم
    چه کسی در غیاب من از اتاقام بازدید کرده؟
    چه معنا دارد؟
    کدام آرامش میتواند گلدان را سرجایش بگذارد؟
    کدام آتشی مفهوم و ماندگاری مبارزکشته را به خالی دیوار باز میگرداند؟
    چه کسی به بلوز و بالشم بوی شهرنشینی خواهد بخشید?

    یوسف عبدالعزیز

    یوسف عبدالعزیز تولد 1956 در بخش غربی اردن. والدیناش متعلق به شهر رامالله مجبور به ترک آن در سال 1948 شدند. امروز در عمان زندگی می کند تا چند اثر شعری:


    [برای مشاهده لینکها باید عضو شوید. ]

    در هم شکستن


    شبی، اقیانوس به خانهام آمد
    مرد پیری بود
    که چون قطاری فرسوده نفس میکشید
    فکر کردم او را کنار پنجره بنشانم
    تا نفسی تازه کند
    و من به افتخارش شعرخوانی کنم
    او ایستاده بود، نفسزنان
    به من صدف و ماهی هدیه داد
    و رفت
    بامدادان
    به خانهام نگریستم؛
    بیسقف، بی در و پنجره
    همه چیز در هم شکسته و مغروق
    حتی خود من، آه خدای من
    من نیز چو گلدانی شکسته بودم
    دیگر نه لبی برای سخن گفتن داشتم
    نه بازویی برای در آغوش کشیدن
    از تن من تنها
    یک گل برجسته
    قلبم در میان ویرانهها.


    4 کاربر مقابل از Ehsan عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .  

کلمات کلیدی این موضوع

(، (ه.الف.سايه)، (پرسپولیس)، )، .، .::، 1، 12، 2، 8، ::.، ahmad dehdari،  آشنایی با بیدل دهلوی،  بيوگرافي ماکسيم فاژي طراح آپولو،  بيوگرافي کارلو کلودی خالق پینوکیو،  زندگینامه هگل،  زندگینامه ویلیام فالکنر، upload، فارسی، فرق، فروخت، فريدون، فراموش، فرانسه، فراهانی، فرار، فراری، فراغت، فعالیت، قلم، قهر، قوانین، قبلی، قدیم، قدیمی، قرآن، قرار، كمك، كه، كه در، لقب، لحظات، لذت بخش، مفید، مقالات، مقدون، مقدس، ملك، ملک الشعرای بهار، ملاصدرا، منظره، مهم، مولوي، موارد، مورچه، می شود، میوه ای، میرزا ابوالقاسم، میرزا ابوالقاسم فراهانی، مژه، ماه، مجله، مجلات، مجموعه، مجذوب، محمدتقی بهار، محاوره، محترمانه، مديريت، مدیر، مدیریت، مذهبی، مرگ، مردمان، مسائل، مشهد، مشيري!، مشکل، مشکلات، مشت، مشترك، مضطرب، معماری، معيار، معامله، معرفی، نقد داستان، نكات، نمك، نماینده، نمایشنامه، نماز، چهره، نویسندگان، چوبی، نوشته، نيستند، نیم، نیاز، نگهداری، چگونه، چگونگی، نگران، نامه، نامزد، ناکامی، ناراحت، نبايد، نباید، نجوم، چخوف، نخستین، نزدیك، چشم، نشانه، نظام، هم، همراه، هنر، هوگو، هوشنگ، هانس، هاي، های، هارپاگ، ويكتور هوگو، واقعیت، وجدان، وحشی، وحشی بافقی، وسواس، ي، یكی، یک، یکی، یادگیری، یداللهی، کلیه، کلیدی، کلیسا، کلاس، کمتر، که، کوتاه، کودکان، کپی، کانون، کاغذ، کتاب، کرمان، کریستین، کردن، کسی، کشیدن، کشت، کشته، کشتگان، گفتگو، گلشیری، گنجینه، گوسفند، گذاشتن، گرفتن، گرفته، گروه، گسترش، پنج، پول، پیش بینی، پیشانی، پیشرفت، پارس، پارسی، پرچم، پرهیز، پرده، پسر، آموزش، آماده، آمریکا، آندرسن، آهن، آهنگ، آینده، آیینه، آیا، آتلانتیس، آتش، آره، آزاد، آزار، آشنا، آشنايی، آغاز، افق، افزودن، افسردگی، افشین، افشین یداللهی، الدين، امير، اما، امان، انگیزه، انتظار، انجمن، انسان، اهواز، او، اوقات، اولیه، ايران، ايراني، ايرانی، ایتالیایی، ایده، ایران، ایرانی، اگر، ابوالقاسم، ابتهاج، ابزار، اتفاق، اجتماعی، اخلاقی، اختراع، ارزش، ارضی، از، ازدواج، اسفند، اسكندر، اسلام، اسلامی، است، استفاده، استقلال، استان، استاد، استراتژی، اسرار، اشیا، اشک، اشراق، اصفهان، اصل، اصول، اصطلاح، اصطلاحات، اطلاعات، اعدام، بلخي، به، بهانه، بهترین، بوی، بود، بوشهر، بیمار، بیماری، بیهقی، بیوگرافی، بیشتر، با، بافق، بافقی، بازديد، بازدید، باعث، بدبيني، بدست، بر، برق، برنامه، براي، برای، بررسی، بزرگ، بزرگان، بزرگترین، تلاش، تلخ، تنهايي، تهران، توزیع، تا، تاثير، تاريخ، تاریخ، تاریخ بیهقی، تاریخی، تاسف، تبلیغات، تجاوز، تجدیدنظر، تحقیق در مورد فراهانی، تحقیق در مورد بیهقی، تحقیق شیخ، تحقیق شیخ اشراق، تخیلی، تخت، ترک، تسلیت، تصوير، تصويري، تصویری، تعطیل، جلال، جمشید، جنگ، جنگ جهانی، جنگی، جنسی، جواني، جواب، جوراب، جین، جا، جالب، جایی، جایزه، جاده، جدید، جراح، حفظ، حملات، حماسی، حیوان، حافظ، حافظه، حال حاضر، حاضر، حساسیت، خلیج، خلیج فارس، خلاقیت، خنده، خنده دار، خواهر، خواجه، خوب و بد، خيانت، خيس، خیابان، خاموش، خانه، خانواده، خاکی، خاطر، خبر، خجالت، خدمات، خدمت، خدا، خراب، خرابه، خسته، خستگي، خصوصیات، دقیقه، دقت، دلکش، دلايل، دماغ، دنیا، دوباره، دود، دوران، دوستانه، دینی، دیگر، دیدن، دکتر، دانمارک، دانشجویی، داخل، دارالفنون، دارد، داشتن، دخترانه، در، دریچه، درآمد، درخواست، دردناک، درست، دست‌، دستگاه گوارش، ذهن، رفتن، رقابت، رنگ، روانی، روانپزشکی، روابط، روحي، روحیه، رودخانه، روشن، رام، راه، راهنمای، رايج، راجع، رادیو، زمان، زنی، زناشویی، زندگي، زندگي نامه، زندگي نامه هوگو، زندگينامه، زندگينامه باباطاهر همدانی، زندگی، زندگی نامه استفان ویلیام هاوکینگ، زندگینامه مهدي اخوان ثالث، زودتر، زیاد، زبان، زدن، زشت، سلامتی، سلسله، سوخت، سوزانده، سال، سایه، ساخت، ساخته، سازمان، ساعت، ستاره، سروده، سریعتر، سست، سعودی، سعی، سعدي، شنيدن، شهيد، شهرهای، شهریار،شاعر، شوک، شیخ، شیخ اشراق، شیراز، شکل، شگفت انگيز، شاهزاده، شایع، شب، شد، شدید، شروع، شعر، شعر های هوشنگ، شعرای، صفویان، صلح، صبح، صدر، صرف، طنز، طبیعت، طرفداران، طرز، ظاهر، عقل، علمی، عمده، عمر، عمران، عادات، عاشق، عاطفي، عزیز، عشق، عصاره، عصبي، غبار

نمایش برچسب‌ها