نمایش نتایج: از 1 به 3 از 3

موضوع: لیلی مجنون

  1. #1


    تاریخ عضویت
    Jun 2010
    شماره عضویت
    32164
    میانگین پست در روز
    0.01
    نوشته ها
    21
    تشکر
    31
    تشکر شده 11 بار در 10 ارسال
    یاد شده
    در 0 پست
    برچسب زده شده
    در 0 تاپیک


    P30Parsi

    NEW ......................

    ...........


    ویرایش توسط DANESH K : 07-14-2010 در ساعت 22:08

    4 کاربر مقابل از DANESH K عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .  

  2. # ADS
    Circuit advertisement
    تاریخ عضویت
    Always
    نوشته ها
    Many
     

  3. #2

    مدیر تالار مهندسی صنایع

    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    محل سکونت
    همسایه ام با جهان
    نام واقعی
    سودا
    شماره عضویت
    33325
    میانگین پست در روز
    2.21
    علایق
    باران -مطالعه -سفر-رانندگی -کارتون دیدن
    شغل و حرفه
    Planning & Project Control
    نوشته ها
    3,251
    تشکر
    6,670
    تشکر شده 7,877 بار در 2,534 ارسال
    یاد شده
    در 4 پست
    برچسب زده شده
    در 114 تاپیک
    دستاوردها:
    عضو باشگاه 10.000 امتیازی هادوستای قدیمیمحبوب دلهانباشن جاشون خالیه
    بودنت دلم را گرم
    می کرد چه بی هوا
    تمام شدی پدر ...
     


    P30Parsi

    پیش فرض

    خدا مشتی خاک رابر گرفت. می خواست لیلی را بسازد، از عشق خود در آن دمید و لیلی پیش از آن که باخبر شود عاشق شد.
    اکنون سالیانی است که لیلی عشق می ورزد، لیلی بایدعاشق باشد. زیرا خداوند در آن دمیده است و هرکه خدا در آن بدمد، عاشق می شود.

    لیلی نام تمام دختران ایران زمین است، و شایدنام دیگر انسان واقعی !!!!

    لیلی زیر درخت انارنشست، درخت انار عاشق شد، گل داد، سرخ سرخ ،گلها انار شدند، داغ داغ، هر اناری هزاردانه داشت.
    دانه ها عاشق بودند، بی تاب بودند، توی انار جا نمیشدند. انار کوچک بود، دانه ها بی تابی کردند، انار ناگهان ترک برداشت.
    خون انار روی دست لیلی چکید. لیلی انار ترک خورده را خورد ، اینجابود که مجنون به لیلی اش رسید.

    در همین هنگام خداگفت: راز رسیدن فقط همین است، فقط کافیست انار دلت ترک بخورد.

    خدا انگاه ادامه داد: لیلی یک ماجراست، ماجرایی آکنده از من،ماجرایی که باید بسازیش.

    شیطان که طاقت دیدنهعاشق و معشوقی را نداشت گفت: لیلی شدن ، تنها یک اتفاق است، بنشین تا اتفاق بیفتد.

    آنان که سخن شیطان را باور کردند، نشستند و لیلی هیچ گاه اتفاقنیفتاد.

    اما مجنون بلند شد، رفت تا لیلی اش را بسازد ...

    خدا گفت: لیلی درد است، درد زادنی نو، تولدی به دست خویشتن است

    شیطان گفت: آسودگی ست، خیالی ست خوش.

    خدا گفت: لیلی، رفتن است. عبور است و رد شدن.

    شیطان گفت: ماندن است و فرو در خویشتن رفتن.

    خدا گفت: لیلی جستجوست. لیلی نرسیدن است و بخشیدن.

    شیطان گفت: لیلی خواستن است، گرفتن و تملک کردن

    خدا گفت: لیلی سخت است، دیر است و دور از دسترس است

    شیطان گفت: ساده است و همین جا دم دست است ...

    و این چنین دنیا پر شد از لیلی هایی زود،لیلی های ساده ی اینجایی، لیلی هایی نزدیک لحظه ای.

    خدا گفت: لیلی زندگی است، زیستنی از نوعی دیگر

    چون سخن خدا بدینجا رسید ، لیلی جاودانی شد و شیطان دیگر نبود.

    مجنون، زیستنی از نوعی دیگر را برگزید و می دانست که لیلی تا ابدطول می کشد.
    لیلی می دانست که مجنون نیامدنی است، اما ماند، چشمبه راه و منتظر، هزار سال.

    لیلی راه ها را آذینبست و دلش را چراغانی کرد، مجنون نیامد، مجنون نیامدنی است.

    خدا پس از هزار سال لیلی را می نگریست، چراغانی دلش را، چشم بهراهی اش را...

    خدا به مجنون می گفتنرود و مجنون نیز به حرف خدا گوش می داد.

    خدا ثانیه ها را میشمرد، صبوری لیلی را.

    عشق درخت بود، ریشه میخواست، صبوری لیلی ریشه اش شد.
    خدا درخت ریشه دار راآب داد، درخت بزرگ شد، صدها شاخه، هزاران برگ، ستبر و تنومند.

    سایه اش خنکی زمین شد، مردم خنکی اش را فهمیدند، مردم زیر سایه یدرخت لیلی بالیدند.

    لیلی هنوز هم چشم بهراه است چراکه درخت لیلی باز هم ریشه می کند.

    خدا درخت ریشه دار را آب می دهد.

    مجنون نمی آید، مجنون هرگز نمی آید. مجنون نیامدنی است، زیرا کهدرخت باز هم ریشه می خواهد.

    لیلی قصه اش را دوبارهخواند، برای هزارمین بار و مثل هربار لیلی قصه باز هم مرد. لیلی گریست و گفت: کاشاین گونه نبود.

    خدا گفت : هیچ کس جزتو قصه ات را تغییر نخواهد داد ،لیلی! قصه ات را عوض کن.

    لیلی اما می ترسید، لیلی به مردن عادت داشت، تاریخ هم به مردنلیلی خو گرفته بود.

    خدا گفت: لیلی عشق می ورزد تا نمیرد، دنیا لیلی زنده میخواهد.

    لیلی آه نیست، لیلیاشک نیست، لیلی معشوقی مرده در تاریخ نیست، لیلی زندگی است.
    لیلی! زندگی کن
    اگر لیلی بمیرد، دیگرچه کسی لیلی به دنیا بیاورد؟ چه کسی گیسوان دختران عاشق را ببافد؟

    چه کسی طعام نور را در سفره های خوشبختی بچیند؟

    چه کسی غبار اندوه را از طاقچه های زندگی بروبد؟ چه کسی پیراهنعشق را بدوزد؟

    لیلی! قصه ات رادوباره بنویس.

    لیلی به قصه اشبرگشت.

    این بار نه به قصد مردن، بلکه به قصد زندگی.

    و آن وقت به یاد آورد کهتاریخ پر بوده ازلیلی های ساده ی گمنام و ......


    4 کاربر مقابل از GANDOM عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .  

  4. #3

    مدیر تالار مهندسی صنایع

    تاریخ عضویت
    Jul 2010
    محل سکونت
    همسایه ام با جهان
    نام واقعی
    سودا
    شماره عضویت
    33325
    میانگین پست در روز
    2.21
    علایق
    باران -مطالعه -سفر-رانندگی -کارتون دیدن
    شغل و حرفه
    Planning & Project Control
    نوشته ها
    3,251
    تشکر
    6,670
    تشکر شده 7,877 بار در 2,534 ارسال
    یاد شده
    در 4 پست
    برچسب زده شده
    در 114 تاپیک
    دستاوردها:
    عضو باشگاه 10.000 امتیازی هادوستای قدیمیمحبوب دلهانباشن جاشون خالیه
    بودنت دلم را گرم
    می کرد چه بی هوا
    تمام شدی پدر ...
     


    P30Parsi

    پیش فرض

    ليلي گفت: موهايم مشکي ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج،

    دلت توي حلقه هاي موي من است.

    نمي خواهي دلت را آزاد کني؟

    نمي خواهي موج گيسوي ليلي راببيني؟

    مجنون دست کشيد به شاخه هاي آشفته بيد و گفت: نه نمي خواهم،

    گيسوي مواج ليلي را نمي خواهم.

    دلم را هم.


    ليلي گفت: چشمهايم جام شيشه اي عسل است، شيرين،

    نمي خواهي عکست را توي جام عسلببيني؟

    شيريني ليلي را؟


    مجنون چشمهايش را بست و گفت: هزارسال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ.

    تلخي مجنون را تاب ميآوري؟

    ليلي گفت: لبخندم خرماي رسيده نخلستان است.

    خرما طعمتنهايي ات را عوض مي کند.

    نمي خواهي خرما بچيني؟

    مجنون خاريدر دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.

    ليلي گفت: دستهايم پلاست. پلي که مرا به تو مي رساند. بيا و از اين پل بگذر.

    مجنون گفت: اما من از اين پل گذشته ام. آنکه مي پرد ديگر به پل نيازيندارد.

    ليلي گفت: قلبم اسب سرکش عربي ست.

    بي سوار و بيافسار.

    عنانش را خدا بريده، اين اسب را با خودت ميبري؟

    مجنون هيچ نگفت.

    ليلي که نگاه کرد، مجنون ديگرنبود؛ تنها شيهه اسبي بود و رد پايي بر شن.

    ليلي دست بر سينه اشگذاشت، صداي تاختن مي آمد


    4 کاربر مقابل از GANDOM عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .  

کلمات کلیدی این موضوع