صفحه 1 از 2 12 آخرین
نمایش نتایج: از شماره 1 تا 10 , از مجموع 11

موضوع: امام حسن (ع)

  1. #1

    مدیر تالار همراه پارسی
    مدیر تالار بازیهای ویدئویی

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مجتمع ارواح
    نام واقعی
    حسین
    شماره عضویت
    41436
    میانگین پست در روز
    7.39
    علایق
    نرم افزار،بازی ، Anime ، Bleach ، Naruto
    شغل و حرفه
    COM
    نوشته ها
    9,510
    تشکر
    2,472
    تشکر شده 4,296 بار در 2,007 ارسال
    یاد شده
    در 1 پست
    برچسب زده شده
    در 281 تاپیک
    دستاوردها:
    تولید کننده محتوای ارزشمنددوستای قدیمیمحبوب دلهانباشن جاشون خالیه
    بلاخره آزادی !!!!!
    امتحان امروز
    تموم شد !!!
     


    P30Parsi

    Talking امام حسن (ع)

    تولد و کودکي امام حسن علیه سلام
    امام حسن (ع ) فرزند امير مؤمنان علي بن ابيطالب و مادرش مهتر زنان فاطمه زهرا دختر پيامبر خدا (ص ) است . امام حسن (ع ) در شب نيمه ماه رمضان سال سوم هجرت در مدينه تولد يافت . وي نخستين پسري بود که خداوند متعال به خانواده علي و فاطمه عنايت کرد. رسول اکرم (ص ) بلا فاصله پس از ولادتش ، او را گرفت و در گوش چپش اقامه گفت . سپس براي او بار گوسفندي قرباني کرد، سرش را تراشيد و هموزن موي سرش - که يک درم و چيزي افزون بود - نقره به مستمندان داد. پيامبر (ص ) دستور داد تا سرش را عطر آگين کنند و از آن هنگام آيين عقيقه و صدقه دادن به هموزن موي سر نوزاد سنت شد. اين نوزاد را " حسن " نام داد و اين نام در جاهليت سابقه نداشت . کنيه او را ابومحمد نهاد و اين تنها کنيه اوست . لقب هاي او سبط، سيد، زکي ، مجتبي است که از همه معروفتر "مجتبي " مي باشد. پيامبر اکرم (ص ) به حسن و برادرش حسين علاقه خاصي داشت و بارها مي فرمود که حسن و حسين فرزندان منند و به پاس همين سخن علي به ساير فرزندان خود مي فرمود : " شما فرزندان من هستيد و حسن و حسين فرزندان پيغمبر خدايند ". امام حسن هفت سال و خرده اي زمان جد بزرگوارش را درک نمود و در آغوش مهر آن حضرت بسر برد و پس از رحلت پيامبر (ص ) که با رحلت حضرت فاطمه دو ماه يا سه ماه بيشتر فاصله نداشت ، تحت تربيت پدر بزرگوار خود قرار گرفت . امام حسن (ع ) پس از شهادت پدر بزرگوار خود به امر خدا و طبق وصيت آن حضرت ، به امامت رسيد و مقام خلافت ظاهري را نيز اشغال کرد، و نزديک به شش ماه به اداره امور مسلمين پرداخت . در اين مدت ، معاويه که دشمن سرسخت علي (ع ) و خاندان او بود و سالها به طمع خلافت ( در آغاز به بهانه خونخواهي عثمان و در آخر آشکارا به طلب خلافت ) جنگيده بود، به عراق که مقر خلافت امام حسن (ع ) بود لشکر کشيد و جنگ آغاز کرد. ما دراين باره کمي بعد تر سخن خواهيم گفت . امام حسن (ع ) از جهت منظر و اخلاق و پيکر و بزرگواري به رسول اکرم (ص ) بسيار مانند بود. وصف کنندگان آن حضرت او را چنين توصيف کرده اند: " داراي رخساري سفيد آميخته به اندکي سرخي ، چشماني سياه ، گونه اي هموار، محاسني انبوه ، گيسواني مجعد و پر، گردني سيمگون ، اندامي متناسب ، شانه يي عريض ، استخواني درشت ، مياني باريک ، قدي ميانه ، نه چندان بلند و نه چندان کوتاه . سيمايي نمکين و چهره اي در شمار زيباترين و جذاب ترين چهره ها ". ابن سعد گفته است که " حسن و حسين به ريگ سياه ، خضاب مي کردند "

    منبع: نامشخص





  2. 4 کاربر مقابل از Hossein عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  3. # ADS
    Circuit advertisement
    تاریخ عضویت
    Always
    محل سکونت
    Advertising world
    نوشته ها
    Many
     

  4. #2

    مدیر تالار همراه پارسی
    مدیر تالار بازیهای ویدئویی

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مجتمع ارواح
    نام واقعی
    حسین
    شماره عضویت
    41436
    میانگین پست در روز
    7.39
    علایق
    نرم افزار،بازی ، Anime ، Bleach ، Naruto
    شغل و حرفه
    COM
    نوشته ها
    9,510
    تشکر
    2,472
    تشکر شده 4,296 بار در 2,007 ارسال
    یاد شده
    در 1 پست
    برچسب زده شده
    در 281 تاپیک
    دستاوردها:
    تولید کننده محتوای ارزشمنددوستای قدیمیمحبوب دلهانباشن جاشون خالیه
    بلاخره آزادی !!!!!
    امتحان امروز
    تموم شد !!!
     


    P30Parsi

    Talking مسووليت‏هاى امام حسن (ع) در دوران پدر

    مسئوليت‏هاى امام حسن (ع) در دوران پدر
    امام حسن(ع)در طول سى و هفت‏سالى كه در كنار پدر زيست نه فقطفرزندى مطيع و امام شناس بود، بلكه همواره بازوى نيرومند،ياورى صديق، مسئولى امين و با تجربه و سربازى عاشق و فداكاربراى اميرمومنان به حساب مى‏آمد. وى با شناخت كاملى كه از پدرداشت، خود را وقف خدمت‏به اميرالمؤمنين كرده بود.

    روزى بازوى نظامى پدر مى‏شود و به فرمانش به طرف كوفه روانه‏مى‏شود تا مردم آن سامان را از توطئه شوم دشمنان اسلام آگاهى دهدو آنها را جهت مقابله با پيمان شكنان و ناكثان بسيج كند. روزديگر بازوى سياسى امام مى‏شود و در جريانات سياسى دوران عثمان‏وارد صحنه مى‏شود و او را نسبت‏به وضع ناهنجار دستگاه خلافتش وكثرت انحرافات آگاه مى‏سازد و يا در مسئله حكميت‏به دستور آن‏حضرت و با بيانات شيوا و دلنشين، اعلام موضع مى‏نمايد و دست‏به‏افشاگرى مى‏زند.

    آن حضرت در سمت قضاوت و ديگر مسووليت‏ها به كمك و يارى پدرمى‏شتابد. اين نوشتار كوتاه اگر چه بيان كننده بخشى ازمسووليت‏ها و ماموريت‏هاى امام حسن(ع) در دوران پدر مى‏باشد، امابايد اعتراف كرد كه بدون شك در اين سى و هفت‏سال خدمات آن حضرت‏در قالب ماموريت از طرف اميرمومنان بيش از اينها بوده است ولى‏ما برآن‏ها دست نيافته‏ايم و يا فاقد ارزش تاريخى بوده‏اند.

    اما مسووليت‏هاى ثبت‏شده در تاريخ به قرار زير است:
    1- نماينده امام على(ع)به سوى عثمان

    انحرافات و كج‏روى‏هاى آشكار كارگزاران عثمان عرصه را بر تمام‏مسلمانان آگاه و بيدار، به ويژه صحابه رسول الله(ع)تنگ كرده‏بود. ابن عبد ربه اندلسى مى‏نويسد:

    در زمان خلافت عثمان كارهاى خلاف زياد صورت مى‏گرفت. بدين جهت‏هرگاه فرد يا افرادى به حضور على(ع)مى‏آمدند و از كارهاى عثمان‏شكايت مى‏نمودند، على(ع) پسرش، حسن(ع)را نزد عثمان مى‏فرستاد تاشكايت مردم را به او گوشزد كند. اين موضوع بسيار تكرار شد، تااين كه روزى عثمان به حسن(ع)گفت: پدرت تصور مى‏كند كه احدى‏آگاهى ندارد ولى ما به آنچه انجام مى‏دهيم آگاه هستيم. بنابراين‏از مادست‏بردار. پس از اين گفتگو ديگر حضرت على(ع)پسرش امام‏حسن(ع)را نزد عثمان نفرستاد.
    2- پاسخ به سوالات مذهبى مردم

    از ديگر مسووليت‏هاى مهم امام حسن(ع)در زمان پدر، پاسخگويى به‏پرسشهاى مهم مردم بود. حضرت اميرمومنان(ع) بارها پاسخ بدين‏پرسشها را به امام حسن(ع)ارجاع داده بود. گاهى مردم پس ازدريافت پاسخ از امام حسن(ع)به نزد امام على(ع) مى‏رفتند و ازحضرت پاسخ همان سؤال را مى‏خواستند كه حضرت به آنان مى‏فرمود: اگر از من هم مى‏پرسيديد بيش از اين جوابى دريافت نمى‏كرديد.

    در دوران خلافت ابوبكر يك نفر اعرابى نزد او آمد و گفت: من درحال احرام حج‏به تخم شتر مرغ دست‏يافتم و آن را خوردم. چه‏كفاره‏اى برمن واجب است؟ ابوبكر كه نتوانست جواب دهد، او را به‏نزد عمر فرستاد. او هم كه از جواب عاجز مانده بود، اعرابى رابه نزد عبدالرحمن بن عوف راهنمايى كرد. عبدالرحمن نيز كه درمانده شده بود، به اعرابى گفت كه نزد على(ع)برود. مرد اعرابى‏نزد على(ع)آمد. حضرت به حسنين عليهما السلام اشاره كرد و فرمود: مسئله خود را از هركدام از اين دو كودك مى‏خواهى بپرس. اعرابى‏سؤال خود را مطرح كرد و امام حسن(ع)در محضر اميرمومنان بدان‏پاسخ گفت.

    روزى حضرت على(ع)در «رحبه‏» بودند كه مردى به حضورش آمد وعرضه داشت: من از رعاياى شما هستم. حضرت فرمود: خير. هرگز ازرعاياى من نيستى، بلكه تو پيك پادشاه روم هستى; از معاويه‏سوالاتى كرده‏اى و او درمانده و عاجز شده است. بدين جهت تو راجهت دريافت پاسخ‏هاى آن به نزد ما فرستاده است.

    آنگاه حضرت به او فرمود: از يكى از دو فرزندم بپرس. او گفت: از فرزندت حسن(ع) مى‏پرسم. امام حسن(ع)رو به او كرد و فرمود: آمده‏اى كه بپرسى: فاصله بين حق و باطل چه مقدار است؟ همچنين‏آمده‏اى كه بپرسى: چقدر فاصله است‏بين آسمان و زمين؟ ميان مشرق‏و مغرب چه اندازه فاصله است؟ قوس و قزح چيست؟ كدام چشمه و چاه‏است كه ارواح مشركان در آنجا جمع هستند؟ ارواح مومنان در كجاجمع مى‏شوند؟ خنثى كيست؟ كدام ده چيز است كه هريك سخت‏تر ازديگرى است؟

    عرض كرد: يابن رسول الله! آرى. پرسش‏هاى من همين است كه بيان‏داشتيد. سپس امام حسن(ع)به يك يك پرسش‏هاى اوپاسخ داد. مردشامى به امام حسن(ع)گفت: گواهى مى‏دهم كه توفرزند رسول خدايى و همانا على‏بن ابى‏طالب(ع)براى خلافت وجانشسينى رسول خدا از معاويه سزاوارتر است...
    3- خواندن دعاى باران به دستوراميرمومنان(ع)

    گروهى نزد على(ع)آمده، از كمبود باران شكايت كردند. آن حضرت‏فرزند برومندش، امام حسن(ع)را فراخواند و به وى فرمود: خداى رااز بهر استسقاء بخوان. امام حسن(ع)به دنبال فرمان پدر، دست‏به‏دعا برداشته، فرمود: «اللهم هيج لنا السحاب بفتح الابواب بماءعباب‏» ;

    خدايا! ابرها را به حركت درآور و با بازكردن درب‏هاى آسمان،آب و باران فراوانى بر ما فرست.

    سپس امام حسن(ع)دعاى استسقا را جهت آمدن باران قرائت كرد.

    امام حسين(ع)نيز به دستور پدر به دعاى استسقاء پرداخت: «اللهم معطى الخيرات. ..» ; خدايا! اى كسى كه خيرات و بركات‏را به بندگان عطا مى‏كنى.

    هنوز دعا پايان نگرفته بود كه باران تندى شروع به باريدن‏كرد.

    به سلمان گفتند: اى اباعبدالله! اين دعا به آن‏ها ياد داده‏شده بود. او در پاسخ گفت: واى برشما! مگر نشنيده‏ايد حديث رسول‏خدا را كه مى‏فرمايد: خداوند مصالح حكمت را بر زبان اهل‏بيت من‏جارى ساخته است.
    4- بسيج مردم كوفه

    امام حسن(ع)از طرف امام على(ع)مامور شد تا جهت آگاه ساختن‏مردم كوفه از توطئه‏هاى شوم دشمنان و بسيج مردم براى يارى‏على(ع)به همراه عماربن‏ياسر و قيس به كوفه برود.

    امام حسن(ع)در كوفه چنين گفت: اى مردم! به دعوت امام و امير خود پاسخ مثبت دهيد و به كمك‏برادران مجاهد خود عليه شورشگران داخلى حركت كنيد... سوگند به‏خدا، خردمندان او را يارى نمايند. درس عبرتى براى آيندگان‏نزديك و دور خواهد شد. عاقبت نيكى خواهيد داشت. پس به دعوت ماپاسخ دهيد و ما را برآن‏چه ما و شما بدان مبتلا و دچار گشته‏ايم‏يارى نمائيد. همانا اميرمومنان(ع)فرمود: من به سوى ناكثين حركت‏كردم تا آنان را به جاى خود نشانم. در اين حال از دو صورت خارج‏نيست; من يا ظالم و ستمگرم و يا مظلوم و و ستمديده. مردم، ازخدا مى‏خواهم مردى را برساند كه جوياى قيقت‏باشد وحق خدا را درنظر بگيرد، چنان‏چه من مظلوم و ستمديده هستم يارى‏ام كند و اگرستم مى‏كنم، ممانعت و جلوگيرى نماييد. سوگند به خدا! طلحه وزبير از اولين كسانى بودندكه با من بيعت كردند و از اولين‏افرادى بودند كه پيمان شكستند و خدعه نمودند. آيا از بيت المال‏چيزى را به خود اختصاص داده‏ام و يا حكمى را دگرگون كرده‏ام؟! پس‏حركت كنيد به سوى آنان و امر به معروف و نهى از منكر نماييد.

    كارشكنى‏هاى ابوموسى اشعرى عقيم ماند و امام حسن(ع)توانست‏حدود دوازده هزار نفر از جنگجويان كوفه را جهت پيوستن به سپاه‏على(ع)به سوى بصره گسيل دارد.
    5- تبيين سياست امام على(ع)درباره حكميت

    پس از پايان گرفتن جريان حكميت توسط ابوموسى اشعرى و عمروبن‏عاص، و خيانت آشكار آنها به اسلام و مسلمانان، بسيارى از مردم‏لب به اعتراض گشودند كه چرا امام على(ع)بعضى از بستگان خود رامامور مذاكره و تكلم نكرد؟

    با اين كه مردم كوفه بر خلاف نظر امام‏على(ع)، ابوموسى اشعرى‏را جهت مذاكره و حكميت پيشنهاد كرده و بر اين امر اصرار ورزيده‏بودند; حضرت على(ع)براى پايان دادن به اختلافات، به امام‏حسن(ع)دستور داد تا درباره ابوموسى و عمروبن عاص و اشتباهاتشان‏سخن گويد.

    اندليسى مى‏نويسد: روزى على(ع)در مسجد كوفه بالاى منبر سخن مى‏گفت. متوجه فرزندش‏حسن(ع)شد و به او فرمود: برخيز و درباره اين دو نفر سخن بگو. امام حسن(ع)برخاست و پس از حمد و ثناى خدا، فرمود:

    اى مردم! شما در مورد اين دو نفر(ابوموسى و عمروبن‏عاص)مذاكره كرديد(و به توافق رسيديد.)و ما آنها را به مجلس‏مذاكره فرستاديم. براين اساس كه مطابق قرآن، نه مطابق هوس‏هاى‏نفسانى داورى كنند ولى آنها مطابق هوس‏هاى نفسانى، نه مطابق‏قرآن داورى كردند و وقتى كه مذاكره اين گونه باشد، حاكم نخواهدبود. بلكه محكوم است. ابوموسى در آنجا كه حكميت را براى‏عبدالله بن عمر قرار داد، به خطا رفت. ابوموسى از سه جهت‏خطاكرد:

    1- عبدالله با پدرش عمر مخالفت نمود، زيرا عمر او را براى‏خلافت نپسنديد و او را جزو شوراى شش نفره قرار نداد.

    2- عبدالله رهبرى و حاكميت را براى خود طلب نكرد.

    3- مهاجران و انصار كه مقام زمامدارى را تشكيل مى‏دهند، براى‏امارت او اتفاق نظر ننمودند.

    در مورد اصل مسئله حكميت(وكالت دادن به شخصى براى داورى)رسول‏اكرم(ص)در جريان يهوديان بنى قريظه، سعد بن معاذ را منصوب نمودتا درباره آنها داورى كند و او نيز حكمى كرد كه خداوند به آن‏راضى شد و شكى در اين جهت نيست، زيرا اگر حكم كردن سعد بن معاذخلاف بود، پيامبر(ص)به آن راضى نمى‏شد.
    6- عهده‏دارى امامت جمعه

    يكى ديگر از مسئوليت‏هاى مهم امام حسن(ع)كه در زمان پدر به وى‏واگذار شده بود، اقامه نماز جمعه بود. مسعودى مى‏نويسد: آنگاه‏كه عذرى مانند بيمارى براى اميرمومنان پيش مى‏آمد و نمى‏توانست‏براى اقامه نماز جمعه در مسجدكوفه حضور يابد، فرزند برومندش رابه اين امر مهم مى‏گمارد.

    امام حسن(ع)در يكى از خطبه‏هاى نماز جمعه درمسجد كوفه، چنين‏فرمود: همانا خداوند سبحان مبعوث ننمود پيامبرى را مگر اين كه‏بعد از او، خليفه و جانشينى را تعيين كرد و يا گروه و ياخاندانى را. پس قسم به آن كس كه محمد(ص)را به پيامبرى برگزيد،هيچ كس در حق مااهل‏بيت كوتاهى نخواهد كرد، مگر اين كه خداوندسبحان اعمال او را ناقص خواهدگذاشت و هيچ دولتى بر ضد ماحاكميت پيدانخواهد كرد، مگر آن كه عاقبت از آن ما خواهد شد ومتجاوزان به حق ما پس از چند صباحى، سزاى عمل خود را خواهندديد و به مكافات آن خواهند رسيد.
    7- دستيارى اميرمومنان(ع)در قضاوت

    حضرت على(ع)در برخى رويدادها از امام حسن(ع)مى‏خواست قضاوت‏كند. اميرمومنان(ع)از فرزندش خواست تا در باره مردى كه چاقو دردست داشت و در خرابه‏اى كنار كشته‏اى دستگيرش كرده بودند، قضاوت‏كند. اينك تمام ماجرا:

    امام صادق(ع)فرمود: در دوران حاكميت اميرالمؤمنين(ع)مردى راجهت دادخواهى به محضر آن حضرت آوردند. آن مرد را در خرابه‏اى‏يافته بودند در حالى كه چاقويى خون آلود در دست داشت و بالاى سرمقتول كه به خون خويش مى‏غلتيد. ايستاده بود. حضرت پرسيد: اى‏مرد! در اين مورد چه مى‏گويى؟

    متهم پاسخ داد: اى اميرمومنان! اتهامم را مى‏پذيرم. على(ع)دستور داد او را ببرند و به جاى مقتول قصاص كنند. در اين‏هنگام مردى با عجله و شتاب خود را نزد حضرت رساند و فرياد زد: او را باز گردانيد، به خدا سوگند، او جرمى ندارد. من قاتلم!

    اميرمومنان از متهم پرسيد: چه چيز تو را وادار كرد كه اتهام‏قتل را بپذيرى و حال آن كه او را نكشته‏اى؟ مرد پاسخ داد: وضعيت‏به گونه‏اى بود كه نمى‏توانستم كمترين دفاعى از خود كنم; زيراچند نفر مرا درحالى كه كارد خونين در دست داشتم و بالاى سرمقتول‏ايستاده بودم، ديدند و دستگيرم كردند. من در كنار خرابه مشغول‏ذبح گوسفند بودم. وقتى آن را سربريدم نياز به قضاى حاجت پيداكردم. از اين رو، داخل‏خرابه شدم كه ناگهان ديدم مردى در خون‏خود مى‏غلتد. به شدت ترسيده بودم. در حالى كه چاقوى خون آلود دردستم بود، چند نفر وارد شدند و مرا بازداشت نمودند.

    على(ع)دستور داد آن دو را نزد فرزندش، حسن(ع)ببرند و داستان‏را براى او بيان كنند و حكم الهى را بپرسند. آنان را نزدامام‏مجتبى(ع)بردند. آن حضرت پس از شنيدن سخنان آنها چنين قضاوت‏نمود:

    قاتل واقعى با اقرار و صداقتش جان متهم را نجات‏داد و با اين‏كارش، گويى بشريت را نجات داده است، خداوند سبحان فرمود: (...ومن احياها فكانما احياالناس جميعا)...; هركس انسانى را از مرگ‏رهايى بخشد چنان است كه گويى همه مردم را زنده كرده است.

    بنابراين آن دو را آزاد كنيد و ديه مقتول را از بيت المال‏پرداخت نماييد.
    8- فرماندهى گروه ده هزارنفرى

    در پى خيانت آشكار معاويه و هوادارانش پس از ماجراى حكميت،اميرمومنان(ع)در اواخر عمرش برآن شد تا جنگ بامعاويه را از سربگيرد. بدين جهت‏با بسيج كردن مجدد نيروهاى رزمنده، امام‏حسن(ع)را به فرماندهى ده هزار نفرمنصوب كرد تا آنها به سوى‏جبهه صفين روانه شوند. مردم گروه گروه به اين سپاه پيوستند. صد هزار شمشير جمع شد و آماده حركت‏شد. در اين هنگام بود كه ابن‏ملجم ملعون بر فرق مقدس امام على(ع)ضربت زد و آن ضربت‏به شهادت‏آن حضرت منجر شد و آن سپاه با عظمت مانند گله گوسفندى كه چوپان‏خود را از دست داده باشداز هم گسيخت.
    9- سرپرستى موقوفات و صدقات

    از ديگر مسووليت‏هاى امام حسن(ع)، توليت موقوفات امام‏على(ع)بود. امام على(ع) در اواخر عمر خويش طى حكمى همه موقوفات‏خويش را به امام حسن(ع)واگذار كرد.

    اين موقوفات دو بخش بود: برخى موقوفات خود امام على(ع)بودنداز قبيل چاه، چشمه، نخل و ديگر چيزهايى كه اميرمومنان آنها رااحداث و وقف گردانيده بود; برخى همان موقوفات پيامبر(ص)وفاطمه(س)بود كه توليتش به عهده حضرت على(ع)بود كه مجموع آنهاعبارت بود از: چشمه ينبع و وادى احمر، القصيبه، منطقه ينبع،يبيغات، صحراى رعيه، عين حسن، ديمه، اذنيه، ام‏العيال، حيطان‏سبعه(دلال، عواف، برقه، ميثب، حسنى، صافيه، مشربه‏ام‏ابراهيم)وفدك.

    امام على(ع)در فرمانى به امام حسن(ع)به وى چنين مى‏فرمايد:

    «اين است آنچه را كه بنده خدا، على‏بن ابى‏طالب، پيشواى‏مؤمنين درباره دارايى خود به آن فرمان داده براى به دست آوردن‏رضا و خشنودى خدا كه به سبب آن مرا به بهشت داخل نمايد و براثر آن، آسودگى آخرت را به من عطا فرمايد... و پس از من، حسن‏بن على سفارش مرا انجام مى‏دهد. وصى من است از مال و داراييم به‏طور شايسته صرف مى‏كند و به مستحقين و سزاواران مى‏بخشد و اگربراى حسن پيشامدى نمود حسين زنده است. وصى من بعد از حسن، اوست‏و سفارشم را مانند او انجام مى‏دهد.... و شرط مى‏كند با آن كه‏تصدى اين مال را به او داده، اين كه اين مال را به همان طورى‏كه هست، باقى بگذارد و ميوه آن را در آنچه به آن مامور گشته ورهنمود شده است، صرف نمايد و شرط مى‏كند كه نهالى از زاده‏هاى‏درخت‏خرماى اين ده‏ها را نفروشد...»
    10- ايراد سخن به دستور پدر

    روزى امام على(ع)به امام حسن(ع)فرمود: برخيز و سخنرانى كن تاگفتارت را بشنوم. امام حسن(ع)عرض كرد: پدرجان! چگونه سخنرانى‏كنم با اين كه رو به روى تو هستم و از شما شرم دارم.

    امام(ع)سپس خود را مخفى نمود به طورى كه صداى حسن(ع)رامى‏شنيد. امام حسن(ع) برخاست و خطابه خود را شروع كرد و پس ازحمد و ثناى الهى فرمود: «اما بعد فان عليا باب من دخله كان‏مومنا و من خرج منه كان كافرا اقولى قولى هذا و استغفرالله‏العظيم لى و لكم‏» ; بدون شك على، درى(از علم و كمال)است كه‏اگر كسى وارد آن در شود، مؤمن است و كسى كه از آن خارج گردد،كافر است. من اين سخن رامى گويم(و به آن معتقدم)و از براى خودو شما ازدرگاه خداى بزرگ طلب آمرزش مى‏كنم.

    در اين هنگام امام على(ع)برخاست و بين دو چشم حسن(ع)را بوسيدو سپس فرمود: «ذريه‏بعضها من بعض والله سميع عليم‏» ; آنهافرزندان و دودمانى بودند كه بعضى از بعضى ديگر گرفته شده بودندو خداوند شنوا و داناست.
    منبع: ماهنامه كوثر شماره 39





  5. 4 کاربر مقابل از Hossein عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  6. #3

    مدیر تالار همراه پارسی
    مدیر تالار بازیهای ویدئویی

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مجتمع ارواح
    نام واقعی
    حسین
    شماره عضویت
    41436
    میانگین پست در روز
    7.39
    علایق
    نرم افزار،بازی ، Anime ، Bleach ، Naruto
    شغل و حرفه
    COM
    نوشته ها
    9,510
    تشکر
    2,472
    تشکر شده 4,296 بار در 2,007 ارسال
    یاد شده
    در 1 پست
    برچسب زده شده
    در 281 تاپیک
    دستاوردها:
    تولید کننده محتوای ارزشمنددوستای قدیمیمحبوب دلهانباشن جاشون خالیه
    بلاخره آزادی !!!!!
    امتحان امروز
    تموم شد !!!
     


    P30Parsi

    Talking بيعت مردم با حسن بن علي علیه سلام

    بيعت مردم با حسن بن علي علیه سلام
    هنگاميکه حادثه دهشتناک ضربت خوردن علي (ع ) در مسجد کوفه پيش آمد و مولي (ع ) بيمار شد به حسن دستور که در نماز بر مردم امامت کند، و در آخرين لحظات زندگي ، او را به اين سخنان وصي خود قرار داد: " پسرم ! پس از من ، تو صاحب مقام و صاحب خون مني ". و حسين و محمد و ديگر فرزندانش و رؤساي شيعه و بزرگان خاندانش را بر اين وصيت گواه ساخت و کتاب و سلاح خود را به او تحويل داد و سپس فرمود: " پسرم ! رسول خدا دستور داده است که تو را وصي خود سازم و کتاب و سلاحم را به تو تحويل دهم . همچنانکه آن حضرت مرا وصي خود ساخته و کتاب و سلاحش را به من داده است و مرا مأمور کرده که به تو دستور دهم در آخرين لحظات زندگيت ، آنها را به برادرت حسين بدهي ". امام حسن (ع ) به جمع مسلمانان درآمد و بر فراز منبر پدرش ايستاد. خواست درباره فاجعه بزرگ شهادت پدرش ، علي عليه السلام با مردم سخن بگويد. آنگاه پس از حمد و ثناي بر خداوند متعال و رسول مکرم (ص ) چنين گفت : " همانا دراين شب آن چنان کسي وفات يافت که گذشتگان بر او سبقت نگرفته اند و آيندگان بدو نخواهند رسيد". و آن گاه درباره شجاعت و جهاد و کوشش هائي که علي (ع ) در راه اسلام انجام داد و پيروزيها که در جنگها نصيب وي شد، سخن گفت و اشاره کرد که از مال دنيا در دم مرگ فقط هفتصد درهم داشت از سهميه اش از بيت المال ، که مي خواست با آن خدمتکاري براي اهل و عيال خود تهيه کند. در اين موقع در مسجد جامع که مالامال از جمعيت بود، عبيدالله بن عباس بپاخاست و مردم را به بيعت با حسن بن علي تشويق کرد. مردم با شوق و رغبت با امام حسن بيعت کردند. واين روز، همان روز وفات پدرش ، يعني روز بيست و يکم رمضان سال چهلم از هجرت بود. مردم کوفه و مدائن و عراق و حجاز و يمن همه با ميل با حسن بن علي بيعت کردند جز معاويه که خواست از راهي ديگر برود و با او همان رفتاري پيش گيرد که باپدرش پيش گرفته بود. پس از بيعت مردم ، به ايراد خطبه اي پرداخت و مردم را به اطاعت اهل بيت پيغمبر (ص ) که يکي از دو يادگار گران وزن و در رديف قرآن کريم هستند تشويق فرمود، و آنها را از فريب شيطان و شيطان صفتان بر حذر داشت . باري ، روش زندگي امام حسن (ع ) در دوران اقامتش در کوفه او را قبله نظر و محبوب دلها و مايه اميد کسان ساخته بود. حسن بن علي (ع ) شرايط رهبري را در خود جمع داشت زيرا اولا فرزند رسول خدا (ص ) بود و دوستي او يکي از شرايط ايمان بود، ديگر آنکه لازمه بيعت با او اين بود که از او فرمانبرداري کنند. امام (ع ) کارها را نظم داد و واليان براي شهرها تعيين فرمود و انتظام امور را بدست گرفت . اما زماني نگذشت که مردم چون امام حسن (ع ) را مانند پدرش در اجراي عدالت و احکام و حدود اسلامي قاطع ديدند، عده زيادي ازافراد با نفوذ به توطئه هاي پنهاني دست زدند و حتي در نهان به معاويه نامه نوشتند و او را به حرکت به سوي کوفه تحريک نمودند، و ضمانت کردند که هرگاه سپاه او به اردوگاه حسن بن علي (ع ) نزديک شود، حسن را دست بسته تسليم او مي کنند يا ناگهان او را بکشند. خوارچ نيز بخاطر وحدت نظري که در دشمني با حکومت هاشمي داشتند در اين توطئه ها با آنها همکاري کردند. در برابر اين عده منافق ، شيعيان علي (ع ) و جمعي از مهاجر و انصار بودند که به کوفه آمده و در آنجا سکونت اختيار کرده بودند. اين بزرگمردان مراتب اخلاص و صميميت خود را در همه مراحل - چه در آغاز بعد از بيعت و چه در زماني که امام (ع ) دستور جهد داد ثابت کردند. امام حسن (ع ) وقتي طغيان و عصيان معاويه را در برابر خود ديد يا نامه هايي او را به اطاعت عدم توطئه و خونريزي فرا خواند ولي معاويه در جواب امام (ع ) تنها به اين امر استدلال مي کرد که : من درحکومت از تو با سابقه تر و در ا ين امر آزموده تر و به سال از تو بزرگترم همين و ديگر هيچ ! گاه معاويه در نامه هاي خود با اقرار به شايستگي امام حسن (ع ) مي نوشت : " پس از من خلافت از آن توست زيرا تو از هر کس بدان سزاوار تري " و در آخرين جوابي که به فرستادگان امام حسن (ع ) داد اين بود که " برگردند، ميان ما و شما بجز شمشير نيست ". و بدين ترتبيب دشمني و سرکشي از طرف معاويه شروع شد و او بود که با امام زمانش گردنکشي آغاز کرد. معاويه با توطئه هاي زهرآگين و انتخاب موقع مناسب موقع مناسب و ايجاد روح اخلالگري و نفاق ، توفيق يافت . او با خريداري وجدانها پست و پراکندن انواع دروغ و انتشار روحيه يأس و در مردم سست ايمان ، را به نفع خود فراهم مي کرد و از سوي ديگر، همه سپاهايانش را به بسيج عمومي فراخواند. امام حسن (ع ) نيز تصميم خود را براي پاسخ به ستيزه جويي معاويه دنبال کرد و رسما اعلان جهاد داد. اگر در لشکر معاويه کساني بودند که به طمع زر آمده بودند و مزدور دستگاه حکومت شام مي بودند، اما در لشکر امام حسن (ع ) چهره هاي تابناک شيعياني ديده مي شد مانند حجر بن عدي ، ابو ايوب انصاري ، و عدي بن حاتم ... که به تعبير امام (ع ) " يک تن از آنان افزون از يک لشکر بود ". اما در برابر اين بزرگان ، افراد سست عنصري نيز بودند که جنگ را با گريز جواب مي دادند، و در نفاق افکني توانايي داشتند، و فريفته زر و زيور دنيا مي شدند. امام حسن (ع ) از آغاز اين ناهماهنگي بيمناک بود. مجموع نيروهاي نظامي عراق را 350هزار نوشته اند. امام حسن (ع ) در مسجد جامع کوفه سخن گفت و سپاهيان را به عزيمت بسوي " نخيله " تحريض فرمود. عدي بن خاتم نخسين کسي بود که پاي در رکاب نهاد و فرمان امام را اطاعت کرد. بسياري کسان ديگر نيز از او پيروي کردند. امام حسن (ع ) عبيد الله بن عباس را که از خويشان امام و از نخستين افرادي بود که مردم را به بيعت امام تشويق کرد، با دوازده هزار نفر به " مسکن " که شمالي ترين نقطه در عراق هاشمي بود اعزام فرمود. اما وسوسه هاي معاويه او را تحت تأثير قرار داد و مطمئن ترين فرمانده امام را، معاويه در مقابل يک ميليون درم که نصفش را نقد پرداخت به اردوگاه خود کشاند. در نتيجه ، هشت هزار نفر از دوازده هزار نفر سپاهي نيز به دنبال او از به اردوگاه شتافتند و دين خود را به دنيا فروختند. پس از عبيد الله بن عباس ، نوبت فرماندهي به قيس بن سعد رسيد. لشکريان معاويه و منافقان با شايعه مقتول شدن او، روحيه سپاهيان امام حسن (ع ) را ضعيف نمودند. عده اي از کارگزاران معاويه که به (مدائن ) آمدند و با امام حسن (ع ) ملاقات کردند، نيز زمزمه پذيرش صلح را بوسيله امام (ع ) در بين مردم شايع کردند. از طرفي يکي از خوارج تروريست نيزه اي بر ران حضرت امام حسن زد. به حدي که استخوان ران آن حضرت آسيب ديد و جراحتي سخت در ران آن حضرت پديد آمد. بهر حال وضعي براي امام (ع ) پيش آمد که جز " صلح " با معاويه ، راه حل ديگري نماند. باري ، معاويه وقتي وضع را مساعد يافت ، امام حسن (ع ) پيشنهاد صلح کرد. امام حسن براي مشورت با سپاهيان خود خطبه اي ايراد فرمود و آنها را به جانبازي و يا صلح - يکي از اين دو راه تحريک و تشويق فرمود. عده زيادي خواهان صلح بودند. عده اي نيز با زخم زبان امام معصوم را آزردند. سرانجام پيشنهاد صلح معاويه مورد قبول امام حسن واقع شد، ولي اين فقط بدين منظور بود که او را در قيد و بند شرايط و تعهداتي گرفتار سازد که معلوم بود کسي چون معاويه دير زماني پاي بند آن تعهدات نخواهد ماند، و در آينده نزديکي آنها را يکي پس از ديگري زير پاي خواهد نهاد، و در نتيجه ، ماهيت ناپاک معاويه و عهد شکني هاي او و عدم پاي بندي او به دين و پيمان ، بر همه مردم آشکار خواهد شد. و نيز امام حسن (ع ) با پذيرش صلح از بردار کشي و خونريزي که هدف اصلي معاويه بود و مي خواست ريشه شيعه و شيعيان آل علي (ع ) را بهر قيمتي هست ، قطع کند، جلوگيري فرمود. بدين صورت چهره تابناک امام حسن (ع ) - همچنان که جد بزرگوار رسول الله (ص ) پيش بيني فرمود بود - بعنوان " مصلح اکبر" در افق اسلام نمودار شد. معاويه در پيشنهاد صلح هدفي جز ماديات محدود نداشت و مي خواست که بر حکومت استيلا يابد. اما امام حسن (ع ) بدين امر راضي نشد مگر بدين جهت که مکتب خود و اصول فکري خود را از انقراض محفوخ بدارد و شيعيان خود را از نابودي برهاند. از شرطهايي که در قرار داد صلح آمده بود اينهاست : معاويه موظف است درميان مردم به کتاب و خدا و سنت رسول خدا (ص ) و سيرت خلفاي شايسته عمل کند و بعد از خود کسي را بعنوان خليفه تعيين ننمايد و مکري عليه امام حسن (ع ) و اولاد علي (ع ) و شيعيان آنها درهيچ جاي کشور اسلامي نينديشد. و نيز سب و لعن بر علي (ع ) را موقوف دارد و ضرر و زياني به هيج فرد مسلماني نرساند. بر اين پيمان ، خدا و رسول خدا(ص ) و عده زيادي را شاهد گرفتند. معاويه به کوفه آمد با افراد تا قرارداد صلح در حضور امام حسن (ع ) اجرا شود و مسلمانان در جريان امر قرار گيرند. سيل جمعيت بسوي کوفه روان شد. ابتدا معاويه بر منبر آمد و سخني چند گفت از جمله آنکه : " هان اي اهل کوفه مي پينداريد که به خاطر نماز و روزه و زکوة وحج با شما جنگيدم ؟ با اينکه مي دانسته ام شما به جنگ بر خواستم که بر شما حکمراني کنم و زمام امر شما را بدست گيرم ، و اينک خدا مرا بدين خواسته نايل آورد، هر چند شما خوش نداريد، اکنون بدانيد هر خوني که در اين فتنه بر زمين ريخته شود هدر است و هر عهدي که با کسي بسته ام زير دوپاي من است ". بدين طريق عهد نامه اي را که خود نوشته و پيشنهاد کرده و پاي آنرا مهر نهاده بود زير هر دوپاي خود نهاد و چه زود خود را رسوا کرد! سپس حسن بن علي (ع ) با شکوه و وقار امامت - چنانکه چشمها را خيره و حاضران رابه احترام وادار مي کرد- بر منبر بر آمد و خطبه تاريخي مهمي ايراد کرد. پس از حمد و ثناي خداوند جهان و درود فراوان بر رسول الله (ص ) چنين فرمود: " ...به سوگند خدا من اميد مي دارم که خيرخواه ترين خلق براي خلق باشم و سپاس و منت خداي را که کينه هيچ مسلماني را به دل نگرفته ام و خواستار ناپسند وناروا براي هيچ مسلماني نيستم ..." سپس فرمود: " معاويه چنين پنداشته که من او را شايسته خلافت ديده ام و خود را شايسته نديده ام . او دروغ مي گويد. ما در کتاب خداي عز و جل و به قضاوت پيامبرش از همه کس به حکومت اوليتريم و لحظه اي که رسول خدا وفات يافت همواره مورد ظلم و ستم قرار گرفته ايم ". آنگاه به جريان غدير خم و غصب خلافت پدرش علي (ع ) و انحراف خلافت از مسير حقيقي اش اشاره کرد و فرمود: " اين انحراف سبب شد که بردگان آزاد شده و فرزندانشان - يعني معاويه و يارانش - نيز در خلافت طمع کردند ". چون معاويه در سخنان خود به علي (ع ) ناسزا گفت ، حضرت امام حسن (ع ) پس از معرفي خود و برتري نسب و حسب خود و بر معاويه نفرين فرستاد و عده زيادي از مسلمانان در حضور معاويه آمين گفتند. و ما نيز آمين مي گوييم . اما حسن (ع ) پس از چند روزي آماده حرکت به مدينه شد. معاويه به اين ترتيب خلافت اسلامي را در زير تسلط خود آورده وارد عراق شد، و در سخنراني عمومي رسمي ، شرايط صلح را زير پا نهاد و از هر راه ممکن استفاده کرد، و سخت ترين فشار و شکنجه را بر اهل بيت و شيعيان ايشان روا داشت . امام حسن (ع ) در تمام مدت امامت خود که ده سال طول کشيد، در نهايت شدت و اختناق زندگي کرد و هيچگونه امنيتي نداشت ، حتي در خانه نيز در آرامش نبود. سر انجام در سال پنجاهم هجري به تحريک معاويه بدست همسر خود (جعده ) مسموم و شهيد و در بقيع مدفون شد .
    منبع:نامشخص




  7. 5 کاربر مقابل از Hossein عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  8. #4

    مدیر تالار همراه پارسی
    مدیر تالار بازیهای ویدئویی

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مجتمع ارواح
    نام واقعی
    حسین
    شماره عضویت
    41436
    میانگین پست در روز
    7.39
    علایق
    نرم افزار،بازی ، Anime ، Bleach ، Naruto
    شغل و حرفه
    COM
    نوشته ها
    9,510
    تشکر
    2,472
    تشکر شده 4,296 بار در 2,007 ارسال
    یاد شده
    در 1 پست
    برچسب زده شده
    در 281 تاپیک
    دستاوردها:
    تولید کننده محتوای ارزشمنددوستای قدیمیمحبوب دلهانباشن جاشون خالیه
    بلاخره آزادی !!!!!
    امتحان امروز
    تموم شد !!!
     


    P30Parsi

    Talking زندگی سیاسی امام در عصر رسول الله

    زندگی سیاسی امام در عصر رسول الله
    زندگانى امام حسن عليه السلام ارتباطى تنگاتنگ با زندگانى برادرش ‍ سيدالشهدا،امام حسين عليه السلام دارد و حتى هر كدام عضوى از ديگرى به شمار مى رود؛ خصوصا زندگانى سياسى آن دو، زيرا هر دو در وقوع حوادث و نيز تاءثير گذارى بر آن ها چه در مرحله موضع گيرى و چه در مرحله نتايج و آثار باهم شريكند.
    اين ارتباط منحصر نيست به دوره اى كه به عنوان امام ، مسؤ وليت رهبرى و هدايت امت اسلامى را بر عهده داشتند، بلكه سراسر زندگانى آن دو، حتى آن موقع را كه در دامان پر مهر و محبت جدّ بزرگوارشان پيامبر اكرم صل الله عليه و آله به سر مى بردند در بر مى گيرد، تا چه رسد به تحولاتى كه در روزگار خلفاى ثلاثه و دوران امامت ظاهرى پدرشان اميرالمومنين على عليه السلام در جامعه اسلامى روى داد.
    ما آثار مستقيم موضع گيرى امام حسن عليه السلام را حتى پس از شهادتش در تمامى موضع گيرى ها و حوادث دوران امام حسين عليه السلام مشاهده مى كنيم ، چه امام به طور مستقيم مسؤ وليت آن را بر عهده داشت و چه به طور غير مستقيم در آن نفوذ و تاءثير گذاشت .
    اين مساءله نه تنها به اين دليل است كه نقش هر كدام از آن دو به عنوان امام مى بايست تداوم بخش نقش ديگرى باشد، بلكه علاوه بر آن ، از سويى معلول شرايطى است كه در آن مقطع زمانى با زندگانى آن همراه بود، و از سوى ديگر به دليل مسؤ وليت هاى خاصى بود كه در آن موقع مى بايست بر عهده بگيرند.
    از اين رو بر كسى كه مى خواهد زندگانى سياسى يكى از آن دو را مورد مطالعه و بررسى قرار دهد، لازم است كه زندگانى سياسى يكى از آن دو را مورد مطالعه و بررسى قرار دهد، لازم است كه زندگانى ديگرى را ناديده نگيرد و مواضع وى را در نظر داشته باشد، و بلكه اگر مى خواهد از مسائل مؤ ثر در فهم عميق تر چيزى كه در صدد مطالعه آن است و براى شناخت علل و اسباب و نتايج و آثار آن تلاش مى كند استفاده نمايد، بايد در ارتباط نزديك و تنگاتنگ با آن حركت كند.
    ما در اين بحث مختصر، هر چند به دليل نداشتن فرصت كافى و كثرت گرفتارى ها نتوانستيم ولو تا حدودى در اين مسير گام برداريم ، با اين وصف ، خيلى از آن فاصله نگرفتيم و اگر بگوييم كه آثار و نشانه هاى اين حركت در بحث ما كاملا از بين نرفته و تا حدودى در آن نمايان است ، سخنى گزاف نگفته ايم .
    در پايان متذكر مى شوم ، اين تحليل و بررسى كوتاه خواهد توانست تا حدودى سيماى روشنى از زندگانى سياسى حضرت مجتبى عليه السلام را در رسيدن به تصورى هر چند محدود از بعضى جريان هاى سياسى در آن برهه زمانى كمك نمايد.
    20/1/1404 ه‍ ق
    5/8/1362ه‍ ق .
    جعفرمرتضى عاملى
    سياست چيست ؟
    گويند: كسى از حضرت امام حسن عليه السلام درباره سياست پرسيد، حضرت عليه السلام فرمود:
    ((هى ان تراعى حقوق الله وحقوق الاحياء و حقوق الاموات فاما حقوق اللّه فاءداء ماطلب والاجتناب عمانهى و اءما حقوق الاحياء فهى اءن تقوم بواجبك نحو اخوانك و لاتتاءخر عن خدمة اءمتك و اءن تخلص لولى الامر ما اءخلص لامته . و اءن ترفع عقيرتك فى وجهه اذا حاد عن الطريق السوى واءما حقوق الاءموات ، فهى اءن تذكر خيراتهم ، وتتغاضى عن مساوئهم ، فان لهم ربايحاسبهم ؛))
    آن ((سياست )) رعايت حقوق خداوند و زندگان و حقوق مردگان است : اما حقوق خدا عبارت است از: انجام دادن آنچه امر فرموده و اجتناب از آنچه نهى نموده است ؛ حقوق زندگان عبارت است از: ايفاى وظيفه در قبال برادران دينى و درنگ نكردن در خدمت به همكيشان و اخلاص نسبت به ولى امر، مادامى كه او نسبت به مردم اخلاص دارد و آن گاه كه از راه راست منحرف شود، فريادت را در برابرش بلند كنى ؛ اما حقوق مردگان عبارت است از: ذكر خوبى هاى ايشان و خوددارى از بيان گناه و لغزش هاى آنان ، زيرا آنان را خدايى است كه به اعمال آنان رسيدگى خواهد كرد.
    فصل اول : زندگانى سياسى امام حسن (ع ) در عهدرسول خدا (ص )
    پيامبر اكرم صلى الله عليه والله فرمود:
    ((لو كان العقل رجلا لكان احسن ؛))
    اگر قرار بود عقل به صورت انسانى مجسم شود، همانابه صورت حسن جلوه مى كند.
    سرآغاز
    بنا بر قول مشهور، امام حسن عليه السلام در پانزدهم ماه مبارك رمضان ، سال سوم هجرى در دوران زندگانى رسول اكرم صلى الله عليه والله متولد شد و هفت سال از عمر شريفش را در دامان پر مهر و محبت جدش سپرى كرد. اين سال ها اگر چه بسيار اندك بود، اما كافى بود تا سيماى كوچكى از شخصيت پيامبر عظيم الشاءن اسلام صلى الله عليه واله را در امام متبلور سازد آن حضرت را شايسته نشان افتخارى نمايد كه جدش بدو بخشيد، آن گاه كه برحسب روايت ،خطاب به امام حسن عليه السلام فرمود:
    ((اءشبهت خلقى و خلقى ؛))
    تو از لحاظ آفرينش و خلق و خوى (صورت و سيرت ) مانند من هستى .))
    علامه پژوهشگر،على احمدى مى گويد:
    اضافه مى كنم ، مصاحبت و همنشينى با بزرگان ، اثر روحى عظيمى بر انسان دارد؛كسى كه با بزرگى معاشرت كند و با شخصيت عظيمى مصاحبت داشته باشد، آن قدر از نورش بر او مى تابد و چنان عطر معنوى اش او را در بر مى گيرد كه موجب غناى نفس و تعالى ذات است .
    احاديث فراوانى كه درباره معاشرت و انتخاب وارد شده ، بر اين معنا اشاره دارد. اميرالمومنين عليه السلام در خطبه قاصعه در مورد همنشينى و مصاحبت خود با پيامبر اكرم صلى الله عليه واله مى فرمايد :
    (( ولقد كنت اتبعه اتباع الفصيل اثر امّه ، يرفع لى فى كل يوم من اخلاقه علما وياءمرنى بالاقتداء... .))
    اضافه مى كنم : رسول اكرم صلى الله عليه واله نحله ارزشمندى به حسنين عليه السلام عطا كرد، آن گاه كه فرمود:(( ((اماالحسن فان له هيبتى و سؤ ددى و اءماالحسين فله جودى وشجاعتى ؛)) هيبت و سيادت من از براى حسن است ، و بخشش و شجاعتم از آن حسين .))
    پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله و آينده امت اسلامى
    رسول اكرم صلى الله عليه واله مسؤ وليت هدايت و سرپرستى امت را بر عهده دارد و مسؤ ول تبليغ و حمايت از آينده رسالت و نيز وضع ضمانت هاى لازم در اين زمينه است .
    هموست كه از طريق وحى از آينده اين مولود جديد آگاهى دارد، و هموست كه از همين راه مى داند كه نقش رهبرى مهمى در انتظار امام حسن عليه السلام است و از سويى از جهت اين كه نماينده اراده الهى در پرورش و آماده سازى وى براى ايفاى اين نقش مهم و حساس است ، ماءموريت دارد تا خود شخصا در پرورش حضرت شركت كند و دست به كار تربيت و پرورش ‍ او شود، چه در جهت ساخت شخصيت اين نوزاد به عنوان يك انسان كامل كه ويژگى هاى انسانى خاص خود را داشته باشد، چه در جهت آماده كردن وى متناسب با مسؤ وليت هاى بزرگى كه در زمينه هدايت و رهبرى امت بر عهده خواهد گرفت .
    از آن جايى كه اين مسؤ وليت هاى است كه پيامبر عظيم الشاءن اسلام صلى الله عليه واله بر عهده داشت ، طبيعى مى نمايد كه بايد آن كس كه جانشين وى مى گردد، همان صفات و صلاحيت هايى را داشته باشد كه در شخصيت مبارك آن حضرت متجلى بود.
    بدين گونه بايد سخن رسول اكرم صلى الله عليه واله به امام حسن عليه السلام راكه فرمود: ((تو از لحاظ آفرينش و خلق و خوى (صورت سيرت ) مانند من هستى )) نشان لياقت و شايستگى براى احراز اين منصب الهى ، يعنى وراثت و خلافت پيامبر اكرم صلى الله عليه واله و جانشينى وصى او، على بن ابى طالب عليه السلام تلقى كرد.
    آرى فرق نمى كند ،چه اين مساءله در ارتباط باشد با ساخت شخصيت اين نوزاد، متناسب با مسؤ وليت هاى سنگينى كه بايد در زمينه هدايت ، سرپرستى و رهبرى امت بر عهده گيرد، و چه مربوط باشد به ايجاد فضاى روحى و روانى ، مناسب در ميان امت اسلامى ، كه مى بايست تسليم تلاش هاى بعضى از جناح ها در ربودن حق قانونى و مشروع امت در حفظ رهبرى الهى خويش نگردد، يا حداقل تحت تاءثير تحريف ها، هوچيگرى ها و شايعات و حتى فعاليتهايى قرار نگيرد كه براى از بردن مبانى و اصول اساسى بينش اعتقادى و سياسى امت مسلمان صورت مى گيرد ،و از سويى اسلام سعى دارد آن را در انديشه و شعور امت اسلامى تعميق و ترسيخ كند.
    از اين جاست كه در مى يابيم چه رازى در اين مطلب نهفته است و پيامبر صلى الله عليه واله چه هدفى را دنبال مى كند كه با تاءكيدات مكرر خويش ، گاهى به صراحت و گاهى به اشارت ، بر نقشى كه امام حسن و برادرش امام حسين عليه السلام در آينده در رهبرى امت اسلامى ايفا خواهند كرد تاءكيد داشت و آن دو را براى مسؤ وليت هاى بزرگى آماده مى كرد،تا بدان جا كه آشكار فرمود:
    (( احسن واحسين امامان قاما او قعدا.))
    حسن و حسين امامند و پيشوا،چه شرايط براى رسيدن به خلافت و امامت ظاهرى آنان آماده شود و چه چنين شرايطى حاصل نشود.
    همچنين خطاب به آن دو فرمود:
    (( اءنتما الامامان و الامكماالشفاعه ؛))
    شما هر دو اماميد و پيشوا،مادرتان را حق شفاعت است .))
    در كتاب مودة القربى آمده كه پيامبرصلى الله و عليه واله به امام حسين عليه السلام فرمود:
    (( انت سيد، ابن سيد، اءخو سيد، واءنت امام ، ابن امام ، اءخو امام ، وانت حجه ، ابن حجه ، اخوحجه و اءنت ابو حجج تسعه ، تاسعهم قائمهم ؛))
    تو بزرگوار، پسر بزرگوار و برادر بزرگوارى ، و تو امام ، پسر امام و برادر امامى ؛ تو حجت خدا، پسر حجت خدا و پدر حجت هاى خدايى كه نه نفرند و آخرينشان قائمشان است .))
    همچنين در روايتى در باره امام حسن عليه السلام فرمود:
    ((و هو سيد شباب اهل الجنه و حجه الله على الامه ، اءمره امرى و قوله قولى ،من تبعه فانه منى ومن عصاه فانه ليس منى ...؛))
    و او سرو جوانان اهل بهشت است حجت خدا در ميان امت ، فرمان او فرمان من است و گفتارش گفتار من ، هر كس او را پيروى كند از من است و هر كس از او نافرمانى كند از من نيست ....))
    روايات و احاديث زياد ديگرى نيز هست كه بيانگر امامت اين دو تن و نه تن از فرزندان امام حسين عليه السلام مى باشد، طالبان بدان جا مراجعه كنند.
    آرى تمام آنچه گذشت بدين معناست كه رسول اكرم صلى الله عليه واله بدين منظور علوم سودمند و حكمت هاى درخشان زيادى را در حسنين عليه السلام دميد و شايستگى هاى كافى را در آن دو پرورش داد كه آنان را براى تصدى منصب خلافت و هدايت امت ، پس از خويش آماده كند.از طرفى ملاحظه مى كنيم كه رسول اكرم صلى الله عليه واله سعى دارد تا امور مربوط به آن دو را از لحاظ عقيدتى و تشريعى و حتى از نظر عاطفى و وجدانى به شخص خويش مربوط سازد از اين رو فرمود:
    (( انا سلم لن سالتم و حرب لن حاربتم .))
    بدين معنا احاديث زيادى وارد شده كه فعلا مجال تتبع و استقصاى آن نيست .
    در روايت ديگرى از انس ابن مالك است كه گفت : روزى حسن بر پيامبر صلى الله عليه واله وارد شد، خواستم او را از پيامبر دور سازم ، پيامبر صلى الله عليه واله فرمود:
    ((ويحك يا اءنس ، دع ابنى ، و ثمره فوادى ، فان من آذى هذا فقد آذانى ، فقد آذى الله ؛ ))
    واى بر تو اى انس ، فرزند و ميوه دلم را رهاكن ! هر كس اين كودك را اذيت كند، مرا اذيت كرده و هر كس مرا اذيت كند، خداوند را آزرده است .))
    رسول اكرم صلى الله و آله مردم را از آنچه بر امام حسن عليه السلام خواهد گذشت خبر داد و آن طور كه روايت شده فرمود:
    ((ان ابنى هذا سيد، و سيصلح الله على يديه بين فئتين عظيمتين ؛))
    اين پسرم سيد است و اميد است خداوند به دست او ميان دو گروه بزرگ ، صلح بر قرار كند.))
    پيشگويى هاى حضرت صلى الله عليه واله در مورد سبط شهيد، امام حسين عليه السلام نيز بسيار است كه در اينجا نمى توانيم معترض آنها گرديم ، ان شاءالله در جاى خود خواهد آمد.
    علاوه بر اين ، مى بينيم كه پيامبر اكرم صلى الله و آله دهان امام حسن عليه السلام و گلوى امام حسين عليه السلام را مى بوسد؛اين اشاره صريحى است به سبب شهادت آن دو بزرگوار و اعلام همدردى با آنها و نير تاءييدى است بر موضع گيريها و مسائل مربوط به آن دو.
    اضافه بر اين احاديث زيادى هست كه از نقش ائمه و موقعيت آنها در ميان امت اسلامى به طور عام بحث مى كند، مثل حديث ((باب حطه )) و حديثى كه مى فرمايد: ((اينان دانشمندان الهى امتند)) و نيز اين كه ((معدن علم )) مى باشند و يكى از((ثقلين )) ؛علاوه بر اين ها نيز احاديثى آمده است كه به مصائبى كه از سوى امت متوجه آنان خواهد شد اشاره دارد و فعلا مجال تتبع و استقصاى آن نيست .
    به هر حال ، شواهد زيادى موجود است كه پيامبر اكرم صلى الله عليه واله اهتمام زيادى داشت تا مبانى و اصولى را كه براى تشكيل بينش اعتقادى و سياسى صحيح و كامل در قبال نقش آينده حسنين عليه السلام لازم و ضرورى است واز طرفى بيانگر ضمانت هاى كافى و دژ محكم و نفوذناپذيرى براى وجدان امت اسلامى در قبال هر گونه تحريف و تفسير باشد، كاملا بيان و روشن كند؛ شواهد آن قدر زياد است كه فعلا مجال استقصاى آن ها نيست .
    علاوه بر مطالبى كه بيان شد، بر امور زير تاءكيد مى كنيم :
    1.عاطفه پيامبر بيانگر موضع اوست
    امام حسن عليه السلام محبوب ترين مردم نزد رسول اكرم صلى الله عليه واله بود؛ محبت حضرت نسبت به امام حسن و برادرش امام حسين عليه السلام به حدى بود كه خطبه خود را در مسجد قطع كرد و از منبر فرود آمد تا آن دو را در آغوش گرم خود بگيرد.
    علاوه بر احاديث و اخبارى كه در اين باره گذشت ، روايات ديگرى نيز وارد شده كه در مباحث آتى خواهيم آورد؛ بايد بگوييم كه استقصاى تمام آنها در اين فرصت كوتاه ممكن نيست .
    همه مى دانند كه رسول خدا صلى الله عليه و آله در موضع گيرى ها و تمام كارهايى كه انجام مى داد و يا از انجام دادن آنها اجتناب مى ورزيد، بر اساس ‍ منافع شخصى و خواسته هاى نفسانى يا تحت تاءثير احساسات و عواطف گام بر نمى داشت ، بلكه با تمام وجود و عواطف و احساسات و جميع افكار و نيروها و امكانات خود، فانى در خدا بود؛ از اين رو آن حضرت از خدا بود و به خاطر دين و رسالت الهى زندگى مى كرد و در راه محبت خدا و در حال لقاى پروردگارش رحلت فرمود؛پس ((خداى سبحان اول بود و استمرار بود و پايان ))؛ بدين معنا كه هر موضعى ،از هر نوع و هر اندازه كه باشد، اگر قدمى در راه خدمت به دين خدا و اعتلاى كلمه الهى نباشد، ممكن نيست كه از رسول اكرم صلى الله عليه واله صادر شود، نه بدين معنا كه آن حضرت از عواطف و احساسات انسانى نوع بشر بر خوردار نبود، يا اينكه به عواطف و احساسات خويش ميدان نمى داد تا آن طور كه حق طبيعى آن هاست ، در زندگى تاءثير مثبت داشته باشد يا حتى از آنها استفاده مباح نمى كرد، بلكه مى خواهيم بگوييم : هر گاه اين عواطف و احساسات به صورت موضع گيرى هاى علنى و آشكار جلوه كند و حضرت رسول اكرم صلى الله عليه واله در اظهار آن در ملاء عام و حتى گاهى اوقات بر روى منبر اصرار داشته باشد، مى بايست در خدمت رسالت و براى رسيدن به اهداف عاليه رسول خدا صل الله و آله و سلم باشد، حتى آن جا كه حضرت از احساسات و عواطف خود در امور شخصى صرف استفاده مى كند، آن را عبادتى سرشار از بخشش و عطا و غنى از مواهب مى سازد كه بدو توان افزون داده و حضرتش را به قرب الهى نزديك سازد.
    آرى آنچه ذكر نموديم ، روايات و اخبار فراوانى را تفسير و تبيين مى نمايد كه از رسول اكرم صلى الله عليه واله در مورد علاقه و محبت آن حضرت نسبت به حسنين عليه السلام وارد شده است ؛ مثلا، حضرت در مورد امام حسن عليه السلام فرمود:
    ((اللهم ان هذاابنى و اءنا اءحبه ، واءحب من يحبه ؛))
    خدايا اين كودك ، پسر من است و او را دوست مى دارم ، او را دوست بدار و نيز هر كس كه او را دوست مى دارد، دوست بدار!))
    همچنين فرمود:
    ((اءحب اهل بيتى الى احسن و احسين ....))
    محبوب ترين فرد از خاندانم من ، حسن است و حسين ....))
    در اين باره روايات بسيارى وارد شده است .
    اين موضع متمايز رسول اكرم صلى الله عليه و آله در قبال حسنين عليهما السلام وآن پرورش بى نظير، بدون شك از دلالت ها و اشارت هاى مهم و فراوانى سرشار است كه ما به گوشه اى از آن اشاره كرديم ،
    سزاوار است در اين جا موضع گيرى و گفتار و رفتار رسول اكرم صلى الله عليه و آله رابه هنگام تولد آن دو بيان كنيم تا مطلب بهتر روشن شود.
    هنگامى كه مژده ولادت امام حسن عليه السلام به گوش پيامبر صلى الله عليه و آله رسيد، به خانه دخترش زهراى بتول عليه السلام آمد و فرمود:
    ((يا اءسماء هاتى ابنى ؛ اى اسماء،فرزندم را بياور!))و يا فرمود: ((هاتى ابنى ؛ فرزندم رابياور!))
    همچنين پيامبراكرم صلى الله عليه و آله در نامگذارى اين مولود مبارك بر پروردگارش پيشى نگرفت ، تا اين كه وحى الهى نازل شد و به پيامبر خبر داد:((خداوند متعال اين نوزاد را حسن ناميد)). سپس حضرت گوسفندى را قربانى كرد و خود شخصا موى سرش را تراشيد و به اندازه وزن آن ،نقره صدقه داد و با دست مبارك بر سر او نوعى عطر مخلوط موسوم به ((خلوق )) ماليد و نافش را بريد، و كارهاى ديگرى كه در اين باره نقل شده است و ما در اين جا بدان نمى پردازيم .
    اين كه حضرت فرمود:((اى اءسماء،فرزندم را بياور!))، آن هم در اولين روز ولادت آن حضرت ،بيانگر معنايى ژرف و هدفى والاست كه در داستان مباهله بدان اشاره خواهيم كرد.
    2. داستان مباهله
    از مسائل مربوط به زندگانى سياسى امام حسن عليه السلام در روزگار جدش رسول خدا صلى الله عليه و آله داستان مباهله است . به نظر مرحوم علامه طباطبايى ، اين مساءله در سال ششم هجرت يا قبل از آن بوده است .
    خلاصه اين قضيه آن طور كه در تفسير قمى آمده چنين است :
    گروهى از شخصيت ها و علماى عيسوى مذهب نجران به پيامبر صلى الله عليه و آله آمدند و درباره عيسى با وى مناظره كردند؛پيامبر صلى الله عليه و آله بر آنان اقامه حجت كرد، اما آنان نپذيرفتند. پس با هم قرار گذاشتند كه در پيشگاه خدا به مباهله بپردازند و نفرين هميشگى و خشم فورى خدا را براى دروغگويان بخواهند.
    خداوند مى فرمايد:
    ((ان مثل عيسى عند الله كمثل آدم خلقه من تراب ثم قال له كن فيكون الحق من ربك فلاتكن من الممترين فمن حاجك فيه من بعد ما جاءك من العلم فقل تعالو ندع اءبناءناوابناء كم ونساءنا كم وانفسنا و انفسكم ثم نبتهل فنجعل لعنه الله على الكاذبين ؛))
    به طور محقق ، مثل عيسى نزد خدا نظير مثل آدم است كه خدا او را از خاك خلق كرد و سپس فرمان داد: باش ! و او وجود يافت . حق همه اش از ناحيه پروردگار توست ، پس مبادا از دودلان مردد باشى ؛پس هر كس با تو درباره بندگى و رسالت عيسى مجادله كرد، بعد از اين كه از مطلب آگاه شدى ، به ايشان بگو: بياييد ما فرزندان خود و شما فرزندان خود را، ما زنان خود را و شما زنان خود را، ما نفس خود را شما نفس خود را بخوانيم و سپس مباهله كنيم و دورى از رحمت خدا را براى دروغگويان در خواست كنيم .))
    وقتى برگشتند، رؤ ساى نجران (سيد و عاقب و اهتم ) گفتند: اگر قومش را براى مباهله ما بياورد، مباهله مى كنيم ، چون مى فهميم كه او پيغمبر نيست ، و اگر با نزديكانش بيايد، مباهله نمى كنيم ، چون هيچ كس عليه زن و بچه خود اقدامى نمى كند، مگر اين كه در ادعايش صادق باشد.
    در روز مقرر، پيغمبر صلى الله عليه و آله با على و فاطمه و حسنين عليهماالسلام براى مباهله بيرون آمد. نصارا از مردم پرسيدند: اينان چه كسانى هستند؟ گفتند:اين مرد، پسر عمو و وصى و داماد او، على بن ابى طالب است ، و اين زن ، دختر او فاطمه ، و اين دو كودك ، پسرانش حسن و حسين هستند. نصارا سخت دچار وحشت شدند و به رسول خدا عرضه داشتند: ما حاضريم تو را راضى كنيم ، ما را از مباهله معاف دار !رسول خدا صلى الله عليه و آله با اينان به جزيه مصالحه كرد و به ديار خود برگشتند.
    اين خلاصه اى بود از آنچه در تفسير قمى آمده است .
    در بعضى از متون آمده : نصارا به پيامبر صلى الله عليه و آله گفتند: چرا با اصحاب بزرگوار و ياران و پيروان گرانمايه و شايسته ات با ما مباهله نمى كنى ؟!
    پيامبر صلى الله عليه و آله فرمود:
    ((اجل ! اءباهلكم بهؤ لاء خير اهل الاءرض و اءفضل الخلق ؛))
    شگفتا!من با بهترين مردم روى كره زمين و نيكوترين آفريده هاى خدا با شما مباهله مى كنم .))
    اسقف مسيحى به همكيشان خود گفت :
    من چهره هاى مى بينم كه اگر از خدا بخواهند كه كوهى را جا بكند، خواهد كند...آيا خورشيد را نمى بينيد كه رنگش دگرگون شده و افق را نگاه نمى كنيد كه ابرهاى سياه آن را در بر گرفته ، بادهاى سياه و سرخ وزيدن گرفته و از كوه ها دودى به هوا برخاسته است ؟!عذاب به سوى ما روان شده است .به مرغان بنگريد كه آنچه را كه در سينه دارند قى مى كنند و به درختان نگاه كنيد كه چگونه برگ هايشان مى ريزد و به زمين بنگريد كه چگونه در زير پاى ما لرزان است .
    طبرسى در مجمع البيان مى گويد: ((مفسران اجماع دارند كه مراد از ((ابناءنا)) حسن و حسين است .))
    زمخشرى مى گويد: ((در اين مساءله دليلى است بر فضيلت اصحاب كساء كه هيچ دليل ديگرى از آن قوى تر نيست .))
    ما در اين فرصت كوتاه نمى توانيم تمامى جوانب را در داستان مباهله آن طور كه بايد و شايد مورد بحث قرار دهيم ، چه خود نيازمند تاءليف جداگانه اى است ؛ در اين جا تنها به چند نكته اكتفا مى كنيم :
    1. نمونه زنده
    اين كه پيامبر(ص ) امام حسن و حسين عليهم السلام را براى مباهله به همراه خود بيرون برد، يك مساءله عادى و اتفاقى نبود، بلكه كاملا در ارتباط بود با معانى و مضامين مهمى كه به شخصيت آن دو مربوط مى شد. حسنين عليهم السلام آن مصداق حقيقى و مثل اعلى و ميوه برترى بودندن كه اسلام اهتمام زيادى در حفظ و نگهدارى آن داشت و مى كوشيد تا آن را به عنوان يگانه نمونه عالى سازندگى خلاق معرفى كند كه به بالاترين درجات رشد و كمال رسيده است ، و حتى اسلام مى توانست پس از ناتوانى تمامى ادله و براهين ، با تمام وضوح و روشنى و قاطعيت ، در كاستن از حقد و كينه دشمنان ، آن را به عنوان عزيزترين و گرانبهاترين چيزى معرفى كند كه مى توان پس از اين مرحله در اثبات حقانيت و صداقت خويش تقديم داشت ؛ اين مساءله ، يك نمونه زنده در اثبات حقانيت اسلام است .
    امكان ندارد كه پيامبر خدا(ص ) در دعوى خويش دروغگو باشد، زيرا آمادگى دارد تا خود و كسانى را در راه اثبات اين مدعا قربانى سازد، كه علاوه بر اين كه نزديك ترين مردم به اويند، در قله نضج و كمال دينى قرار دارند؛ همان طور كه ديديم ، رؤ ساى نصاراى نجران نيز بدين امر اعتراف داشتند، زيرا اگر چه محبت نزديكان ، خود يك امر طبيعى است و انسان را وادار مى كند تا هر آنچه را كه در كف دارد فدا كند، اما فكر از دست دادن آنها را به خود راه ندهد، ليكن آن چيزى كه اين محبت را دو چندان مى كند و آن را تحكيم مى نمايد و بسيارى از احتمالات فدا ساختن خانواده و نزديكان را از بين مى برد، اين است كه علاوه بر عامل قرابت نسبى ، نزديكان از يك شخصيت متمايز با امتيازات ، كمالات و فضيلت هايى برخوردار باشد كه ديگران فاقد آن هستند.
    اگر انسان آماده باشد تا چنين افرادى را از خانواده خويش فدا سازد، اين خود بهترين دليل در صدق مدعا و بارزترين گواه است كه اين فرد در دين ، به طور كامل فانى است ، و به خوبى بيان مى كند كه هدفش دنياى فانى و مال و منالى پست نيست .
    آرى ، اين همان نتيجه اى است كه از داستان مباهله كه نزاع اصلى در آن ، پيرامون حضرت عيسى (ع ) دور مى زد به دست آمد.
    2. برنامه ريزى در خدمت رسالت
    از سوى ديگر، ممكن است بعضى تصور كنند، اين كه ما اين كودك و برادرش را مثل اعلى و يگانه نمونه خلاقيت و سازندگى اسلام شمرديم ، ناشى از پيروى كوركورانه و غير مسؤ ولانه از عواطف و احساسات متاءثر از تعصب مذهبى است كه خود بر اثر لجاجت دشمنان برانگيخته شده است ؛ اما حقيقت كاملا برعكس است ؛ آنچه ما ذكر كرديم ، ناشى از شعور سليم اعتقادى كه ادله و براهين ، ما را بدان ملزم كرده است ؛ اين دلايل تاءكيد دارد كه پيشوايان و امامان ما، حتى در سنين طفوليت هم در سطح بالايى از شايستگى و لياقت براى پذيرفتن امانت الهى و رهبرى حكيمانه و آگاهانه امت اسلامى قرار داشتند؛ همان طور كه مى دانيد، وضع در مورد امام جواد (ع ) و امام مهدى (عج ) كه اراده الهى تعلق گرفت تا مسؤ وليت رهبرى امت را در سال هاى اول زندگى عهده دار شوند چنين بود، درست مانند پيامبر خدا عيسى (ع ) كه كاملا وضع او نيز به همين حال بود؛ خداى متعال درباره اش مى گويد:
    ((فاشارت اليه قالوا كيف نكلم من كان فى المهد صبيا قال انى عبدالله آتينى الكتاب و جعلنى نبيا؛))
    به فرزند اشاره كرد گفتند: ما چگونه با طفلى كه در گهواره است سخن گوييم ؟ طفل گفت : همانا من بنده خدايم كه به من كتاب آسمانى عطا كرد و مرا پيامبر خود قرار داد.))
    در مورد پيامبر خدا، يحيى (ع ) نيز وضع همين گونه بود؛ خداى سبحان درباره اش مى فرمايد:
    ((يايحيى خذ الكتاب بقوه و آتيناه الحكم صبيا؛))
    اى يحيى ، كتاب را به نيرومندى بگير! و در كودكى به او دانايى عطا كرديم .))
    آرى ، حسنين عليهماالسلام در ايام طفوليت در سطح بالاى از رشد و كمال انسانى قرار داشتند و تمامى صلاحيت ها و شايستگى ها را دارا بودند؛ شايستگى هايى كه موجب مى شد مورد عنايت پروردگار و شايسته نشان هاى افتخار زيادى باشند كه اسلام بر زبان پيامبر عظيم الشاءن صلى الله عليه و آله به آن ها بخشيده است ؛ از سويى اين ويژگى از سويى اين ويژگى ها بود كه آن دو را قادر مى ساخت تا بتوانند مسؤ وليت هاى سنگينى را در زمينه رهبرى حكيمانه امت به عهده گيرند. آرى مى بايست اين صفات و ويژگى ها را دارا باشند تا شركت دادن آنها در دعوى و مباهله براى اثبات آن درست باشد.
    آن طور كه علامه طباطبايى و استاد مظفر-قدس الله سر هما- اشاره كرده اند، مراد از اين آيه كه مى فرمايد: (( فنجعل لعنه الله على الكاذبين )) اين است كه كاذبين كسانى هستند كه در يك طرف مباهله قرار دارند و اگر دعوى و مباهله بر سر آن ، بين شخص رسول خدا صلى الله عليه واله و سيد و عاقب و اهتم بود، لازم بود در آيه تعبيرى بياورد كه قابل انطباق بر مفرد و جمع هر دو باشد؛ مثلا بگويد: (( فنجعل لعنه الله على الكاذب )) يا (( على من كان كاذبا )) ،ولى از آنچه در آيه آمده است معلوم مى شود دروغگويى كه نفرين شامل حالش مى شود، جمعيتى است كه در يك طرف اين محاجه قرار گرفته ، حال يا در طرف رسول خدا يا در طرف نصارا. اين مطلب مى رساند كه هر كس براى مباهله حضور يافت ، در دعوى شريك است ، زيرا كذب جز در آن نيست ؛بنابراين ، على ، فاطمه و حسنين عليماالسلام در دعوى و دعوت براى مباهله بر سر آن شريك بودند؛ اين از بالاترين مناقبى است كه خداى تعالى اهل بيت پيامبرش را بدان اختصاص ‍ داده است .
    همان طور كه گذشت ، زمخشرى مى گويد: ((در اين مساءله دليلى است بر فضيلت اصحاب كساء كه هيچ دليل ديگرى از آن قوى تر نيست .))
    طبرسى و ديگران گفته اند:
    ((ابن ابى علان كه يكى از پيشوايان معتزلى است مى گويد: اين آيه مى رساند كه حسنين در آن حال مكلف بوده اند، زيرا مباهله جز با افراد بالغ جايز نيست . اصحاب ما (شيعه اماميه )مى گويند: كمى سن از حد بلوغ ، منافاتى با كمال عقل ندارد و احتلام كه در شرع مقدس حد بلوغ شناخته شده ، فقط براى احكام شرعى است (واضح است كه عامه مردم مدنظرند).سن حسنين در حال مباهله به حدى بوده كه مانع از كمال عقل آنها نيست ؛علاوه بر اين ، ما معتقديم كه جايز است در مورد ائمه جرق عادت شود و چيزهايى به اينان داده شود كه به ديگران داده نشده است ، و اگر سن كودكى ايشان در آن موقع طورى است كه معمولا موقع كمال عقل در انسان نيست ، ممكن است به خاطر امتيازهايى كه دارند، به طور استثنايى و خرق عادت ، به آنان كمال عقل داده شده باشد، چه اينان نزد پروردگار از جايگاه و موقعيت خاصى برخوردارند و امتيازهايى دارند كه ساير افراد بشر ندارند. مؤ يد اين مطلب فرموده رسول اكرم (ص ) است كه در اوان كودكى آن دو فرمود:اين دو پسرم ، حسن و حسين ، امامند و پيشوا، چه شرايط براى رسيدن به خلافت و امامت ظاهرى آنان آماده شود و چه چنين شرايطى حاصل نشود.))
    اضافه مى كنم : از مطالبى كه مؤ يد نظر علامه طباطبايى و علامه مظفر و ديگران است ، ((سوره هل اءتى ))است كه در شاءن اهل كساء نازل شده است و خدا در آن ، همه آنها را به بهشت وعده مى دهد و از جمله اهل كساء، حسن و حسين (ع ) هستند.
    همچنين شركت در بيعت رضوان ؛ گواهى گرفتن آن دو در قضيه فدك توسط حضرت زهرا و ساير اقوام و موضع گيرى هاى پيامبر اكرم در مناسبت هاى مختلف ، مؤ يد اين مدعاست .
    تمامى اين مسائل بدين خاطر بود كه رسول اكرم (ص ) مى خواست مردم را از نظر روحى و وجدانى براى پذيرش امامت ائمه (ع ) هر چند از سن كمى برخوردار باشند آماده ساز؛ مثلا در امام جواد و امام مهدى (ع ) وضع چنين بود.
    3. سياست هاى شوم
    در آن زمان ، سياست هاى منحرفى عرض اندام مى كرد كه لازم بود با آن مقابله نمود و در برابر آن ايستاد و موضع گيرى كرد. ما در اين جا به چند مورد اشاره مى كنيم :
    الف ) آوردن زن ، آن هم شخصيتى مثل حضرت زهرا(س ) كه نمونه عالى و منحصر به فرد زن مسلمان است ، در يك چنين امر دينى خطير و سرنوشت سازى بدين منظور بود كه برداشت تنفر آور جاهليت از زن را محو سازد، چه آنان براى زن هيچ گونه ارزش و منزلت حائز اهميتى قائل نبودند، بلكه برعكس ، زن را منبع شقاوت و بدبختى مى دانستند كه براى قبيله خود ننگ و عار به همراه دارد و مظنه خيانت است ؛ از اين رو احدى تصور نمى كرد روز شاهد باشد كه زن زن در مسئله حساس و سرنوشت ساز و حتى مقدسى مثل مباهله شركت داشته باشد، تا چه رسد به اينكه شريك مدعا و شريك دعوت براى اثبات آن باشد
    ب )آوردن حسنين (ع ) براى مباهله با انصارى نجران به عنوان پسران رسول اكرم (ص ) با اينكه آن دو حضرت ، فرزندان صديقه طاهره ، دخت گرانقدر پيامبر بودند، آن چنان كه مى خواهيم ديد، از دلالتى مهم و معنايى ژرف و عميق برخوردار است .
    يك اشكال و پاسخ آن
    قبل از پرداختن به اين مطلب و بيان مفاد آن ، لازم ديديم به اشكال يكى از محققان (سيد مهدى روحانى ) پاسخ دهيم كه مى گويد:
    ((اين آيه ، تنها دلالتى كه دارد اين است كه آوردن فرزندان ((اصحاب )) اين دعوت جديد مطلوب است و بيشتر از اين چيزى نمى گويد، چنان كه فرمود: ((ابناءنا)) و فرمود((ابنائى ))، و در آيه چيزى كه بر لزوم آوردن فرزندان شخص صاحب دعوت دلالت كند وجود ندارد و همين كه فرزندان يكى از اصحاب دعوت باشند، در صدق امتثال كافى است ، پس آيه نمى رساند كه حسنين فرزندان رسول خدايند))
    در پاسخ مى گوييم :
    1)امام على (ع ) در روز عاشورا به اين آيه مباركه استدلال كرد كه خداوند او را نفس پيامبر و فرزندانش را فرزندان او و زنش را زنان آن حضرت قرار داده است . امام كاظم (ع ) نيز با اين آيه بر هارون الرشيد احتجاج كرد و يحيى بن يعمر و نيز سعيد بن جبير چنان كه خواهد آمد بر حجاج استدلال نمود. اين استدلال و احتجاج به واسطه يك امر تعبدى صرف نبود، بلكه به ظهور آيه مباركه بود كه دشمن راهى جز تسليم و خضوع در برابرش نيافت و مجبور به پذيرش آن شد.
    2)اگر مراد از ((انباءنا))مطلق فرزندان اصحاب دعوت بود، بايد مقصود از ((اءنفسنا))تمامى مردانى باشد كه اين را پذيرفته بودند، نه فقط شخص ‍ رسول اكرم صلى الله عليه و آله بنابراين مناسبت تر اين بود كه به جاى ((اءنفساء))مى فرمود:((ورجالنا ورجالكم .)) به علاوه مناسب نيست كه مقصود از ((انفس )) شخص رسول خدا صلى اله عليه و اله باشد و مراد از ((اءنباء)) و ((نساء))، فرزندان و زنان ديگران ، زيرا ظاهر اين است كه فرزندان و زنان همان كسانى مورد نظر است كه لفظ ((انفسنا))منظور است ، زيرا اگر منظور از ((انفسنا)) شخص رسول اكرم صلى اله عليه و اله باشد و مراد از ((ابناءنا)) فرزندان ديگران ، مثل اين بود كه بگوييم :((اگر ادعاى من نادرست باشد، فرزندان فلانى بميرند.))
    3)گذشته از اين ، مى بينيم كلمات ((اءنفسنا))، ((اءبناءنا)) و((نساءنا))به صيغه جمع آمده است ، پس چرا بايد از ((انفس )) به دو تن و از ((اءبناء))نيز به دو تن و از ((نساء))به يك تن اكتفا شود؟!اين خود دلالت مى كند كه افرادى كه رسول اكرم صلى الله عليه واله با خود آورد، خصوصيت ويژه اى داشتند.
    اگر مقصود، مجرد آوردن افرادى به عنوان نمونه بود،پس چرا از هر كدام به يك تن اكتفا نكرد؟! و اگر اختصاص يك گروه خاص به شرف معينى منظور است تا بيان شود كه تنها اينان هستند كه به قله فناى در اين دعوت كه مباهله بر سر آن است رسيده اند، پس صحيح خواهد بود اگر گفته شود:اين آيه بر وجود فضيلتى در اصحاب كساء دلالت مى كند كه هيچ فضيلتى بالاتر از آن نيست ، خصوصا با توجه به مطلبى كه از دو علامه بزرگوار، طباطبايى و مظفر در اين باره گذشت ؛ آن جا كه گفتند: اينان در دعوى و در دعوت براى مباهله براى اثبات آن با رسول اكرم صلى اله عليه واله شريكند.
    بدين ترتيب روشن مى شود كه اين ادعا كه آيه بر چيزى بيشتر از امر به آوردن نمونه اى از فرزندان اصحاب اين دعوت دلالت نمى كند، قابل قبول نبوده و به هيچ عنوان نمى توان بدان اعتماد كرد.
    بازگشت به آغاز
    اشكالى بود كه مناسب ديدم بدان اشاره كنيم و بعضى از پاسخ ‌هاى كه مى توان در رد آن داد.در اينجا مى خواهيم اشاره كنيم كه آوردن حسنين عليماالسلام براى مباهله به اين عنوان بود كه آن دو، فرزندان رسول اكرم صلى الله عليه و اله هستند - هر چند فرزند دخت گرانقدر آن حضرت بودند - تا ديگر مجالى براى انكار يا شك و ترديد براى احدى باقى نماند.
    اينان خود اقرار دارند كه ((اين آيه دلالت دارد كه هر چند حسنين فرزندان دخت پيامبر بودند، با اين حال مى توان گفت : آن دو پسران رسول اكرم صلى الله عليه و اله بودند، زيرا پيامبر صلى الله عليه واله وعده داده بود كه فرزندان خود را بخواند و آن دو را خواند.))
    اين اقدام رسول اكرم صلى الله عليه و اله معانى و مفاهيم مهمى در بر داشت ، زيرا علاوه بر آنچه در فوق بدان اشاره كرديم و همان طور كه قبلا متذكر شديم ، هدف رسول خدا صلى الله وعليه و اله اين بود كه برداشت تنفرآور جاهليت را در مورد فرزندان زايل سازد نه فرزندان دختر)).اين عقيده موجب مشكلات فراوان روانى ، اجتماعى ، اقتصادى و غيره مى شد و منطقى جز منطق جاهليت و تعصبات كور نداشت .
    آنچه باعث مى گردد كه انسان نسبت به وضع مسلمانان اندوهگين باشد، اين است كه مى بينيم پس از رسول اكرم صلى الله عليه و اله اصرار ورزيدند كه همان برداشت جاهلى از فرزند باقى بماند، چنان كه در آرا و فتاواى فقهى آنان كاملا منعكس شد؛ از اين آيه قرآنى ذيل را مختص فرزندان پسر دانستند، بدون اين كه براى فرزندان دختر سهمى قائل باشند؛ اين آيه مى فرمايد:
    ((يوصيكم الله فى اولادكم للذكر مثل حظ الانثيين ؛))
    حكم خدا در حق فرزندان شما اين است كه پسران ، دو برابر دختران ارث برند.))
    ابن كثير گويد: ((گفته اند: اگر انسان چيزى را به فرزندان خويش هبه يا وقف كند، تنها فرزندان بلافصل و يا فرزندان پسرانش مى توانند از آن بهره مند شوند، و در اين باره به قول شاعر استدلال كرده اند كه گفت :
    (( بنونا بنو آبنائنا و بناتنا
    بنوهن ابناء الرجال الاباعد ))
    (( فرزندان ما، فرزندان پسران مايند، اما فرزندان دختران ما، فرزندان مردان بيگانه اند.))
    عينى گفته است : ((دانشمندان قواعد دستورى عرب ، اين فراز از شعر را گواه گرفته اند بر جواز تقديم خبر بر مبتدا، و كارشناسان مسائل ارث ، آن را هم دليل بر اين گرفته اند كه تنها پسران پسر مى توانند از مال ارث ببرند و هم اين كه پيوند مردمان به يكديگر، از طريق پدران است ؛ فقها نيز در باب وصيت از آن استفاده كرده و علماى معانى و بيان در بحث تشبيه آن را به كار برده اند.))
    قرطبى در تفسير خود نقل مى كند كه : ((مالك بن انس ، فرزندان دختر را در چيزى كه وقف فرزند يا فرزند فرزند شده ، سهيم نمى دانست .))
    مالك ، همان فردى است كه اهتمام عباسيان درباره اش به جايى رسيد كه مى خواستند مردم را به زور وادار سازند كه به كتاب او (موطاء) عمل كنند.
    آن گاه كه منصور اموال عبدالله بن حسن را گرفت و فروخت و در بيت المال مدينه گذاشت ، مالك بن اءنس مخارج خود را از عين اين اموال برداشت . هرگاه منصور مى خواست كسى را والى مدينه كند، ابتدا با مالك مشورت مى كرد.
    آرى اين مالك با اين خصوصيات است كه چنين نظرى دارد و از آن دفاع مى كند.
    محمدبن حسن شيبانى مى گويد:
    ((اگر كسى براى فرزند فلان كس وصيت كرد و آن كس ، هم فرزند پسر داشت و هم فرزند دختر، وصيت از آن فرزند پسر است نه فرزند دختر.))
    آرى ، خداى بزرگ اين مفهوم منفور جاهلى را لغو كرد، اما اينان به پيروى از جو سياسى و در جهت اجراى اهداف حاكمان عباسى و اموى ، كه در صدد تثبيت اين مفهوم بودند، گام برداشتند و آن را همچنان حفظ كردند و تا جائى پيش رفتند كه آن را در نظرهاى فقهى خود نيز منعكس كردند.
    از طرف ديگر، لازم بود تا فرصت از كينه توزان و منحرفان كه در آينده نزديك از اين مفهوم منفور براى رسيدن به مقاصد سياسى در ارتباط با موضوع امامت و خلافت و رهبرى پس از رسول اكرم (ص ) و درست در ارتباط با شخص كسانى كه پيامبر(ص ) آنان را كه در قضيه مباهله با خود بيرون برد و در حديث كسا و آيه تطهير و ديگر مواردى كه فعلا مجال ذكر آن نيست ، به اكرام و گراميداشت آنان پرداخت ، بهره بردارى و سوء استفاده خواهند كرد گرفته شود، زيرا كسانى كه پس از رسول اكرم (ص ) خواهان خلافت بودند، در سقيفه چنين احتجاج كردند كه ما اوليا و عشيره رسول خداييم و نيز ما عترت پيامبريم و با رسول خدا در پيوند خويشاوندى از ديگران نزديك تريم .
    امويان كه روى كار آمدند، همين روش را پيمودند؛ طرح جهنمى آنان و هم ديگران در جهت تضعيف اهل بيت (ع ) و بركنارى آنان از صحنه سياسى و زعامت اسلامى و در نهايت ، نابودى تبليغاتى ، سياسى ، اجتماعى و روانى و حتى جسمانى آنان حركت مى كرد و نوك تيز حملات آنان اولا و بالذات متوجه كسانى بود كه خداى سبحان تطهير كرده و رسولش آنان را براى مباهله با اهل كفر و لجاج با خود بيرون برده است .
    از بين بردن اهل بيت (ع ) به نحوى كه بيان كرديم ، بر ايشان كارى مشكل و سخت و از سويى از هر چيز مهم تر بود، زيرا امت اسلامى مطالب فراوانى از پيامبر اكرم (ص ) درباره آنان شنيده بودند و كاملا آگاه بودند كه آيات قرآنى فراوانى در شاءن آنان نازل شده است كه بيانگر فضايل آنان است ، تا چه رسد به موضع گيرى هاى بسيار پيامبر(ص ) كه هيچ كس نمى توانست آن را ناديده گرفته يا لااقل تحريف و دگرگون جلوه دادن آن به سادگى امكان پذير نبود.
    آرى ، براى همين بود كه امويان تلاش داشتند تا وانمود كنند كه تنها آنان نزديكان پيامبر(ص ) و اهل بيت اويند، تا جايى كه ده تن از بزرگان اهل شام در برابر سفاح سوگند خوردند كه تا زمانى كه مروان كشته شد، جز بنى اميه نزديكانى براى پيامبر يا اهل بيتى كه از او ارث ببرند، سراغ نداشتند.
    اروى ، دختر عبدالمطلب ، اين مساءله را براى معاويه ، گوشزد كرد و گفت : ((و پيامبر ما بود كه پيروز شد و نصرت و پيرزوى از آن او شد، اما پس از او شما و ما مسلط شديد و احتجاج كرديد كه با رسول خدا قرابت و خويشاوندى داريد...))
    كميت ، شاعر اهل بيت ، چنين مى سرايد:
    (( و قالوا ورثناها اءبانا و امّنا
    ولا ورثتهم ذاك امّ و لااءب ))
    ((گفتند كه آن را پدر و مادرمان براى ما به ارث گذاشته اند، در حالى كه آن را نه مادرى برايشان به ارث گذارده بود و نه پدرى .))
    ابراهيم بن مهاجر مى گويد:
    (( اءيهاالناس اسمعوا اءخبركم
    عجبا زاد على كل عجب ...
    عجبا من عبد شمس انهم
    فتحوا للناس اءبواب الكذب
    ورثوااحمد فيما زعموا
    دون عباس بن عبدالمطلب
    كذبوا و الله ما نعلمه
    يحرز الميراث الا من قرب ))
    ((اى مردم ! گوش فرا دهيد تا شگفتى را كه از همه شگفتى ها بالاتر است براى شما بيان كنم ؛ عجب از بنى عبد شمس كه در دروغگويى را بر روى مردم گشوده اند و مدعى اند كه آنان تنها وارث پيامبر بوده اند، نه عباس بن عبدالمطلب ؛ به خدا دروغ گفته اند و آنچه ما مى دانيم ، ارث به خويشاوند نزديك مى رسد نه خويشاوند دور.))
    رسول اكرم (ص ) به هنگام تقسيم خمس بنى نضير يا خيبر، بنى عبد شمس ‍ را از جمله نزديكان خود خارج كرد، و چون عثمان و جبير بن مطعم اعتراض كردند و گفتند: نزديكى بنى عبد شمس و بنى هاشم به يك اندازه است ، حضرت از آنان نپذيرفت . اين داستان در تاريخ معروف است و به تواتر نقل شده است .
    سپس عباسيان روى كار آمدند و همين را در پيش گرفتند و وانمود كردند كه آنان نزديكان محمد(ص ) پيامبر خدايند، تا بدين ترتيب حكومت خويش را شرعى جلوه دهند؛ حتى هارون بر مزار پيامبر حاضر شد و عرض كرد: ((السلام عليك يا رسول الله ، السلام عليك يا ابن عم )). در مقابل ، امام كاظم عليه السلام پيش رفت و فرمود:((السلام عليك يا رسول الله ، السلام عليك يا ابة )). چهره هارون درهم شد و خشم و غضب بر او مستولى گشت .
    عباسيان در ابتداى روى كار آمدن ، رشته وصايت و دعوت خويش را به اميرالمومنين عليه السلام پيوند دادند و در استفاده از عواطف و احساسات جريحه دار مردم ، از ظلم و ستم و دردهايى كه علويان و اهل بيت عليهماالسلام از سوى گذشتگان آنها(امويان ) تحمل كرده بودند، سود جستند، اما ديدند اگر بخواهند حكومت خويش را تحكيم بخشند، ديگر نمى توانند به وجود كسانى كه با على عليه السلام پيوند خويشاوندى نزديكترى از آنان دارند، به پيوند دادن خود با اميرالمومنين عليه السلام ادامه دهند ؛ از اين رو بعضى از اصول و پايه هاى فكرى و عقيدتى مردم را به بازى گرفتند. مهدى عباسى (آن طور كه به نظر مى رسد، مبتكر و صاحب اصلى اين فكر بايد پدرش منصور باشد) فرقه اى تاءسيس كرد كه ادعا نمود:
    ((امامت بعد از پيامبر خدا صلى الله عليه و اله به عباس بن عبدالمطلب ، سپس به پسرش عبدالله و سپس به فرزندش على رسيد، و همچنين تا اين سلسله به عباسيان منتهى شد. بيعت با على بن ابى طالب عليه السلام را صحيح و معتبر مى شمردند، زيرا عباس ،خود،آن بيعت را صحيح و نافذ دانسته بود، نيز ادعا مى كردند كه ارث مال عموست ، نه دختر، و از اين رو حق خلافت از طريق فاطمه عليه السلام به حسن و حسين نمى رسد و در اظهار و تثبيت اين ادعا كوشش فراوانى كردند.))
    تا جايى كه شاعر بنى عباس چنين سروده است :
    (( اءنى يكون و ليس ذاك بكائن
    لبنى البنات وراثه الاعمام ))
    ((چگونه مى شود كه ميراث عموها براى دختر زادگان باشد، در حالى كه چنين نيست و نخواهد شد.))
    او با اين بيت به پول فراوانى دست يافت .
    اين مطلب ، موضوع گسترده و پر شاخ و برگى است و تا حدودى درباره آن در كتاب خود، زندگانى سياسى امام رضا عليه السلام به طور مشروح بحث كرده ايم ، طالبان بدان جا رجوع كنند.

    منبع:ناشناخته





  9. 5 کاربر مقابل از Hossein عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  10. #5

    مدیر تالار همراه پارسی
    مدیر تالار بازیهای ویدئویی

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مجتمع ارواح
    نام واقعی
    حسین
    شماره عضویت
    41436
    میانگین پست در روز
    7.39
    علایق
    نرم افزار،بازی ، Anime ، Bleach ، Naruto
    شغل و حرفه
    COM
    نوشته ها
    9,510
    تشکر
    2,472
    تشکر شده 4,296 بار در 2,007 ارسال
    یاد شده
    در 1 پست
    برچسب زده شده
    در 281 تاپیک
    دستاوردها:
    تولید کننده محتوای ارزشمنددوستای قدیمیمحبوب دلهانباشن جاشون خالیه
    بلاخره آزادی !!!!!
    امتحان امروز
    تموم شد !!!
     


    P30Parsi

    Talking زندگانى سياسى امام حسن (ع ) در عهد شيخين

    زندگانى سياسى امام حسن (ع ) در عهد شيخين
    حسنين عليهماالسلام و فدك
    پيامبر عظيم الشاءن اسلام ، حضرت محمد صلى الله عليه و آله از دنيا رحلت فرمود.بعد از او شد آن چه نمى بايد مى شد. ابوبكر به ناحق بر مسند خلافت تكيه زد على عليه السلام كه سبحان او را شايسته و لايق خلافت رسول خدا صلى الله عليه و آله و امامت امت اسلامى قرار داده بود خانه نشين شد. ميراث حضرت زهراصلى الله عليه و آله دخت گرامى پيامبر حق كه از پدر به ارث برده بود غضب گرديد و تمام مايملك او را كه پيامبر صلى الله عليه و آله خود در زمان حياتش به تملك دخترش در آورده بود و از جمله ((فدك )) توسط غاصبان خلافت مصادره شد. بين فاطمه عليه السلام و ابوبكر مشاجراتى در گرفت . ابوبكر از حضرت خواست كه در اثبات مدعاى خويش شاهد بياورد! حضرتش ، امير المومنين عليه السلام ، حسنين عليه السلام و ام ايمن را گواه گرفت ، اما همان طور كه معروف است ، ابوبكر شهود فاطمه را رد كرد و حقش را به وى باز نگرداند.
    شريف مكه سرود:
    (( ثم قالت : فنحله لى من وا
    لدى المصطفى ، فلم ينحلاها
    فاءقامت بها شهودا، فقالوا
    بعلها شاهد لها و ابناها)) (14)
    ((سپس فاطمه فرمود: پس فدك را كه اعطايى پدرم مصطفى است ، به من باز گردانيد، اما ابوبكر و عمر آن را به حضرت ندادند، گواهانى اقامه كرد؛ پس ‍ گفتند: شوهرش گواه اوست و فرزندانش .)) بدين گو نه حضرت زهرا عليهاالسلام كه به حكم آيه مباركه تطهير و ديگر آيات قرآنى ، معصوم بود و طورى نبود كه چيزى را بيان كند، مگر اينكه كاملا با احكام شرع مقدس ‍ اسلام سازگار باشد، در برابر چشم و گوش و حتى با رضايت و تائيد سرور اوصيا، اميرمؤ منان عليه السلام حسنين عليهماالسلام را به گواهى گرفت . از اين مساءله مى توان چنين نتيجه گرفت كه اميرالمؤ منين و حضرت زهرا عليهاالسلام در حسنين با وجود اين كه عمرشان از هفت سال تجاوز نمى كرد شايستگى و لياقت اداى شهادت را در چنين مساءله حساسى مى ديدند و اين كه نقش بارز و مهمى را در مساءله چنين خطير و سرنوشت ساز به آن دو واگذار كردند، يك اتفاق تصادفى و جداى از ضوابطى كه مواضع اهل بيت عليهم السلام را تنظيم مى كرد نبود، بلكه بر عكس ، تداوم و استمرار مواضع رسول خدا صلى الله عليه و آله در قبال حسنين عليهماالسلام در زمينه تربيت و آماده سازى و قرار دادن آن دو در منصب قيادت و رهبرى امت بود.
    از طرف ديگر نمى بايست از ارزش و اهميت اين مساءله بكاهيم ، به اين اعتبار كه به يك حق مالى مربوط مى شود و از عقودى نيست كه مانند بيعت ، بلوغ در آن شرط باشد، على الخصوص كه آن دو بزرگوار در هنگام اداى شهادت از نظر سنى بزرگتر بودند تا هنگام بيعت رضوان ،(15) نه ابدا نمى بايست چنين پنداشت ، بلكه در شهادت دادن نيز بلوغ و عقل شرط است . با اين حال همان طور كه گفتيم عمرشان در هنگام در اداى شهادت به هشت سال نمى رسيد.
    به علاوه گواه گرفتن على و حسنين و ام ايمن كه پيامبرصلى الله عليه و آله درباره اش فرمود: ((اهل بهشت است )) از سوى حضرت زهرا، همان طور كه مرحوم هاشم معروف الحسنى مى گويد: براى اين بود كه
    (( حضرت مى خواست رد صريحى از اين قوم بر تصريحات رسول اكرم صلى الله عليه و آله درباره على عليه السلام و فرزندانش ثبت كند. گذشته از اين ، اگر حضرت زهرا بيست شاهد از بهترين اصحاب رسول خدا حاضر مى كرد، باز اينان حاضر نبودند كه خواسته حضرت را بر آورده كنند، بلكه آن طور كه از سير حوادث بر مى آيد، حاضر بودند كه در قبال شهود حضرت ، ده ها شاهد به عنوان معارضه و براى رد ادعاى آن حضرت اقامه كنند، همان طور كه شهادت على و ام ايمن را با شهادت عمرو عبد الرحمن بن عوف آن طور كه ابن ابى الحديد مى گويد مورد معارضه قرار دادند.))(16) مرحوم حسنى كاملا درست مى گويد كه روايت منقول از عمر، مؤ يد فرموده وى و بلكه دليل آن است . عمر مى گويد:
    ((آن گاه كه رسول خداصلى الله عليه و آله رحلت كرد، من و ابوبكر پيش ‍ على رفتيم و گفتيم :
    درباره ماترك رسول خدا صلى الله عليه و آله چه مى گويى ؟
    ما از تمامى مردم نسبت به رسول خدا صلى الله عليه و آله سزاوارتريم .
    در مورد آنچه در خيبر است ؟
    آن نيز...
    - آن چه در فدك مى باشد؟
    آن هم همين طور.
    به خدا قسم ! اگر گردنمان را با اره جدا كنيد به شما نخواهيم داد.

    نقشه شگفت انگيز
    پس از آن كه على عليه السلام از خلافت اسلامى كنار گذاشته شد و خانه نشين گرديد، حوادثى پيش آمد كه در تاريخ معروف مشهور است . سياست نظام حاكم و كسانى كه بعد از آنان روى كار آمدند، امامت را از دو جهت هدف قرار داد:
    1. دميدن روح ياءس و نوميدى در مخالفان ، خصوصا شخص اميرالمؤ منان عليه السلام كه وى را نيرومندترين و حتى يگانه رقيب و مزاحم خويش ‍ مى ديدند و در نتيجه در همه بنى هاشم ، و محو تمامى آثار تمايل و رقبت براى رسيدن به خلافت ، زيرا بر اساس فهم ناقص و معادلات اشتباه خود گمان مى كردند كه مساءله امامت چيزى نيست مگر يك مساءله شخصى مربوط به على عليه السلام و يك ميل و رغبت درونى و سركش در آن حضرت ، كه رسول اكرم صلى الله عليه و آله آن را با تصريحات و تاءكيدات و موضع گيرى هاى مكرر خود به منظور تثبيت و تحكيم اين مساءله به نفع او روشن و شعله ور ساخته است . درست است كه بنابر تعبير عمر، رسول اكرم در اين باره چيزهايى گفته و نيز تصريحات زيادى از سوى آن حضرت وارد شده ، اما تا زمانى كه پيامبر بنابر تعبير اينان (18) تنها يك همرديف آنان به شمار مى رود، چه چيز مى تواند مانع از مخالفت با او باشد؟!
    آرى مى توان آن ميل درونى را به فراموشى سپرد و از آن چشم پوشيده و با گذشت روزگار و درست آن موقع كه ديگران بر حكومت مسلط شده و خود را نيرومند و قوى كرده اند، از رسيدن به آن ماءيوس و نااميد شد.
    شاهد مطلب ما پرسش عمر از ابن عباس است كه پرسيد:
    (( پسر عمويت را در چه حالى ترك گفتى ؟
    گمان كردم كه منظورش عبدالله بن جعفر است ؛ گفتم او را در حالى ترك گفتم كه با همسالانش بازى مى كرد.
    منظورم او نبود، منظورم بزرگ شما اهل بيت است .
    وقتى كه او را ترك گفتم ، از چاه براى نخلهاى فلانى آب مى كشيد و قرآن مى خواند.
    اى عبدالله ! بر تو باد قربانى شتران ، اگر اين مطلب را از من پنهان دارى : آيا از تمايل رسيدن به خلافت چيزى در دلش باقى مانده است ؟ آرى .
    آيا گمان مى كند كه رسول خداصلى الله عليه و آله به خلافت او تصريح كرده است ؟
    آرى ، برايت بگويم كه درباره ادعايش از پدرم سؤ ال كردم ، گفت : راست مى گويد.
    رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره خلافت او چيزهايى گفته كه چيزى را اثبات و عذرى را بر طرف نمى سازد. گاهى اوقات برايش زمينه سازى مى كرد. در بستر مرگ هم مى خواست اسم او را به صراحت بيان كند، اما من به منظور حفظ اسلام و دلسوزى براى آن مانع شدم . به خداى كعبه سوگند كه ابدا قريش در مورد خلافت على اتفاق نمى كند.))(19)
    در اين داستان نكات مهمى نهفته است كه لازم است روى آن قدرى توقف كنيم و به طور عميق و واقع نگرى آن را بشكافيم و مورد بررسى قرار دهيم .
    خصوصا اين قسمت سخن او را كه گفت : ((رسول خدا صلى الله عليه و آله درباره خلافت او چيزهاى گفته كه چيزى را اثبات و عذرى را بر طرف نمى سازد)). بايد به وى گفت : پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله روشهاى مختلف بيانى ، از قبيل : تصريح ، تلميح ، كنايه ، مجاز، حقيقت ، قول و فعل را براى تثبيت و تاءكيد مساءله امامت و خلافت على عليه السلام به كار برد و حتى در غدير خم از مسلمانان حاضر براى او بيعت گرفت ، و اگر بخواهيم تمامى سخنان و مواضع رسول خدا را در اين باره جمع آورى كنيم چندين مجلد را در بر خواهد گرفت و مدت درازى هم از عهده انجام آن بر نخواهيم آمد.
    پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله در بستر بيمارى خواست آن را بر روى كاغذ بياورد تا در تاريخ ثبت شود و ديگر قابل خدشه نباشد، و با اين عمل خود ريشه اختلافات بعدى را كه ممكن بود پس از حضرت صلى الله عليه و آله در ميان امت به وقوع پيوندد بخشكاند و آن را ريشه كن سازد، اما اتهام پيامبر صلى الله عليه و آله به هذيان گويى از طرف شخص عمر، مانع عملى شدن چنين خواسته اى شد تا اختلافات و مشاجرات و جدايى هايى را به دنبال داشته باشد و امت مسلمان به هم پشت نموده و از هم روى گردان شوند. از اين رو پيامبر صلى الله عليه و آله چاره را در اين ديد كه از نوشتن آن صرف نظر كند.(20)
    عمر خود با صراحت هر چه تمام به ابن عباس گفت :
    ((پيامبر مى خواست در آن نوشته ، به نام على عليه السلام تصريح كند، اما خدا چيز ديگرى اراده كرد و اراده خدا به وقوع پيوست ، ولى منظور رسولش بر آورده نشد. آيا هر آنچه رسول خدا صلى الله عليه و آله اراده كند، بايد حتما عملى گردد(21)
    او مدعى شد كه براى حفظ اسلام ، پيامبر صلى الله عليه و آله را از نوشتن آن منع كرده است .(22) واقعا جاى بسى شگفتى است ! آيا صحيح است كه بگوييم : عمر براى دلسوزى و حفظ اسلام از انجام خواسته رسول خدا ممانعت كرد؟ يا اين كه زير كاسه نيم كاسه اى بود؟!
    چگونه اين ادعاى عمر در حفظ اسلام با استناد آن به اراده الهى و اين گفته اش كه : ((آيا هر آنچه رسول خدا اراده كند، بايد حتما عملى گردد؟)) با همديگر سازگار است ؟ آيا مى توان تصديق كرد كه غيرت عمر نسبت به حفظ اسلام از غيرت پيامبر اسلام (ص ) بيشتر بود؟! يا اين كه وى با راى ثاقب و فكر جوشانش چيزى را درك نمود كه ((سرور بنى آدم )) و ((امام كل )) و ((عقل كل )) و ((مدبر كل )) نتوانست آن را درك نمايد و فهم كند؟! و آيا غيرت او بر اسلام مى تواند توجيه گر اتهام پيامبرصلى الله عليه و آله به هذيان گويى باشد؟ و ديگر پرسشهايى كه فعلا مجال طرح آن نيست .
    روايتى را كه عبدالرزاق صنعانى در ذيل نقل مى كند، در ساختن على عليه السلام از صحنه سياسى جامعه بود، طورى كه مردم كاملا آن را درك مى كردند و اطمينان داشتند كه نظام حاكم مى خواهد على عليه السلام رااز منصب خلافت دور سازد، به گونه اى كه وى را از نامزدهاى خلافت نمى دانستند.
    عبدالرزاق چنين روايت مى كند:
    ((عمر به يكى از انصار گفت : مردم چه كسى را بعد از من خليفه مى دانند؟ او نام چند تن از مهاجرين را بر شمرد، اما از على عليه السلام ذكرى به ميان نياورد. عمر گفت : چرا ابوالحسن را مطرح نمى كنند؟ به خدا سوگند كه وى بهترين ايشان است و اگر در مقام رهبرى امت قرار گيرد، آنان را به راه حق هدايت مى كند.))(23)
    عمر در توجيه عمل خود در مورد تهيه مقدمات روى كار آمدن بنى اميه و ترتيب دادن شورا استدلال مى كند كه قريش در مورد على عليه السلام متفق الراءى نيستند، يا اين كه قومش از وى روى گردان شده و اطاعتش ‍ نمى كنند.(24)
    اما چرا قريش و قوم على عليه السلام درباره خلافتش اتفاق راءى ندارد؟ چرا و چگونه درباره پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله يك راءى بودند، با اين كه وى علت اول و آخر تمامى چيزهاى بود كه على عليه السلام بر سرشان آورد؟ اگر اهل ايمان و اسلام باشند، چرا به حكم اسلام گردن ننهند و آن را نپذيرند؟ و اگر پيرو اسلام و قرآن نباشند، مخالفانشان مى تواند چه كار كند و چه و چه ضررى براى على عليه السلام دارد كه با وى مخالف باشند؟ و در اين صورت چه چيز مانع على عليه السلام خواهد شد كه در مقابلشان بايستد و با آنها مبارزه و جهاد كند، همان طور كه پيش از آن پيامبرصلى الله عليه و آله با آنان جنگيد و على عليه السلام بعدا به جهاد با آنان بر خاست ؟
    در اين جا مى خواهيم به پرسش عمر از ابن عباس استشهاد كنيم كه چندى پيش گذشت . گفته عمر مطالبى را كه بيان كرديم تاءييد مى نمايد ؛ يعنى هياءت حاكمه تلاش مى كرد تا در نهايت على عليه السلام مساءله امامت و خلافت را به فراموشى سپرده و از رسيدن به خلافت نااميد شود و از آن قطع اميد كند.
    آنان فراموش كرده بودند كه تصدى خلافت از سوى على عليه السلام و فرزندانش ،تنها يك مسئوليت شرعى و يك تكليفى الهى است كه مانند ساير تكاليف شرعى ، تساهل و تسامح در آن جايز نيست و از پذيرش آن نمى توان شانه خالى كرد و بلكه هيچ اختيارى در اين مورد از خود نداشتند. از سوى ديگر، خلافت يك مساءله مهم و خطير است كه در مرتبه بالاترى از ديگر تكاليف شرعى قرار دارد.
    2.زمينه سازى براى تحكيم و تثبيت حكومت و خلافت به نفع افراد مورد نظر و ايجاد عوامل و شرايطى كه به اميرالمؤ منين و ساير اهل بيت عليه السلام در آينده دور و نزديك ، مجال روى كار آمدن ندهد. اين هدفشان در تدابير سياسى چندى نمود پيدا كرد كه مى توانست به آنان اطمينان دهد كم كم به اهداف خويش مى رسند؛ براى مثال چند مورد را ذكر مى كنيم :
    الف ) در زمينه سياسى : گذشته از اين كه هواداران على عليه السلام را از مركز حساس و پستهاى كليدى دور ساختند،(25) مثل خالدبن سعيد بن عاص و محروم ساختن انصار هوادار على و اهل بيت عليهماالسلام از راه رفتن به مراكز نفوذ و نيز بر خودارى از كوچك ترين حقوق اجتماعى خود،(26) و گذشته از اين كه زر و سيم را براى بستن دهان مخالفان به خدمت گرفتند؛ چنان كه مشهور است :
    پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله ابوسفيان را براى جمع آورى زكات به منطقه اى اعزام كرده بود. پس از رحلت رسول اكرم صلى الله عليه و آله با مقاديرى مال الزكات به مدينه آمد. عمر به ابوبكر گفت :
    ((ابوسفيان از ماءموريت باز گشته است و ما از شرش در امان نيستيم ؛ به نظر من هر آنچه را با خود آورده به او واگذار كن ! ابوبكر همان كرد كه عمر گفت . ابوسفيان نيز راضى و خشنود گرديد.))(27)
    آن گاه كه ابوسفيان در اوج خشم و عصيان عليه آنان بود، بدو خبر دادند كه ابوبكر پسرش را كار گزار خلافت كرده است ؛ فى الفور گفت :
    ((خدايا! همان طور مه او خويشاوندى را به جاى آورد، ديگران نيز درباره اش ‍ حق خويشاوندى را رعايت كنند!)) (28)
    ((چون مردم با ابوبكر بيعت كردند، اموال بيت المال را بينشان تقسيم كرد. سهم پير زنى از قبيله بنى عدى بن نجار را با زيد بن ثابت فرستاد. پير زن گفت : اين چيست ؟ زيد گفت : سهمى است كه ابوبكر براى زنان اختصاص ‍ داده است . گفت : آيا مى خواهيد با اين مال دين مرا بخريد؟ گفتند: خير)). روايت مى گويد كه زن مال را نپذيرفت و از قبول آن سرباز زد.(29)
    امام على عليه السلام در اشاره صريحى به اين مطلب فرمود:
    (( ((خذوا العطاء ما كان طعمه ، فاذا كان عن دينكم فاز فضوه اءشد الرفض ‍ ؛)) (30)
    سهم بيت المال را تا جايى كه به دينتان مربوط نمى شود بپذيريد، اما همين كه در قبال خريد دين شما بود، آن را به شدت رد كنيد.))
    براى اطلاع از تلاشهاى هياءت حاكمه كه به منظور دادن رشوه به ابوذر انجام شد، رجوع كنيد به كتاب ما (( دراسات و بحوث فى التاريخ و الاسلام )) (ج 1،بحث ابوذر، مسلمان يا سوسياليست ).
    آرى ، علاوه بر موارد فوق ، نظام حاكم پس از جريان سقيفه در صدد بود تا كار خود را محكم نمايد و به هيچ گونه مانورى از هر نوع و از جانب هر كس ‍ كه باشد مجال خودنمايى و اظهار وجود ندهد.
    ابوبكر براى خلافت پس از خود به نفع عمر وصيت كرد. براى روى كار آمدن بنى اميه به زمينه سازى و مقدمه چينى پرداخت . وقتى كه ابوبكر در مرض موت بود، عثمان را خواست تا وصيت نامه اش را بنويسد. در همين حال ابوبكر به اغما فرو رفت و بى هوش شد. عثمان نام عمر را نوشت .(31) چون ابوبكر به هوش آمد و از كار عثمان آگاه شد، گفت : ((اگر عمر را وا مى گذاشتم ، از تو چشم نمى پوشيدم .))(32)
    گفت : ((به خدا سوگند!تو نيز شايستگى خلافت را دارى )). به تعبير مصعب زبيرى : (( خدايت بيامرزد! كار درستى كردى . اگر اسم خودت را مى نوشتى ، شايسته آن بودى .))
    مى توان از اين حادثه قدرى از تفاهم فيما بين ابوبكر و عثمان را دريافت ، اما تفاهم ابوبكر و عمر از وضوح و روشنى بيشترى برخوردار است تا تفاهم ابوبكر و عثمان . شواهد دال بر اين ادعا بسيار زياد است . حتى ابوبكر آن گاه كه در مورد خلافت عمر با عبد الرحمن بن عوف مشورت كرد، بدان تصريح كرد و او خشونت عمر را به وى گوشزد كرد. ابوبكر گفت :
    ((اين خشونت از آن جهت است كه مرا نرم مى بيند؛ اگر كار به دست او افتد، بسيارى از خويهاى خود را رها مى كند. من در رفتارش دقت كرده ام ، هر گاه در پيشامدى به فردى خشم گرفته ام ، او نرمش خود را درباره او به من نشان داده ، و چون نرمى كرده ام ، سختگيرى خود را به من نمايانده است .))
    چون خلافت به عمر رسيد، همين روش را در پيش گرفت و به مقدمه چينى براى روى كار آمدن بنى اميه پرداخت و جاده صاف كن آنان شد؛ به طور مثال ، انديشه دقيق و برنامه حساب شده اش را در مورد شورا بيان مى كنيم :
    عمر چنان براساس محاسبات دقيق ، شورا را برنامه ريزى كرده بود، كه كاملا مطمئن بود تنها فردى كه از شورا پيروز در خواهد آمد، عثمان است و بس . اگر به فرض بپذيريم كه عثمان هم به خلافت بر گزيده نمى شد، باز هم قطعا على نمى توانست پيروز شود، حضرت هم بدون شك اين مطلب را مى دانست . همان طور كه خود به محض خروج از شورا، با صراحت به ابن عباس گفت :
    از ديگر شواهد دال بر اهتمام عمر در اين باره اين است كه : در زمان خلافت وى ، فرشى در جلوى خانه اش پهن مى كردند كه احدى روى آن نمى نشست ، مگر عباس بن عبدالمطلب و ابو سفيان بن حرب .
    مبرد افزوده : ((آن گاه عمر مى گفت : اين يكى عموى پيامبر است و آن يكى شيخ قريش .))
    عمر در مدينه زمينى را به سعيد بن عاص بخشيد. سعيد فزونى خواست ؛ عمر گفت : همين تو را كافى است ، نزد خودت باشد، به زودى كسى پس از من به خلافت مى رسد كه با تو خويشاوندى نزديكى دارد و به تو احسان خواهد كرد. سعيد مى گويد: خلافت عمر به پايان رسيد و عثمان جانشين او شد و خلافت را از راه شورا و رضايت به دست گرفت ، به من احسان و نيكى كرد و خواسته ام را بر آورده ساخت .
    ابو ظبيان ازدى گويد:
    ((عمر به من گفت : اى ابوظبيان ! چقدر مال از بيت المال مى گيرى ؟ گفتم : دو هزار. گفت : با اين پول گوسفند و شترى خريدارى كن ، چه به زودى كسانى از قريش روى كار مى آيند كه چنين مالى را از شما دريغ مى دارند.))
    حتى در مورد عمرو عاص مى گفت : ((روا نباشد كه عمرو بر روى زمين قدم گذارد، مگر اين كه امير باشد.))
    روزى معاويه به ابن حصين گفت :
    ((تنها چيزى كه صفوف مسلمين را از هم پاشيد و آنان را متفرق ساخت و اختلاف تمايلات آنان را به دنبال داشت ، شورايى بود كه عمر آن را به شش ‍ تن محدود كرد مردى در ميان اعضاى آن نبود، مگر اين كه خلافت را براى خود مى خواست و قومش آرزوى خلافت او را داشتند و خود نيز به سوى آن گردن دراز كرده بود. ))
    مى بينيم عمر با كعب الاحبار يهودى مشورت مى كند؟ كعب گفت : خلافت به على و اولادش نمى رسد وتاءكيد كرد كه خلافت پس از شيخين به بنى اميه منتقل مى شود. عمر گفته او را تصديق كرد و در اين باره به روايتى استشهاد كرد كه درباره بنى اميه از رسول خدا صلى الله عليه و آله نقل مى كردند.
    ب ) از سوى خليفه دوم تاءكيدهاى خاصى درباره معاويه صورت مى گرفت و على رغم اين كه وى از طلقا(آزادشدگان پيامبر در صلح حديبيه ) بود، همت گماشت تا او را براى تصاحب خلافت آماده سازد و مقدمات روى كار آمدنش را مهيا كرد. كافى است متذكر شويم كه :
    ((عمر، معاويه را ساليان درازى در پست ولايت شام نگه داشت ، بدون اين كه آن حسابرسى هاى دقيق همه ساله را كه نسبت به ساير كارگزارانش ‍ اعمال مى كرد، و حتى گاهى اوقات به حد اهانت مى رسيد، در حق وى اعمال كند، و از سوى ديگر ساير كارگزاران خود را بيش از دو سال در اين مقام باقى نمى گذاشت .))
    آن گاه كه معاويه از وى خواست كه (( اوامرى صادر كن تا بر اساس آن حركت كنم ، گفت : نه تو را به چيزى فرمان مى دهم و نه از چيزى باز مى دارم .))
    اين ها، گذشته از موارد خلافى بود كه عمر از وى سراغ داشت ، اما با اغماض از آن مى گذشت ، مثل رباخوارى و غيره . (درباره تظاهر معاويه به اعمال خلاف و ناشايست ، رجوع شود به دلائل الصدق مرحوم مظفر) .
    روزى معاويه نزد عمر مورد مذمت و سرزنش قرار گرفت . عمر گفت : ((جوانمرد قريش را نزد ما ملامت مكنيد! جوانمردى كه در حال خشم ، خندان است .))
    عمر هر ماه ، هزار دينار از بيت المال به معاويه مى داد. در نقل ديگرى دارد: در سال ده هزار دينار. با وجود اين ، عده اى ادعا مى كنند كه عمر در سال دهم خلافت خود حج به جاى آورد و مخارجش شانزده دينار شد، گفت : ((در اين مال اسراف كرديم .))
    عمر درباره معاويه مى گفت :
    ((از آدم قريش (آدم : فردى كه رنگش متمايل به سياهى است ) و فرزند بزرگوارش پرهيز كنيد! كسى كه با حال رضا به خواب مى رود و در حال خشم ، خندان است .))
    عمر يك بار به معاويه نگريست و گفت : ((اين كسراى عرب است .))
    يك بار به همنشينان خود گفت : (( آيا با اين كه معاويه در ميان شماست ، از كسرا و قيصر و سياست و كياست آن دو سخن مى گوييد))؟!
    وى تلاش داشت كه تمايل و اشتهاى معاويه را در رسيدن به خلافت شعله ور سازد ؛ لذا گفت : ((بپرهيزيد از اين كه پس از من متفرق شويد! اگر جدايى پيشه كنيد، بدانيد كه معاويه در شام است ، و اگر به خود واگذار شويد، بنگريد كه چگونه آن را از چنگ شما مى ربايد))، يا ((خواهيد دانست كه اگر درباره خلافت به خود واگذار شويد، چگونه آن را از چنگ شما مى ربايد.))
    عمر به اعضاى شورا گفت :
    ((عمر به اعضاى شورا گفت : اگر بر سر خلافت اختلاف كرديد، بدانيد كه معاويه از شام وارد خواهد شد و عبدالله بن ابى ربيعه از يمن و براى شما جز سابقه اسلام ، فضيلتى قائل نخواهند شد.))
    از طرف ديگر، آن موقع كه اميرالمؤ منين از عثمان خواست تا معاويه را عزل كند، عثمان احتجاج كرد كه عمر او را به امارت گمارده است . اين سخن بدين معناست كه گفتار عمر همچون شرع مقدس لازم الاتباع شده است .
    كعب الاحبار نيز در زمان عثمان به خلافت معاويه اشاره مى كند. معاويه به صراحت گفت كه براى خلافت از روزگار عمر زمينه سازى كرده است .
    ج ) سياست تبعيض نژادى : اين سياست را حاكمان ناشايست زمان رواج دادند. از پيامبر صلى الله عليه و آله روايت كردند كه قريش
    بر ديگران برترى دارد و خلافت اسلام مال قريش است و بنى هاشم را به بهانه اين كه خلافت و نبوت (امامت و پيامبرى ) در يك خاندان جمع نمى شود، از اين حكم استثناكردند، در حالى كه مساءله كاملا بر عكس بود و حتى خود عمر اين قاعده را با شركت دادن على عليه السلام در شوراى شش نفره نقض كرد.
    اين سياست را در سهم بندى بيت المال و برترى دادن عرب بر عجم ، در مستمرى مجاهدان تعميم دادند و به دنبال آن در مسائلى از قبيل : ارث ، ازدواج ، آزادى بندگان ، نماز و مسائل ديگرى كه فعلا مجال تتبع آن نمى باشد، تبعيض را تداوم بخشيدند.
    شايد به واسطه همين سياست عمر در سهم بندى بيت المال بر اساس ‍ تبعيض نژادى بود كه او عدالت خويش را ستود، تا جايى كه گفت : ((من عدالت را از كسرا آموخته ام ))،آن گاه خشيت و خداترسى و سيره اش را بر شمرد.
    اگر اين نقل درست باشد، اين پرسش مطرح مى شد كه چرا عمر عدالت را از كسرا آموخت ، و چرا از پيامبر عظيم الشاءن اسلام عدالت نياموخت ، و اساسا كسرا چه خشيتى ، داشت ، و چه سيره اى از كسرا عمر را شگفت زده كرده بود كه سياست خود را با آن مقايسه مى كرد؟!
    اما سياست اميرالمومنين عليه السلام كاملا بر عكس سياست خلفاى پيشين بود. على عليه السلام اولين كسى بود كه براى ضعيفان سهمى از بيت المال تعيين كرد واحدى را بر ديگرى مقدم نداشت ، چرا كه اصولا براى فرزندان اسماعيل ، فضلى بر فرزندان اسحاق قائل نبود، و نه در سهم بندى بيت المال ميان افراد تفاوت قائل بود و نه در موارد ديگر. به حضرت پيشنهاد چنين عملى شد، اما آن را نپذيرفت و رد كرد؛ زيرا وى كسى نبود كه براى دستيابى به پيروزى از ظلم و جور استعانت جويد.
    حضرت على عليه السلام در مناسبت ديگرى در استدلال بر اين مطلب كه در ميان مردم به روش اسلام رفتار مى كند فرمود: (( ((اءراءيتم لو انى غبت عن الناس من كان يسير فيهم بهذه السيره ؛))
    آيا شما فكر مى كنيد كه اگر من از ميان مردم غايب شوم ، كسى خواهد آمد كه به روش من با آنان رفتار كند؟!))
    ابن عباس در نامه اى به امام حسن عليه السلام نوشت :
    ((اين را مى دانى كه از آن جهت مردم از پدرت على عليه السلام روى گردانيدند و به معاويه روى آوردند، كه همه مردم را برابر مى شمرد و در تقسيم غنيمت ها و درآمدهاى دولتى بين همگان به تساوى رفتار مى كرد و اين عدالت بر مردم گران آمد.))
    مردى به ابوعبدالرحمن سلمى گفت :
    ((تو را به خدا سوگند! چه وقت بغض و دشمنى على را به دل گرفتى ؟ آيا آن موقع نبود كه در كوفه مالى تقسيم كرد و تو و خانواده ات را چيزى نداد؟ گفت : حالا كه مرا سوگند دادى ، چرا.))
    به هر حال سياست عادلانه على عليه السلام در تقسيم درآمدها، مهم ترين علتى بود كه مردم با وى به مخالفت برخاست . در اين مورد، روايات بسيار زياد است .
    همين سياست على عليه السلام در درازمدت ، پيامدهاى مثبت بزرگى به دنبال داشت . حتى مى بينيم كه سياهان از محمد بن حنيفه و بنى هاشم طرفدارى و عليه عبدالله بن زبير قيام مى كند.
    عيسى بن يزيد كنانى گويد:
    ((شنيدم كه مشايخ مى گويند: آن گاه كه مساءله ابن حنيفه مطرح بود، گروهى از سياهان به طرفدارى از او و عليه ابن زبير در مدينه بجمع كردند. عبدالله بن عمر يكى از غلامان خود را در ميان آنها ديد كه شمشيرش را از غلاف كشيده است ؛ به او گفت : رباح ! غلام گفت : رباح ، به خداى سو كند! ما خروج كرده ايم تا شما را از راه باطلى كه در پيش داريد به راه حق خود بازگردانيم ، پس عبدالله گريه اى كرد و گفت : خدايا اين از گناهان ماست .))
    ياران مختار نيز از بردگان و موالى بودند و همين امر موجب گرديد تا اعراب از يارى وى دست بكشند و او را تك و تنها رها ماست .))
    د) از مسائلى كه مو حب گرديد نام و آوازه عده اى شهره آفاق شود و گروهى ديگر به فراموشى سپرده شوند و ذكرى از آنها به ميان نيايد، اين بود كه اعراب از فتوحاتى كه در عهد خلفاى سه گانه (ابوبكر، عمر، عثمان ) نصيب آنان شد، در توسعه و رفاه مادى و ارضاى احساسات قومى و گروهى خود، استفاده هاى بسيارى كردند. سياستى در كار بود كه اهتمام زيادى در تحكيم اين اعتقاد داشت كه واليان و امرا باعث اين فتوحات شده اند. علاوه بر سياست تبعيض نژادى ، اين مساءله ياد شده نيز به وابستگى و علاقه مردم به حكام و امرا كمك كرد و موجب گرديد تا مردم تداوم حكومت و سلطنت آنان را خواستار باشند و تمايلى براى تغيير نظام حاكم هر چند به مصلحت اصول و ارزش هاى اسلامى باشد از خود نشان ندهند.
    به علاوه ، خليفه اول و دوم اظهار زهد و روى گردانى از دنيا مى كردند. اين خود موجب شد تا عده اى شهره آفاق گردند و عده اى ديگر به فراموشخانه تاريخ سپرده شوند و ديگر يادى و ذكرى از آن ها بر زبان ها جارى نگردد. امير المؤ منين در اشاره به اين مطلب فرمود:
    (( ((ان اول ما انتقصنابعده ، ابطال حقنا فى الخمس ، فلما رق امرنا طمعت رعيان البهم من قريش فينا؛))
    همانا نخستين چيزى كه پس از آن حضرت (يا پس از غصب خلافت ) از حقمان كاسته و ضايع شد، ابطال حق ما در خمس بود چون كار ما سست شد، چوپانانى از قريش در ما طمع ورزيدند.))
    در جاى ديگر فرمود:
    (( ان العرب كرهت امر محمد (ص ) و حسدته على ما اتاه الله من فضله ، و استطالت اءيامه ...حتى قذفت زوجته ، و نفرت به ناقته ، مع عظيم احسانه اليها، وجسيم مننه عندها و اءجمعت مذكان حيا على صرف الامر عن اءهل بيته بعد موته .
    و لو لا ان قريشا جعلت اسمه ذريعه الى الرياسه ، و سلما الى العز و الامره ، لما عبدت الله بعد موته يوماواحدا،ولاارتدت فى حافرتها، و عاد قارحها جذعا، وبازلها بكرا.
    ثم فتح الله عليها الفتوح . فاءثرت بعد الفاقه ، وتمولت بعد الجهدو الخمصه ، فحسن فى عيونها من الاسلام ما كان سمجا، وثبت فى قلوب كثير منها من الدين ما كان مضطربا. وقالت : لو لا انه حق لما كان كذا... .
    ثم نسبت تلك الفتوح الى آراء ولاتها و حسن تدبير الامراء القائمين بها، فتاءكد عند الناس نباهه قوم ، و خمول آخرين ، فكنا نحن ممن خمل ذكره ، و خبت ناره ، وانقطع صوته وصيته ، حتى اكل الدهر علينا و شرب ، و مضت الستون والاحقاب بما فيها، و مات كثير ممن يعرف ، ونشاء كثير ممن لايعرف ؛ ))
    اعراب از آنچه كه محمد صلى الله عليه و آله آورد ناخشنود بودند و به خاطر فضيلتى كه خدا بدو بخشيده بود به وى حسد ورزيدند و ايامش را طولانى ديدند و بر آن سخت گذشت . همسرش را متهم كرده و با فرارى دادن شترى كه بر آن سوار بود، نقشه قتل او را كشيدند، با اينكه به آنان احساس و نيكويى فراوان كرد و حق بزرگى بر گردن آنان داشت . از همان زمانى كه در قيد حيات بود، متفق الراءى شدند تا خلافت را پس از مرگش از اهل بيت به نفع خويش بگردانند.
    اگر قريش نام او را دستاويزى براى رسيدن به دنيا و نردبانى براى عزت و سرافرازى و حكومت قرار نمى داد، خداوند را يك روز هم پرستش نمى كرد و خود را در همان چاله اى گرفتار مى كرد كه پيش از اين در آن قرار داشت .
    پس از آن خداوند فتوحاتى را نصيبشان كرد و پس از فقر به ثروت و پس از تنگدستى و گرسنگى به مال اندوزى رسيدند. چيزهايى كه از برايشان خوشايند نبود، در چشمانشان نيك آمد و آنچه كه از دين نزدشان مضطرب و متزلزل بود، در قلبشان جا گرفت و گفتند: اگر اين دين بر حق نبود، چنين وضعى پيش نمى آمد.
    سپس اين فتوحات را به آرا و نظر واليان و حسن تدبير فرماندهان خود نسبت دادند، از اين رو گروهى بلند آوازه و
    گروهى ديگر به فراموشى سپرده شدند ما از آن گروهى بوديم كه نام و آوازه مان به فراموشى سپرده شد و آتشمان به خاموشى گراييد. نه اسمى از ما باقى ماند و نه شهرتى و به طور كلى از بين رفتيم . روزگار گذشت و ساليان سال با همه فراز و نشيب هايى كه داشت سپرى شد و خيلى از كسانى كه قضايا را مى دانند مردند و بسيارى از كسانى كه چيزى نمى دانستند بزرگ شدند))
    علاوه بر اين ، بخشى از سياست نظام حاكم اين بود كه اهل بيت عليه السلام را نابود سازد و كارى كند كه ديگر احدى از مردم نامى از آنان نبرد. در جنگ صفين ، امام حسن و امام حسين عليه السلام و عبدالله بن جعفر اقدام به جنگ كردند. در موقع اميرالمؤ منين عليه السلام فرمود كه اگر امويان مى توانستند، از بنى هاشم دمنده آتشى را بر روى زمين باقى نمى گذاشتند. عمربن عثمان بن عفان به امام حسن عليه السلام گفت :
    ((مثل امروز نشنيدم كه پس از قتل خليفه (عثمان ) احدى از فرزندان عبدالمطلب بر روى زمين باقى بماند...ننگ و نفرين بر من كه حسن و ساير فرزندان عبدالمطلب كه عثمان را كشتند، زنده باشند و بر روى زمين گام نهند))
    سپس روايت بيان مى كند كه عمرو بن عاص و مغيرة بن شعيه ، اميرالمؤ منين عليه السلام را متهم كردند كه مى خواست پيامبر عليه السلام را به قتل رساند و هم او بود كه ابوبكر را مسموم كرد و در قتل عمر و عثمان شركت داشت
    ((پس از شهادت اميرالمؤ منين عليه السلام عدى بن حاتم بر معاويه وارد شد. معاويه در مورد محبت على عليه السلام كه هنوز روزگار، آن را در دل باقى گذاشته است - پرسيد. عدى گفت : هنوز همه محبت و عشق على عليه السلام در سينه ام جاى دارد و هر گاه ذكرش به ميان مى آيد بر آن افزوده مى شود معاويه گفت : من چيزى جز از بين بردن ياد او نمى خواهم . عدى گفت : معاويه ! دل هاى ما به دست تو نيست .)) عمرو بن عاص ، وليد بن عقبه و مغيرة بن شعبه و ديگران نزد معاويه گرد آمده و به او گفتند:
    ((حسن ياد پدرش را زنده كرده است . هر چه گفت ، مردم او را تصديق كردند و هر فرمانى كه داد، اطاعتش كردند و به دنبالش به راه افتادند و اگر ادامه پيدا كند، عظمت بيشترى به او خواهد داد. سپس از وى درخواست كردند كه حضرت را احضار كند تا او را تحقير كنند...))
    شواهد تاريخى در اين باره بسيار است .
    نشانه هاى پيروزى اين سياست در قبال اهل بيت عليه السلام به زودى نمايان شد. همان طور كه ديديم ، عمر پرسيد كه چه كسى را مردم پس از وى خليفه مى دانند، اما در پاسخ ، يادى از على عليه السلام نشيند.
    ه)استفاده از بعضى اعتقادات جاهليت و عقايد اهل كتاب ، به منظور تثبيت پايه هاى حكومت به نفع غاصبان خلافت و در هم كوبيدن منابع و عوامل گوناگون مخالف و معارض - كه ائمه عليه السلام با تمام توان و قدرت در مقابل اين اعتقادات جبهه گرفته و به تكذيب آن پرداختند - به طور مثال ، چند نمونه از اين اعتقادات را بر مى شماريم :
    - تثبيت اعتقاد به لزوم خضوع در مقابل حاكم و سلطان ، هر چند ظالم ، جبار و ستمگر باشد اين عقيده بنابر تصريح انجيل ، از مسيحيت گرفته شده است اينان براى تاءييد عقيده خود احاديث زيادى از زبان رسول خدا عليه السلام جعل كردند
    اصرار بر اعتقاد به جبر كه از بقاياى عقايد مشركان و اهل كتاب بود، بدين معنا كه مادامى كه انسان بر انجام هرگونه حركتى مجبور و در اتخاذ هر موضعى آلت دست ديگرى است و از خود اراده اى ندارد، هر فعاليتى را كه بر ضد حاكمان جور انجام دهد، بى ثمر و بيهوده خواهد بود.
    - با وجود ايمان ، معصيت و گناه ضررى ندارد و ايمان عبارت است از اعتقاد قلبى و منافاتى ندارد كه انسان خود را ظاهرا كافر معرفى كند بدين منظور گفتند:
    ((ايمان ، اعتقاد قلبى است ، هر چند كه انسان بدون تقيه اعلان كفر نمايد و بت پرستى پيشه كند، يا در بلاد اسلامى به يهوديت و نصرانيت باقى بماند و صليب به گردن آويزد و در بلاد اسلامى اعلان تثليت (عقيده به خدايان سه گانه : اب ، ابن و روح القدس ) نمايد و بر همين (سيره ) باشد تا از دنيا برود))
    هر چند اين اعتقاد مختص فرقه ((مرجئه )) بود، اما در ميان مردم آن زمان چنين عقيده اى رواج داشت ، چرا كه هنوز مذهب اعتقادى اهل سنت شايع و غالب نشده بود.
    معناى اين عقيده اين بود كه حكام و سلاطين مؤ من هستند، هر چند جنايات و گناهان بزرگى مرتكب شوند.
    مى گويند: يزيد بن عبدالملك در صدد برآمد كه به روش و سيره عمربن عبدالعزيز عمل كند. چهل تن از بزرگان جمع شدند و سوگندها خوردند كه براى خليفه نه حسابى است و نه عذابى ، و آن موقع كه وليد از حجاج دعوت كرد تا با وى شراب بنوشد، حجاج گفت : ((اى امير مؤ منان ! حلال همان است كه تو حلال كرده اى ))
    حجاج مدعى است كه از طرف حضرت حق تعالى به او وحى مى شود و جز بر اساس وحى الهى كارى انجام نمى دهد، همين طور مدعى است كه به خليفه هم وحى مى شود.
    و) سياست حاكمان اين بود كه هر طور شده از احترام و قداست رسول اكرم (ص )در نزد مسلمين بكاهند و خليفه را بر حضرتش برترى دهند و حتى حضرت را عارى از عصمت جلوه داده و وانمود كنند كه معصوم نبوده است تا جايى كه قريش - در حيات رسول اكرم (ص ) در تلاش براى منع عبدالله بن عمروبن عاص از نوشتن احاديث رسول اكرم (ص ) گفتند: او بشرى است كه خشنود مى شود و غضب و خشم مى گيرد. كوشيدند تا از نام گذارى كودكان به نام مبارك حضرت جلوگيرى كنند و تا حدودى در اين كار توفيق يافتند.
    معاويه نيز افسوس مى خورد كه اسم پيامبر در اذان بيان مى شود و سوگند ياد كرد كه آن را از بين ببرد.
    از اين گونه وقايع ، شواهد زيادى در تاريخ وجود دارد كه ما تعدادى را در پيشگفتار كتاب خود، الصحيح من سيرة النبى الاعظم عليه السلام آورده ايم . هر كس خواست ، بدان مراجعه كند.
    شايد هدفشان از امور ياد شده اين بود كه ميدان را براى كارهاى خلاف و ناشايستى كه ممكن بود از سوى هياءت حاكمه سرزند، باز كرده و اقوال و مواضع منفى حضرت را در قبال بعضى از اركان آن يا كسانى كه هياءت حاكمه آنان را براى بر عهده گرفتن مناصب مهم حكومتى در آينده آماده مى كرد، كم اهميت جلوه داده و اثر آن اقوال را نابود سازند، و از سوى ديگر، مواضع مثبت حضرت را در قبال مخالفان هياءت حاكمه يا كسانى كه به ديده رقيب به آنان مى نگريستند، بى ارزش و كم اهميت سازند.
    ز) اعتقاد به جواز توليت و رهبرى مفضول با بودن فاضل ، از ديگر رشته ها و فروع اين سياست شوم بود اين اعتقاد ابوبكر بود كه بعدها به عنوان عقيده معتزله مطرح شد. آن گاه كه همه تلاش هاى آنان در جهت رفعت شاءن خلفاى غاصب حق على (ع ) خنثى شد و كوشش هاى آنان در پايين آوردن مقام و منزلت على (ع )و جعل احاديث باطل در مذمت وى ، و تلاش آنان در جهت به فراموشى سپردن فضائل و كرامات على (ع ) از سوى مردم با شكست مواجه گرديد آن موقع همه بافته هاى خود را پنبه ديدند و تمام تلاشهاى ناجوانمردانه خود را بر باد رفته .
    ح ) سياست تجهيل كه از طرف حاكمان ناشايست درباره امت مسلمان ، خصوصا مردم شام اعمال مى شد. تنها كافى است كه بدانيم ، شخصى از يكى از رهبران و صاحب نظران و انديشمندان شام پرسيد: اين ابوتراب كه امام مسجد بالاى منبر او را لعن مى كند كيست ؟ در پاسخ گفت : فكر مى كنم يكى از دزدان و راهزنان فتنه گر باشد.
    در جنگ صفين ، هاشم مرقال از يكى از سپاهيان معاويه پرسيد كه چرا در جنگ شركت كرده اى ؟ گفت : به من خبر داده اند كه على نماز نمى خواند.
    به معاويه خبر رسيد كه عده اى از اهالى شام با مالك اشتر و دوستانش ‍ مى نشينند و به بحث و استفاضه مى پردازند. به عثمان نوشت :
    ((كسانى را پيش من فرستاده اى كه شهر و ديار خود را فاسد كرده و شورانده اند. خاطرم هيچ آسوده نيست كه مردم تحت فرمانم را به نافرمانى واندارند و چيزهايى به آنها نياموزند كه هنوز نمى دانند و در نتيجه به افراد ياغى و سركش تبديل شوند و امنيت موجود، جاى خود را به شورش ‍ بدهد))
    يكى از اهالى حمص ، عثمان را نصيحت كرد و گفت :
    ((مؤ من را به ايمانش وامگذار! بلكه او را مالى ده كه او را به صلاح دارد (بتواند مخارجش را برآورده كند)، امين را بر امانت وامگذار! بلكه او را در كار خويش مورد باز خواست قرار ده ! و بيمار را پيش سالم نفرست تا او را سلامت بخشد، بسا خدا به بيمار شفا دهد، اما بيمار، سالم را عليل گرداند. عثمان به او گفت : تو جز خير مرا نمى خواهى ، و بر اثر اين نصيحت ، زيدبن صوحان و دوستانش را باز گردانيد.))
    جمعى از فرماندهان لشكرى و كشورى شام در برابر سفاح (سر سلسله عباسيان ) سوگند ياد كردند كه تا زمانى كه مروان كشته شد، نزديكانى براى پيامبر يا اهل بيتى كه از او ارث ببرند، جز بنى اميه سراغ نداشته اند.
    آن طور كه مى گويند: مردم شام پذيرفتند كه معاويه در راه صفين ، نماز جمعه را در روز چهار شنبه اقامه كند.
    در وصيت معاويه به يزيد آمده :
    ((به اهل شام توجه كن ! اينان رازدار تو باشند. هر گاه دشمنان تو سر بلند كنند و تو را نگران سازند، از اهل شام يارى بخواه ، و اگر دشمن را شكست دادند، باز آنان را به محل خود برگردان ! زيرا اگر در بلاد ديگر اقامت كنند، اخلاقشان تغيير كند. ))
    آن گاه كه ابوذر در مقابل طغيان معاويه و تصاحب اموال مسلمانان در شام ايستاد، حبيب بن مسلمه به معاويه گفت :
    ((ابوذر نظر مردم را درباره شما تباه نموده ، اگر نيازى به آن دارى ، مردم را درياب !))
    برحسب يك متن ديگر گفت :
    ‍((ابوذر با اين سخنان خود، نظر مردم را درباره تو خراب نموده و آنان را عليه تو مى شوراند. پس معاويه اين مطلب را به عثمان نوشت . عثمان در پاسخ نگاشت : او را به سوى من گسيل دار! چون ابوذر به مدينه رسيد، عثمان او را به ربذه تبعيد كرد))
    آن گاه اهالى مصر به مدينه آمدند تا از عمر درباره عمل نكردن به بعضى از احكام قرآن از او بازخواست كنند، در پاسخ گفت :
    ((مادر عمر در عزايش گريه كند، آيا او را وارد مى كنيد كه مردم را بر اساس ‍ كتاب خدا به پاى دارد و حال اين كه خداى ما مى دانست ما گناهى خواهيم داشت ؟ وى آن گاه اين آيه را تلاوت كرد:
    (( ((ان تجتنبوا كبائر تنهون عنه نكفر عنكم سيئاتكم و ندخلكم مدخلا كريما؛))
    اگر از گناهان بزرگى كه شما را از آن نهى كرده ايم دورى گزينيد، ما از گناهان ديگر شما در مى گذريم و شما را به مقامى بلند و نيكو مى رسانيم .))
    آيا مردم مدينه مى دانند كه براى چه آمده اند؟ گفتند: نه . گفت : اگر مى دانستند كه براى چه آمده اند، شما را چنان عقوبت مى كردم كه ديگران عبرت بگيرند.
    وقتى عمر اين مطلب را به آنان گفت كه از آنان اقرار گرفت كه نه قرآن را حفظ دارند و نه و نه الفاظ آن را و نه رواياتى را كه درباره قرآن وارد شده مى دانند.))
    پس از سخنانى كه بين معاويه و عكرشه (دختر اطرش ابن رواحه ) رد و بدل شد، معاويه بدو گفت :
    ((هيهات اى مردم عراق ! على ابن ابيطالب شما را بيدار كرده است . ما قدرت تحمل شما را نداريم .))
    سپس دستور داد تا صدقات آنان را به خودشان برگردانند و با وى به انصاف رفتار كنند.
    جاى بسى شگفتى است كه مى بينيم عمر ابن خطاب اصرار فراوانى دارد كه همدانى ها به شام نروند و مى بايست به عراق عزيمت كنند! همين مطلب درباره قبيله بجيله نيز اتفاق افتاد آنگاه كه سليمان بن عبدالملك به پدرش ‍ گفت كه مى خواهد كتابى در سيره و جنگهاى پيامبر عليه السلام و مقام و منزلت انصار در عقبه اول و دوم بنويسد، عبدالملك گفت : ((چه لزومى دارد كتابى بنويسى كه در آن فضيلتى براى ما نباشد و چيزهايى را به مردم شام بياموزى كه نمى خواهيم آن را بدانند؟)) بعدا سليمان به او خبر داد كه آنچه را نوشته بود پاره كرده است عبدالملك گفت : كار درستى كردى .
    آنگاه كه از معاويه خواستم از سب و لعن على دست بردارد، گفت : ((به خدا سوگند! از اين كار دست برندارم تا بر آن ، كودكان بزرگ شوند و بزرگان پير. واحدى از مردم فضيلتى براى على بر زبان نياورد.))
    على (ع ) نامه اى به معاويه نوشت كه در آن آمده بود:
    (( محمد النبى اءخى و صهرى
    و حمزة سيد الشهداء عمى ))
    ((محمد، پيغمبر خدا، برادر و پدر زن من است و حمزه سيدالشهدا عموى من .))
    معاويه گفت : ((آن را پنهان كنيد! تا مردم شام آن را نخوانند، مبادا به على متمايل شوند.
    در اين زمينه به سخنان مدائنى - كه بسيار مهم است - مراجعه كنيد.
    اميرالمؤ منين على (ع ) با تمام نيرو و توان خويش ، در جهت نشر معارف اسلامى در ميان مردم و نجات آنان از ظلمات جهل به سوى نور علم كوشيد. آن حضرت فرمود:
    (( ((وركنزت فيكم راءية الايمان ووقفتكم على معالم الحلال و الحرام ))
    و پرچم ايمان را در ميان شما استوار ساختم (تا گمراه نشويد) و شما را بر نشانه هاى حلال و حرام واقف ساختم .))
    اين جداى از شعور و بينش سياسى است كه آن حضرت و فرزندانش در نشر آن همت گماشتند.
    ط) برنامه دقيق و حساب شده اى طرح كردند كه مى توانست امت را از اطلاع بر بسيارى از راهنمايى ها و اقوال و موضع گيرى هاى پيامبر عظيم الشاءن اسلام محروم گرداند. اين برنامه خطرناك در قالب منع نقل احاديث پيامبر به طور مطلق و يا بر اساس بينه ، ظهور يافت و حتى با ضرب و حبس ‍ و تهديد به قتل ، از نقل آن جلوگيرى كردند، سپس كتابت احاديث نبوى را ممنوع كرده و هر چه را توانستند، در عرض يك ماه از آنچه كه صحابه كه نوشته بودند جمع آورى كرده و سوزاندند.
    در مرحله بعدى ، قصه پردازان را به قتل اسرائيليات تشويق كردند و احاديث فراوانى در تاءييد آن ساختند. آن گاه به افراد معينى اجازه دادند كه روايت نقل كنند. و حتى ابوموسى هم از نقل حديث پيامبر عليه السلام خوددارى كرد، تا نظر جديد خليفه دوم را در اين باره بداند.
    به علاوه ، بزرگان صحابه را در مدينه حبس كردند و آنان را از رسيدن به مناصب مهم محروم كردند، تا مبادا به نشر احاديث پرداخته و از اين راه ، خلافت را از آنان گرفته و به قبضه خود درآورند. سپس مقرر كردند كه تنها امر او حاكمان ،
    حق فتوا دارند. روايت كردند كه رسول خدا عليه السلام فرموده است ! ((براى مرد مؤ من با ايمان در امارت خيرى نيست .))
    حذيفه به عمر گفت : تو از افراد فاجر كمك مى گيرى . عمر گفت : من به آنان پست و مقام مى دهم تا از نيروى آنان استفاده كنم و در ضمن مراقبشان هم هستم .
    عمر گفت : اهالى كوفه بر من چيره شده اند، فرد مؤ منى را بر آنان مى گمارم ، قدرت و توان كارى ندارد، انسان فاجرى را به كار مى گمارم ، فسق و فجور مى كند
    بدين گونه كسانى كه اجازه فتوا و روايت از پيامبر عليه السلام و بنى اسرائيل داشتند، فرصت يافتند تا آنچه مى خواهند به امت تزريق كنند و ملت مسلمان را با افكار و معارف ، اقوال و مواضع حقيقى يا ساختگى خود دمساز كنند، و نيز به تحريف و حتى نابودى بسيارى از حقايقى بپردازند كه آن را مخالف اهداف خويش مى ديدند. آن طور كه متون بسيارى تاءكيد دارد، بخش معظم نشانه هاى دين از بين رفت و احكام شريعت مقدس محمدى محو و نابود گرديد.
    مى گويند: بيش از پانصد حديث در اصول احكام و همين اندازه در اصول سنن به امت اسلامى نرسيد. اين امر موجب شد تا پرده سنگينى از شك و ترديد بر ده ها و بلكه صدها هزار و حتى ميليون ها حديث - كه مى گفتند: نزد حافظان است يا هنوز هم در ميان كتاب ها محفوظ است - كشيده شود.
    از اين رو مى بينيم كه به كذب و ساختگى بودن ده ها و بلكه صدها هزار حديث حكم مى كنند. جهل و نادانى مردم به جايى رسيد كه يك سپاه كامل نمى دانستند اگر كسى محدث نشود، نبايد دوباره وضو بگيرد و وضويش ‍ نقض نشده است !
    ((ابوموسى به منادى فرمان داد كه فرياد برآورد: بدانيد كه جز بر كسى كه محدث شده ، بر فرد ديگرى وضو واجب نيست . راوى گويد: نزديك بود علم از بين برود و جهل و نادانى جاى آن را بگيرد و انسان از نادانى ، مادرش ‍ را با شمشير بكشد.)) حتى ((بسيارى از صحابه موافقت كردند كه بسيارى از نصوص را رها كنند، زيرا مصلحت خود را در آن ديدند))
    ابن ابى الحديد معتزلى درباره على (ع ) مى گويد:
    ((دشمنانش گفتند: او اهل راءى و نظر نيست ، زيرا وى به شرع مقدس اسلام مقيد بود و خلاف آن را روا نمى دانست و و به چيزى كه دين تحريم مى كرد، عمل نمى كرد. خودش گفته است : اگر دين و تقوا جلوى مرا نمى گرفت ، من زيرك ترين عرب بودم ، اما خلفاى ديگر بر اساس مصلحت خود و موافق خواسته هاى درونى خويش عمل مى كردند، خواه مطابق احكام شرع باشد و خواه نباشد. ترديدى نيست كه هر كس بر اساس اجتهاد خود عمل كند و به معيارها و ضوابطى پاى بند نباشد كه مانع از انجام كارهايى مى شود كه آن را به مصلحت خود مى بيند، احوال دنيوى او به سامان نزديكتر است ، و هر كس خلاف اين باشد، اوضاع او به آشفتگى و گسيختگى نزديكتر.))
    شايد موضعى كه عمر در قبال مصرى هاى معترض اتخاذ كرد، به همين امر اشاره داشته باشد. همين طور ((بسيارى از فقها قياس را بر نص ترجيح دادند، تا جايى كه شريعت اسلامى دگرگون شد و اصحاب قياس ، شريعت جديدى آوردند.))
    ابوايوب انصارى نيز جراءت نداشت به سنت رسول خدا عمل كند، زيرا عمر هر كس را كه به سنت رسول خدا عليه السلام عمل مى كرد مورد ضرب و شتم قرار مى داد.
    مالك بن انس در مورد مسلمانان خارج از مدينه تصريح مى كند: ((درباره مردم خارج از مدينه بر اساس احكام صادره از سوى شاهان عمل مى شود.)) درباره اصرار خلفا و ديگران ، از قبيل مروان حكم و حجاج بن يوسف در مخالفت با احكام پيامبر اكرم (ص ) در آينده مطالب بيشترى بيان خواهيم كرد.
    حكام و امرايى كه از طرف خليفه دوم ، تنها به آنان اجازه فتوا داده شد، فرصت يافتند تا ندانسته و بلكه دانسته و آگاهانه مخالف روايات سرور جهانيان ، رسول اكرم (ص ) فتوا دهند، زيرا از غائله اعتراض كسانى كه حق را مى دانستند، در امان بوده و از آشكار شدن آن براى ديگران كه چيزى از حق نمى دانستند، هر اسمى نداشتند، و اگر واقع مطلب روشن مى شد، از مقام و منزلت آنان كاسته و مركزيتشان در موضع ضعف قرار مى گرفت و احكام و دستورات صادره از سوى آنان كارآيى كمترى مى داشت ، و آنان چنين چيزى را خوش نداشتند. همين طور زمينه را آماده ساختند تا هر كس ‍ هر چه مى خواهد ادعا كند و در تاءييد و تاءكيد و يا تكذيب و تنفيد آن ، احاديث مناسبى جعل نمايد.
    از اين غائله نيز در امان بودند كه مبادا بسيارى از اقوال و افعال و مواضع رسول اكرم (ص ) و وقايع ثابتى كه به مركزيت و شخصيت كسانى ضربه مى زند كه مى خواهند آنان را بالا ببرند و در جهت اعتلاى مقام و منزلت آنان كوشش مى كردند، آشكار شود. فضائل و جايگاه و منزلت اهل بيت و خصوصا سرور و بزرگشان اميرالمؤ منين على (ع ) و افرادى كه بر اساس ‍ افكار آگاه و وجدان هاى بيدار با حضرت و اهل بيت در ارتباط بودند و هوادارشان ، و يا نظرى مثبت و حقيقى درباره آنان داشتند مطرح نمى شد.
    به علاوه ، اين سياست در قبال حديث و سنت رسول اكرم (ص ) با آراى بعضى از فرقه هاى يهودى - كه پيروان آنان نفوذ فراوانى در دربار حاكمان آن زمان داشتند. كاملا هماهنگ و منسجم بود.
    سفارش على (ع )
    على (ع ) و شيعيانش و نيز ديگر افراد آگاه و دورانديش امت اسلامى در مقابل اين توطئه پليد، با صلابت و استوارى هر چه تمام جبهه گرفتند. آن گاه كه عبدالرحمن بن عوف در نشست شورا خلافت را بر حضرت عرضه داشت ، مشروط بر اين كه به سيره شيخين رفتار كند، امام آن را نپذيرفت و شديدا رد كرد. حضرت ، قصه پردازان معركه گير را از مساجد بيرون راند و منع تحميلى نقل احاديث پيامبر (ص ) را لغو كرد.
    روايت كرده اند كه امام فرمود: ((قيدوا العلم ، قيدوا العلم ))، و اين جمله را دو بار تكرار كرد.
    همچنين روزى فرمود:
    ((من يشترى مناعلما بدرهم ؟ ))
    كيست كه علم و دانش زيادى از ما به يك درهم بخرد؟))
    حارث اعور مى گويد:((من رفتم و چند صفحه به يك درهم خريدم و آوردم )). در بعضى متون دارد: ((حارث چند صفحه به يك درهم خريد و آن را به نزد على (ع ) دانش زيادى برايش نوشت .))
    على (ع ) فرمود:
    (( تزاوروا و تذكروا الحديث و لاتتر كوه يدرس ))
    همديگر را زيارت كنيد و درباره حديث با هم به مذاكره بپردازيد و نگذاريد كه حديث مندرس شود!))
    همچنين فرمود:
    ((اذا كتبتم الحديث فاكتبوه باسناده ، فان يك حقا كنتم شركاء فى الاجر، وان يك باطلا كان وزره عليه ،))
    هر گاه حديث را مى نويسيد، حتما سندش را هم ذكر نماييد! اگر حق بود، شما هم در اجر و پاداش آن شريك هستيد و اگر باطل بود، مسؤ وليتش بر عهده گوينده اش است و بر شما چيزى نيست .))
    در اين باره از اميرالمؤ منين (ع ) روايات زيادى نقل شده است .
    وصيت امام حسن (ع )
    درباره اقدامات امام حسين (ع ) براى نابود ساختن اين توطئه پليد، در قبال علم و حديث و نيز درهم شكستن اين طوق تحميلى ، يك متن تاريخى مى گويد: حسن بن على فرزندان خود و برادرش را جمع كرد و گفت :
    (( ((يا بنى ، وبنى اخى ، انكم صغار قوم يوشك اءن تكونوا كبار آخرين فتعلموا العلم فمن لم يستطع منكم اءن يرويه ، فليكتبه وليضعه فى بيته ،))
    اى فرزندان من و برادرزادگانم ، امروز شما كودكان قومى هستيد كه به زودى بزرگان نسل بعدى خواهيد بود، پس دانش بياموزيد و هر كدام از شما نمى تواند روايت نقل كند، آن را بنويسد و در خانه اش نگه دارد.))
    خطيب ، قريب به همين مضمون از حسين بن على (ع )روايتى نقل كرده و مى گويد:((جمعى گفته اند: حسين بن على (ع ) به نظر ما - همان طور كه در ابتدا بيان شد - حسن درست است ، واللّه اعلم .))
    ما در اين جا در صدد بيان تفصيلى اين مطلب نيستيم . از خدا مى خواهم كه در فرصت ديگرى ، توفيق انجام اين پژوهش را به ما عطا كند، ان شاء اللّه .
    تشريع كنندگان جديد، يا پيغمبران كوچك
    گفتيم : سياست نظام حاكم اقتضا مى كرد كه از ارزش و احترام پيامبر (ص ) در نظر امت كاسته شود و گروهى مورد تكريم و ستايش قرار گيرند و گروهى ديگر به فراموشى سپرده شوند آن گاه كه نياز جامعه ، احكام اسلامى و تعاليم دينى بيشترى را مى طلبيد، طبيعى است كه اقوال صحابه و خصوصا خليفه اول و دوم ، در رديف سنت پيامبر (ص ) و حتى بالاتر از آن مطرح شود حكام غاصب براى رسيدن به مقاصدى كه داشتند خود بدين امر كمك كردند به عنوان نمونه اى دال بر مدعا و دال بر نقشه هاى حكام در اين باره ، علاوه بر گفته عمر كه گفت : ((انا زميل محمد، من هم رديف محمد هستم ))، به موارد ذيل اشاره مى كنيم :
    ا- شهاب هيثمى در شرح همزيه ، در شرح گفته بوصيرى درباره صحابه كه : ((تمامى آنها نسبت به احكام الهى ، صاحب نظر و مجتهد هستند))، مى گويد: يعنى خطا نمى كنند.
    2 شافعى گفت : ((نمى توانى حكمى را بيان كنى ، مگر بر اساس يك اصل فقهى يا قياس بر يك اصل . اصل عبارت است از: كتاب يا سنت يا گفتار بعضى از اصحاب رسول خدا (ص ) و يا اجماع مردم .))
    3 بعضى درباره شافعيه مى گويند:
    ((جاى تعجب است كه برخى از اينان ، مخالفت با شافعى را در يك مساءله به خاطر نص ديگرى از وى كه مخالف با نص دومى است اجازه مى دهند، اما مخالفت با وى را به خاطر نص رسول خدا(ص ) جايز نمى دانند.))
    4 ابو زهره راجع به فتاوى صحابه مى گويد:
    ((...مالك به اعتبار اين كه فتواى صحابه جز سنت است ، به آن عمل مى كرد و اگر احاديث نبوى با فتواى يكى از آنان تعارض مى داشت ، قواعد و احكام باب تعارض را اجرا مى كرد، اين عمل مالك تمامى احاديث پيامبر، حتى احاديث صحيح را در بر مى گرفت .))
    بد نيست به سخنان شوكانى در اين زمينه رجوع كنيد.
    5 بعضى از مؤ لفان اصول ، در كتاب خودبابى گشوده اند تحت عنوان : ((اقوال صحابه در مسائلى كه مى توان در آن نظر داد، نسبت به اقوال ديگران به سنت ملحق است . گفته شده : اين مطلب ، مختص قول ابوبكر و عمر است .))
    6 آن گاه كه عمر را از قضاوت پيامبر (ص ) در مورد زنى كه زن ديگرى را به ضرب چوبى كشته بود، با خبر كردند، ((تكبير گفت و بر اساس آن قضاوت نمود و گفت : اگر اين را نشنيده بودم ، درباره اش حكم ديگرى مى كردم .))
    7 على رغم اين كه عمر را از فرموده پيامبر اكرم (ص ) در مورد زنى كه بعد از افاضه ، حيض مى شود خبر دادند، بر نظر خويش اصرار ورزيد.
    8 در داستان كنيه گذارى به ابوعيسى ، على رغم اين كه به عمر خبر دادند كه پيامبر (ص ) اجازه داده و خودش نيز آنان را تصديق مى كرد، نه تنها از راءى خود برنگشت ، بلكه اين عمل را گناه بخشوده رسول خدا خواند.
    9 عمر بن عبدالعزيز گفت : ((آگاه باشيد! آنچه ابوبكر و عمر سنت كرده اند، دين است ، ما به آن عمل كرده و مردم را به انجام آن دعوت مى كنيم .)) متقى هندى اضافه ، كرده : ((آنچه را ديگران سنت كرده اند، به خدا واگذار مى كنيم .))
    در كنزالعمال دارد: ((فتواى عمر سنت است .))
    10 در حادثه ديگرى عمر از مخالفت با پيامبر اكرم (ص ) برنگشت ، تا اينكه مردى به اين آيه شريفه استدلال كرد:
    (( لقدكان لكم فى رسول الله اسوة . ))
    11. روايت !كرده اند كه پيامبر (ص ) فرمود: ((بر شما باد عمل به سنت من و سنت خلفاى راشدين !)) شافعى در حجيت اقوال ابوبكر و عمر، به اين روايت استدلال كرده است .
    12 عثمان بن عفان گويد: ((سنت ، تنها سنت رسول خدا(ص ) و سنت دو يارش (ابوبكر و عمر) است !))
    13 عبدالرحمن بن عوف بر اميرالؤ منين عرضه داشت : با تو بيعت مى كنم كه به سنت پيامبر (ص ) و سيرت شيخين ، ابوبكر و عمر، عمل كنى . حضرت از پذيرش آن سرباز زد، اما عثمان پذيرفت و در نتيجه خلافت را به دست گرفت و از شورا پيروز در آمد.
    14 آن گاه كه براى خلافت با عثمان بيعت كردند، خطبه اى خواند و گفت : ((پس از عمل به كتاب خدا و سنت پيامبر (ص ) سه حق بر گردن من داريد: پيروى از كسانى كه قبل از من بودند، در آنچه بر آن اجماع داريد و آن را سنت قرار داده ايد، و عمل به آنچه كه شما سنت نكرده ايد، اما مردم خير آن را با مشورت با بزرگان شما سنت قرار مى دهند. ))
    15 امويان اصرار داشتند كه معاويه در منا نماز عثمان را بخواند. عثمان نماز را به جاى آورده بود. با اين كه خود معترف بودند كه پيامبر (ع ) در منا نماز را قصر به جاى مى آورد، از تداوم آن جلوگيرى كردند.
    عثمان خودش نيز در مقابل سنت رسول خدا (ع ) بر تحقق يافتن راى و نظر خويش اسرار داشت و مى گفت : ((اين انديشه اى است كه به ذهنم رسيده است .
    عثمان از اميرالمؤ منين (ع ) خواست كه در منا نماز را اقامه كند. حضرت از پذيرش آن سر باز زد، مگر اينكه نماز را رسول خدا اقامه كند، اما عثمان نپذيرفت و حضرت نماز را اقامه نكرد. ((از آن پس حكام و امرا در منا نماز عثمان را اقامه مى كردند!))
    16 - ربيعه بن شداد راضى نشد با على (ع ) بر كتاب خدا و سنت رسول اكرم (ص ) بيعت كند، بلكه گفت : با تو بر سنت ابوبكر و عمر بيعت مى كنم . امام به او فرمود:
    (( ((ويلك ، لو ان ابابكر و عمر عملا بغير كتاب الله و سنه رسوله لم يكونا على شى ء؛))
    واى بر تو! اگر ابوبكر و عمر بر خلاف كتاب خدا و سنت رسول اكرم (ص ) عمل كرده باشند، ارزشى ندارند.))
    17 - معاويه به نظر خويش اسرار ورزيد و حكم پيامبر اكرم (ص ) را با صراحت رد كرد.
    18 - آن گاه كه ابودرداء مخالفت خود را با بعضى از كارهاى خلاف و ناشايست معاويه اعلام كرد و گفت كه پيامبر (ص ) از اين اعمال نهى كرده ، معاويه گفت : من در انجام آن اشكالى نمى بينم .
    19 - عطا در مورد عمرى به قضاوت رسول خدا (ص ) استدلال كرد. مردى كه به تصريح برخى از روايات ، زهرى بوده - اعتراض كرد: ((اما عبدالملك بن مروان به آن حكم نكرد))، يا گفت : ((خلفا بدان قضاوت نمى كنند)). عطا گفت : ((بلكه عبدالملك در مورد بنى فلان بر اساس آن قضاوت كرد.))
    20 - كسى به مروان اعتراض كرد كه چرا منبر را بيرون برده است ، در حالى كه كسى از پيشينيان آن را بيرون نمى برد، و چرا از نماز خطبه را شروع و در اثناى آن جلوس كرده است ؟ مروان به او گفت : ((آن سنت متروك شده است .))
    21 - كار به جائى رسيد كه بعضى مدعى شدند: هر كس با حجاج مخالفت كند، با اسلام مخالفت كرده است .
    همچنين مطالبى از اين قبيل كه فعلا مجال تتبع آن نيست .
    از طرف ديگر ادعا كردند: بر خليفه و حى نازل مى شود، خليفه از پيامبر اكرم (ص ) افضل است ، بر حجاج و خلفا وحى نازل مى شود و... .
    چه راست فرمود اميرالمؤ منين (ع ) آن گاه كه در نامه خود به مالك اشتر نوشت :
    (( ((فان هذا الذين قد كان اسيرا فى ايدى الاشرار، يعمل فيه بالهوى ، تلب به الدنيا؛))
    اين دين در دست بدكرداران گرفتار بود، در آن ، بر پايه هوا و خواهش نفس ‍ كار مى كردند و به نام دين ، دنيا را مى خوردند.))
    مبارزه ائمه (ع ) با توطئه شوم
    روشهايى را كه پيشوايان ما در راه مبارزه با اين توطئه شوم و پليد در پيش ‍ گرفتند، بسيار متنوع و خيلى زياد بود. ما در اين جا تا حدودى از اين موضوع بحث خواهيم كرد كه به مواضع امام حسن (ع ) مربوط مى شود..
    در مباحث قبلى ، مطالبى راجع به موضع گيريهاى ائمه (ع ) در قبال تبعيض ‍ نژادى و نيز گوشه هايى از مواضع اميرالمؤ منين و ديگر ائمه (ع ) و از جمله امام حسن (ع ) درباره مساءله نقل احاديث و اخبار رسول خدا (ص ) از نظرتان گذشت .
    از آن جايى كه در چنين فرصت كوتاهى نمى توانيم همه مسائل را درباره مواضع ائمه (ع ) به منظور از بين بردن اين توطئه ، مورد بحث و بررسى قرار دهيم و چنين امرى تاليف جداگانه اى در چندين مجلد مى طلبند، و نيز از آن جائى كه مهمترين عنصرى كه هدف اين طوطئه قرار گرفته ، عنصر امانت و خلافت و نيز احقيت ائمه (ع ) به خلافت است و به موضع گيرى صحيح در قبال آن مربوط مى شود و ديگر مساءله قابل ذكر و با اهميتى در اين باره باقى نمى ماند، بدين منظور در اين جا تنها به اشاره اى مختصر به گوشه هائى از موضع گيرى هاى ائمه (ع ) بالاخص امان مجتبى (ع ) اكتفا خواهيم كرد.
    پيامدهاى خطرناكى كه چنين سياستى كه گوشه هايى از بعضى رشته ها و فقرات آن به طور گذرا و سريع گذشت - در آينده به دنبال خواهد داشت ، بر كسى پوشيده نيست ، حال فرق نمى كند كه اين خطرها بر پيكر اسلام وارد آيد، يا مسلمين را هدف حمله هاى خود قرار دهد ؛ نيز، در حال حاضر به وقوع پيوندد، يا در آينده و بلكه خطرهاى آينده عظيم تر و سخت تر است . پيامبر اكرم (ص ) در حديث معرفى فرمود: ((در هر نسلى افراد عادل و شايسته اى هستند كه تحريف غلات و منحرفان را از اسلام دور كنند.))
    ائمه (ع ) به ما نشان داده اند كه همواره از نزديك ، حوادث را زير نظر داشته و مسائل را به دقت دنبال مى كنند و همواره در عمق جريانات به سر مى برند، تا جائى كه هر كس در تاريخ مطالعاتى داشته باشد، به خوبى در مى يابد كه مسائل اهل بيت (ع ) به طور عام و مساءله امامت و حقانيت آنان بر خلافت به طور خاص ، همواره پويايى و عمق خود را در وجدان و شعور امت اسلامى حفظ كرده است و هر گونه نزاع و درگيرى در جامعه ، به طور مستقيم يا غير مستقيم ، با مساءله امامت ارتباط دارد. شهرستانى با صراحت مى گويد:
    (( ((واعظم خلاف بين الامه خلاف الامامه ، اذ ما سل سيف فى الاسلام على قاعده دينيه مثل ما سل على الامامه فى كل زمان ؛ ))
    بزرگترين اختلاف در ميان امت مسلمان ، اختلاف بر سر امامت بود. چرا كه در هيچ عصرى در اسلام به خاطر يك قائده دينى شمشيرى كه به خاطر امامت كشيده شد، از غلاف بيرون نيامده .))
    همان طور كه ديديم ، اين نقشه شيطانى - كه بدان اشاره شد - در درجه اول امامت را هدف قرار داده بود. دشمنان دريافته بودند كه امانت ، خطرهاى بزرگى را در دراز مدت بر ايشان به دنبال خواهد داشت و تمامى نقشه هاى آنان را يكى پس از ديگرى نقش بر آب خواهد كرد.
    از سوى ديگر، ملاحظه مى شود كه ائمه (ع ) همواره در صحنه حضور دارند و با دقت و آگاهى كامل ، حوادث را دنبال مى كنند و مسؤ وليت الهى و انسانى خود را در قبال سياستى كه كيان اسلام و سرنوشت مسلمين را در دراز مدت تهديد مى كند، به خوبى حى مى كنند. براى همين بود كه راهى جز مقابله با اين سياست و تلاش براى نابودى آن در پيش نگرفتند. امامان اين كار را يك واجب شرعى و مسؤ وليت الهى مى دانستند كه به هيچ وجه نمى توان در آن كوتاهى و سهل انگارى كرد و در اين باره شك و ترديد به خود راه داد. به تعبير بنده شايسته خدا، حجربن عدى كندى :
    (( ان هذا الامر لا يصلح الا فى آل على بن ابى طالب . ))
    تمامى اين فداكارى ها بدين خاطر بود كه به نظر ائمه (ع ) مساءله امامت ، مساءله اسلام بوده . بر اساس اعتقاد به اين اصل است كه مسير انسان و خط فكرى ، سياسى و حتى اجتماعى اش در زندگى مشخص مى گردد. پس ‍ سنگ زيرين و اساسى همه مفاهيم و اعتقادات و مسائلى كه به آنها اعتقاد و ايمان دارد و موضعى كه اتخاذ مى كند و سرانجامى كه به آن منتهى مى شود، ((اعتقاد به امامت )) است .
    بر اين اساس است كه - بنابر تعبير امام حسين (ع ) به هنگام به خاك سپارى برادرش امام مجتبى (ع ) ائمه (ع ) مى توانند عنصر مثبت و سازنده تقيه را به خدمت گيرند و براى دفع گروه باطل گرايان ، با تفكرى ژرف و مبارزه اى درونى راه خدا را انتخاب كنند.
    امامان (ع ) در همه مسائل جز امامت و مسائل آن ، از عنصر سازنده تقيه استفاده كردند، زيرا به خوبى مى دانستند كه تقيه همه مسائل را مى تواند حفظ كند، مگر امامت و احقيت آنان به خلافت را كه ممكن است موجب تضييع و نابودى آن گردد.
    از اين رو به منظور دفع خطرى كه كيان اسلام و اساس آن را تهديد مى كرد، ضرورت داشت كه جان خود را فدا نمايند و به خطرات و مشكلات تن در دهند، تا (( يحق الله الحق بكلماته و لو كره المجرمون . ))
    موضع امام كاظم (ع ) در قبال هارون الرشيد در كنار قبر رسول خدا (ع ) تنها يكى از شواهد زيادى است كه مى توان در اين باره ذكر كرد. موضوع از اين قرار بود كه هارون در كنار قبر پيامبر (ع ) حضور يافت و براى اين كه وانمود كند خلافتش به خاطر ارتباط نسبى با پيامبر (ع ) - چون پسر عموى حضرت بود - شرعى و قانونى است ، عرضه داشت : ((السلام عليك يا ابن عم )). امام كاظم (ع ) در مقابل فرمود: ((السلام عليك يا ابة )). آرى همين موضع امام ، موجب دست گيرى و زندانى شدن حضرت گرديد. امام در زندان ، شكنجه شد و با صبر و پايدارى و در حال توكل به خداى خويش به شهادت رسيد.
    حتى آن موقع كه امام حسن (ع ) براى اطاعت امر خدا در گروه باطل گرايان و در موقعيت تقيه ، ناچار شد با معاويه صلح كند، با فكر عميق و انديشه اى ژرف آن را بر گزيند و كوشيد با نه از مساءله امامت دست بردارد - اگر چه ابن قتيبه چنين نظرى دارد - و نه خلافت را به فراموشى سپارد- آن طور كه ديگران گمان كرده اند - بلكه از حكومت ظاهرى كناره گيرى كرد. منظور معاويه از ((امر))، ((بلكه جنگيد تا بر آنان حكومت كند و زمام امور را به دست گيرد.))
    معاويه پس از صلح با امام حسن (ع ) گفت : (( رضينا بها ملكا. ))
    وى و ديگران در مناسبت هاى مختلف ، از اين تفكر خويش پرده برداشته اند.
    معاويه درباره خود گفت : (( انا اول الملوك )) پس امام ، نه خلافت را به آنان سپرد و نه امامت را.
    همچنين سعد بن ابى و قاص به معاويه مى گفت : ((السلام عليك ايها الملك .))
    امام حسن (ع ) فرمود:
    (( ((ليس الخليفة من سار بالجور، ذالك ملك ملكا يتمتع به قليلا، ثم ينقطع لذته و تبقى تبعته ؛ ))
    خليفه كسى نيست كه با جور و ظلم عمل كند ؛ چنين كسى پادشاهى است كه به سلطنت رسيده و مدت كمى از آن بهره مند شده و سپس لذت آن منقطع گشته است ، اما بايد درباره اش حساب پس دهد.))
    از سوى ديگر، از جمله شرايط صلح اين بود كه معاويه حق ندارد، نه خود را اميرالمؤ منين بنامد و نه امام حسن بن على بزد او شهادتى اقامه كند. اين ماده به طور قاطع همان مطلبى را كه بيان كرديم تائيد مى نمايد.
    اين موضع امام و تعبير حضرت به كلمه ((امر)) و نيز گنجانيدن ماده فوق در صلح نامه ، همانند تعبيرى است كه پيامبر اكرم (ع ) از حكمران روم و قبط و ايران كرد ؛ يعنى براى هر كدام به جاى ملك ، عظيم اطلاق فرمود، بدين صورت : ((عظيم الروم ))، ((عظيم القبط)) و ((عظيم فارس )) ؛ نفرمود: ((ملك الروم )) يا ((ملك فارس )) تا تاءييدى بر پادشاهى آنان باشد.
    در سخنان اميرالمؤ منين و ائمه معصومين (ع ) در اين باره مطالب زيادى است كه فعلا مجال تتبع آن نيست .
    پس معلوم است كه امام حسن (ع ) در امر امامت تقيه نكرد، بلكه حكومت دنيوى را كه در آيه مباركه ((و شاور هم فى الامر)) بدان اشاره شده ، به معاويه تسليم كرد و او را حكم و پادشاه و سلطان صرف ناميد، ولى امامت دينى و بيعت و خلافت شرعى او را به رسميت نشناخت .
    از سوى ديگر، امام حسن (ع ) در نامه ها و خطبه هاى خود به صراحت بيان فرمود كه معاويه را براى خلافت شايسته نمى داند و به منظور حفظ خون مسلمين و نجات جان شيعيان اميرالمؤ منين با وى صلح كرده است ؛ حتى بلافاصله پس از تسليم حكومت بدو، طى خطبه اى فرمود:
    (( ان معاويه بن صخر زعم انى رايته الخلافه اهلا و لم ارنفسى لها اهلا، فكذب معاويه و ايم الله ، لانا اولى الناس بالناس فى كتاب الله و على لسان رسول الله (ع ) غير انا لم نزل اهل البيت مخيفين ، مضطهدين ، منذ قبض ‍ رسول الله (ع ) فالله بيننا و بين من ظلمنا خقنا... ؛ ))
    معاويه ، پسر صخر، مى گويد كه من او را شايسته خلافت مى دانم و خود را لايق اين امر نمى بينيم ، ولى معاويه دروغ مى گويد. به خدا سوگند! كه من از هر كسى نيست به مردم و رهبرى آنها شايسته ترم ، در كتاب خدا و هم در زبان پيغمبر خدا، جز اين كه از آن موقع كه پيامبر رحلت فرمود، همواره ما اهل بيت او مورد ظلم و ستم بوده ايم و در حالت اضطراب و وحشت روزگار گذرانده ايم ؛ پس خدا بين ما و كسانى كه در حق ما ظلم كرده اند...))
    حضرت بلافاصله پس از بيعت مردم ، به معاويه نوشت :
    (( ((فليتعب المتعجب من توثبك يا معاويه على امر لست من اهله ؛ )) امروز اى معاويه ! جاى شگفتى است كه تو به كارى دست زده اى كه به هيچ وجه شايستگى آن را ندارى !)) از اين قبيل فرمايشات از حضرت زياد است .
    از طرف ديگر- همان طور كه گذشت - برادرش امام حسين (ع ) او را به خاطر به كارگيرى عنصر سازنده تقيه و تفكر صحيح و درست ستود.
    هنگامى كه به حسين (ع ) گفتند: امام حسن (ع ) كسانى را كه پس از صلح ، از وى براى رهبرى انقلاب بر ضد معاويه دعوت كردند، رد نموده است ، فرمود:
    (( ((صديق ابو محمد، فليكن كل رجل منكم من احلاس بيته ، مادام هذا الانسان حيا؛ ))
    ابو محمد راست و درست مى گويد، تا زمانى كه معاويه زنده است ، بايد هر كدام از شما خانه نشينى كند.))
    همچنين پس از شهادت برادرش ، امام حسن (ع ) طى نامه اى به مردم كوفه ، از موضع حضرت در قضيه صلح دفاع كرد و به آنان دستور داد، تا زمانى كه معاويه در قيد حيات است ، هيچ گونه تحركى نداشته باشند.
    امام حسن (ع ) خودش هم صلح با معاويه را از هزار ماه بهتر مى دانست . يك بار كه از حضرت درباره علت صلح سؤ ال شد، فرمود:
    (( ليله القدر خير من الف شهر. ))
    اين دفاع از امام حسن (ع ) تنها براى اين بود كه اموال و شخص معاويه را رسوا كرد و او را وادار ساخت تا اهداف شوم خود را علنى كند، و نيز فرصت نابودى اسلام و از بين بردن اهل بيت و شيعيان را از امويان گرفت و راه را براى قيام و انقلاب امام حسين (ع ) و نابودى حكومت پليد امويان و محو آن از صحنه روزگار براى هميشه هموار كرد.
    مواضع مهم
    مواردى از تاكيد و تصريحات امام حسن (ع ) مبنى بر اين كه وى فرزند پيغمبر است و از اهل بيت او - كه خدا طاعتشان را واجب كرده -، بيان شد. امام حسن (ع ) با اين تصريحات مى خواست توطئه شوم و پليد دشمنان اهل بيت را خنثى سازد و مساله امانت و اهل بيت (ع ) را در وجدان و شعور امت مسلمان زنده نگه دارد.
    از امور ديگر، وصيت امام حسن (ع ) است كه در آن فرمود وى را در كنار جد بزرگوارش دفن كنند. هر چند امام - همان طور كه خود در همين وصيت اشاره كرده و حوادث آينده او را تصديق كرد - كاملا مى دانست كه عايشه و بنى اميه بدين امر راضى نمى شوند، با اين وجود وصيت فرمود كه وى را در كنار پيغمبر خدا (ع ) دفن نمايند. باشد كه مساءله امانت و اهل بيت (ع ) پويايى خود را در جامعه حفظ كند. همين مساءله موجب گرديد تا دور قبر پيامبر (ع ) ديوارى كشيدند.
    اين وصيت امام تنها براى اظهار همين ارتباط حضرت با پيامبر بود، ارتباطى كه امويان و دارو دسته آنان مى كوشيدند آن را از بين ببرند. از سوى ديگر، امام مى خواست با اين وصيت تاكيد نمايد كه اينان كسانى هستند مظلوم و ستم ديده كه عده اى ظالم حقوقشان را غصب كرده و ميراثشان را به تاراج برده اند، همان طور كه پدرش فرمود:
    (( ((ارى تراثى نبها؛))
    ميراث خود را تاراج رفته مى بينم .))
    امام مى خواست كينه و كرامت درونى حكام اموى و دار و دسته آنان از اهل بيت نبوت (ع ) را كه خدا و رسولش بارها و بارها به تنها به محبت آنان ، بلكه به مودتشان نيز امر كرده بود، براى مردم روشن كند.
    از منبر پدرم فرود آى !
    در اين باب ، امام حسن (ع ) موضع بسيار مهم ديگرى نيز دارد. اين موضع گيرى در قبال ابوبكر است . بدين صورت كه روزى امام خود را به مسجد رسول خدا رساند و ابوبكر را كه در جايگاه پيغمبر خدا نشسته بود و خطبه مى خواند، مخاطب ساخت و فرمود: انزل عن منبر ابى ؛ از منبر پدرم فرو آى .))
    ابوبكر در پاسخ گفت : راست گفتى ، به خدا سوگند! كه اين منبر پدر توست ، نه منبر پدر من . پس اميرالمؤ منين (ع ) كسى نزد ابوبكر فرستاد و گفت : او كودك خرد سالى است و ما به وى فرمان نداديم . ابوبكر گفت : ما نيز تو را متهم نمى دانيم . بايد در اين فرمايش اميرالمؤ منين كه ((ما او را فرمان نداديم )) دقت كرد. اين مطلب نمى رساند كه حضرت مى خواست امام حسن (ع ) را تكذيب كند و يا اينكه موضع او را محكوم نمايد.
    اميرالمؤ منين راست مى فرمايد ؛ چه امام حسن (ع ) كسى نبود كه نياز به فرمان گرفتن از كسى داشته باشد. به فضل الهى و با احساس قوى و فكر ثاقب خويش متوجه نقشه دشمنان شده بود و از طرفى از نزديك با حوادث آشنايى داشت . بلكه در عمق آن مى زيست ؛ از اين رو طبيعى است كه بداند مسؤ ول است كه اين توطئه را نقش بر آب كند و حقوق اهل بيت (ع ) را در وجدان و شعور امت زنده نگه دارد، و از طرفى نيز بر وصى پيامبر لازم بود كه مواظب باشد تا تشنجات و مسائل حادى پيش نيايد كه به مصلحت اهل بيت و اسلام نباشد.
    موضع امام حسين (ع )
    جاى هيچ گونه شگفتى نيست اگر مى بينيم كه سيدالشهدا، حسين بن على (ع ) نيز موضعى كاملا مشابه موضع برادرش ، منتها در مقابل خليفه دوم ، عمر بن خطاب ، اتخاذ مى كند. عمر او را گرفت و با خود به خانه برد و تلاش ‍ كرد تا از حضرت اقرار بگيرد كه آيا پدرش به او دستور داده و به او فهماند كه خود اقدام به اتخاذ چنين موضعى كرده است . بعضى از روايات مى گويد كه عمر در همان جا اين سؤ ال را از امام پرسيد و امام جواب منفى داد. آن گاه گفت : به خدا سوگند! كه منبر پدر توست و آيا ما نعمتى غير از بركت وجود شما داريم ؟ حتى موى سرمان نيز به بركت شما مى رويد.
    ابوبكر مصلحت نديد كه اميرالمؤ منين را در مورد موضع امام حسن (ع ) متهم كند، اما عمر اكنون كه خود را در حكمرانى قوى و نيرومند احساس ‍ مى كند و اكنون كه اين موضع در زمينه سياسى به نفع كسانى غير از اهل بيت عليه السلام تثبيت شده ، تلاش دارد تا منبع و سرچشمه اين مخالفت ها را شناسايى كند و قبل از اين كه فرصت از دست برود و مادامى كه به نظر خودش قدرت انجام چنين عملى را دارد، آن را نابود كند. اين موضع گيرى هاى حسنين عليما السلام مبارزه طلبى عميقى براى سلطه حاكم به شمار مى رفت ، آن هم در دقيق ترين و خطيرترين مساءله اى كه حكومت سعى داشت امور مربوط به آن را به نفع خويش تثبيت كند، يعنى مساءله امامت ، و از طرفى متوجه شد كه تا حد زيادى در اهداف خويش ‍ موفق بوده است . حال كه اين موضع گيرى هاى حسنين به وقوع مى پيوندند، تمامى معادلات خدشه ناپذير خود را بر هم زده مى بيند.
    حسنين (ع ) دو شاخه از نهال امامت و درخت رسالت بودند كه به خوبى شرايط حاكم بر جامعه خود را درك و به طور صحيح و دقيقى آن را ارزيابى مى كردند و بر اين اساس به عنوان يك وظيفه شرعى و يك مسؤ وليت الهى موضع گيرى مى كردند، اما تكليف شرع و موضع پدرشان اگر چه در ظاهر امر با موضع اين دو تفاوت داشت ، بدون شك - همان طور كه بدان اشاره كرديم - در خدمت همين اهداف بود و در همين راستا گام بر مى داشت .
    حسنين و اذان بلال
    شايد راه دورى نرفته باشيم ، اگر بگوييم كه داستان اذان بلال هم - چنان كه در ذيل مى آيد - در خدمت همين اهداف قرار داشت و در مسيرى حركت مى كرد كه مواضع آن دو در قبال ابوبكر و عمر در آن سير مى كرد.
    خلاصه داستان بدين قرار داشت : پس از رحلت پيامبر اكرم (ص ) بلال ديگر در مدينه نماند و در شام به سر مى برد. به خاطر خوابى كه ديده بود، روزى براى زيارت قبر رسول اكرم (ص ) به مدينه آمد. در حالى كه بر سر قبر پيامبر مناجات مى كرد، حسنين به منظور زيارت قبر جد و مادرشان متوجه قبر رسول اكرم (ص ) شدند. چون بلال آن دو را ديد، غم و اندوه او تجديد شد. فورا به سوى آن دو شتافت و آنان را در بغل گرفت و به سينه چسبانيد و گفت : ((كانى بكما رسول الله ، گويا با ديدن شما، رسول خدا(ص ) را مى بينم .))
    به او گفتند:
    (( ((اذا راءيناك ذكرنا صوتك واءنت تؤ ذن لرسول الله و نشهى اءن نسمعه الان بعد غيابك الطويل ، ))
    چون تو را ديديم به ياد صدايت افتاديم كه براى رسول خدا اذان مى گفتى . ميل داريم كه صدايت را پس از مدتى مديدى كه آن را نشنيده ايم بشنويم .))
    بلافاصله بلال بر بام مسجد رفت و شروع به گريستن كرد. صدايش از مسجد به سوى خانه هاى مدينه روانه شد: ((الله اكبر))، ((لا اله الا الله ))، ((محمد رسول الله ))، عواطف و احساسات مردم تحريك شد و صداى گريه و شيون شهر مدينه را فرا گرفت .
    ذهبى در كتاب خود، سير اعلام النبلاء، مى گويد: چون بلال گفت : ((اشهد ان محمدا رسول الله ))، زنان از خانه هاى خود بيرون ريختند و مردم گمان كردند كه رسول خدا از قبر بيرون آمده است . ديده نشده كه مردان و زنان مدينه به حدى كه آن روز گريه كردند، گريه كرده باشند.
    اين غير از اذانى است كه بلال به درخواست فاطمه زهرا(س ) گفت ، زيرا همان طور كه روايت فوق به صراحت بيان مى كند، اذان بلال در پاسخ به دعوت حسنين (ع ) بعد از وفات حضرت زهرا عليه السلام بود .
    امام حسن (ع ) و پرسش هاى مرد بيابانگرد
    امامت بر دو ركن اصلى و اساسى استوار است : 1. نص ، 2. علم . از اين روست كه مى بينيم ائمه (ع ) على الدوام مى كوشيدند تا نص بر امامت را بيان و تثبيت نمايند. ديديم كه امام حسن (ع ) در بسيارى از اقوال و مواضع خود به اين مساءله توجه داشت و بدان اهتمام مى ورزيد. در يكى از خطبه هايش فرمود:
    ((ما هستيم كه خدا اطاعت ما را واجب كرده ، و ما هستيم يكى از دو يادگار گرانبهاى رسول خدا(ص ) و در اين مورد به حديث غدير و اعلميت و غيره استدلال فرمود.))
    اين شيوه عمومى ائمه (ع ) و شيعيان آزاده آنان بود. اميرالمؤ منين على (ع ) در راه كوفه و در مواضع ديگر، مردم را بر حديث غدير به گواهى گرفت .
    امام حسين (ع ) در منى مردم را بر حديث غدير گواه گرفت ، و ديگر مواضعى كه فعلا مجال تتبع آن نيست .
    در مورد ركن دوم امامت ، يعنى علم نيز وضع به همين منوال است ائمه (ع ) همواره بر اين مطلب تاءكيد داشتند كه تنها اينان و ارثان علم رسول خدايند و جفر و جامعه و غير ذلك پيش آنهاست .
    از طرفى اميرالمؤ منين على (ع ) را ديديم كه سعى داشت از همان منوال كودكى امام حسن (ع ) صفت علم امامت را در او او اثبات كند، تا آگاهى اش ‍ از علومى كه ديگران به ذره اى از آن نرسيده اند، دليلى بر امامت و رهبرى حضرت باشد.
    ملاحظه مى شود كه اميرالمؤ منين اهتمام مى ورزيد تا علم امام را براى كسانى كه خلافت را به دست گرفته اند و صاحبان اصلى آن را از حق خدادادى آنان محروم كرده و به كنارى زده اند اظهار كند، و در نتيجه به آنان و امت مسلمان بفهماند كه اينان شايستگى چيزى را كه در دست گرفته اند ندارند، چه رسد به اين كه كوچكترين حقى در آن داشته باشند.
    در اين باره ، آن حضرت اسلوبى در پيش گرفت كه موجب گرديد مردم آن را براى يكديگر نقل كنند و در مجالس خود از آن به عنوان يكى از نوادر نام ببرند. چرا كه پاسخ كودكى كه هنوز به سن ده سالگى نرسيده به پرسش هاى مشكل و غامض ، چيزى است كه موجب دهشت و شگفتى مردم شده ، توجه آنان را به خود جلب مى كند.
    قاضى نعمان در كتاب شرح الاخبار به سند خود از عبادة بن صامت و جماعتى از ديگران نقل مى كند كه مرد بيابانگردى نزد ابوبكر آمده و گفت :
    من در حال احرام چند تخم شتر مرغ را پخته و خورده ام ، اكنون بگو تكليف من چيست و چه چيزى بر من واجب است ؟
    ابوبكر كه نتوانست پاسخ او را بدهد گفت :
    قضاوت در اين مساءله بر من مشكل است ، و او را به سوى عمر راهنمايى كرد. عمر نيز او را به عبدالرحمن معرفى كرد و او نيز در پاسخ مرد عرب درماند، و چون همگى درمانده شدند، آن مرد را به اميرالمؤ منين راهنمايى كردند و چون به نزد اميرالمؤ منين آمد، حضرت به حسنين اشاره كرده فرمود:
    ((سل اءى الغلامين شئت ، اى اعرابى ! آيا شتر دارى ؟))
    گفت : آرى .
    فرمود:
    (( ((فاعمد الى ما اءكلت من البيض نوقا، فاضربهن بالفحول ، فما فصل منها فاءهده الى بيت الله العتيق الذى حججت اليه ، ))
    به عدد تخم هايى كه خورده اى ، شترهاى ماده را با شترهاى نر وادار به جفت گيرى كن و هر بچه شترى كه متولد شد به خانه خدا كه در آن حج به جاى آوردى هديه كن !))
    اميرالمؤ منين (ع ) فرمود:
    (( ((ان من النوق السلوب و منها ما يزلق ،))
    (پسرجان !) شتران گاهى بچه مى اندازند و گاهى هم بچه مرده به دنيا مى آورند.
    حسن (ع ) فرمود:
    (( ان يكن من النوق السلوب و مايزلق ، فان من البيض مايمرق ، ))
    (پدر جان !) اگر شتران گاهى بچه مى اندازند و يا بچه مرده به دنيا مى آورند، تخم نيز گاهى فاسد و بى خاصيت مى شود.))
    در اين وقت ، حاضران صدايى شنيدند كه مى گفت :
    (( ((يا الناس ان الذى فهم هذا الغلام هو الذى فهمه سليمان بن داود،))
    اى مردم ! كسى كه به اين پسرك فهمانيد، همان كسى بود كه به (حضرت ) سليمان فهمانيد.))
    در اين جا داستان ديگرى نيز هست و آن داستان كسى است كه چون ديد فرد بى گناهى كشته مى شود، اقرار كرد كه قاتل واقعى من هستم . اميرالمؤ منين حكم كرد كه قصاص از اين مرد برداشته شود، زيرا اگر او انسانى راا كشته ، انسان ديگرى را زنده كرده است و هر كس انسانى را زنده كند، بر او قصاص نيست .
    ابن شهر آشوب گويد:
    ((در كافى و تهذيب از امام باقر (ع ) روايت شده كه آن حضرت فرمود: اميرالمؤ منين (ع ) فتواى اين قضاوت را از فرزندش حسن جويا شد و او در
    پاسخ گفت : هر دو اين ها بايد آزاد شوند و خونبهاى مقتول از بيت المال پرداخت شود! على (ع ) پرسيد: چرا؟ امام عرض كرد: چون خداى تعالى فرموده :
    (( ((من احياها فكانما احيا الناس جميعا،))
    هر كس انسانى را زنده كند، گويا همه مردم را زنده كرده است .))
    پرسش هاى ديگرى نيز هست كه اميرالمؤ منين (ع ) در مورد سداد، شرف و مروت و نيز ديگر صفات از فرزندش امام حسن (ع ) پرسيده و امام (ع ) به يكايك آنها پاسخ فرموده است .
    مردمى پرسش هايى درباره ناس ، اشباه الناس و نسناس از امام پرسيد كه حضرت او را به امام حسن (ع ) راهنمايى كرد و آن حضرت به آنها پاسخ داد.
    از ديگر سوى ، اميرالمؤ منين از فرزندش امام حسن (ع ) پرسيد:
    ((بين ايمان و يقين چقدر فاصله است ؟ فرمود: چهار انگشت . فرمود چگونه ؟ امام حسن فرمود: ايمان آن است كه با گوش خود مى شنوى .))
    مردى خدمت اميرالمؤ منين (ع ) شرفياب شد و پرسش هايى از او كرد؛ از جمله سؤ ال كرد: وقتى انسان مى خوابد، روحش به كجا مى رود؟ چگونه انسان چيزى را به خاطر مى آورد و چيزى را از ياد مى برد، و چگونه افراد به دايى يا عموى خود شباهت پيدا مى كنند؟ اين مرد در نظر گرفته بود كه اگر حضرت به اين پرسش ها پاسخ دهد، بدان معناست كه كسانى كه حقش را غضب كرده اند، اهل ايمان نيستند و اگر از پاسخ آنها درمانده ، وى و ديگران در يك سطح بوده و با هم برابرند.
    در آن موقع اميرالمؤ منين و فرزندش امام حسن (ع ) و سلمان (ره ) در مسجدالحرام بودند. اميرالؤ منين آن مرد را به امام حسن (ع ) هدايت كرد.
    امام حسن (ع ) طورى پاسخ داد كه آن مرد قانع شد. اميرالمؤ منين خبر داد كه او خضر است .
    معاويه كسى را نزد اميرالمؤ منين فرستاد تا از حضرت بپرسد: ((فاصله ميان حق و باطل چه اندازه است ؟ قوس و قزح و نيز مؤ نث چيست ؟ آن ده چيز كه برخى سخت تر از برخى ديگر است كدام است ؟)) اميرالمؤ منين او را به امام حسن (ع ) راهنمايى كرد و حضرت به همه آنها پاسخ فرمود.
    پادشاه روم مسائلى را براى معاويه فرستاده و از او پاسخ خواست ، اما معاويه در پاسخ آنها درمانده . مسائل را براى امام حسن (ع ) فرستاد تا حضرت بدان پاسخ گويد.
    در بعضى از نصوص آمده كه پيامبر اكرم (ص ) پرسش هايى را به امام حسن (ع ) ارجاع داد تا بدآنها پاسخ گويد.
    روزى اميرالمؤ منين (ع ) از فرزندش حسن خواست كه نامه اى به عبدالله بن جندب بنويسد؛حضرت نوشت :
    (( ((ان محمداكان امين الله فى ارضه ، فلما ان قبض محمداكنا اهل بيته ، فنحن امناء الله فى اءرضه عندنا علم البلايا و المنايا و انساب و مولد الاسلام و انا لنعرف الرجل اذا راءيناه بحقيقة الايمان و بحقيقة النفاق ؛))
    محمد، امين خدا بر روى زمين بود، و چون قبض روح شد، ما كه اهل بيت او هستيم ، امناى الهى بر روى زمين مى باشيم . علم منايا و بلايا، انسان عرب و ظهور اسلام نزد ماست ، و چون كسى را ببينيم ، به حقيقت ايمان يا نفاق او پى مى بريم .))
    پس به ذكر فضائل اهل بيت پرداخت و فرمود:
    (( ((ونحن افراط الانبياء و نحن ابناءالاوصياء (و نحن خلفاءالارض )))
    ما هستيم سلاله انبيا و ابناى اوصيا (و ماييم خلفاى زمين ).))
    سپس به ذكر منزلت اهل بيت و لزوم ولايت اميرالمؤ منين پرداخت اين نامه ، نامه بسيار مهمى است ، بد نيست به آن مراجعه نماييد.
    ابن عباس نقل مى كند كه گاو ماده اى از كنار حسن بن على (ع ) گذشت . حسن فرمود:
    (( ((هذه حبلى بعجله انثى ، لها غرة فى جبهتها و راءس ذنبها اءبيض ؛ ))
    اين گاو، گوساله ماده اى در شكم دارد، پيشانى سفيد است و سر دمش نيز سفيد است .))
    به همراه قصاب به راه افتاديم ، تا گاو را كشت . گوساله را به همان ترتيب يافتيم كه حسن توصيف كرده بود. به او عرضه داشتيم : مگر خدا نمى فرمايد: (( ((ويعلم ما فى الارحام )) پس چگونه آن را دانستى ؟)) فرمود:
    (( ((انانعلم الخزون المكتوم الذى لم يطلع عليه ملك مقرب و لانبى مرسل ، غير محمد و ذريته ؛ ))
    ما محزون مكتوم را كه نه ملك مفرب از آن مطلع است و نه پيامبر مرسل ، جز محمد و ذريه پاكيزه اش ، مى دانيم .))
    تفصيل اين مطلب و ساير پرسش ها، در منافع مذكور در پاورقى موجود است ، بدان جا رجوع كنيد. از جمله آنچه كه حضرت درباره نوشته هاى روى بال ملخ بيان كرده و ابن عباس آن را از علم مى داند، در آن جا آمده است .

    سهم بندى بيت المال
    عمر در سهم بندى بيت المال سياست خاصى را دنبال كرد كه در ميان توده مردم و جامعه اسلامى پيامدهاى بدى به دنبال داشت و آثار سوئى از خود به جاى گذاشت ، سياستى مبتنى بر تعصبات جاهلى كه امتيازات مادى و نژادى كاملا در آن مشهود بود، در حالى كه اسلام و پيامبر اكرم (ص ) سعى زيادى در نابودى و ريشه كن كردن آن امتيازات داشتند. اهل بيت و در راءس ‍ آنها اميرالمؤ منين (ع ) به شدت اين سياست عمر را محكوم مى كردند. به همين خاطر، قريش كينه حضرت را به دل گرفتند و براى جنگ با او لشكرها بسيج كردند و شمشيرها كشيدند. چه حضرت آنان را از امتيازاتى كه عمر به آنها بخشيده بود و مهم ترين آن ها امتياز سهميه بندى بيت المال بود، محروم ساخت . اين سياست غلط در جهتى سير كرد و چيزى را پايه گذارى نمود كه خلفا و دارو دسته آنها فكرش را نكرده بودند و اصولا مايل نبودند چنين مساءله اى پيش آيد، و اگر هم متوجه آن بودند، ديگر راه فرارى از آن نداشتند. اين مساءله يك امر واقعى بود كه مى بايست آن را محافظت كرد و به نحوى به آن توجه نمود، يعنى اعتراف ضمنى و بلكه صريحى از جناب هياءت حاكمه و در راءس آنها عمربن خطاب ، شخصيت قدرتمند و با نفوذ عرب ، به فضائل حسين (ع ) زيرا عمر آن دو را رزمندگان بدر ملحق كرد تا مردم را به مقام ممتازى كه داشتند و كسى نمى توانست آن را ناديده بگيرد، يا خود را در مورد آن به نادانى بزند، آگاه نمايد.
    روزى عمر مالى را تقسيم كرد و به اين دو، بيست هزار درهم بخشيد و به پسرش عبدالله هزار درهم . پسرش او را ملامت كرد و گفت : تو هجرت و سابقه مرا در اسلام مى دانى و با اين حال بين من و اين دو كودك فرق مى گذارى و آنان را بر من مقدم مى دارى . (معلوم مى شود اين مساءله در اوايل خلافت عمر اتفاق افتاده است ). عمر گفت : ((واى بر تو! جدى مثل جد آن دو برايم بياور تا به تو هم به اندازه آنان بدهم .))
    امام حسن (ع ) در شور
    آن گاه كه عمربن خطاب مورد ضرب ابولؤ لؤ قرار گرفت ، شورايى براى تعيين خليفه پس از خويش تعيين كرد به نحوى كه در تاريخ معروف است . سپس به اعضاى شورا گفت :
    ((بعضى از شيوخ انصار را در شورا داخل كنيد، اما كسى از آنان در خلافت سهيم نيست و حسن بن على و عبدالله بن عباس هم به خاطر خويشاوندى با پيامبر در شورا حاضر شوند، باشد كه از وجود آن دو در شورا بركتى نصيب شما گردد، اما در خلافت با شما شركت ندارند. فرزندم عبدالله نيز به عنوان مشاور در شورا حضور مى يابد، اما سهمى در خلافت ندارد.))
    سپس اينان در شورا حضور يافتند.
    به نظر مى رسد پس از وفات رسول اكرم (ص ) يعنى بعد از بيعت رضوان و بعد از قضيه فدك كه حضرت زهرا، حسنين (ع ) را به گواهى گرفت - به نحوى كه گذشت - اين اولين بارى بود كه امام حسن (ع ) به طور رسمى در يك مساءله سياسى كه از نظر ديگران رسميت داشت - شركت مى كرد.
    ملاحظه مى شود كه عمر تنها به ذكر امام حسن (ع ) بسنده كرد، ولى نامى از امام حسين (ع ) به ميان نياورد. شايد مساءله اى كه بين آن دو به وقوع پيوست و امام حسين (ع ) فرمود: از منبر پدرم فرود آى ، هنوز از ياد خليفه دوم نرفته و هنوز كينه او را به دل داشت و همين موجب گرديد كه حسين (ع ) را در شورا شركت ندهد. عبدالله بن عباس را كه مورد احترام و اهتمامش بود، نام برد، شايد براى تلافى و جبران موضعى كه پدرش عباس در قبال آنان اتخاذ كرده بود. چه اگر نگوييم عباس در بسيارى از اوقات از شدت بحران بين على (ع ) و آنان مى كاست - چنان كه در بيعت با ابوبكر و مساءله ازدواج عمر با ام كلثوم ، دختر اميرالمؤ منين (ع ) پيش آمد - لااقل بايد گفت كه وى هرگز متعرض سلطنت و حكومت آنان نشد، و از همه بالاتر اين كه عباس در قتل سران قريش در جنگ بدر شركت نداشت ، از اين رو مى بايست خدمات عباس را طورى جبران كرد، و براى همين بود كه فرزندش را به عنوان ناظر در شوراى تعيين خليفه شركت داد.
    از سوى ديگر، عمر مى خواست كسانى را به عنوان همتاى امام حسن (ع ) مطرح كند و با شركت دادن ابن عباس و پسر خود در شورا مى خواست بگويد: درست است كه حسن (ع ) امتيازات خاصى دارد، اما ديگران هم تمامى امتيازات را از دست نداده اند و مانند وى از آن بهره اى دارند. از طرفى مى بينيم كه عمر در اين مساءله نقش مهمى به پسرش عبدالله واگذار كرد. عبدالله پدرش را اسوه و الگويى مى دانست كه بايد از او فرمان برد و او امرش را اطاعت كرد و در برابر نظرها و خواسته هاى او تسليم بود و از آن تعدى نكرد.
    طبعا عمر مى دانست كه شخصيت و شكوه وى تا چه اندازه در فرزندش ‍ تاءثير داشته و كاملا اطمينان داشت كه وى خواهد كوشيد ماءموريت محوله را كاملا اجرا كند. با اين وجود مى بايست كارى كرد كه جلو بسيارى از پرسش هاى مردم در اين باره گرفته شود و ديگر كسى نپرسد كه چرا عمر فرزندش را در شورا شركت داد و او را ناظر بر كار اعضاى آن و بلكه مشاور قرار داد.
    هدف عمر از شركت دادن امام حسن (ع ) و ابن عباس در شورا- به نحوى كه آرزو مى كرد از حضور آنان در شورا بركتى نصيب اعضا شود - اين بود كه خود را طرح اين نقشه ، يك فرد با ورع و تقوا جلوه دهد، و از طرفى بسيارى از اتهامات و شك و ترديدهاى افراد شكاك را از خود دور ساخته و يا حداقل از شدت آنها بكاهد.
    اين بود چيزى كه مى توانستيم در اين فرصت كوتاه از حادثه فوق ، به طور اختصار براى شما بيان كنيم .
    موضع اميرالمؤ منين (ع ) در شورا و سوگندهاى حضرت به مواضع و فضائل خود و اقوال پيامبر درباره اش ، هر گونه دورانديشى عمر را باطل كرد و موجب تثبيت همان شك و ترديدهايى گرديد كه عمر از آن بيم داشت ، و حتى آن را شعله ور گردانيد.
    چرا امام حسن (ع ) حضور در شورا پذيرفت ؟ بايد متذكر شد كه اين نيز درست مانند حضور على (ع ) در اين شورا بود چه اميرالمؤ منين (ع ) در شورا شركت كرد تا علامت سؤ ال بزرگى در مقابل نظر عمر قرار دهد كه گفته بود: نبوت و امامت ابدا در يك خاندان جمع نمى شود؛يعنى حضرت مى خواست بفهماند كه اگر امامت و نبوت قابل جمع در يك خانواده نيست ، پس چرا خود وى على (ع ) را كانديد خلافت كرده است ؟! از طرف ديگر امام (ع ) قصد داشت كه نگذارد مساءله امامت به فراموشى سپرده شود؛ از اين رو لازم دانست با شركت خود در شوراى كذايى ، اين مساءله را در وجدان و شعور امت اسلامى زنده نگه دارد.
    حضور امام حسن (ع ) نيز در اين شورا، بدين معنا بود كه از عمر اعتراف بگيرد كه وى از كسانى است كه حق دارد در امور سياسى و حتى بزرگ ترين و خطرناك ترين مساءله اى كه امت پيش روى دارد، مشاركت داشته باشد، و همين كه مردم نظاره گر شركت حضرت در اين شورا باشند، به حضرت امكان خواهد داد كه در آينده در قضاياى سرنوشت ساز، نظر خويش را اعلام كند، هر چند از وى پذيرفته نشود از سوى ديگر مى خواست به مردم نشان دهد كه مى توان گفت : ((نه )) و ميل داشت طواغيت اين كلمه را با گوش ‍ خود بشنوند و تنها به اين دليل كه يك نفر هاشمى گفته ، نتوانند آن را رد كنند چه ، حالا حضرت مى تواند نگويد كه عمر (همان كسى كه تنها گفته هاى ويقابل قبول است ) شركت بنى هاشم را در قضاياى مهم و سرنوشت ساز سياسى و حتى در همين مساءله پذيرفته است .
    آرى ، همه اين مطالب مى تواند توجيه گر و بلكه دليلى بر رجحان و حتى حتمى بودن مشاركت امام حسن (ع ) در شورا و اجابت خواسته عمر در اين زمينه باشد.
    همچنين امام حسن (ع ) با اين عمل خود از عمر اعتراف گرفت كه وى كسى است كه بايد مردم با نظر تقدس به وى بنگرند و در اين حد با حضرتش ‍ معامله كنند. اين چيزى جز نتيجه اقوال و مواضع رسول اكرم (ص ) در قبال حسنين (ع ) نمى باشد، كه عمر و ديگر صحابه از حضرت ديده و شنيده بودند.
    بنابراين هر كس با آن دو طور ديگرى رفتار كند- هر چند از طرف عمر نصب شده و به او اطمينان داده باشد و مورد محبت و احترام او نيز باشد - متعدى و ظالم است ؛ حتى خط و راءى كسى كه بر مردم حكمرانى دارد و علاقه و ارتباط خود را با وى به رخ ديگران مى كشد، در اين باره ، با اين نظر عمر اختلاف دارد.
    آرى ، همان طور كه ديديم امام رضا (ع ) فرمود:
    ((ان الذى دعاه للدخول فى ولاية العهد، هو نفس الذى دعا اميرالمؤ منين للدخول فى الشوى ؛))
    آنچه مورد پذيرش ولايت عهدى از سوى حضرت شد، همان چيزى است كه اميرالمؤ منين (ع ) را وادار كرد تا در شورا شركت كند.))
    ما اين مطلب را دركتاب خود، زندگانى سياسى امام رضا (ع ) توضيح داده ايم بدان جا رجوع كنيد.

    منبع:نامشخص




  11. 4 کاربر مقابل از Hossein عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  12. #6

    مدیر تالار همراه پارسی
    مدیر تالار بازیهای ویدئویی

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مجتمع ارواح
    نام واقعی
    حسین
    شماره عضویت
    41436
    میانگین پست در روز
    7.39
    علایق
    نرم افزار،بازی ، Anime ، Bleach ، Naruto
    شغل و حرفه
    COM
    نوشته ها
    9,510
    تشکر
    2,472
    تشکر شده 4,296 بار در 2,007 ارسال
    یاد شده
    در 1 پست
    برچسب زده شده
    در 281 تاپیک
    دستاوردها:
    تولید کننده محتوای ارزشمنددوستای قدیمیمحبوب دلهانباشن جاشون خالیه
    بلاخره آزادی !!!!!
    امتحان امروز
    تموم شد !!!
     


    P30Parsi

    Talking زندگانى سياسى امام حسن (ع ) در عهد عثمان

    زندگانى سياسى امام حسن (ع ) در عهد عثمان
    امام حسن (ع ) در وداع با ابوذر
    يا عماه !
    لو لا انه ينبغى للمودع اءن يسكت ، وللمشيع اءن ينصرف ، لقصر الكلام ، و اءن طال الاسف و قد اءتى من القوم اليك ماترى ، فضع عنك الدنيا بتذكر فراغها، و شدة ما اشتد منها برجاء ما بعدها، و اصبر حتى تلقى نبيك و هو عنك راض ؛))
    اى عمو جان ! از آن جايى كه براى وداع كننده شايسته است كه سكونت كند و بدرقه كننده خوب است كه باز گردد سخن كوتاه خواهد، اگر چه تاءسف طولانى و دراز است . اين مردم با تو كردند آنچه كه خود مشاهده مى كنى ، پس دنيا را با يادآورى جدايى از آن ، از خود واگذار، و سختى دشوارى ها و ناكامى هاى آن را به اميد روزهاى پس از آن ، بر خود هموار كن ، و شكيبايى و صبر پيشه كن تا اين كه پيامبر خدا(ص ) را در حالى ديدار كنى كه وى از تو خشنود و راضى باشد.))
    اين بود كلماتى كه امام حسن (ع ) خطاب به ابوذر بر زبان آورد، آن گاه كه با پدر و برادر و عمويش عقيل و پسر عمويش ، عبدالله بن جعفر، و ابن عباس ‍ با وى توديع مى كرد. آرى ابوذر همان صحابى جليل القدرى كه در راه دين و حقيقت به مبارزه و جهاد بى امان با غاصبان خلافت و حاكمان ستمگر پرداخت و در اين مسير هر گونه ظلم و شكنجه و توهين را به جان خريد و سرانجام در تبعيدگاه خود (ربذه ) تنها و غريب به ديار معشوق شتافت .
    اين سخنان حضرت ، نمايانگر موضع قوى و نيرومندش در قبال دخل و تصرفات و اعمال خلاف شرع و نارواى هياءت حاكمه بود. موضعى كه مبتنى بود بر حق و حقيقت و عقيده استوار.
    امام حسن (ع ) با اين كلمات خود، در تحقق اهداف عالى ابوذر سهيم است ، چرا كه در آن اوضاع و احوال لازم بود براى بيدارى امت مسلمان از خواب غفلت و آگاهى مسلمين از وقايعى كه مى گذشت و حوادثى كه به وقوع مى پيوست ، فريادى برآورد و به آنان تفهيم نمود كه چنين نيست كه همواره بايد حاكم مؤ اخذه نشود. حاكم ، بر قانون تفوق و برترى ندارد، بلكه بايد پشتيبان و مدافع قانون باشد و هر گاه مرتكب اعمال خلاف گرديد يا مقام و منصب را در خدمت هواهاى نفسانى و منافع خصوصى خود قرار داد، هر كس حق دارد در مقابل او موضع گيرى كند و از حق دفاع نمايد و از هيچ تلاش و كوششى در راه زدودن ظلم يا حيف و ميلى كه از وى سر زده دريغ نورزد.
    از طرف ديگر، از آن جاى كه شرايط و اوضاع و احوال چنان است كه به اميرالمؤ منين و فرزندانش حسن و حسين (ع ) و پيروان مخلص آنان فرصت اتخاذ چنين موضعى را - آن طور كه ابوذر كرد - نمى دهد لااقل بايد نظر خويش را كه همان اسلام حقيقى است ، در مورد ابوذر و موضع بر حق او اعلان نمايند. اين كار مى تواند به موضع ابوذر ابعاد عظيم تبليغاتى ، فكرى و سياسى داده ، از آثارى كه در آينده به دنبال خواهد داشت حمايت كند از اين رو على رغم ممانعت عثمان از بدرقه ابوذر، اميرالمؤ منين (ع ) دست دو فرزندش حسن و حسين (ع ) را گرفت و همراه برادرش عقيل و برادرزاده اش ‍ عبدالله بن جعفر و ابن عباس براى توديع وى بيرون آمد آن گاه برخورد حضرت با مروان پيش آمد و منجر به ماجراى ديگرى شد كه بين آنان و خليفه به وقوع پيوست . به اين حوادث ، مورخان زيادى اشاره كرده اند اميرالمؤ منين (ع ) اقدامات ديگرى نيز انجام داد كه فعلا مجال بررسى آن نيست .
    اگر به دقت در سخنان حضرت مجتبى (ع ) در وداع ابوذر بنگريم ، خواهيم ديد كه حاوى موارد زير بود:
    تاءسف عميق از رفتار هياءت حاكمه با ابوذر، تشويق وى به ادامه مبارزه ، رضايت پروردگار و خشنودى رسول اكرم (ص ) از اين عمل .
    از طرفى امام (ع ) كوشيد تا تحمل اين ظلم عظيم و جنايت بزرگ را بر دوش ‍ ابوذر آسان كند و بينشى به او بدهد كه از شدت سختى بكاهد و رويارويى با سختى هايى را كه از اين به بعد در انتظار اوست ، برايش قابل تحمل سازد؛ از اين رو فرمود:
    ((دنيا را با يادآورى جدايى آن ، از خود واگذار و سختى دشوارى ها و ناكامى هاى آن را به اميد روزهاى پس از آن بر خود هموار كن !))
    اين گفته هاى حضرت ، بيانگر راز حقيقى (بينش توحيدى نسبت به دنيا و آخرت ) است كه مى تواند شخصيت فرد مسلمان را از هر سلاح و قدرتى كه در دست طغيانگران و اشرار است ، قوى تر و مستحكم تر نمايد، و از سوى ديگر قادر است انسان مسلمان را طورى بار آورد كه با رضايت و اطمينان تمام هر آنچه در اختيار دارد و حتى جان خويش را در كف اخلاص گذاشته ، در اين راه فدا كند، و بالاتر از آن ، وى را آن چنان سازد كه با احساسى مالامال از سرور و خوشحالى و بلكه سرشار از شادمانى و سعادت ، چنين از جان گذشتگى كند.
    شركت امام حسن (ع ) در فتوحات
    1.گويند: طبرستان به دست سعيدبن عاص ، سركرده مجاهدان مسلمان ، در سال 30ه‍ فتح شد.
    پيش از آن ، مردم طبرستان با سويدبن مقرن در زمان عمر به پرداخت خراج مصالحه كرده بودند، ولى در زمان عثمان ، سعيدبن عاص به آن جا لشكر كشيد حسن و حسين و ابن عباس از افراد سپاه سعيدبن عاص بودند.
    درباره شركت امام حسن (ع ) ابونعيم مى گويد:
    ((حسن به عنوان رزمنده وارد اصفهان شد و از آن جا به عزم ملحق شدن به مبارزان گرگان عبور كرد.))
    بنابر عقيده سهمى ، امام حسن (ع ) و برادرش امام حسين (ع ) از كسانى بودند كه وارد گرگان شدند.
    2. درباره فتح آفريقا مى گويند:
    عثمان به سال 26 سال هجرى ارتشى را براى فتح آفريقا بسيج كرد. سردارى سپاه را به عبدالله بن ابى سرح سپرد. در ميان جنگجويان سپاه تنى چند از صحابه بودند، از جمله : [عبدالله ] بن عباس ، پسر ابن عمر، پسر عمروبن عاص ، (عبدالله ) بن جعفر، حسن ، حسين و (عبدالله ) بن زبير
    تفسير و توجيه
    بعضى سعى كرده اند شركت امام حسن (ع ) در فتوحات را چنين توجيه كنند:
    حضرت مجتبى علاقه داشت دامنه نفوذ اسلام گسترش يابد، و از آن جايى كه اين فتوحات را در خدمت دين و در جهت گسترش نفوذ اسلام مى ديد، به صفوف مجاهدان پيوست و وارد ميدان كار زار گرديد كه : (( الجهاد باب من ابواب الجنة )) و اندوهى را كه به خاطر تضييع حق پدرش به دل داشت ، براى نشر حقايق اسلامى در پرده مصلحت فرو پوشيد، زيرا آنچه براى اهل بيت (ع ) اهميت خاص داشت ، اسلام بود و فدا شدن در راه آن و نه چيز ديگرى .
    به تعبير مرحوم حسنى :
    بعيد نيست كه على بن ابى طالب و فرزندانش (ع ) در راه نشر اسلام و اعتلاى عقيده توحيدى ، همه امكانات و نيروهاى خود را بسيج كنند، و اگر حق خود را در خلافت مطالبه مى كنند به خاطر نشر اسلام و تعاليم رهايى بخش آن است . از اين رو اگر اسلام در مسير اصلى خود قرار گيرد، چه مانعى دارد كه آنان نيز سربازانى باشند در خدمت اسلام و مسلمانانى ؛ حتى اگر در اين راه ، آزار و ايذايى نيز به آنها برسد، با جان و دل مى پذيرند. به راستى كه اميرالمؤ منين بارها فرمود: (( والله لا سلمن ما سلمت امور المسلمين و لم يكن فيها جور الا على خاصه . ))
    مرحوم حسنى ، عدم شركت حسنين (ع ) در معركه هاى نبرد اسلامى در روزگار عمر بن خطاب را على رغم اين كه درگيرى با مشكلات در مناطق مختلف به شدت ادامه داشت و فتوحات يكى پس از ديگرى نصيب مسلمين مى شد و غنائم بسيار زيادى از اكناف و اطراف به سوى مدينه سرازير بود و با وجود اين كه امام حسن (ع ) در ساليان پايانى خلافت عمر، به سن بيست سالگى رسيده بود و معمولا اين سن براى جنگيدن در ميدان هاى نبردى كه پير و جوان مسلمين براى شركت در آن از هم سبقت مى گرفتند، معمولا مناسب است ، چنين توجيه مى كند:
    ((شايد علت عدم شركت آن دو در جنگ هاى دوره عمر اين بود كه اميرالمؤ منين (ع ) از دخالت در امور دولتى و سياسى كناره گيرى كرده بود. ما شك نداريم كه عدم شركت امام در جنگ ها و فتوحات اسلامى ، به خاطر شانه خالى كردن از بار مسؤ وليت و تمايل به حفظ جان نبود، بلكه آن طور كه بيشتر راويان گفته اند، براى اين بود كه عمر به خاطر مصالح سياسى كه بيشتر به نفع خود وى بود تا اسلام ، بسيارى از بزرگان صحابه را ممنوع الخروج نموده و تقريبا چيزى شبيه زندگى اجبارى در مدينه بر آنان تحمل كرده بود. امام حسن (ع ) نيز به منظور خدمت به اسلام و نشر تعاليم آن و نيز براى حل مشكلاتى كه براى مسلمين پيش مى آمد، در كنار پدرش باقى ماند و از مدينه خارج بشد.))
    نظر درست
    ما نيز نمى توانيم اين توجيه را بپذيريم و اعتقاد داريم كه حسنين (ع ) در هيچ كدام از فتوحات روزگار خلفا شركت نداشتند، و نيز معتقديم كه اين فتوحات عموما به نفع اسلام نبود، بلكه بر عكس ضربه اى بود بر پيكر اسلام . ما نظر خود را به دليل زيل خلاصه مى كنيم :
    1. آثار فتوحات بر مردمى كه سرزمينشان فتح مى شد
    واضح است كه به دنبال اين فتوحات ، از طرف هياءت حاكمه هيچ گونه اهتمامى در جهت ارشاد، آموزش و پرورش و تربيت صحيح اسلامى مردم صورت نگرفت ، تا عقيده اسلامى در درون آنان رسوخ كرده و به صورت يك نيروى عقيدتى در آيد كه بتوان وجدان و ضمير انسانى را با معانى اصيل بارور سازد، و از آن جا بر كليه حركات و سكنات افراد سايه افكند و روح آنان را با مفاهيم و خصايص اسلامى انسانى عالى غنا بخشيده ، در سازندگى انسان موثر افتد و نقش خويش را در تبلور ويژگى ها و خصايص ‍ اخلاقى بر اساس همان مفاهيمى كه اعتقاد اسلامى را در وجدان و درون آنها شكوفا نموده ، به منصه ظهور رساند.
    آرى ، در خلال بيست سال ، دامنه نفوذ اسلام به طورى گسترش يافت كه چندين برابر فتوحات اسلامى در عهد پيامبر عظيم الشاءن اسلام گرديد، اما اخنلاف اين و آن از زمين تا آسمان بود.
    رسول اكرم (ع ) به اظهار مسلمانى و بيان شهادتين و انجام بعضى از شعائر و ظواهر اسلامى ، به طور سطحى قناعت نمى كرد، بلكه براى مردم آن بلاد معلمان و مربيانى اعزام مى كرد تا ضمن آموزش كتاب خدا و حكمت و احكام دينى ، آنان را ارشاد و موعظه كنند.
    اما از آن طرف ، فتوحات انجام شده در روزگار خلفا و امويان ، هيچ گونه تعليم و تربيت و آموزش و پرورشى را به همراه نداشت و كادرهاى ورزيده اى كه كه ماءموريتهاى آموزشى مهم را در قلمرو وسيع با ساكنان زياد انجام دهد، وجود نداشت . خلفا و فاتحان نيز به اين امر مهم و حياتى اهميت نمى دادند.
    از تسليم شدگان تنها خواسته مى شد كه به يگانگى خدا و رسالت پيامبر اكرم (ع ) شهادت داده ، بعضى از تكاليف و شعائر اسلامى را به صورت ظاهرى و خالى از محتواى اعتقادى و بدون رسوخ در درون وجدان به جاى آورند؛ از اين روست كه مى بينيم در بعضى از كتابهاى تاريخ آمده است : بسيارى از مناطق توسط سپاهيان مسلمان فتح مى شد، اما پس از زمان اندكى به كفر و عصيان بر مى گشتند و براى بار دوم توسط مسلمين گشوده مى شد.
    پيامبر اكرم (ع ) از سوى خداوند ماءمور بود كه از مردم ، هم اسلام بخواهد و هم ايمان :
    (( قالت الاعراب آمنا قل تومنوا ولكن قولوا اسلمنا، و لما يدخل الايمان فى قلوبكم . ))
    خلفا و كشورگشايان مسلمان فقط ظاهر مسلمانى را از مردم مى خواستند و بس ؛ ما اين سهل انگارى را در ميان قريش و ديگران به عيان مى بينيم ، حتى بسيارى از صحابه رسول خدا (ع ) نيز همين روش را در پيش گرفته بودند.
    موسى بن يسار گويد:
    ((اصحاب رسول خدا (ع ) بيانگردهاى خشنى بودند ؛ ما ايرانيان كه آمديم ، دين اسلام را خالص گردانديم .))
    بدين ترتيب مردمى كه سرزمينشان پس از رسول اكرم (ص ) فتح شد، بر همان آداب و رسوم و مفاهيم جاهلى حاكم بر حركات و سكنات و روابط و مناسبات اجتماعى خود به طور عام باقى ماندند، و اسلام به در جايشان جاى گرفت و نه در ضميرشان ريشه دوانيد، چه رسد به اين كه در اسلام ذوب شوند و اسلام بر آنان حكمفرما باشد و در ميانشان حركت ايجاد كند. آثار و عواقب طولانى اين پديده ، بسيار تاءسف آور بود، زيرا در نظر آنانى كه از آن بهره بردارى مى كردند و از اسلام جز اسمى و از دين جز رسمى سراغ نداشتند، اين آداب و رسوم و مفاهيم جاهلى و انحرافات و روابط و مناسبات قبيله اى و طمع ورزيهاى شخصى و ديگر كارهاى غير انسانى كه به دنبال داشت اگر نگوييم به نظرشان بر گرفته از اسلام بود، بايد حداقل بگوييم كه آن را مخالفت و معارض اسلام نمى ديدند و در نظرشان هيچ گونه تضاد و تعارضى با هم نداشت ، و كار را به جائى رساندند كه اسلام به عنوان حافظ آن مطرح شد و اين مفاهيم و آداب و رسوم لباس اسلام به تن كرد و رنگ دين به خود گرفت ؛ از اين رو در پوشش اسلام و در زير چتر حمايتى آن در امن و امان به سر بردند.
    اسلام در نفوس بسيارى از حاكمان و اعوان و انصارشان كه به خاطر مصاحبت پيامبر (ص ) و رؤ يت آن حضرت در ميان توره مردم مكان و منزلتى داشتند، چندان رسوخ نكرده بود و بر انحرافات ، مفاهيم و آداب و رسوم جاهليت باقى بودند و از مقام و موقعيت خود در راه تثبيت آن ها از هيچ كوششى فروگذار نكردند، حتى از راه جعل حديث و انتساب آن به رسول خدا (ص ) در اين راه كوشيدند. در تبعيض نژادى و برترى دادن عرب بر عجم و موارد ديگرى كه بدان اشارت رفت ، وضع به همين منوال بود.
    خلاصه اين كه گسترش اسلام و نشر تعاليم عالى آن ، به هيچ وجه مورد اهتمام و كوشش زمامداران نبود.
    هرگاه اسلام مردم ظاهرى و بدون بعد عقيدتى و عارى از هر گونه اصول و قواعد علمى و فرهنگى باشد و در روح و روان و عقل و وجدان انسان طورى جايگزين نشود كه به صورت يك محرك وجدانى و درونى درآيد، به تدريج متلاشى خواهد شد و در حركات و مواضع انسان اثرى از خود به جاى نخواهد گذاشت . از طرف ديگر، مردم به چنين اسلامى عادت خواهند كرد و اسلام به صورتى در نظرشان جلوه خواهد كرد كه هيچ منافاتى با انواع انحرافات و جنايات غير انسانى نداشته باشد. اگر نگوييم كه چنين اسلامى ، به كالبد شكافى هاى بسيار دقيق و عميقى نيازمند است كه خيلى از نيروها و امكانات را به تحليل برده و بخش عظيمى از آن را به هدر خواهد داد، حداقل بايد بگوييم : هدايت اين مردم به سوى اسلام اصيل در درازمدت ، كارى مشكل و طاقت فرسا خواهد بود، در حالى كه مى توانستند با پيروى و تاءسى از رسول خدا (ص ) و حركت در خط پيامبر عظيم الشاءن جلو بسيارى از اين مصائب و مشكلات را بگيرند و واقعه را قبل از وقوع علاج كنند.
    از سوى ديگر، جنين جامعه اى از امنيت و مصونيت كافى برخوردار نخواهد بود، تا آن را از گزند حوادث و دستبرد اشرار و بيگانگان و حتى كسانى كه آن را وسيله اى براى انهدام و ضربه زدن به اسلام حقيقى قرار داده اند، نگهدارى كند.
    اسلامى كه مانع رسيدن آنها به انحرافات و خواسته ها و اميال نفسانى مى شود. با مراجعه به تاريخ در مى يابيم كه اين مساءله خصوصا در زمان امويان و پس از آن تحقق يافت .
    يك متن تاريخى درباره جامعه تاريخى عراق در عصر امام حسن (ع ) مى گويد:
    ((گروه هاى گوناگون از مردم با آن حضرت بودند. برخى از شيعيان او و پدرش ، برخى از خوارج كه هدفشان تنها جنگ با معاويه بود و مى خواستند از هر راهى شده با معاويه بجنگند و برخى از آنان مردمانى فتنه جو و حريص به غنيمت هاى جنگى كه دين و ايمانى نداشتند، برخى نيز افراد دو دل بودند كه عقيده و ايمان محكمى به آن حضرت نداشتند و برخى ديگر روى غيرت و عصبيت قومى و پيروى از سران قبائل خود به سوى اسلام آمده بودند و دين و ايمانى نداشتند.)) على رغم اينكه عراق نزديك ترين منطقه به مركز خلافت اسلامى بود، و على رغم اينكه از سوى هيات حاكمه نسبت به عراق كه مركز هدايت سپاهيان مسلمان براى فتح مناطق شرقى بود، عنايت خاصى مبذول مى شد، مى بينيم جامعه عراق در روزگار امام حسن (ع ) جنين وضعى داشت تا چه رسد به مناطق ديگر كه يا دور از مركز خلافت بود يا به دلايلى بد آنها اهميتى داده نمى شد.
    در مورد اين جامعه ، در بحث خود درباره خوارج به طور مفصل صحبت كرده ايم . اميدواريم كه در آينده نزديك بتوانيم اين بحث را به پايان برسانيم ، ان شاء الله .
    در متن فوق ، اين قسمت قابل ملاحظه است كه مى گويد: ((برخى از شيعيان او و پدرش بودند...((چرا كه ما معتقديم اين عده آن قدر زياد نبودند كه بتوان آنها را در برابر سايرين مذكور در اين نص قرار داد و به حدى نبودند كه بتوانند در مقابل آنان عرض اندام كنند.
    ((زيرا مردم در مورد على (ع ) اكراه داشتند و در دل شك و ترديد. دل به دنيا بسته بودند، افراد مخلص در ميانشان كم بودند، مردم بصره با او مخالف بوده و كينه اش را به دل داشتند. اكثر كوفيان و قاريان آن در مقابل او بودند و مردم شام و اكثر قريش هم از حضرت دل خوشى نداشتند.))
    كسى از امام باقر (ع ) روايت كرده كه حضرت فرمود:
    (( ((كان على بن ابى طالب عند كم بالعراق ، يقاتل عدوه و معه اصحابه و ما كان منهم خمسون رجلا يعرفونه حق معرفته و حق معرفه امامته ؛))
    على ابن ابى طالب با شما در عراق بود. با اصحاب خود عليه دشمنش ‍ مى جنگيد، منتها در ميان آنها پنجاه نفر كه حق حضرت و امامتش را چنان كه بايد بشناسند، يافت نمى شد.))
    در جنگ صفين على (ع ) به عدى بن حاتم فرمود:
    ((پيش بيا! عدى آن قدر نزديك شد كه گوشش در مقابل بينى على (ع ) قرار گرفت .
    حضرت فرمود: واى بر تو، عموم كسانى كه امروز با من هستند، بر من عصيان مى ورزند و نافرمانى ام مى كنند، اما معاويه در ميان كسانى است كه از او اطاعت مى كنند و فرمان مى برند.))
    از طرفى در آن زمان ، رفتار حكام با مردم عموما اسلامى نبود. نگاهى گذرا به چگونگى برخورد آنان با مردم براى تبيين اين وضعيت كافى است . به عنوان نمونه به مطلب زير توجه فرماييد:
    ((اهالى افريقا نسبت به ساير ممالك ، بسيار مطيع و آرام و فرمانبردار بودند، تا اين كه در زمان هشام بن عبدالملك اعيان و مبلغان عراقى در افريقا رخنه كردند. آنها با مشورت و تبليغ عراقيان دست به عصيان زدند و پراكنده شدند كه تا به امروز (زمان مؤ لف ) اين وضعيت ادامه دارد. آنها مى گفتند: به سبب جرم و جنايت عمال هرگز با اولياى امور خود مخالفت نمى كنيم . مبلغان عراقى به آنها گفتند: بايد آنها را امتحان كنيم .
    عده اى حدود بيست و چند مرد به نمايندگى از مردم افريقا، به ديدار هشام آمدند.
    اما به آنها اجازه ملاقات داده نشد. ناگزير بر ((ابريش )) وارد شدند و به او گفتند: به اميرالمؤ منين بگو كه امير ما با لشكرى كه او ما و سربازان خود تشكيل داده به جنگ مى رود، چون غنايمى به دست مى آوريم ما را محروم كرده ، آن را به لشكر خاص خود اختصاص مى دهد. آن گاه مى گويد: شما در اين حرمان بيشتر ثواب مى بريد،و چون بخواهيم يك شهر و قلعه را فتح كنيم ، او ما را بر سايران مقدم مى دارد كه سپر لشكر او شويم . آن گاه مى گويد: اجر و ثواب شما در اين جان فشانى بيشتر است . از اين گذشته ، لشكريان شكم گوسفندان را زنده زنده مى شكافند و بره ها را از شكم آنها بيرون آورده ، و پوست مى كنند و مى گويند: از اين پوست براى خليفه پوستين تهيه مى كنيم . براى يك پوست هزار ميش را مى كشند و ما اين كارها را تحمل مى كنيم .سپس آنان ما را دچار گرفتارى ديگرى كردند و آن ، اين كه هر دوشيزه زيبائى را از ميان ما مى ربودند. ما پس از اين ظلم و تجاوز اعتراض كرده و گفتيم : ما در كتاب خدا و سنت رسول خدا (ص ) نديده ايم كه چنين امرى جايز باشد. ما هم مسلمان هستيم . اكنون آمده ايم بدانيم آيا اين كارها به دستور امير المؤ منين انجام مى گيرد يا نه .
    آنها مدتى در آنجا بدون نتيجه اقامت كردند، تا اين كه زاد و راحله آنان تمام شد و نااميد شدند. آن گاه صورتى از اسامى خود را نوشته به وزرا دادند و گفتند: اگر اميرالمؤ منين راجع به ما پرسيدند، خبر دهيد كه ما از افريقا آمديم و ناميد بر گشتيم .
    آن گاه به سوى افريقا رهسپار شدند. اول كارى كه كردند، عامل هشام را كشتند و پرچم تمرد و عصيان بر افراشتند و بر افريقا مستولى شدند. خبر شورش به هشام رسيد. وضع و حال نمايندگان را پرسيد. اسامى را به او دادند، دانست كه اين عده همان كسانى هستند كه بر ضد او قيام كرده اند.))
    يك متن تاريخى ديگر مى گويد:
    ((قتيبه بن مسلم بر اهل طالقان وارد شد. عده زيادى از مردم آن جا را كشت ، كه در تاريخ نظير آن شنيده نشده بود. در مسافت چهار فرسنگ از دو طرف ، چوب هاى دار نصب كرده ، عده بسيارى را در دو جانب جاده به دار كشيدند كه همه به يك نسق به هم پيوسته بودند.))
    يكى از فرماندهان در فتح گرگان ، به اهالى شهر امان داد، به شرط اين كه حتى يك تن از آنها كشته نشود. اما حصار كه گشود، به جز يك تن ، تمام آن ها را كشت .
    فرمانده ديگرى با اهالى قنسرين مصالحه كرد. يكى از شرايط صلح اين بود كه قلعه و ديوار شهر را ويران كند و چنين هم كرد.
    والى خراسان از اهل ذمه سمرقند و ماوراءالنهر خواست كه اسلام آورند و گفت : در صورتى كه مسلمان شوند و دعوتش را بپذيرند و اسلام آوردند، اما وى از آنان مطالبه جزيه كرد؛آنان نيز اعلان جنگ كردند و با وى به نبرد پرداختند.
    هنگامى كه عقبه بن نافع ، والى معاويه بن ابى سفيان ، به افريقا وارد شد، مردم را از دم شمشير گذراند، زيرا وقتى اميرى وارد مى شد، از وى اطاعت مى كردند و بعضى هم اظهار اسلام مى نمودند، اما همين كه امير از آن جابر مى گشت ، پيمان مى شكستند و از اسلام بر مى گشتند.
    ابن اثير مى گويد:
    ((چون ايرانيان هجوم اعراب و غارت آنها را در سودا ديدند، به رستم و فيروزان كه هر دو از فرمانروايان ايرانى بودند گفتند: اختلاف و كشمكش ‍ شما دو سردار به جايى رسيده كه ايرانيان را تباه و ايرانيان را خوار نمودند.))
    امثال اين مطالب اينقدر زياد است كه مجال تتبع و استقصاى آن نيست . به همين خاطر بود كه مقاومت مردم در سرزمينهاى فتح شده شديدتر شد و بسيارى از آنان پيمان شكستند، به نحوى كه مسلمين مجبور شدند بسيارى از مناطق را بيش از يك بار فتح كنند. (در گذشته اشاره اى به اين مطلب داشتيم ).

    منبع:نامشخص




  13. 4 کاربر مقابل از Hossein عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  14. #7

    مدیر تالار همراه پارسی
    مدیر تالار بازیهای ویدئویی

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مجتمع ارواح
    نام واقعی
    حسین
    شماره عضویت
    41436
    میانگین پست در روز
    7.39
    علایق
    نرم افزار،بازی ، Anime ، Bleach ، Naruto
    شغل و حرفه
    COM
    نوشته ها
    9,510
    تشکر
    2,472
    تشکر شده 4,296 بار در 2,007 ارسال
    یاد شده
    در 1 پست
    برچسب زده شده
    در 281 تاپیک
    دستاوردها:
    تولید کننده محتوای ارزشمنددوستای قدیمیمحبوب دلهانباشن جاشون خالیه
    بلاخره آزادی !!!!!
    امتحان امروز
    تموم شد !!!
     


    P30Parsi

    Talking صلح امام حسن(ع) ضامن بقاى اسلام

    صلح امام حسن(ع) ضامن بقاى اسلام
    زندگى سراسر افتخار امام مجتبى(ع) جلوه‏هاى زيبا و پرشكوهى داشت. او در روز پانزدهم رمضان سال سوم هجرى پا به عرصه وجود گذاشت.

    هفت‏سال در دامن پرفيض رسول خدا(ص) از چشمه‏هاى زلال نبوت بهره برد. وحى الهى فكر و انديشه او را شكل داد و اعماق جانش را جهت‏بهره دهى به اسلام و مسلمانان آماده ساخت. سپس سى‏سال حوادث تلخ و شيرين بعد از رحلت پيامبر وى را از تجربه‏هاى گران بهره‏مند ساخت. در سال چهلم هجرت، هدايت كشتى اسلام، در سخت‏ترين موقعيت، به عهده او گذاشته شد. آن امام معصوم(ع) با كمترين آسيب و تلفات امت اسلامى را رهبرى كرد، توطئه‏هاى بزرگ و خطرناك بنى‏اميه را نقش بر آب ساخت، مانع نابودى اسلام و برنامه‏هاى حيات بخش آن شد و پيش بينى پيامبر خدا(ص) را تحقق بخشيد.

    بر خورد زيباى امام حسن(ع) در قصه صلح افتخار بزرگى در تاريخ اسلامى بر جاى گذاشت. نويسندگان و تحليل گران بسيارى به آن پرداخته و ابعاد گوناگون آن را بررسى كرده‏اند. گروهى همانند شيخ راضى آل ياسين(ره) كتابى در 374 صفحه تدوين كرده، آن را «صلح الحسن‏» ناميده‏اند و جمعى نيز در صفحات بيشتر يا كمتر به ترسيم تلاشهاى اين سرور جوانان بهشت پرداختند.
    بيعت‏با امام مجتبى(ع)

    بيعت‏يكپارچه مردم كوفه و نمايندگان قبيله‏هاى مختلف در مسجد كوفه در روز بيست و يكم ماه رمضان سال چهلم هجرت بعد از شهادت مولى الموحدين(ع) وحشت‏بزرگى در دل معاويه و حاكمان شام پديد آورد. آنان احساس كردند توطئه ترور آن بزرگمرد به طرفداران اهل بيت عصمت و طهارت عزمى راسخ‏تر بخشيد و آنان را در استمرار راه خويش مصمم‏تر ساخت.
    توطئه‏هاى معاويه

    معاويه، با شنيدن اخبار فوق، ياران و نزديكان خويش همچون عمروعاص، قيس بن اشعث، وليد بن عقبه و عتبة بن ابى‏سفيان و ... را فرا خواند، نشستى تشكيل دادو درباره چگونگى برخورد با حكومت تازه پاى امام حسن(ع) و براندازى آن با آنان به مشورت پرداخت او گفت: چنانچه انديشه‏اى اساسى جهت‏براندازى حكومت علوى نكنيد، براى هميشه با تهديد مواجه خواهيم بود. پس از سخنان معاويه شورا برگزار شد. رهاورد اين نشست تصميم‏هاى زير بود كه بتدريج جامه عمل پوشيد:

    1- فرستادن جاسوس جهت اغتشاش و آشوب و ايجاد نا امنى.

    2- تطميع و تهديد نيروهاى ارشد نظامى و لشكريان امام مجتبى(ع) مانند عبيدالله بن عباس و قيس بن سعد.

    3- ارسال گشتى‏هاى رزمى در اكيپ‏هاى كوچك و بزرگ جهت ضربه زدن و ايجاد رعب و وحشت در مرزهاى حكومت علوى مانند حمله به بسر بن‏ارطاة و كشتن دو فرزند كوچك عبيد الله بن عباس به نامهاى عبدالرحمان و قثم در شهرهاى يمن يا مكه،

    4- شايعه صلح قبل از تحقق آن و تبليغات گسترده در اين زمينه.

    5- انتشار شايعه‏هاى بى‏اساس چون كشته شدن قيس بن سعد بن عباده و افراد ديگر،

    6- شايعه پناهندگى بعضى از شخصيت‏هاى سياسى، نظامى حكومت امام حسن مجتبى،

    7- جنگ روانى تمام عيار عليه كارگزاران صالح و متعهد و دلسوز آن حضرت در شهرهاى مختلف.

    8- فعال شدن ستون پنجم و نيروهاى وابسته اموى و افراد ناراضى در شهرهاى كوفه، كربلا، بغداد، مكه، مدينه.
    انگيزه‏هاى صلح

    توطئه‏هاى فوق سبب شد تا حكومت تازه نفس امام مجتبى(ع) گرفتار مقابله و برخورد با آنان گردد، از برنامه ريزهاى دراز مدت و جابجايى نيروهاى خسته و ناتوان و غير علاقه‏مند منصرف شود و نتواند شالوده محكمى را پى‏ريزى كند. از سوى ديگر، طولانى شدن معركه صفين به مدت هيجده ماه و كشته شدن حدود 70 هزار تن در ليلة الهرير و فقدان نيروهاى ارزشمند و صحابه بزرگ پيامبر(ص) مانند عمار ياسر، هاشم مرقال، ثابت‏بن قيس، ذوالشهادتين و ...، كه سابقه‏اى درخشان در تاريخ اسلام داشتند، و از همه مهمتر شهادت اميرمؤمنان در فرو پاشى شيرازه حكومت تاثير بسزا داشت.

    مورخان گفته‏اند:36 تن از رزمندگان غزوه بدر، كه آخرين ستارگان تابناك ايمان و عقيده از زمان پيامبر(ص) بودند، در نبردهاى جمل، نهروان و صفين به شهادت رسيدند كه ضربه‏اى كوبنده بر پيكر لشگريان عراق بود.

    امام مجتبى(ع) فرمود: سوگند به خدا، من حكومت و خلافت را تسليم معاويه نكردم، مگر بدان سبب كه يارانى براى نبرد با او نيافتم. چنانچه همراهانى مى‏داشتم، شب و روز با وى(معاويه) جنگ مى‏كردم و (آنقدر) به نبرد عليه او ادامه مى‏دادم تا خداوند بين ما حكم كند.

    سبط اكبر رسول خدا(ص) چنان مى‏ديد كه جنگ شروع شود، به شكست نظاميان عراق مى‏انجامد و معاويه بدين بهانه همه‏دوستان اهل بيت(ع) را خواهد كشت. از اينرو فرمود:

    انى خشيت ان يجتث المسلمون عن وجه الارض فاردت ان يكون للدين ناعى

    من ترسيدم ريشه مسلمانان از روى زمين كنده شود، خواستم، براى پاسدارى و حفاظت از دين، نگاهبانى باقى بماند. و در جاى ديگر فرمود: فصالحت‏بقيا على شيعتنا خاصة من القتل، فرايت دفع هذه الحروب الى يوم ما فان الله كل يوم هو فى شان

    حفاظت‏شيعه از نابودى و كشته شدن، مرا ناگزير به مصالحه ساخت. پس مناسب ديدم جنگ را به روزى ديگر واگذارم. تكليف انسان براساس اوامر الهى هر روز به گونه‏اى است و بايد آن را انجام دهد.
    قرارداد صلح و شرطهاى اساسى آن

    به نوشته مورخان در سال 41 ه .ق، در يكى از ماههاى ربيع الاول يا ربيع الثانى و يا جمادى الاولى، معاويه به وسيله عبدالله بن عامر و عبدالرحمان بن سمره نامه‏اى به عنوان قرارداد صلح، براى حسن بن على(ع) فرستاد. اين نامه كاملا سفيد بود و فقط در بالاى آن يك خط نوشته شده بود، ان اشترط فى هذه الصحيفة التى ختمت اسفلها ما شئت فهو لك، اين نامه را در خصوص قرارداد صلح فرستادم. من آن را امضاء كرده‏ام هر شرطى را كه شما مى‏خواهيد و صلاح مى‏دانيد در آن بنويسيد. مورد قبول من است.

    در پايان نامه، جهت اطمينان بيشتر سوگندهاى بزرگى ياد كرد، به امضاى همه بزرگان دربارش رساند.

    نامه فوق به دو گونه نقل شده، ما به جهت اختصار به نقل دوم مى‏پردازيم كه بندهاى آن به صورت جداگانه ذكر شده است.
    بندهاى قرارداد صلح

    ماده اول: واگذار كردن حكومت‏به معاويه به شرط آن كه بر اساس كتاب خدا و سنت پيامبر(ص) و سيره و روش خلفاى شايسته عمل كند.

    ماده دوم: خلافت‏بعد از معاويه از آن حسن بن على(ع) است و چنانچه حادثه‏اى براى او پيش آمد و او موفق نشد، حكومت از آن حسين(ع) است و معاويه حق ندارد، بعد از خود جانشين تعيين كند.

    ماده سوم: دشنام دادن و نفرين به اميرمؤمنان(ع) در قنوت نماز ترك شود و كسى از آن حضرت جز به نيكى ياد نكند، ماده چهارم: همه مردم از هر رنگ و نژادى كه هستند و در هر جا زندگى مى‏كنند، بايد از امنيت كامل برخوردار باشند و آنچه در گذشته انجام داده‏اند، مورد عفو قرار گيرد افراد به بهانه‏هاى واهى مورد تعقيب واقع نشوند و با مردم عراق به خشونت رفتار نگردد.

    ماده پنجم: ياران و شيعيان على(ع) در هر جا هستند، در امان باشند و به آنها تعرضى نشود و جان و مال و ناموس و فرزند ايشان از امنيت كامل برخوردار باشد. معاويه بايد از تعقيب و سوء قصد به آنها بپرهيزد، حقوق هر صاحب حقى را به خودش برساند و آنچه در دست‏ياران على(ع) است‏باز پس گرفته نشود.

    ماده ششم: هرگز عليه امام حسن و برادرش امام حسين(ع) و هيچ يك از خاندان اهل بيت(ع) آشكارا و نهان توطئه‏اى نكند(ستمى و آزارى نرساند) و در هيچ نقطه‏اى از روى زمين براى آنان وحشتى ايجاد نكند.

    ماده هفتم: در حضور معاويه اقامه شهادت نشود و معاويه حق ندارد خود را اميرمؤمنان بنامد.

    ماده هشتم: از بيت المال كوفه، مبلغ پنج ميليون درهم مستثناست، آن مبلغ ربطى به قرار داد صلح ندارد. معاويه بايد بدهى‏هاى بيت المال را بپردازد و بر اوست هر سال مبلغ دو ميليون درهم به برادرم حسين بدهد. بنى‏هاشم را در بخشش‏ها و عطاها بر بنى عبد شمس ترجيح دهد و هر سال يك ميليون درهم جهت فرزندان شهداى جنگ‏هاى جمل و صفين و به آنانى كه در ركاب اميرمؤمنان(ع) به شهادت رسيده‏اند، داده شود، و اين مبلغ بايد از ماليات مربوط به دارابجرد باشد.

    شروط فوق در نامه‏هاى رسمى امضاء نشده، رد و بدل گرديد. معاويه از شام به مسكن آمد و قرارداد صلح در آنجا به صورت علنى و رسمى در حضور بسيارى از مردم، خوانده شد، بعضى از مورخان گفته‏اند: عقد صلح در «بيت المقدس‏» و يا «ادرح‏» اجرا گرديد. اين دو قول قوت چندانى ندارد، زيرا مسكن محل تجمع نيروهاى نظامى دو طرف بود و فرماندهان عالى رتبه نيز حضور داشتند.
    توضيحى پيرامون مواد صلحنامه

    بندهاى قرارداد مصالحه. كه از سوى سبط اكبر پيامبر مطرح شده، داراى امتيازات بسيارى است كه در هر زمان، جايگاه والاى سياسى - الهى خود را باز مى‏كند و منشور اصلاح و انقلاب تدريجى را پى‏ريزى مى‏نمايد. امام(ع)، در اين قرارداد، كوشيد پرده از چهره معاويه بردارد و تبليغات دروغينى كه جهت تثبيت موقعيت اجتماعى او انجام گرفته، خنثى كند.

    بند اول: اعمال و كردار وى را مخالف قرآن و سيره پيامبر(ص) و خلفاى صالح دانسته و از وى خواسته است تا بعد از واگذارى حكومت، برنامه‏هاى آينده خويش را بر اساس قرآن و روش پيامبر قرار دهد.

    بند دوم: به موقت‏بودن حكومت معاويه اشاره مى‏كند و اينكه او نمى‏تواند سرنوشت آينده مسلمانان را بر عهده گيرد، بلكه آينده از آن خود يا برادرش حسين(ع) و يا شورايى از مسلمانان است كه خط و مشى را تعيين مى‏كنند.

    بند سوم: بيانگر كينه معاويه به اهل بيت پيامبر(ص) است او آغازگر سب و نفرين عليه شخصيتى همچون على بن ابى‏طالب(ع) بود.

    بند چهارم: بر بى‏تقوايى، ستمگرى و نژاد پرستى معاويه اشاره مى‏كند و از او تعهد مى‏گيرد امنيت را برقرار سازد و متعرض مردم، بويژه مردم عراق و علاقه‏مندان به اهل بيت(ع) نگردد، زيرا بسيارى از آنان حامى و ياور پدرش على(ع) بودند.

    بند پنجم: خواستار حفاظت و امنيت ويژه‏اى براى ياران على(ع) است و سپس تصريح مى‏كند: بر معاويه است پاكباختگانى چون حجربن عدى، ميثم تمار، عمرو بن حمق و ... را ارج نهد و حقشان را ادا كند، نه اينكه، به خاطر حق‏گويى، آنان را تعقيب كند و ترس و وحشت را حاكم سازد.

    بند ششم: تاكيدى است‏بر دو بند پيشين و هشدارى است‏بر ترك توطئه آشكار و پنهانى حاكمان شام عليه امام و اهل بيت(ع)، زيرا آنان مشعل هدايت اين امتند و معلوم بود كه معاويه و بنى اميه براى رسيدن به اهداف شوم خود خست‏سراغ آنان را خواهند گرفت.

    امام مجتبى(ع) در بند هفتم، بالاترين ضربه روحى را بر پيكر معاويه و بنى‏اميه وارد كرده است، زيرا:

    اولا: اقامه شهادت بايد نزد افراد عادل، مطمئن و مورد وثوق انجام گيرد و معاويه از اين خصال نيك به دور است. مرحوم مجلسى در اين باره مى‏نويسد: شهادت بايد نزد حاكم عادل و قاضى فصل(تميز دهنده بين حق و باطل) اقامه شود و درباره او اطمينان حاصل شود كه حق را احيا و با باطل مبارزه مى‏كند.

    امام با آوردن اين قيدها خواسته است، معاويه را فاقد صفات مذكور معرفى كند.

    ثانيا: اگر معاويه خود را اميرالمؤمنين نداند، مسلم امام(ع) كه خود يكى از افراد مؤمن است، تحت ولايت و سرپرستى او نخواهد بود، به همين ترتيب، ديگر افراد متدين، متعهد و دلسوز شيعه پس در آن صورت او حقى بر گردن هيچ مؤمنى پيدا نخواهد كرد.

    اما بند هشتم، كه در برگيرنده مسايل مالى، بيت المال، پرداخت‏سالانه به حسين بن على(ع) و پرداخت‏بدهى‏هاى حضرت و رسيدگى به بازماندگان شهداى صفين و جمل است، از اساسى‏ترين شروط قرارداد صلح به شمار مى‏آيد.
    نقد و بررسى

    علامه باقر شريف قرشى شرط هشتم قرارداد صلح را غير واقعى مى‏داند، زيرا طبق استدلال ايشان، بيت المال در اختيار امام مجتبى(ع) بود و درخواست معنا ندارد و ديگر اينكه اين بند با سيره اميرالمؤمنين(ع) كه بيت المال را هر شب مى‏روبيد، سازگار نيست. در پاسخ بايد گفت: اولا: امام(ع) با اين حركت، صداقت‏خويش را ثابت كرد و براى هميشه از اتهام اختلاس بيت المال رهايى يافت و هيچ كس نتوانست آن حضرت و برادرش و ديگر دست اندركاران حكومتش را متهم كند.

    ثانيا: مگر مى‏شود مملكتى كه گرفتار جنگ‏هاى پرهزينه‏اى همچون صفين و جمل و... بود و پيوسته به اسب، شتر، لباس و شمشير و سپر و نيزه نياز داشت پشتوانه‏اى در بيت المال نداشته باشد؟ آنهم جنگى كه بيش از هشتاد هزار نيرو و جنگجو در آن شركت جسته است.

    ثالثا: سيره على(ع) افزون كردن بيت المال است «توفير فيئكم عليكم‏» به طورى كه پشتوانه‏اى قوى براى مسلمانان باشد و فئ غنائم، ماليات و زكوات را شامل مى‏شود.

    رابعا: صدقات و حق فقرا، كه على بن ابى‏طالب(ع) آن را نگه نمى‏داشت و به فقرا مى‏رساند و سعى مى‏كرد چيزى از آن را نگاه ندارد، جزئى از بيت المال عمومى كشور بود نه همه آن.

    و اما در مورد درخواست 2000000 درهم در سال براى حسين(ع)، بايد توجه داشت كه اين مبلغ براى مصرف شخصى خود امام حسين(ع) نبوده، بلكه جهت فقرا و درماندگان هزينه مى‏شد، زيرا خانواده‏هاى فقير و آبرومندى در كوفه بودند كه غير از امام و برادرش(ع) كسى آنها را نمى‏شناخت.

    نكته قابل توجه اينكه چون دين و بدهكارى امام مجتبى(ع) مربوط به بيت المال بوده از اين رو پرداختنش را به معاويه محول مى‏كند.

    بنابراين، روشن شد كه شرايط و موراد صلحنامه بسيار دقيق و اساسى بود و باء;ء درايت و پيش بينى امام مجتبى(ع) انجام گرفته است.

    قرارداد مصالحه و اعلان آن، چنانچه در پانزدهم ربيع الاول سال 41 ه .ق انجام گرفته باشد، خلافت و حاكميت آن حضرت پنج ماه و 24 روز به طول انجاميده است و اگر در 25 ربيع الآخر واقع شده باشد، حكومت آن حضرت هفت ماه و چهار روز طول كشيده است. و بالاخره اگر 25 جمادى الاولى باشد، هشت ماه و چهار روز شده است.
    منبع:ماهنامه كوثر شماره 22





  15. 4 کاربر مقابل از Hossein عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  16. #8

    مدیر تالار همراه پارسی
    مدیر تالار بازیهای ویدئویی

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مجتمع ارواح
    نام واقعی
    حسین
    شماره عضویت
    41436
    میانگین پست در روز
    7.39
    علایق
    نرم افزار،بازی ، Anime ، Bleach ، Naruto
    شغل و حرفه
    COM
    نوشته ها
    9,510
    تشکر
    2,472
    تشکر شده 4,296 بار در 2,007 ارسال
    یاد شده
    در 1 پست
    برچسب زده شده
    در 281 تاپیک
    دستاوردها:
    تولید کننده محتوای ارزشمنددوستای قدیمیمحبوب دلهانباشن جاشون خالیه
    بلاخره آزادی !!!!!
    امتحان امروز
    تموم شد !!!
     


    P30Parsi

    Talking امام(ع)در صدد لغو قرار داد صلح

    امام(ع)در صدد لغو قرار داد صلح


    وقتى معاويه به شروطى كه با آن توافق شده بود،بطور صحيح عمل نكرد،بسيارى از
    مسلمانان از امام(ع)خواستند قرار داد صلح را فسخ كند و از نو بامعاويه روبرو گردد.اما امام
    به آنان گفت:

    ان لكل شيئى اجل و لكل شيئى حساب...و لعله فتنه لكم و متاع‏الى حين (3) .

    (هر چيز از زمانى است و هر كار را حسابى)(شايد براى شما آزمايشى باشدكه باطن خويش
    را جلوه‏گر سازيد و البته تا فرا رسيدن اجل معين از زندگانى‏بهره‏مند خواهيد بود).

    امام بطور مطلق و قاطع با انديشه پيمان شكنى موافقت نكرد.اما بااين منطق كه براى هر
    چيزى سرآمدى است و براى هر امر،حسابى،عدول ازپيمان را به تاخير انداخت.زيرا
    ميخواست‏شخصيت معاويه را به شكلى واضح بر ملا سازد،هر چند هدفهاى جاهلى او نزد همه
    كس مكشوف بود.

    اما معاويه نقشه امام(ع)را احساس كرد و دانست كه امام(ع)او رادر ملاء عام رسوا خواهد
    ساخت و نقش خود را در برابر مردم با موفقيت ايفاخواهد كرد و در آنوقت كار او به بى آبروئى
    و رسوائى خواهد انجاميد.

    ازينرو معاويه براى نگاهدارى خويشتن در مقابل آن رسوائى،دست به كارشد و براى خنثى
    كردن نقشه امام دست به فعاليت زد تا سرنوشتش همانندسرنوشت عثمان نشود.

    وقتى معاويه ميخواست بمدد ملك و پادشاهى خود تا آنجا كه امكان‏داشت نوشخوارى كند،
    ناچار دستش در مقابل مردم باز ميشد و همه باطن اورا در مى‏يافتند.ازينرو براى پنهان
    داشتن رسوائى خود به كار و برنامه‏ريزى‏تكيه كرد تا وجدان امت را بميراند و اراده و قابليت
    ويرا براى ايستادگى درمقابل ستمگاران نابود سازد.پس سياست او در طول بيست‏سال اين
    بود كه‏پيوسته برنامه‏اى تنظيم و اجرا كند كه وجدان امت و اراده او را از ميان ببردو ملت را از
    انديشيدن درباره مسائل بزرگ جامعه منصرف سازد تا تنها درانديشه گرفتاريهاى كوچك
    روزانه خود باشند تا از هدفهائى كه رسول خدا(ص)

    در پى آن بود و بار سنگين اين هدفهاى خطير را كه بكمك نبى اكرم بردوش‏ميكشيدند،تا
    نادانيها و تاريكيها نابود گردد،منصرف شوند و تنها به زندگانى‏و منافع شخصى بينديشند و به
    وجوهى كه از بيت المال به دست مى‏آوردندفكر كنند.

    بارى در آن هنگام،پاره‏اى از نقشه‏هاى معاويه عملى گرديد.تا آنجاكه مسلمانانى كه درين فكر
    بودند كه تخت‏ستمكاران را در بلاد قيصر و كسرى‏درهم فرو ريزند،اينك جز دريافت عطائى
    بى‏بها و تسليم به زندگانى مبتذل‏به چيز ديگر نمى‏انديشيدند.

    برخى از شيوخ قبايل كوفه،با وجود اينكه از شيعيان على امير المؤمنين(ع) بودند،از
    جاسوسان معاويه شدند و خبرها را در باب كوچكترين حركت‏يامخالفت مردان قبيله،گزارش
    ميدادند.آنگاه ماموران دولتى سر مى‏رسيدندو آن كسانى را كه خلاف معاويه چيزى گفته
    بودند يا حركتى كرده بودند،دستگير ميكردند و نفس مخالفان را مى‏بريدند.

    اين بيست‏سالى كه معاويه حكومت كرد،شرم آورترين و دشوارترين‏دوران تاريخى بود كه بر
    امت اسلام گذشت.افراد مسلمان،در گذرگاه اين‏مقطع،احساس ميكردند كه پايه حيات
    انسانى شان ويران شده است و مى‏ديدندكه بر آنان ستم ميرود و امتشان در معرض خطر و
    نابودى قرار دارد و مشاهده‏ميكردند كه با احكام شريعت بازى ميكنند و غنائمى كه از نبرد
    بدست آمده است‏و مزرعه‏ها و آباديهاى بين كوفه و بصره،بستانهاى قريش شده است و
    خلافت‏گويچه‏اى گرديده است كه كودكان بنى اميه با آن به بازى پرداخته‏اند.
    دفاع از امام حسن(ع)

    دريغا كه بسيارى از مورخان،تصورى را كه راجع به رهبرى امام وناتوانى و عقب گرد وى در
    مقابل فشار حوادث در ميان آنان شايع شده است‏با تاكيد باز ميگويند و اعلام ميكنند كه آن
    امام با رضاى خود از حق خويش چشم‏پوشيد تا فتنه را بخواباند يا اين عقيده را مى‏پراكنند
    كه او به انقلاب خيانت‏كرد و آنرا بى جنگ و كشتار تسليم معاويه يعنى دشمن اسلام كرد تا
    خود درآسايش و راحت به سر برد...اين چنين و با كمال سادگى!

    اين عقيده شايع،به ظن غالب از آن روست كه مورخان مزبور چنين‏پنداشته‏اند كه نقش
    پيشوايان در زندگانى،نقشى غالبا منفى بوده است تا آنانرااز زمامدارى دور كرده باشند.و البته
    اعتقاد مزبور نادرست و خطاست و دليل‏بر عدم آگاهى مورخان درباره تاريخ زندگانى
    پيشوايان است.زيرا با وجوديكه‏هميشه دشمنان پيشوايان ميكوشيدند آنانرا از زمامدارى دور
    كنند و از مسئوليت!117 هاى حكمفرمائى بر كنار نگاه دارند،اما آنان پيوسته و بطور مستمر،
    مسئوليت‏خود را در حفظ و نگاهدارى مكتب اسلام عمل ميكردند و بر ضد سقوط درورطه
    فنا،به تقويت و استوار داشتن مكتب مى‏پرداختند.و از انحراف و جداشدن امت از هدفهاى
    اسلام و از ارزشهاى آن به طور كامل جلوگيرى ميكردند.

    بارى هرگونه رنج را براى حفظ مكتب متحمل مى‏شدند.

    وقتى امام حسن(ع)با معاويه از در صلح درآمد و از حكومت كناره‏گرفت،رو به سوى
    دگرگونسازى امت و نگاهدارى آن از خطرهائى شد كه اورا تهديد ميكرد و به نظارت بر
    پايگاههاى مردمى پرداخت مردم را به نيازها وخواسته‏هاى اسلامى آگاهى داد و منظورهاى
    دگرگونسازى مكتبى را براى‏اسلام تعبيه كرد و برانگيختن امت را از نو وجهه همت قرار داد.

    اين نقش مثبت امام(ع)و تحرك وى در صحنه حوادث سبب آن شد كه‏زير نظر حكومت قرار
    گيرد.اين امور آشكارا نشان ميدهد كه دولت وقت ازامام(ع)وحشت داشت و او را قدرتى
    ميدانست كه احساس ملت و آگاهى‏روز افزون آن پشتيبان اوست.

    بارى،خطر انقلاب بر ضد ستم بنى اميه از سوى امام،در دل حكومت‏خلجان داشت.شهيد
    كردن امام(ع)باز هر دليل بزرگى است بر كار و فعاليت‏امام و بر سعى و كوشش خستگى
    ناپذير آن بزرگوار در برانگيختن امت و بيدارساختن او از نو.

    امام(ع)از رهبرى امت و برآوردن نيازهاى آن،از مبارزه خوددارى‏نمى‏فرمود.معاويه به خوبى
    مى‏فهميد كه امام(ع)صاحب مكتب و هدف است‏و ناچار براى اجراى رسالت‏خود از هيچ
    كوششى خوددارى نميكند و همه‏سعى خود را در راه اعتلاى مكتب و روشهاى دگرگونسازى
    به كار مى‏برد.

    پى‏نوشتها:

    1- انبياء- 111.

    2- اقتباس از كتاب صلح حسن-نوشته شيخ راضى آل ياسين ص 259- 261.

    3- سوره انبياء- 111.





  17. 4 کاربر مقابل از Hossein عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  18. #9

    مدیر تالار همراه پارسی
    مدیر تالار بازیهای ویدئویی

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مجتمع ارواح
    نام واقعی
    حسین
    شماره عضویت
    41436
    میانگین پست در روز
    7.39
    علایق
    نرم افزار،بازی ، Anime ، Bleach ، Naruto
    شغل و حرفه
    COM
    نوشته ها
    9,510
    تشکر
    2,472
    تشکر شده 4,296 بار در 2,007 ارسال
    یاد شده
    در 1 پست
    برچسب زده شده
    در 281 تاپیک
    دستاوردها:
    تولید کننده محتوای ارزشمنددوستای قدیمیمحبوب دلهانباشن جاشون خالیه
    بلاخره آزادی !!!!!
    امتحان امروز
    تموم شد !!!
     


    P30Parsi

    Talking وصيت امام حسن علیه سلام

    وصيت امام حسن علیه سلام

    درباره اقدامات امام حسين (ع ) براى نابود ساختن اين توطئه پليد، در قبال علم و حديث و نيز درهم شكستن اين طوق تحميلى ، يك متن تاريخى مى گويد: حسن بن على فرزندان خود و برادرش را جمع كرد و گفت :
    ((يا بنى ، وبنى اخى ، انكم صغار قوم يوشك اءن تكونوا كبار آخرين فتعلموا العلم فمن لم يستطع منكم اءن يرويه ، فليكتبه وليضعه فى بيته ،))
    اى فرزندان من و برادرزادگانم ، امروز شما كودكان قومى هستيد كه به زودى بزرگان نسل بعدى خواهيد بود، پس دانش بياموزيد و هر كدام از شما نمى تواند روايت نقل كند، آن را بنويسد و در خانه اش نگه دارد.))
    خطيب ، قريب به همين مضمون از حسين بن على (ع )روايتى نقل كرده و مى گويد:((جمعى گفته اند: حسين بن على (ع ) به نظر ما - همان طور كه در ابتدا بيان شد - حسن درست است ، واللّه اعلم .))
    ما در اين جا در صدد بيان تفصيلى اين مطلب نيستيم . از خدا مى خواهم كه در فرصت ديگرى ، توفيق انجام اين پژوهش را به ما عطا كند، ان شاء اللّه .

    منبع:[برای مشاهده لینکها باید عضو شوید. ]




  19. 4 کاربر مقابل از Hossein عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


  20. #10

    مدیر تالار همراه پارسی
    مدیر تالار بازیهای ویدئویی

    تاریخ عضویت
    Oct 2010
    محل سکونت
    مجتمع ارواح
    نام واقعی
    حسین
    شماره عضویت
    41436
    میانگین پست در روز
    7.39
    علایق
    نرم افزار،بازی ، Anime ، Bleach ، Naruto
    شغل و حرفه
    COM
    نوشته ها
    9,510
    تشکر
    2,472
    تشکر شده 4,296 بار در 2,007 ارسال
    یاد شده
    در 1 پست
    برچسب زده شده
    در 281 تاپیک
    دستاوردها:
    تولید کننده محتوای ارزشمنددوستای قدیمیمحبوب دلهانباشن جاشون خالیه
    بلاخره آزادی !!!!!
    امتحان امروز
    تموم شد !!!
     


    P30Parsi

    Talking نگاهى به‏واپسين روزهاى عمر امام حسن علیه سلام

    نگاهى به‏واپسين روزهاى عمر امام حسن علیه سلام
    امام حسن مجتبى(ع) بعد از امضاى قرارداد صلح از كوفه به مدينه جدش پيامبر خدا(ص) بازگشت و حدود ده سال در جوار ملكوتى پيامبر(ص) و مسجد النبى(ص) گام‏هاى بسيار اساسى برداشت.

    تا سيره و سنت پيامبر و اهل بيتش را به مردم جهان بشناساند و مسلمانان را از سلطه ستم‏شاهى بنى‏اميه به ويژه معاويه نجات بخشد.

    از سوى ديگر معاويه راه‏هاى مختلفى را جهت مبارزه با شخصيت اجتماعى و سياسى امام مجتبى(ع) برگزيد تا موقعيت والا و پر نفوذ آن حضرت را از قلب دوستدارانش بزدايد لكن به هر جنايتى كه دست مى‏زد نتيجه عكس مى‏گرفت و هر روز تعداد علاقه‏مندان به حضرت و شيفتگان دين و حقيقت‏بيشتر مى‏شد از اين جهت تصميم گرفت‏شخص آن بزرگوار را از بين ببرد تا شايد ديگر افراد خاندان اهل بيت(ع) و ساداتى كه در صدد مبارزه با رژيم وى بودند نا اميد گردند و خود آن بزرگوار را كه بعنوان بزرگترين سد و مانع سر راهش بود از ميان بردارد.
    جنون‏آميزترين جنايت معاويه

    معاويه بارها تصميم بر مسموم كردن امام مجتبى(ع) گرفت و به واسطه‏هاى پنهان زيادى متوسل گرديد حاكم نيشابورى با سند معتبر از ام بكر بنت مسور نقل مى‏كند كه گفت:

    «كان الحسن بن على[ع] سم مرارا كل ذلك يغلت‏حتى كانت مرة الاخيرة التى مات فيها فانه كان يختلف كبده، فلم لبث‏بعد ذلك الا ثلاثا حتى توفي; حسن بن‏على[ع] را بارها مسموم كردند، ليكن اثر چندانى نگذاشت ولى در آخرين مرتبه زهر كبدش را پاره‏پاره كرد، كه بعد از آن سه روز بيش‏تر زنده نماند.»

    ابن‏ابى‏الحديد مى‏نويسد: «چون معاويه خواست‏براى پسرش يزيد بيعت‏بگيرد، اقدام به مسموم نمودن امام مجتبى(ع) كرد، زيرا معاويه براى گرفتن بيعت‏به نفع پسرش و موروثى كردن حكومتش مانعى بزرگ‏تر و قوى‏تر از حسن‏بن‏على(ع) نمى‏ديد، پس معاويه توطئه كرد، آن حضرت را مسموم نمود و سبب مرگش شد.»

    در اين توطئه، بيش‏ترين نقش را مروان بن‏حكم كه فرماندار مدينه بود ايفا كرد. وقتى معاويه تصميم بر اين جنايت هولناك گرفت، آخرين مرتبه، طى نامه‏اى سرى از مروان فرماندار خويش خواست تا در مسموميت‏حسن بن‏على(ع) سرعت گيرد و آن را در اولويت قرار دهد.

    مروان جهت اجراى اين توطئه مامور شد با جعده دختر اشعث همسر امام مجتبى(ع) تماس برقرار كند. معاويه در نامه‏اش نوشته بود كه جعده يك عنصر ناراضى و ناراحت است و از جهت روحى مى‏تواند با ما همكارى داشته باشد و سفارش كرده بود كه به جعده وعده دهد بعد از انجام ماموريتش او را به همسرى پسرش يزيد درخواهد آورد و نيز توصيه كرده بود صد هزار درهم به او بدهد.

    بنا به گفته شعبى: چون جعده امام مجتبى(ع) را مسموم كرد، معاويه صدهزار درهم را به او داد، ليكن از ازدواج با پسرش يزيد سرباز زد و در پيامى برايش نوشت: «چون علاقه به حيات و زندگى فرزندم يزيد دارم، نمى‏گذارم با تو ازدواج كند.»

    امام صادق(ع) فرمود: جعده زهر را گرفت و به منزل آورد. آن روزها امام مجتبى(ع) روزه داشت و روزهاى بسيار گرمى بود، به هنگام افطار خواست مقدارى شير بنوشد، آن ملعون زهر را در ميان آن شير ريخته بود، به مجرد اين كه شير را آشاميد، پس از چند دقيقه امام(ع) فرياد برآورد:

    «عدوة الله! قتلتني قتلك الله و الله لا تصيبن مني خلفا و لقد غرك و سخر منك و الله يخزيك و يخزيه; دشمن خدا! تو مرا كشتى، خداوند تو را نابود كند. سوگند به خدا! بعد از من بهره و سودى (خوشحالى) براى تو نخواهد بود. تو را گول زدند و مفت و رايگان در راستاى اهدافشان به كار گرفتند. سوگند به خدا (معاويه) بيچاره و بدبخت نمود تو را و خود را خوار و ذليل كرد.»

    امام صادق(ع) در ادامه سخنان خود فرمودند: «امام مجتبى(ع) بعد از اين كه جعده او را مسموم كرد، دو روز بيش‏تر باقى نماند و از دنيا رفت و معاويه هم بدانچه وعده كرده بود وفا ننمود.»
    تطهير جنايتكار

    بعضى از مورخان همانند ابن خلدون و لامنس خواسته‏اند دامن معاويه را از اين جنايت هولناك تطهير كنند و بگويند، اين هم از اخبار ساختگى است. ابن خلدون مى‏نويسد:

    «و ما ينقل من ان معاوية دس اليه السم من زوجة جعدة بنت الاشعث‏فهو من احاديث الشيعة و حاشا لمعاوية من ذلك...; نسبت مسموميت‏حسن بن‏على(ع) به معاوية ابى‏سفيان كه به دست همسرش جعده دختر اشعث انجام شد، ساخته و پرداخته شيعه است و دامن معاويه از چنين نسبت‏هايى به دور است.»

    ولامنس نيز مى‏نويسد: «و كان الغرض من هذا الاتهام و صم الامويين ... و لم يجرا على هذا القول بهذا الاتهام الشنيع جمهرة سوى المؤلفين من الشيعة.»

    هدف از نسبت مسموميت‏حسن بن‏على [عليه السلام] به معاويه بد نام كردن رژيم بنى‏اميه بوده و اين اتهام را غير از مؤلفان شيعه كسى مطرح نكرده است!!
    اعتراف مورخان

    توطئه معاويه جهت مسموم نمودن امام مجتبى(ع) به قدرى روشن و آشكار است كه فرصت هر گونه انكار را از مورخان و دانشمندان گرفته است و از اين‏روست كه آنان بدون اختلاف - جز در موارد اندك - آن را نگاشته‏اند، از جمله آنهاست: ابن‏حجر عسقلانى، ابوالحسن على بن‏حسين بن‏على مسعودى، ابوالفرج اصفهانى،شيخ مفيد، احمد بن‏يحيى بن‏جابر بلاذري، ابن‏عبدالبر، محمد بن‏على ابن‏شهرآشوب، ابن صباغ مالكى، سبط ابن‏جوزى، سيوطى، حاكم نيشابورى،احمد بن‏اعثم كوفى، و جمال الدين ابى الحجاج يوسف المزى.

    به جهت اختصار به مطالب محمد بن‏جرير طبرى بسنده مى‏كنيم او مى‏نويسد:

    علت وفات و رحلت امام مجتبى(ع) اين بود كه معاويه هفتاد مرتبه آن حضرت را مسموم كرد وليكن اثر فورى و اساسى نگذاشت تا اين كه زهرى را جهت مسموم نمودن آن حضرت براى جعده دختر محمد بن‏اشعث‏بن‏قيس كندى فرستاد و به همراه آن زهر، بيست هزار دينار فرستاد و ده قطعه باغ از باغهاى كوفه را به نام او كرد و همچنن وعده داد بعد از انجام ماموريت، او را به ازدواج پسرش يزيدبن معاويه درآورد. پس او در فرصتى خاص آن زهر را به خورد حسن بن‏على داد و مسمومش كرد».

    مورخ توانا، علامه بزرگوار باقر شريف قرشى مى‏نويسد:

    جعده دختر اشعث‏بن‏قيس از خانواده‏هاى فرومايه، بسيار پست و فرصت‏طلب بود. او نسبت‏به امام مجتبى(ع) عقده است، شايد بدان جهت كه نتوانسته بود از آن حضرت فرزندى داشته باشد; از اين‏رو وقتى زهر از سوى مروان رسيد و وعده‏ها را شنيد و پولها را مشاهده كرد، ارتكاب آن جرم بزرگ را پذيرفت و در روزى گرم و سوزان كه امام مجتبى(ع) روزه‏دار بود، به هنگام افطار زهر را در كاسه شير ريخت و به آن حضرت خورانيد. زهر بلافاصله روده‏هايش را پاره كرد و امام از شدت درد به خود مى‏پيچيد و مى‏فرمود: انالله و انا اليه راجعون. آخرين روزهاى حيات آن حضرت، جنادة بن‏اميه براى عيادت خدمتش آمد. او مى‏گويد: حال امام منقلب بود و از شدت درد مى‏ناليد،تشتى را در برابر حضرت قرار داده بودند. هر چند گاه، لخته‏هاى خون از راه دهان خارج مى‏شد، اين جا بود كه به وحشت افتادم و سخت ناراحتم شدم.
    وصاياى امام مجتبى(ع)

    شيخ طوسى(ره) از ابن‏عباس نقل مى‏كند: در واپسين ساعتهاى عمر امام مجتبى(ع) برادرش امام حسين(ع) وارد خانه آن حضرت شد، در حالى كه افراد ديگرى از ياران امام مجتبى(ع) در كنار بسترش بودند. امام حسين پرسيد: برادر! حالت چگونه است؟ حضرت جواب داد:

    در آخرين روز از عمر دنيايى‏ام و اولين روز از جهان آخرت به سر مى‏برم و از جهت اين كه بين من و شما و ديگر برادرانم جدايى مى‏افتد، ناراحتم. سپس فرمود: از خدا طلب مغفرت و رحمت مى‏كنم، چون امرى دوست داشتنى، همچون ملاقات رسول خدا(ص) و اميرمؤمنان و فاطمه و جعفر و حمزه(عليهم السلام) را در پيش دارم. آن گاه اسم اعظم و آنچه را از انبياى گذشته از پدرش اميرالمؤمنين(ع) به ارث داشت تسليم امام حسين(ع) نمود. در آن لحظه فرمود بنويس:

    «هذا ما اوصى به الحسن بن على الى اخيه الحسين اوصى انه يشهد ان لا اله الا الله وحده لا شريك له و انه يعبده حق عبادته لا شريك له فى الملك و لا ولى له من الذل و انه خلق كل شئ فقدره تقديرا و انه اولى من عبد و احق من حمد، من اطاعه رشدو من عصاه غوى و من تاب اليه اهتدى، فانى اوصيك يا حسين بمن خلفت من اهلى و ولدى و اهل بيتك ان تصفح عن مسيئهم و تقبل من محسنهم و تكون لهم خلفا و والدا، و ان تدفننى مع رسول الله(ص) فانى احق به و ببيته فان ابو اعليك فانشدك الله بالقرابة التى قرب الله - عزوجل - منك و الرحم الماسة من رسول الله(ص) ان لا تهريق فى امرى محجمة من دم حتى نلقى رسول الله(ص) فنختصم اليه و نخبره بما كان من الناس الينا;

    اين وصيتى است كه حسن بن‏على به برادرش حسين نموده است. وصيت او اين است: به يگانگى خداى يكتا شهادت مى‏دهد و همان طورى كه او سزاوار بندگى است عبادتش مى‏كند، در فرمانروايى‏اش شريك و همتايى وجود ندارد و هرگز ولايتى كه نشانگر ذلت او باشد بر او نيست. او آفريدگار همه موجودات است و هر چيزى را به اندازه و حساب شده آفريده. او براى بندگى و ستايش سزاوارترين معبود است. هر كس فرمانبردارى او كند راه رشد و ترقى را پيش گرفته و هر كس معصيت و نافرمانى او كند گمراه شده است و هر كس به سوى او بازگردد - توبه كند - از گمراهى رسته است.

    اى حسين، تو را سفارش مى‏كنم كه در ميان بازماندگان و فرزندان و اهل بيتم كه خطاكاران آنان را با بزرگوارى خود ببخشى و نيكوكاران آن‏ها را بپذيرى و بعد از من جانشين و پدر مهربانى براى آنان باشى.

    مرا در كنار قبر جدم رسول خدا(ص) دفن نما، زيرا من سزاوارترين فرد براى دفن در كنار پيامبر خدا(ص) و خانه او هستم، چنانچه از اين كار تو را مانع شدند سوگند مى‏دهم تو را به خدا و مقامى كه در نزد او دارى و به پيوند و خويشاوندى نزديكت‏با رسول خدا(ص) كه مبادا به خاطر من حتى به اندازه خون حجامتى، خون ريخته شود تا آن كه پيغمبر خدا(ص) را ملاقات كنم و در نزد او نسبت‏به رفتارى كه با ما كردند شكايت نمايم.»

    و در روايتى ديگر وصيت آن حضرت چنين نقل شده:

    برادرم، آن گاه كه از دنيا رفتم، بدنم را غسل بده و حنوط كن و كفن نما و جنازه‏ام را به سوى حرم جدم ببر و در آن جا دفن كن، چنانچه از دفن جنازه من در كنار قبر جدم مانع شدند، تو را به حق جدم رسول خدا(ص) و پدرت اميرمؤمنان و مادرت فاطمه زهرا(س) با هيچ كس در گير مشو و به سرعت جنازه مرا به بقيع برگردان و در كنار آرامگاه مادرم دفن نما.»
    شهادت مظلومانه امام مجتبى عليه السلام

    مشهور ميان مورخان و علماى مسلمان اين است كه امام مجتبى(ع) بر اثر زهرى كه از سوى معاوية بن‏ابى‏سفيان توسط جعده به آن حضرت خورانيده شد، در روز پنج‏شنبه 28 صفر سال پنجاهم هجرت در سن 48 سالگى به شهادت رسيد. همان طورى كه شيخ مفيد(ره) متوفاى قرن پنجم، سال‏413 هجرى، و مفسر اديب و توانمند شيخ طبرسى(ره) در قرن ششم سال 548 هجرى در دو كتاب خود و علامه بزرگوار حلى در قرن هشتم سال‏726 هجرى بر آن تصريح كرده‏اند.

    مرحوم شيخ طبرسى - روايتى را از طبرانى نقل مى‏كند و مى‏گويد: «ايشان در كتاب «معجمه‏» نوشته است: امام مجتبى(ع) در ماه ربيع‏الاول سال‏49 هجرى به وسيله زهر به شهادت رسيده است.»

    و در اين جا قول سومى وجود دارد و آن اين كه: «امام حسن(ع) در روز پنجشنبه، هفتم ماه صفر سال پنجاه هجرى رحلت نموده است.»

    مرحوم علامه مجلسى اين قول را به شيخ ابراهيم كفعمى صاحب مصباح و بلد الامين نسبت داده است.

    ابن قتيبه دينورى مى‏گويد: چيزى از رحلت امام مجتبى(ع) نگذشت كه معاويه اقدام به گرفتن بيعت از مردم شام براى پسرش يزيد كرد و اين را طى بخشنامه‏اى به همه جهان اسلام اعلام نمود.
    مراسم كفن و دفن

    آن گاه كه امام حسن(ع) دار فانى را وداع گفت، عباس بن‏على(ع)، عبدالرحمن بن‏جعفر و محمد بن‏عبدالله بن‏عباس به كمك امام حسين(ع) شتافتند و آن حضرت با كمك آنان جنازه برادر را غسل داد، حنوط كرد و كفن نمود، آن گاه به مصلا (جايگاه خاص، جهت نماز گزاردن بر مردگان) كه در نزديكى مسجد النبى بود منتقل نمودند، كه آن مصلا را «بلاطه‏» مى‏ناميدند. در آن جا بر جنازه آن حضرت نماز گزاردند، سپس جنازه را جهت تجديد عهد و دفن، نزديك مزار رسول خدا(ص) بردند.

    ممانعت از دفن در حرم پيامبر

    فرماندار مدينه، مروان بن‏حكم به همراه آشوبگران جلو آمدند و فرياد برآوردند: شما مى‏خواهيد حسن بن‏على را در كنار پيامبر دفن كنيد؟ از طرف ديگر عايشه سوار بر استر به جمعشان پيوست و فرياد زد: چگونه مى‏شود كسى را كه من هرگز او را دوست ندارم، به ميان خانه من داخل كنيد.

    مروان گفت: آيا سزاوار است عثمان در دورترين نقطه مدينه در قبرستان دفن شود و حسن بن‏على در جوار پيامبر خدا(ص) هرگز نمى‏شود، من شمشير به دست مى‏گيرم و حمله مى‏كنم و ممانعت‏خواهم نمود.

    عده‏اى از امويان و آشوبگران به دنبال بهانه بودند و مى‏خواستند فتنه‏اى به پا كنند كه امام حسين(ع) با بردبارى جنازه برادرش را به سوى بقيع برگرداند و بنى‏هاشم را آرام نمود و در جوار جده‏اش فاطمه بنت اسد در بقيع دفن نمود و از خون‏ريزى و فتنه به همان وضعى كه امام مجتبى(ع) وصيت نموده بود جلوگيرى كرد.

    امام حسين(ع) رو به مروان كرد و فرمود: اگر برادرم وصيت كرده بود كه در كنار جدش پيامبر(ص) دفن شود، مى فهميدى كه تو كوچك‏تر از آنى كه بتوانى ما را برگردانى و جلو دفن جنازه او را در ميان حرم پيامبر(ص) بگيرى.

    ابن‏شهر آشوب مى‏افزايد: به هنگام بردن جنازه امام مجتبى(ع) به سوى بقيع غرقد، افراد شرور و پست‏به پشتيبانى امويان به جنازه آن بزرگوار تيراندازى كردند، به طورى كه هنگام دفن هفتاد تير از بدن آن حضرت جدا نمودند.

    عايشه به هنگام دفن امام مجتبى(ع)ابن‏عباس(ره) خطاب به عايشه (در حالى كه چهل سوار در اطرافش بودند) گفت: «واسو اتاه فيوما على بغل و يوما على جمل، تريدين ان تطفئى نورالله و تقاتلى اولياءالله ارجعى فقد كفيت الذى تخافين و بلغت ما تحبين و الله منتصر لاهل البيت و لو بعد حين; چه بيچارگى و بدبختى! امروز سوار بر استر شدى و يك روز سوار بر شتر گشتى (اشاره به جنگ جمل). تو مى‏خواهى نور خدا را خاموش كنى و با اولياى خدا بجنگى. برگرد، آنچه ديگران مى‏خواستند انجام دادى و ماموريت‏خويش را به پايان رساندى، خداوند اهل بيت(عليهم السلام) را يارى خواهد كرد، گرچه زمانى بگذرد...»

    و بعضى سخن ابن‏عباس را چنين نقل كرده‏اند: «جملت و بغلت و لو عشت لفيلت!» آن روز سوار بر شتر گشتى و امروز بر استر سوارى، و اگر زنده بمانى [براى مبارزه با نور خدا و اهل بيت] بر فيل نيز سوار خواهى گشت.

    و در قسمت‏هايى از زيارات جامعه، خطاب به امامان معصوم(عليهم السلام) ماجراى شهادت آن بزرگوار را از زبان امام صادق(ع) چنين نقل مى‏كند:

    «يا موالى... انتم بين صريع فى المحراب قد فلق السيف هامته و شهيد فوق الجنازة قد شكت‏بالسهام اكفانه [اكفانه بالسهام]...; اى سروران من...! شما كسانى هستيد كه بعضى جسدتان در ميان محراب عبادت در حالى كه فرقتان شكافته بود، به شهادت رسيديد و بعضى از شما شهيدى هستيد كه دشمنان اسلام بر جنازه شما تيراندازى كردند، به طورى كه كفنتان سوراخ سوراخ گرديد...»

    در روايت فوق، ابتدا اشاره به نحوه شهادت على بن‏ابى‏طالب(ع) شده است و سپس ماجراى تيرباران شدن جنازه امام مجتبى(ع) را بيان مى‏كند و در ادامه آن، ماجراى شهادت امام حسين(ع) و ديگر ائمه را بيان مى‏دارد.
    انعكاس شهادت امام مجتبى(ع)

    شهادت مظلومانه سبط اكبر رسول خدا(ص) پرده نفاق را از چهره كريه معاويه كنار زد; پرده نفاقى كه ذوالفقار اميرمؤمنان(ع) در صحراى صفين قادر بر دريدن آن نگرديد. شهادت امام مجتبى(ع) كارى كرد كه عمرو بن‏نعجة گفت: «رحلت‏حسن بن‏على[ع] اولين خاك ذلت و خوارى بود كه بر سر عرب پاشيد و سياه‏بختش گردانيد.»
    الف) واكنش مردم

    امام باقر(ع) نسبت‏به انعكاس شهادت آن بزرگوار فرمود: «مكث الناس يبكون على الحسن بن‏على و عطلت الاسواق; به هنگام شهادت امام مجتبى(ع) مردم گريه و زارى داشتند، حزن آنان را فرا گرفت و عزادارى نمودند و بازارها را تعطيل كردند.»
    ب) حضور همگانى

    جهم بن‏ابى‏جهم مى‏گويد: چون امام حسن مجتبى(ع) رحلت نمود، بنى‏هاشم همگى بسيج گرديدند و به تمام شهرها و روستاهاى اطراف مدينه كه در آن‏ها، انصار زندگى مى‏كردند رفتند و خبر شهادت آن حضرت را با حزن و اندوه اعلان داشتند، به مجرد شنيدن خبر رحلت آن بزرگوار، زن و مرد، كوچك و بزرگ همگى در تشييع جنازه شركت نمودند، به طورى كه بر اثر كثرت جمعيت در ميان بقيع اگر سوزن به روى زمين مى‏افتاد به زمين نمى‏رسيد.

    پ) مردم مكه و مدينه

    ابن ابى‏نجيح مى‏گويد: «در مكه معظمه و مدينه منوره يك هفته عزاى عمومى بود و همه مردم اعم از زنان، مردان و فرزندان خردسال، در فقدان آن حضرت اشك مى‏ريختند.»
    ت) مردم بصره

    ابوالحسن مدائنى مى‏نويسد: عبدالله بن‏سلمه جهت رساندن خبر رحلت جانگداز امام مجتبى(ع) براى زياد بن‏ابيه وارد بصره شد، كه به محض پخش خبر شهادت آن حضرت، آه و ناله مردم بلند شد. ابوبكره برادر زياد مريض بود، چون صداى گريه مردم را شنيد از همسرش ميسه بنت‏شحام پرسيد: چه خبر شده؟ با بى‏پروايى گفت: «حسن بن‏على درگذشت و مردم از دست او آسوده شدند!»ابوبكره با خشم و ناراحتى گفت: «ساكت‏باش! واى بر تو! خداى سبحان او را از شر بسيارى آسوده كرد، و ليكن مردم با فقدان او خير بسيارى را از دست دادند، خداوند حسن بن‏على را رحمت كند.»
    ث) همسر معاويه

    ابن قتيبه نيز مى‏نويسد: «خبر رحلت امام مجتبى(ع) چون به معاويه رسيد، او و بعضى از همراهانش سجده شكر به جا آوردند و تكبير گفتند، و ليكن فاخته همسر معاويه سخت ناراحت گرديد و معاويه را بر شادمانى‏اش نكوهش نمود و فريادش به «انا لله و انا اليه راجعون‏» بلند شد».
    ج) معاويه و يارانش

    در آن زمان عبدالله بن‏عباس در شام به سر مى‏برد، چون خبر خوشحالى معاويه را در رحلت امام مجتبى(ع) شنيد بر او داخل شد و چون بر زمين نشست، معاويه گفت:

    حسن بن‏على مرد و هلاك گرديد! عبدالله گفت: بلى، آن‏گاه چند مرتبه تكرار كرد: «انا لله و انا اليه راجعون‏» سپس گفت: معاويه! شنيدم اظهار خوشحالى و شادمانى كرده‏اى! آگاه باش! قسم به خدا با مرگ حسن بن‏على هرگز قبر تو پر نمى‏گردد و كوتاهى عمر با بركت او بر عمر تو نمى‏افزايد. او رحلت نمود و حال آنكه وجودش بهتر از تو بود. اگر امروز ما گرفتار فقدان آن وجود مبارك شده‏ايم، قبلا به چنين مصيبتى در رحلت رسول خدا(ص) مبتلا گشته بوديم، و ليكن خداوند سبحان با تعيين جانشين نيكو، آن را جبران نمود. در اين هنگام عبدالله فريادى برآورد و گريه زيادى كرد به طورى كه هر كس در آن جا بود تحت تاثير قرار گرفت و اشكش جارى گشت، حتى معاويه خبيث هم گريان شد.

    راوى گفت: «هرگز مانند آن روز، مجلسى را چنان متاثر و گريان نديدم.»

    چ) بنى‏هاشم در مدينه منوره

    حاكم در مستدرك مى‏نويسد:

    «چون امام حسن مجتبى(ع) در گذشت، زنان بنى‏هاشم يك ماه در سوگ آن حضرت عزادارى و نوحه سرايى نمودند.»

    عبيده بنت نائل از عايشه بنت‏سعد نقل مى‏كند: «زنان بنى‏هاشم به مدت يك سال براى حسن بن‏على عزادارى كردند.»
    منبع: ماهنامه كوثر شماره 4





  21. 4 کاربر مقابل از Hossein عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.