نمایش نتایج: از 1 به 9 از 9
  1. #1


    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    محل سکونت
    تهران
    نام واقعی
    المیرا
    شماره عضویت
    77066
    میانگین پست در روز
    3.60
    علایق
    بارون- وایبر- واتس آپ- تانگو- اینستاگرام
    شغل و حرفه
    مدیر اداری
    گوشی موبایل
    LG L4
    نوشته ها
    4,729
    امتیازات
    45,864
    درجه
    52
    تشکر
    6,436
    تشکر شده 13,450 بار در 3,261 ارسال
    یاد شده
    در 7 پست
    برچسب زده شده
    در 1031 تاپیک
    نوشته های وبلاگ
    7
    امتیازها: 45,864, سطح: 52
    تمام شدن سطح: 35%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 1,186
    فعالیت کل: 46.0%
    دستاوردها:
    ایحاد آلبوم تصویرمحبوب دلهامشارکت کننده در گروه های کاربرییار همیشگیآشنا با نجوه کار برچسب های موضوعاتعضو باشگاه 1000 امتیازی هاعضو باشگاه 25.000 امتیازی ها
    برگردوندنم...
    قسمت نبود برم
    پیش برادران دینی
    م ولی خوب بود بی
    بی سی کلی ازمون
    گفت خخخخ
     


    P30Parsi

    پیش فرض نامه های جودی ابوت به بابا لنگ دراز

    [برای مشاهده لینکها باید عضو شوید. ]
    نامه های دوشیزه "جروشا ابوت" به آقای "بابالنگ دراز اسمیث"
    [برای مشاهده لینکها باید عضو شوید. ]

    24سپتامبر ؛

    سرپرست مهربان و عزیزی كه بچه های یتیم رو به كالج می فرستد :

    من رسیدم ! اینجام ! دیروز 4 ساعت با قطار توی راه بودم . حس جالبیه ؟ نه ؟ من هیچوقت سوار قطار نشده بودم.

    كالج جای بزرگ و شگفت آوریه ، هروقت اتاقمو ترك می كنم ، گم می شم. بعدا وقتی كه احساس سر در گمی كمتری داشتم حتما براتون تعریف می كنم چطور جاییه ، همین طور راجب درسام . تا دوشنبه صبح كلاسی شروع نمی شه و الان شب شنبه است . اما من فقط خواستم یه نامه بنویسم برای اینكه كمی با هم آشنا شیم.

    حس غریبیه اینكه برای كسی نامه بنویسی كه نمی شناسیش .كلا برای من كه بیشتر ار 3 یا 4 بار چیزی ننوشتم كمی حس غریبیه ، پس اگه یه نوشته ایده آلی نباشه لطفا چشم پوشی كنین !

    دیروز قبل از اینكه یتیمخانه رو ترك كنم ، خانم لیپت و من یه گفتگوی جدی ای داشتیم. اون به من توضیح داد كه از این به بعد چطور باید رفتار كنم، مخصوصا با یك مرد اصیل و اشراف زاده كه برای من كارای زیادی می كنه . باید خیلی مواظب باشم كه با احترام برخورد كنم !

    اما آخه چطور میشه یه نامه با احترام و ادب برای كسی نوشت كه دلش میخواد "جان اسمیث" خطابش كنی ؟ چرا اسمی رو انتخاب نكردین كه كمتر دوستانه باشه ؟
    تابستون امسال خیلی راجب شما فكر كردم ؛ با داشتن كسی كه بعد از این همه سال ، منو پشتیبانی مالی كنه احساس می كنم كه یه جورایی خانواده پیدا كردم .به نظر می رسه كه الان من به یه شخصی تعلق دارم. و این یه احساس آرامش بخشیه . لازمه كه بگم وقتی كه به شما فكر می كنم فقط تصور خیلی كم و مبهمی دارم . اینها سه چیزی هستن كه راجبتون می دونم :

    1: قد بلندین .
    2: پولدارین .
    3: از دخترها بدتون میاد.

    اول در نظر داشتم كه شما رو " آقای متنفر از دخترها " صدا بزنم اما این توهین به من بود . یا آقای پولدار كه این هم توهین به شما بود ، انگار كه تنها پول راجب شما مهم هست . تازه پولدار بودن یه صفت ظاهری هس. و ممكنه شما یه زمانی دیگه پولدار نباشین ؛ مثل همه مردهای باهوشی كه توی مراكز سرمایه داری تمام داراریشونو می بازن . اما حداقل شما تمام عمرتون رو قدبلند خواهین موند ! برای همین من تصمیم گرفتم شما رو بابا لنگ دراز صدا بزنم . امیدوارم اشكالی نداشته باشته . این فقط یه اسم مستعاریه كه ما به خانم لیپت نخواهیم گفت .

    زنگ ساعت ده الانه كه بعد دو دقیقه زده شه . تمام روزهای ما با زنگها تقسیم شده . ما با این زنگها می خوریم، می خوابیم و درس می خونیم. این خیلی روحیه میده . آهان ! زنگ خورد ! خاموشی ! شب بخیر .

    پانوشت‌: می بینین كه من با چه دقت و ظرافتی قوانین رو رعایت می كنم ، به خاطر تربیتی كه توی یتیمخانه " جان گریر هوم" داشتم .
    با احترام : جروشا ابوت
    به : بــابـــا لنگ دراز




















    9 کاربر مقابل از Dorduneh_Afarinesh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .  

  2. # ADS
    Circuit advertisement
    تاریخ عضویت
    Always
    محل سکونت
    Advertising world
    نوشته ها
    Many
     

  3. #2


    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    محل سکونت
    تهران
    نام واقعی
    المیرا
    شماره عضویت
    77066
    میانگین پست در روز
    3.60
    علایق
    بارون- وایبر- واتس آپ- تانگو- اینستاگرام
    شغل و حرفه
    مدیر اداری
    گوشی موبایل
    LG L4
    نوشته ها
    4,729
    امتیازات
    45,864
    درجه
    52
    تشکر
    6,436
    تشکر شده 13,450 بار در 3,261 ارسال
    یاد شده
    در 7 پست
    برچسب زده شده
    در 1031 تاپیک
    نوشته های وبلاگ
    7
    امتیازها: 45,864, سطح: 52
    تمام شدن سطح: 35%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 1,186
    فعالیت کل: 46.0%
    دستاوردها:
    ایحاد آلبوم تصویرمحبوب دلهامشارکت کننده در گروه های کاربرییار همیشگیآشنا با نجوه کار برچسب های موضوعاتعضو باشگاه 1000 امتیازی هاعضو باشگاه 25.000 امتیازی ها
    برگردوندنم...
    قسمت نبود برم
    پیش برادران دینی
    م ولی خوب بود بی
    بی سی کلی ازمون
    گفت خخخخ
     


    P30Parsi

    پیش فرض

    [برای مشاهده لینکها باید عضو شوید. ]
    اول اكتبر ؛

    بابا لنگ دراز عزیز :

    من كالج رو دوست دارم و تو رو هم دوست دارم به خاطر اینكه منو اینجا فرستادی. خیلی خیلی خوشحالم ، اونقدر هیجان زده ام كه به سختی خوابم میبره . نمی تونی درك كنی چقدر اینجا با " گریر هوم" تفاوت داره . هیچوقت فكر نمی كردم یه توی دنیا یه همچین جایی وجود داشته باشه .متاسفم برای هر كی كه دختر نیست و نمی تونه اینجا بیاد. مطمئنم كالجی كه تو وقتی پسر جوونی بودی و توش درس خوندی اینقدر زیبا نبوده .

    اتاق من بالای یه برج هس كه قبل از اینكه درمانگاه جدید رو بسازن مركز درمانی بیماریهای مسری بود .سه تا دختر دیگه هم توی همین طبقه هستن . یه سال آخری كه عینك می زنه و همیشه از ما میخواد كه كمی ساكت باشیم. و دو سال اولی كه اسمهاشون "سالی مك براید" و "جولیا رالدج پندلتون" هست. "سالی" موهای قرمز و بینی سربالا داره و كمی مهربونه ."جولیا" از یه خونواده درجه یك توی نیویوركه و تا حالا به من توجهی نكرده . اون دو تا اتاقشون یكیه ، اما من و سال آخریه هر كدوم اتاق مستقلی داریم. اصولا سال اول ها نمی تونن اتاق مستقل داشته باشن، اما من بدون اینكه بخوام دارم. شاید مسئول ثبت نام فكر كرده كه درست نباشه كه یه دختر با اصول تربیت شده با یه دختر سر راهی یه اتاق باشن. می بینی چه مزیت هایی داره !
    [برای مشاهده لینکها باید عضو شوید. ]
    اتاق من توی ضلع شمال غربی هس كه دو پنجره با یه چشم انداز داره .بعد از هیجده سال زندگی توی خانه بی سرپرستان با بیست و دو هم اتاقی خیلی آرامش بخشه كه تنها باشی . این اولین فرصت برای آشنا شدن با "جروشا ابوت"ـه . فكر كنم داره ازش خوشم میاد. تو چی فكر می كنی؟





    8 کاربر مقابل از Dorduneh_Afarinesh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .  

  4. #3


    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    محل سکونت
    تهران
    نام واقعی
    المیرا
    شماره عضویت
    77066
    میانگین پست در روز
    3.60
    علایق
    بارون- وایبر- واتس آپ- تانگو- اینستاگرام
    شغل و حرفه
    مدیر اداری
    گوشی موبایل
    LG L4
    نوشته ها
    4,729
    امتیازات
    45,864
    درجه
    52
    تشکر
    6,436
    تشکر شده 13,450 بار در 3,261 ارسال
    یاد شده
    در 7 پست
    برچسب زده شده
    در 1031 تاپیک
    نوشته های وبلاگ
    7
    امتیازها: 45,864, سطح: 52
    تمام شدن سطح: 35%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 1,186
    فعالیت کل: 46.0%
    دستاوردها:
    ایحاد آلبوم تصویرمحبوب دلهامشارکت کننده در گروه های کاربرییار همیشگیآشنا با نجوه کار برچسب های موضوعاتعضو باشگاه 1000 امتیازی هاعضو باشگاه 25.000 امتیازی ها
    برگردوندنم...
    قسمت نبود برم
    پیش برادران دینی
    م ولی خوب بود بی
    بی سی کلی ازمون
    گفت خخخخ
     


    P30Parsi

    پیش فرض

    10 اکتبر

    جروشا از اتفاقاتی که گاه در کلاس درس پیش می آمد نوشته و اینکه وقتی راجع به موضوعی صحبت می شود که او نمی داند، سکوت می کند و بعد به کمک دائره المعارف درباره آن موضوع اطلاعات به دست می آورد ... سپس درباره دکوراسیون اتاقش و خرید اثاثیه اتاق توضیح داده و نوشته: «شما نمی دانید خرید کردن برای من چقدر خوشایند است که شخصاً یک پنج دلاری بدهم و بقیه اش را پس بگیرم. برای اینکه من هیچ وقت بیش از چند سنت پول نداشته ام. آه بابا جونم! من قدر این ماهانه را خوب می دانم» آنگاه شرح مختصری از دروسی که در دانشکده می خوانند ارائه داده است.


    8 کاربر مقابل از Dorduneh_Afarinesh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .  

  5. #4


    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    محل سکونت
    تهران
    نام واقعی
    المیرا
    شماره عضویت
    77066
    میانگین پست در روز
    3.60
    علایق
    بارون- وایبر- واتس آپ- تانگو- اینستاگرام
    شغل و حرفه
    مدیر اداری
    گوشی موبایل
    LG L4
    نوشته ها
    4,729
    امتیازات
    45,864
    درجه
    52
    تشکر
    6,436
    تشکر شده 13,450 بار در 3,261 ارسال
    یاد شده
    در 7 پست
    برچسب زده شده
    در 1031 تاپیک
    نوشته های وبلاگ
    7
    امتیازها: 45,864, سطح: 52
    تمام شدن سطح: 35%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 1,186
    فعالیت کل: 46.0%
    دستاوردها:
    ایحاد آلبوم تصویرمحبوب دلهامشارکت کننده در گروه های کاربرییار همیشگیآشنا با نجوه کار برچسب های موضوعاتعضو باشگاه 1000 امتیازی هاعضو باشگاه 25.000 امتیازی ها
    برگردوندنم...
    قسمت نبود برم
    پیش برادران دینی
    م ولی خوب بود بی
    بی سی کلی ازمون
    گفت خخخخ
     


    P30Parsi

    پیش فرض

    چهارشنبه «بابا لنگ دراز عزیز، من اسمم را عوض کرده‌ام. در دفتر البته اسم من همان جروشا است ولی همه مرا «جودی» صدا می‎کنند. کاش مادام لیپت سلیقة بیشتری در انتخاب اسم اطفال به خرج می‎داد… می‎خواهید یک چیزی برایتان بگویم؟ من سه جفت دستکش چرمی خریده‎ام، من تا حالا دستکش حقیقی با پنج انگشت نداشته‌ام حالا هر نیم ساعت یکبار آنها را از کشوی میز بیرون می‎آورم و دستم می‎کنم …. … باباجون آنقدر که تفریح‎های دانشکده برای من ناراحت کننده است درس‎های آن مشکل نیست. بیشتر اوقات من نمی‎فهمم دخترها چه می‎گویند و برای چه می‎خندند. شوخی‎های آنها مربوط به گذشته است که همه کس جز من در آن سهیم است. احساس می‎کنم در این دنیا بیگانه هستم و زبان مردم را نمی فهمم… در اینجا کسی نمی‎داند که من در یتیم‎خانه بزرگ شده‎ام. من به سالی گفتم که پدر و مادرم فوت کرده‎اند و یک آقای مسنی مرا به دانشکده فرستاده … نمی‎دانید چقدر دلم می‎خواهد مثل سایر دخترها باشم ولی خاطرة «موسسة خیریة ژان گریر» که دورنمای دوران طفولیت من است بزرگترین تفاوت بین من و آنهاست …»


    7 کاربر مقابل از Dorduneh_Afarinesh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .  

  6. #5


    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    محل سکونت
    تهران
    نام واقعی
    المیرا
    شماره عضویت
    77066
    میانگین پست در روز
    3.60
    علایق
    بارون- وایبر- واتس آپ- تانگو- اینستاگرام
    شغل و حرفه
    مدیر اداری
    گوشی موبایل
    LG L4
    نوشته ها
    4,729
    امتیازات
    45,864
    درجه
    52
    تشکر
    6,436
    تشکر شده 13,450 بار در 3,261 ارسال
    یاد شده
    در 7 پست
    برچسب زده شده
    در 1031 تاپیک
    نوشته های وبلاگ
    7
    امتیازها: 45,864, سطح: 52
    تمام شدن سطح: 35%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 1,186
    فعالیت کل: 46.0%
    دستاوردها:
    ایحاد آلبوم تصویرمحبوب دلهامشارکت کننده در گروه های کاربرییار همیشگیآشنا با نجوه کار برچسب های موضوعاتعضو باشگاه 1000 امتیازی هاعضو باشگاه 25.000 امتیازی ها
    برگردوندنم...
    قسمت نبود برم
    پیش برادران دینی
    م ولی خوب بود بی
    بی سی کلی ازمون
    گفت خخخخ
     


    P30Parsi

    پیش فرض

    ۵ 2اکتبر «من در تیم بسکتبال پذیرفته شدم. دانشکده روز به روز بهتر و بهتر می‌شود. من دخترها، معلم‌ها، کلاس‌ها و باغ دانشکده وتمام خوراکی‎های آن را دوست دارم. قرار بود فقط ماهی یکبار برای شما نامه بنویسم، در صورتی که هر چند روز یکبار چندین ورق سیاه کرده‎ام. آخر من آنقدر هیجان‎زده شده بودم که هر وقت ماجرایی تازه می‎دیدم دلم می‎خواست راجع به آن با یک نفر صحبت کنم. امیدوارم این پرچانگی مرا ببخشید. دختر پرگوی شما جودی ابوت»

    ۱۵ نوامبر جودی توضیح مفصلی دربارة خرید چند دست لباس و لذتی که از داشتن آنها به او دست داده نوشته و توضیح داده وقتی که در دورة دبیرستان از لباسهای کهنه‎ای که در جعبه برای فقرا فرستاده می‎شد می‎پوشید همیشه می‎ترسید که در کلاس پهلوی دختری بنشیند که لباس قبلاً متعلق به او بوده…. او می‎نویسد «اگر تمام عمر جوراب ابریشمی بپوشم اثر جای زخمی که بر دلم نشسته از بین نخواهد رفت». ۱۹دسامبر «بابا لنگ دراز عزیز دوست دارم بدانم شما چه شکلی هستید، خیلی پیر هستید یا فقط یک کمی؟ تمام سرتان بی مو است یا فقط یک قسمت آن؟ من عکس شما را آنطور که فکر می‎کنم، کشیده ام « در حاشیه تعدادی از نامه‎ها جودی تصاویر ساده‎ای برای نشان دادن احساس خود نقاشی کرده است. جودی در ادامة نامه نوشته: «من عهد بسته‎ام شبها کتابهای غیردرسی بخوانم، برای اینکه ۱۸ سال توخالی پشت سر گذاشته‎ام که بایستی آن را پرکنم. تمام نکاتی را که یک دختر فامیل‎دار و صاحب خانه و زندگی وکتابخانه به مرور یاد می‎گیرد، من از آن غافل بوده‎ام مثلاً من هیچ وقت دیویدکاپرفیلد یا آیوانهو و… را نخوانده ام. هرگز عکس مونالیزا را ندیده‎ام و هرگز نامی از «شرلوک هولمز» نشنیده بودم. با همة اینها تصدیق کنید باید بدوم تا به دیگران برسم …» در نامة بعدی جودی نوشته که در تعطیلات کریسمس او به همراه یک دختر دیگر در مدرسه می‎مانند و از برنامه‎هایی که برای این ایام در نظر گرفته‎اند صحبت کرده است.


    7 کاربر مقابل از Dorduneh_Afarinesh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .  

  7. #6


    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    محل سکونت
    تهران
    نام واقعی
    المیرا
    شماره عضویت
    77066
    میانگین پست در روز
    3.60
    علایق
    بارون- وایبر- واتس آپ- تانگو- اینستاگرام
    شغل و حرفه
    مدیر اداری
    گوشی موبایل
    LG L4
    نوشته ها
    4,729
    امتیازات
    45,864
    درجه
    52
    تشکر
    6,436
    تشکر شده 13,450 بار در 3,261 ارسال
    یاد شده
    در 7 پست
    برچسب زده شده
    در 1031 تاپیک
    نوشته های وبلاگ
    7
    امتیازها: 45,864, سطح: 52
    تمام شدن سطح: 35%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 1,186
    فعالیت کل: 46.0%
    دستاوردها:
    ایحاد آلبوم تصویرمحبوب دلهامشارکت کننده در گروه های کاربرییار همیشگیآشنا با نجوه کار برچسب های موضوعاتعضو باشگاه 1000 امتیازی هاعضو باشگاه 25.000 امتیازی ها
    برگردوندنم...
    قسمت نبود برم
    پیش برادران دینی
    م ولی خوب بود بی
    بی سی کلی ازمون
    گفت خخخخ
     


    P30Parsi

    پیش فرض

    اواخر تعطیلات جودی بعد از دریافت پنج لیره طلا به عنوان عیدی از طرف بابالنگ دراز احساس خود را از دریافت این عیدی به زیبایی توصیف کرده و فهرست چیزهایی را که با این پول خریده، نوشته و توضیح داده که به دوستانش گفته این هدایا بوسیلة پست از طرف خانواده اش فرستاده شده است، بعد به شرح کارهایی که در تعطیلات انجام داده و خیلی هم برایش هیجان انگیز بوده پرداخته است. در پایان نامه نوشته: «با یک دنیا محبت ـ جودی» سپس اضافه کرده: « شاید صحیح نباشد که من بنویسم « با یک دنیا محبت» اگر چنین است معذرت می‎خواهم، ولی آخرمن باید یک نفر را دوست بدارم و باید بین شما و مادام لیپت یکی را انتخاب کنم، بنابراین باباجون عزیزم شما باید این بار را به دوش بکشید، برای اینکه من نمی توانم مادام لیپت را دوست بدارم». در نامة بعدی جودی خبر انتشار یکی از اشعارش را در مجلة ماهانه مدرسه می‎دهد و بعد خبر ناراحت کننده رفوزه شدنش از ریاضیات و نثر لاتین. در یکی از نامه‌ها می‎نویسد: «حاضرید نقش مادر بزرگ مرا بازی کنید؟ سالی یک مادر بزرگ دارد و ژولیا و لئونورا هر کدام دو تا و امشب آنها را با هم مقایسه می‎کردند، دیروز که به بازار رفتم، کلاهی دیدم که برای یک مادر بزرگ جان می‎دهد، خیال دارم آن را برای هشتادوسومین سال تولدتان به شما هدیه دهم.!!» در نامه‎های بعدی جودی خبر قبولی خود را در امتحان ریاضی و لاتین نوشته و از بابالنگ دراز به خاطر اینکه هیچ گونه عکس‎العملی در مقابل اخبار او نشان نمی‎دهد گله کرده است و اظهار کرده، حتماً او نامه‎های جودی را بدون اینکه حتی به آنها نگاهی کند به سبد می‌اندازد. ۲ آوریل «بابالنگ دراز عزیز، من حقیقتاً دختر بدی هستم، خواهشمندم نامة هفتة گذشته را فراموش کنید. شبی که آن را نوشتم تنها، دلتنگ و بیچاره بودم و گلویم درد می‎کرد. شش روز است که در بهداری بستری هستم و این اولین باری است که قلم و کاغذ به من داده شده و اجازه داده اند بنشینم، در تمام این مدت به فکر آن نامه بوده‎ام و یقین دارم تا شما مرا نبخشید، حالم خوب نخواهد شد». ۴ آوریل جودی از جعبة گلی که بابالنگ دراز برایش فرستاده، اینطور تشکر کرده: «مرسی بابا جون یک دنیا متشکرم، این گلها اولین هدیه‎ای است که من در عمرم دریافت کرده‎ام… حالا یقین دارم نامه‎های مرا می‎خوانید…». در نامه‎های بعدی جودی جزئیات زندگی‎اش را در دانشکده توصیف کرده و از پیشرفت تحصیلی‎اش خبر داده است. ۳۰ مه «بابالنگ دراز عزیز شما باغ دانشکده را دیده‎اید؟ در ماه مه مثل بهشت است… پیش از این در عمرم با مردی صحبت نکرده بودم (غیر از اعانه‎دهندگان، آن هم اتفاقی. ولی آنها به حساب نمی‎آیند) معذرت می‎خواهم بابا من وقتی به یکی از اعانه‎دهندگان زبان‎درازی می‎کنم، نمی‎خواهم احساسات شما را جریحه‎دار کنم. نمی‎دانم چرا نمی‎توانم شما را جزو آنها حساب کنم… به هر حال امروز با یک مردی راه رفته‎ام، صحبت کرده‎ام و چای خورده‎ام! آن هم مردی عالیقدر. آقای جرویس پندلتن عموی ژولیا. از آنجا که ژولیا و سالی کلاس داشتند و نمی‎توانستند غیبت کنند، ژولیا از من خواهش کرد که عمویش را در دانشکده بگردانم… من علاقة چندانی به پندلتن‎ها ندارم، ولی اتفاقاً این یکی خیلی دوست داشتنی از آب درآمد، خیلی به ما خوش گذشت، کاش من هم چنین عمویی داشتم… آقای پندلتن مرا به یاد شما می‎انداخت، البته بابا جون شمای بیست سال پیش…» جودی مشخصات ظاهری آقای پندلتن و تمام جاهایی را که با او گشته و به وی نشان داده و حتی نحوة چای خوردنشان را نیز توضیح داده است. ۹ ژوئن «ب.ب.ل.د عزیز، الان آخرین امتحانم را گذراندم و حالا سه ماه تعطیلات در ییلاق. من در عمرم به ییلاق نرفته‎ام، حتی آن را ندیده‎ام ولی یقین دارم که خیلی از زندگی ییلاق و آزادی آن لذت خواهم برد… من حالا دیگر بزرگ شده‎ام. هورا! »


    7 کاربر مقابل از Dorduneh_Afarinesh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .  

  8. #7


    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    محل سکونت
    تهران
    نام واقعی
    المیرا
    شماره عضویت
    77066
    میانگین پست در روز
    3.60
    علایق
    بارون- وایبر- واتس آپ- تانگو- اینستاگرام
    شغل و حرفه
    مدیر اداری
    گوشی موبایل
    LG L4
    نوشته ها
    4,729
    امتیازات
    45,864
    درجه
    52
    تشکر
    6,436
    تشکر شده 13,450 بار در 3,261 ارسال
    یاد شده
    در 7 پست
    برچسب زده شده
    در 1031 تاپیک
    نوشته های وبلاگ
    7
    امتیازها: 45,864, سطح: 52
    تمام شدن سطح: 35%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 1,186
    فعالیت کل: 46.0%
    دستاوردها:
    ایحاد آلبوم تصویرمحبوب دلهامشارکت کننده در گروه های کاربرییار همیشگیآشنا با نجوه کار برچسب های موضوعاتعضو باشگاه 1000 امتیازی هاعضو باشگاه 25.000 امتیازی ها
    برگردوندنم...
    قسمت نبود برم
    پیش برادران دینی
    م ولی خوب بود بی
    بی سی کلی ازمون
    گفت خخخخ
     


    P30Parsi

    پیش فرض

    ییلاق لاک ویلو «ب ب. ل .د عزیز، من الان وارد شده و هنوز اسبابهایم را باز نکرده‎ام، ولی طاقت ندارم که صبر کنم می‎خواهم به شما بگویم که اینجا با صفاترین نقطة روی زمین است…» . جودی عمارت ییلاقی و مناظر اطراف را با کمک تصویری که کشیده توصیف کرده و سپس اعضای خانواده سمپل را که در آنجا زندگی می‎کنند معرفی کرده و می‎نویسد: «باور نمی‎کنم جودی به چنین سعادتی رسیده باشد. شما و خدای مهربان بیش از آنچه من لیاقت دارم به من محبت کرده‎اید من باید خیلی‎خیلی بکوشم تا بتوانم دین خود را به شما ادا کنم. و خواهید دید که این کار را خواهم کرد.» ۱۲ ژوئیه «بابالنگ دراز عزیز، منشی شما لاک ویلو را از کجا می‎شناخته ؟ من جداً علاقه‌مندم که بدانم برای اینکه این مزرعه ابتدا متعلق به آقای جرویس پندلتن بوده و او آن را به خانم سمپل که دایة او بوده بخشیده، چه تصادف غریبی؟ هنوز که هنوز است، خانم سمپل آقای پندلتن را «آقای جروی» می‎خواند و تعریف می‎کند که چه بچة شیرینی بوده … از وقتی که فهمیده من آقای پندلتن را می‎شناسم احترام من دو برابر شده ….» جودی مناظر اطراف لاک ویلو، تعداد حیوانات آنجا و جزئیات کارهایی را که در ییلاق انجام می‎دهند توصیف کرده و گفته قصد دارد در تعطیلات داستانی بنویسد، او حتی مراسم روز یکشنبه و موعظة کشیش در کلیسا را نیز ذکر کرده و دربارة عقاید مذهبی خانوادة سمپل توضیح داده و اظهار نظر کرده است. همچنین اطلاعاتی را که دربارة دوران کودکی آقای جروی از طریق دایه‎اش به دست آورده، با علاقه و توجه خاصی ذکر کرده است. ۱۵ سپتامبر «باباجون، دیروز خودم را با ترازوی آردکشی دکان بقالی کشیدم، نُه پوند زیاد شده ام، برای حفظ سلامتی لاک ویلو نقطة مناسبی است. جودی همیشگی شما». ۲۵ سپتامبر سال دوم دانشکده آغاز شده و جودی با سالی و ژولیا هم اتاق شده است، او در این باره نوشته: «من و سالی بهار گذشته تصمیم گرفتیم هم‎اتاق باشیم و ژولیا می‎خواست حتماً با سالی بماند برای چه نمی‎دانم، هیچ وجه تشابهی بین آنها نیست… فکر کنید جروشا ابوت یتیم ساکن سابق ژان گریر هم‎اتاق با یک پندلتن، حقیقتاً که اینجا سرزمین عجیبی است .» ۱۲ نوامبر «ب.ب.ل.د عزیز، سالی از من دعوت کرده که تعطیلات کریسمس را با او بگذرانم، خانواده او در ورسستر ماساچوست هستند. خیلی دلم می‎خواهد بروم، در عمرم بین یک خانواده نبوده‎ام، غیر از سمپل‎ها، ولی آنها خیلی پیر هستند …» جودی عکس خودش را برای بابالنگ دراز فرستاده تا او بداند که جودی چه شکلی شده است. ۲۱ دسامبر، ورسستر ماساچوست جودی از زندگی مشغول کنندة منزل سالی تعریف کرده و از چکی که به عنوان عیدی از طرف بابالنگ دراز دریافت کرده تشکر کرده است، او نمای بیرون و دکوراسیون داخل خانه سالی را توصیف کرده و نوشته این خانه شبیه خانه‎هایی است که از موسسة ژان گریر با کنجکاوی و آرزومندانه به آنها می‎نگریسته و بالاخره به آرزوی خود رسیده و توانسته داخل خانه‎ای را به چشم ببیند. جودی اعضای خانوادة سالی را معرفی کرده و توضیح داده است که سالی برادری خوشگل، بلند قد و چهارشانه به اسم جیمی دارد که در دانشکدة پرنیستن درس می‎خواند. همچنین خانوادة سالی به افتخار جودی در منزل خود مهمانی داده‎اند وجودی برای اولین بار در یک مهمانی خانوادگی شرکت کرده است. شنبه ساعت ۰۹:۳۰ « بابا جونم امروز پیاده به شهر رفتیم… عموی دوست داشتنی ژولیا بعد از ظهری با یک جعبة پنج پوندی شکلات وارد شد. ببینید هم‎اتاق بودن با ژولیا چه مزایایی دارد! دخترک معصوم سرراهی ما خیلی مورد توجه آقای پندلتن واقع شده است… « جودی نحوة پذیرایی‎شان از آقای پندلتن و صحبت‎هایی را که بین او و آقای پندلتن رد و بدل شده را توضیح داده و نوشته که من آقای پندلتن را «آقا جروی» خطاب کردم و به نظر نیامد که به او برخورده باشد. ژولیا می‎گفت هرگز عمویش را اینقدر سرحال ندیده بود… با مردها سروکله زدن جداً تدبیر لازم دارد…» در نامه‎های بعدی جودی کنجکاوی‎های خود را دربارة اصل و نسبش به زبان طنز نوشته همچنین درباره کادویی که از جیمی ماک براید دریافت کرده نوشته و توضیحاتی دربارة درسها و استادانش و امتحانات داده و اینکه به نوشته‎های شکسپیر خصوصاً هملت علاقمند شده است و با علاقة خاصی آن را مطالعه می‎کند. ۲۵ مارس «بابالنگ دراز عزیز گمان نمی کنم لازم باشد من از اینجا بروم، در اینجا آنقدر چیزهای خوب گیرم می‎آید که انصاف نیست آنها را بگذارم و بروم» جودی خبر برنده شدنش را در مسابقة داستانهای کوتاه مجلة ماهانه مدرسه با خوشحالی اعلام کرده است. اودر ادامه نوشته: «جمعة آینده به همراه ژولیا و سالی به نیویورک خواهیم رفت تا برای بهار خرید کنیم و روز بعد با «آقا جروی» به تاتر می‎رویم. ژولیا شب در منزل خودشان می‎خوابد اما من و سالی در هتل می‌خوابیم. من در عمرم به هتل و تاتر نرفته‌ام … می‎خواهید باور کنید یا نکنید نمایشنامه‌ای که تماشا خواهیم کرد «هملت» است! آنقدر از این پیشامد هیجان‎زده شده‎ام که به سختی خوابم می‌برد». ۷ آوریل «بابا لنگ دراز عزیز وای! نیویورک چقدر بزرگ است. گمان می‎کنم یک ماه طول بکشد تا من از تأثیری که این دو روز در من گذاشته حالم جا بیاید… من هرگز اینقدر چیزهای زیبا مثل آنچه در ویترین مغازه‎های نیویورک است ندیده ام … من وسالی و ژولیا صبح شنبه رفتیم خرید. ژولیا به مغازه ای رفت که دیدنش نفس مرا بند آورده بود. دیوارها سفید و طلائی… ژولیا روی صندلی مقابل آئینه نشست و ده، دوازده تا کلاه امتحان کرد و دو تا از قشنگ‎ترین آنها را خرید. گمان نمی‎کنم لذتی از این بالاتر باشد که آدم جلوی آئینه بنشیند و کلاهی انتخاب کند و بخرد بدون اینکه ابتدا بخواهد قیمت آن را در نظر بگیرد… بعد از اینکه خرید ما تمام شد آقای پندلتن را در رستوران ملاقات کردیم… بعد از ناهار به تأتر رفتیم… آقای جروی به هریک از ما یک دسته گل بنفشه و سوسن داد. چقدر مرد مهربانی است! از آنجا که من فقط اعانه‎دهندگان را دیده بودم هیچ وقت از مردها خوشم نمی‎آمد ولی عقیده‎ام دارد عوض می‎شود. یازده صفحه نوشتم نترسید الان تمام می‎کنم. همیشه جودی شما » ۱۰ آوریل «آقای ثروتمند عزیز چک پنجاه دلاری شما را پس فرستادم، پول ماهانه من کافیست تا هر کلاهی لازم دارم بخرم … ترجیح می‎دهم بیش از آنچه را که مجبورم صدقه قبول نکنم». در نامه بعدی جودی از لحن گستاخانة خود عذرخواهی کرده، ولی یادآوری می‎کند که تمایل ندارد بیش از نیازش مدیون بابالنگ دراز باشد چون خیال دارد در آینده این مبالغ را پس بدهد. جودی در این نامه و نامه‎های بعدی همزمان با تشریح جزئیات زندگی خود در دانشکده و خارج از آن در خصوص مسائل مختلف اظهارنظر می‎کند و با بابالنگ دراز دربارة عقاید خود درددل می‎کند. او آرزو دارد در آینده یتیم‎خانه‎ای تأسیس کند. او در این باره می‎نویسد: «این فکر شیرینی است که شب‎ها با آن به خواب می‎روم و نقشة آن را موبه‎مو در نظر مجسم می‎کنم، خوراک، پوشاک… و یک چیز مسلم است این که یتیم‎های من باید خوشحال باشند، آنها باید از دوران کودکی خود خاطرات شاد و پرمسرتی داشته باشند».


    7 کاربر مقابل از Dorduneh_Afarinesh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .  

  9. #8


    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    محل سکونت
    تهران
    نام واقعی
    المیرا
    شماره عضویت
    77066
    میانگین پست در روز
    3.60
    علایق
    بارون- وایبر- واتس آپ- تانگو- اینستاگرام
    شغل و حرفه
    مدیر اداری
    گوشی موبایل
    LG L4
    نوشته ها
    4,729
    امتیازات
    45,864
    درجه
    52
    تشکر
    6,436
    تشکر شده 13,450 بار در 3,261 ارسال
    یاد شده
    در 7 پست
    برچسب زده شده
    در 1031 تاپیک
    نوشته های وبلاگ
    7
    امتیازها: 45,864, سطح: 52
    تمام شدن سطح: 35%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 1,186
    فعالیت کل: 46.0%
    دستاوردها:
    ایحاد آلبوم تصویرمحبوب دلهامشارکت کننده در گروه های کاربرییار همیشگیآشنا با نجوه کار برچسب های موضوعاتعضو باشگاه 1000 امتیازی هاعضو باشگاه 25.000 امتیازی ها
    برگردوندنم...
    قسمت نبود برم
    پیش برادران دینی
    م ولی خوب بود بی
    بی سی کلی ازمون
    گفت خخخخ
     


    P30Parsi

    پیش فرض

    ۲ ژوئن «بابالنگ دراز عزیز نمی‎دانید چه اتفاق خوبی افتاده، خانواده ماک براید از من دعوت کرده‎اند که تابستان را نزد آنها در اردوی آدیرن داکز بسر برم. این اردوگاه متعلق به باشگاهی است که روی دریاچه کوچک زیبایی وسط جنگل قرار دارد… فکر نمی کنید خانم ماک براید خیلی محبت کرده که مرا دعوت کرده؟ معلوم می‎شود در تعطیلات کریسمس که با آنها بودم از من خوشش آمده…». ۵ ژوئن بابالنگ دراز از طریق نامه ای که منشی اش می‎نویسد با رفتن جودی نزد خانواده سالی مخالفت می‎کند. جودی علی رغم خواهش مصرانه و اظهار تمایل شدیدش به این مسافرت نمی تواند نظر بابالنگ دراز را تغییر دهد و به ناچار همچون سال گذشته برای سپری کردن تعطیلات به ییلاق لاک‎ویلو می‎رود. درنتیجة این رنجش او تا دو ماه نامه‎ای برای بابالنگ دراز نمی نویسد. جودی در نامة بعدی می‎نویسد که احساس می‎کند مجبور به پذیرش حکمی مستبدانه و غیرعادلانه شده و احساسات او به عنوان دختری که تشنة تجربه کردن چیزهای جدید و مختلف است نادیده انگاشته شده است. در نامه‎های بعدی جودی اخبار لاک‎ویلو و اتفاقاتی را که در آنجا افتاده از جمله مرگ کشیش روستا و… را مفصل برای بابالنگ دراز نوشته است. در یکی از نامه‎ها او می‎نویسد: «جودی اخیراً به قدری فیلسوف شده که دوست دارد راجع به اخبار عمومی دنیا صحبت کند نه جزئیات زندگی روزانه…» صبح جمعه «صبح بخیر! هرگز نمی توانید حدس بزنید چه کسی میخواهد به لاک ویلو بیاید. نامه ای از طرف آقای پندلتن به خانم سمپل آمده که چون ایشان بااتومبیل به «یرک شایرز» می‎روند و خسته هستند میل دارند چند روزی در ییلاق استراحت کنند. مدت اقامت آقای پندلتن یک، دو یا سه هفته خواهد بود… نمی‎دانید چه ولوله‎ای به راه افتاده! سرتاسر خانه پاک و تمیز و پرده‎ها شسته شده است…» شنبه «…هنوز خبری از «آقا جروی» نیست ولی اگر ببینید خانه چقدر تمیز است!… امیدوارم زودتر بیاید. آرزو دارم که یک نفر باشد با او حرف بزنم، راستش را بخواهید خانم سمپل گاهی خسته کننده می‎شود… بعد از دو سال در یک دانشکده پرسروصدا بسر بردن احساس می‎کنم احتیاج به معاشرت دارم و از دیدن یک نفر که زبان مرا بفهمد خوشحال می‎شوم…» ۲۵ اوت «خوب بابا ! «آقا جروی» اینجا هستند و به ما خیلی خوش می‎گذرد… در نظر اول او یک پندلتن واقعی است در حالی که ذره‎ای به آن‎ها شباهت ندارد. او مردی است ساده و بی‎پیرایه و بسیار شیرین و دوست داشتنی… چه ماجراها که با آقا جروی داریم!…» جودی در این نامه و چند نامة بعدی با شور و اشتیاق خاصی به شرح مفصل اوقات لذت‎بخشی که در جوار آقاجروی داشته پرداخته است. ۱۰ سپتامبر «بابای عزیز. آقا جروی رفته و دل همه ما برایش تنگ شده… تا دو هفتة دیگر دانشکده باز می‎شود… داستانی که به مجله فرستاده بودم قبول شده، ۵۰ دلار، بفرمایید! بنده نویسنده شدم. درضمن کمک هزینة تحصیلی دوساله نصیب من شده که مخارج تحصیل و پانسیون را تأمین می‎کند. خیلی از این پیشامد خوشحالم چون حالا دیگر باری به دوش شما نخواهم بود و تنها پول جیبی برای من کفایت می‎کند…» ۲۶ سپتامبر جودی دوباره به دانشکده باز می‎گردد و در نامه‎ای برای بابالنگ دراز توصیف می‎کند که چطور ژولیا که دو روز زودتر از او به دانشکده رسیده، به شکلی تجملی چیدمان اتاق‎شان را انجام داده و او خود را با این تجملات غریبه می‎بیند. او همچنین از مخالفت بابالنگ دراز با دریافت کمک هزینه ابراز ناراحتی کرده و با توضیح اینکه در آینده قصد دارد قروض خود را بپردازد، اعلام می‎کند به هیچ وجه حاضر نیست این کمک هزینه را از دست بدهد. جودی در نامة دیگری خبر می‎دهد که ژولیا از او دعوت کرده تعطیلات کریسمس را نزد آنها به نیویورک برود. او از روبرو شدن با خانواده پندلتن وحشت دارد و قلباً امیدوار است بابالنگ دراز با این مسافرت مخالفت کند. چه او از ماندن در دانشکده ومطالعه در اوقات فراغت بیشتر لذت می‎برد تا مصاحبت با خانواده ژولیا. در نامة بعدی جودی به توصیف جشنهایی که به مناسبت آغاز سال میلادی در دانشکده برپاشده پرداخته است. برادر سالی، جیمی ماک براید وهم دانشکده ای او، از طرف جودی و سالی به یکی از این جشنها دعوت شده بودند. جودی نحوة برگزاری مراسم حتی چگونگی لباس‎های خود و دوستانش را موبه‎مو توصیف کرده است. ۲۰ دسامبر « بابالنگ دراز عزیز از عیدی کریسمس تشکر می‎کنم. من از پوست روباه، گردنبند و… خوشم می‎آید ولی از همه بیشتر شما را دوست دارم. ولی بابا شما نباید مرا اینطور لوس کنید… وقتی شما مرا به لذائذ زندگی عادت می‌دهید چطور انتظار دارید که بتوانم حواسم را جمع کنم و برای زندگی آینده‎ام زحمت بکشم؟… حالا می‎توانم حدس بزنم چه کسی بستنی روز یکشنبه و درخت عید کریسمس را به مؤسسة ژان گریر می‎فرستاد… به خدا حق این است که در پرتو این اعمال خیر همة عمر سعادتمند باشید. خداحافظ و عید شما مبارک. همیشه جودی شما» ۱۱ ژانویه جودی بعد از تعطیلات و بازگشت از نیویورک خانوادة پندلتن را توصیف کرده است. او در قسمتی از نامه می‎نویسد: «… محیط مادی خانوادة پندلتن خُرد کننده بود. من وقتی توانستم نفسی به راحتی بکشم که سوار قطار شدم که برگردم… اشخاصی را که ملاقات کردم همه خوش لباس و مؤدب بودند ولی بابا حقیقت این است که از دقیقه‎ای که وارد شدم تا دقیقه‌ای که حرکت کردم یک کلمه حرف حسابی نشنیدم، گمان می‎کنم هرگز تفکر و ابتکار به آستانة خانه آنها رسیده باشد…». جودی اضافه کرده در این ایام او یک بار آقا جروی را در منزل ژولیا ملاقات کرده و حدس می‎زند که او چندان میانة خوبی با اقوامش ندارد و آنها هم از او خوششان نمی آید…» جودی خصوصیات آقا جروی را توصیف کرده و تمایلات اجتماعی، سیاسی خود را به وی نزدیک می‎داند. در نامه‎های بعدی جودی خبر موفقیتش را در امتحانات اعلام کرده و در خصوص فعالیت‎های ورزشی و تفریحی خود صحبت کرده است. او از نوشتن این نامه‎ها لذت می‎برد: «… واقعاً خیلی دوست دارم به شما نامه بنویسم چون از این که قوم و خویشی دارم در خود احساس اتکا به نفس و احترام می‎کنم… شما تنها مردی نیستید که برایش نامه می‎نویسم. به دو نفر دیگر هم می‎نویسم. امسال نامه‎های بلند بالا و جالبی از آقا جروی دریافت کردم… نامه‎ها را خیلی مرتب و رسمی جواب می‎دهم. می‎بینید تفاوتی بین من و سایر دخترها نیست…». ۴ ژوئیه خبر امتحانات و جشن فارغ التحصیلی، ژولیا برای چهارمین بار تعطیلات را در اروپا می‎گذراند. جودی می‎نویسد: «بدون شک بابا خوشیها عادلانه تقسیم نشده است…» او قاطعانه اعلام می‎کند که قصد دارد تعطیلات را در ساحل دریا نزد خانمی به نام چارلز پاترسن بسر برد و به دخترش درس بدهد و در مقابل ماهی ۵۰ دلار دریافت کند، او قصد دارد سه هفته آخر تعطیلات را به لاک ویلو برود. جودی ازاینکه کم کم می‎تواند استقلال داشته باشد اظهار رضایت و تشکر کرده است. جودی نامه‎ای ازمنشی بابا لنگ دراز دریافت می‎کند که خبر می‎دهد او قصد دارد جودی را برای تعطیلات به اروپا بفرستد. ولی جودی خود را شایسته برخورداری از چنین تجملاتی نمی‎داند و خیلی مودبانه این پیشنهاد وسوسه‎انگیز را رد می‎کند. او در ضمن توضیح داده که در همین ایام باخبر شده آقا جروی نیز تعطیلات را در اروپا سپری خواهد کرد، البته نه با ژولیا و خانواده‎اش بلکه مستقلاً، جودی او را در جریان دعوتش به مسافرت اروپا از طرف قیم خود قرار داده و او اصرار دارد که جودی این دعوت را بپذیرد، چون در آن صورت می‎توانند در پاریس اوقات خوبی باهم داشته باشند. او در ادامه نوشته: «راستش را بخواهید بابا این حرفها خیلی به دلم چسبید و کمی در تصمیمم سست شدم، شاید اگر آنقدر آمرانه صحبت نکرده بود کاملاً تسلیم شده بودم… ممکن است کسی مرا اغوا کند ولی هرگز نمی توان مرا مجبور به کاری کرد…» جودی طبق تصمیم خود عمل می‎کند و درنتیجه کدورتی بین او و آقا جروی پیش می‎آید. اگرچه آقا جروی در نامه‎ای می‎نویسد اگر به موقع از اروپا بازگردد اواخر تعطیلات به لاک ویلو به دیدن جودی خواهد رفت اما جودی تصمیم می‎گیرد به لاک ویلو نیز نرود! و برعکس هفته‎های آخر را نزد خانواده سالی به اردوی آدیرن داکز برود… نامة بابالنگ دراز که مخالفت خود را با این سفر اعلام کرده دیر به دست جودی می‎رسد و او در جواب می‎نویسد که اکنون نزد خانواده سالی و برادرش جیمی اوقات خوشی را سپری می‎کند… ۱۳ اکتبر جودی دانشجوی سال آخر است. او مدیر مجلة ماهانة دانشکده شده… اکنون او آرزو دارد که روزی پاریس را ببیند … کتابی که وی در ایام تابستان نوشته و برای مجله ای فرستاده رد شده و ناشر چند انتقاد اساسی از نوشته او کرده‌است. جودی مجدداً کتابش را می‎خواند و بعد آن را از بین می‎برد. او تصمیم می‎گیرد روحیة خود را قوی‎تر کند… و در قسمتی از نامه‌اش می‌نویسد: «کسی نمی‌تواند مرا متهم به بدبینی کند، اگر روزی شوهر و دوازده بچه‌ام در اثر زلزله در عرض یک روز زیر خاک بروند، روز بعد با قیافه‌ای باز و متبسم به دنبال شوهر دیگری می‌گردم !» ۱۴ دسامبر جودی در خواب می‎بیند که به کتابخانه ای رفته و در آنجا کتابی می‎بیند به نام «شرح حال و نامه‎های جودی ابوت» او کتاب را می‎خواند و می‎خواند ولی وقتی به صفحه آخر می‎رسد قبل از اینکه از عاقبت خود باخبر شود بیدار می‎شود. او می‎نویسد چقدر خوب بود اگر انسانها از آیندة خود خبر داشتند. جودی در نامه‌های بعدی دربارة موضوعات پراکنده ای صحبت کرده است. او گاه موضوعی از درس زیست شناسی که به نظرش جالب بوده مطرح می‎کند و گاه در خصوص آزادی اراده داد سخن می‎دهد و اغلب دربارة کتابهایی که مطالعه می‎کند توضیح می‎دهد. او در نامه‎ای از بابای عزیزش تقاضای کمک به خانواده فقیری را کرده… او باز هم داستان می‎نویسد ولی خودش از نتیجة کارش راضی نیست. ۵ مارس «آقای اعانه دهنده عزیز. فردا اولین چهارشنبه ماه است. روز خسته کننده ای برای مؤسسه ژان گریر… سلام خالصانه مرا به مؤسسه برسانید. هنگامی که به گذشتة دور و مبهم فکر می‎کنم احساساتم نسبت به مؤسسة ژان گریر کاملاً محبت‎آمیز است. قبلاً بغض و کینه مخصوصی به این مؤسسه داشتم و حس می‎کردم در دوران طفولیت از تمام مواهب طبیعی محروم بوده‎ام… اما اکنون من با چشمی دورنمای زندگی را تماشا می‎کنم که سایر دختران که در محیط مساعد بزرگ شده‎اند نمی‎بینند. بسیاری از دختران (مثلاً ژولیا) نمی‎دانند خوشحال و سعادتمندند. آنها چنان به خوشی‎ها عادت کرده‎اند که احساساتشان فلج شده است. اما من هر لحظه خوشبختی‎ام را حس می‎کنم…» ۴ آوریل جودی به همراه سالی در تعطیلات عید پاک به لاک ویلو رفته‎اند تا در محیطی آرام و دور از هیاهوی دانشکده استراحت کنند. جودی کتاب جدیدش را دربارة مؤسسة ژان گریر و حوادث و ماجراهای آنجا می‎نویسد و از کار خود راضی است. ۱۷ مه جودی بابالنگ دراز را به عنوان تنها خویشاوندش به جشن فارغ‌التحصیلی‎اش دعوت می‎کند. ژولیا عمو جروی و سالی برادرش جیمی را دعوت کرده‎اند. ۱۹ ژوئن «من فارغ التحصیل شدم. جشن مطابق معمول برگزار شد. از گل‎هایی که فرستاده بودید متشکرم… تابستان در لاک ویلو خواهم بود… محیط اینجا برای یک نویسنده زیبا و الهام بخش است … در ماه اوت آقا جروی برای یک هفته یا بیشتر و جیمی ماک براید هروقت که شد در طول تابستان به لاک ویلو می‎آیند…» ۲ ژوئیه جودی با عشق و علاقه وافری از نوشتن کتابش خبر می‎دهد و در ضمن جزئیات وقایعی را که در لاک ویلو پیش می‎آید توصیف می‎کند، از جمله ملاقات جیمی… در حاشیة نامه می‎نویسد که بزودی آقا جروی برای یک هفته به لاک ویلو خواهد آمد. او توضیح می‎دهد که گرچه این خبر خوبی است ولی حتماً به نوشتن کتابش لطمه خواهد خورد. ۲۷ اوت «بابالنگ دراز عزیز. شما کجا هستید… شما را به خدا به یاد من باشید. من خیلی تنها هستم و دلم می‎خواهد یک نفر به یاد من باشد. آه بابا کاش شما را می‎شناختم آن وقت هرگاه یکی از ما غمگین بود یکدیگر را دلداری می‎دادیم. گمان نمی‎کنم بتوانم بیش از این در لاک ویلو بمانم. خیال دارم از اینجا بروم… من بیماری تنهایی دارم و تشنة خانواده هستم !» جودی قصد دارد برای فرار از این تنهایی زمستان آینده همراه سالی که برای کار در اداره‎ای به بوستون خواهد رفت، به آنجا برود. گرچه حدس می‎زند بابالنگ‌دراز با این تصمیم مخالفت خواهد کرد. ۱۹ سپتامبر « بابا جونم اتفاقی افتاده که احتیاج به کمک فکری و اندرز دارم …آیا ممکن نیست شما را ببینم؟ حرف زدن از نوشتن خیلی آسانتر است… خیلی دلتنگ و غصه‎دارم. جودی» ۱۶ اکتبر جودی توسط نامه ای که از منشی بابالنگ دراز دریافت می‎کند متوجه می‎شود در مدت یک ماه گذشته او به شدت بیمار بوده است. او از جودی خواسته که ناراحتی خود را برایش بنویسد. جودی مفصلاً برای بابالنگ‌دراز ـ که او را تنها نماینده و جانشین خانواده‌اش می‌داند ـ از ویژگی‌های اخلاقی آقا جروی تعریف کرده است و خاطرنشان کرده چقدر با او که ۱۴ سال از خودش بزرگ‎تر است تفاهم اخلاقی دارند و در نهایت به صراحت می‎نویسد که عاشق آقاجروی است و دیوانه‎وار دوستش دارد، اما به پیشنهاد ازدواج او جواب رد داده است. چرا که خود را لایق او نمی‎داند و نمی‎تواند برای او توضیح دهد که بچه‎ای سرراهی است… درهر حال بین او و آقاجروی سوءتفاهم پیش آمده و احساسات یکدیگر راجریحه‎دار کرده‎اند و آقاجروی با این فکر که جودی تمایل دارد با جیمی ماک براید ازدواج کند، او را ترک کرده است… این قضایا دو ماه پیش اتفاق افتاده و از آن زمان جودی خبری از او نداشته تا این که ناگهان نامه‎ای از ژولیا به دستش می‎رسد که خبر می‎دهد: «عموجروی در سفری که به کانادا داشته بیمار شده و از آن زمان به مرض ذات الریه بستری است.» جودی در پایان نوشته: «می‎دانم همانطور که من رنج می‎برم و ناراحتم وی نیز خیلی غمگین است. حالا به نظرتان من چه باید بکنم؟» بابالنگ دراز پس از دریافت نامة جودی او را به دیدار خود دعوت می‎کند و انتظار جودی برای دیدار وی بعد از سال‎ها سرانجام به پایان می‎رسد. صبح پنجشنبه «عزیزترین بابالنگ درازها، آقا جروی، پندلتن، اسمیت» در آخرین نامه جودی به شرح لحظه به لحظه ساعات پیش از دیدار بابالنگ دراز پرداخته و در نهایت آن لحظة رویارویی را چنین توصیف کرده است: «… قبل از آن که من بتوانم حرفی بزنم مرد با تنی لرزان از جای بلند شد و بدون ادای کلمه‎ای به من خیره شد و… آن وقت من دیدم که تو هستی ولی همچنان گیج بودم و تصور می‎کردم بابا عقب تو فرستاده که در آنجا با من ملاقات کنی، ولی تو خندیدی و گفتی: «جودی کوچولوی عزیزم! آیا تو حدس نزدی که من خودم بابالنگ دراز هستم؟» … وای که من چقدر کودن بوده‎ام! من هرگز کارآگاه خوبی نخواهم شد. بابا…جروی؟ نمی دانم چگونه تو را خطاب کنم؟ …وقتی فکر می‎کنم در نامه‎هایم با آن همه صراحت عشق خود را به «آقاجروی» اقرار می‎کردم و برای تو «بابا» بی‎پروا درد دلم را می‎گفتم از خجالت آب می‎شوم… تو عزیزترین باباها بودی و همه چیز به من دادی، آخرسر هم جروی عزیز با عشقی که به من دادی خوشبختی‌ام را کامل کردی و این جبران همة این خجالت‎ها را می‌کند…. جودی».


    7 کاربر مقابل از Dorduneh_Afarinesh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .  

  10. #9


    تاریخ عضویت
    Feb 2011
    محل سکونت
    تهران
    نام واقعی
    المیرا
    شماره عضویت
    77066
    میانگین پست در روز
    3.60
    علایق
    بارون- وایبر- واتس آپ- تانگو- اینستاگرام
    شغل و حرفه
    مدیر اداری
    گوشی موبایل
    LG L4
    نوشته ها
    4,729
    امتیازات
    45,864
    درجه
    52
    تشکر
    6,436
    تشکر شده 13,450 بار در 3,261 ارسال
    یاد شده
    در 7 پست
    برچسب زده شده
    در 1031 تاپیک
    نوشته های وبلاگ
    7
    امتیازها: 45,864, سطح: 52
    تمام شدن سطح: 35%, میزان امتیاز صعود به سطح بالا: 1,186
    فعالیت کل: 46.0%
    دستاوردها:
    ایحاد آلبوم تصویرمحبوب دلهامشارکت کننده در گروه های کاربرییار همیشگیآشنا با نجوه کار برچسب های موضوعاتعضو باشگاه 1000 امتیازی هاعضو باشگاه 25.000 امتیازی ها
    برگردوندنم...
    قسمت نبود برم
    پیش برادران دینی
    م ولی خوب بود بی
    بی سی کلی ازمون
    گفت خخخخ
     


    P30Parsi

    پیش فرض

    [برای مشاهده لینکها باید عضو شوید. ]
    جودی! کاملا با تو موافق هستم که عده ای ازمردم هرگز زندنمی کنند و زندرا یک مسابقه دو می دانند و می خواهند هرچه زودتربه هدفی که درافق دوردست است دست یابند و متوجه نمی شوند که آن قدرخسته شده اند کهشاید نتوانند به مقصد برسند و اگرهم برسند ناگهان خود را در پایان خط می بینند. درحالی که نه به مسیر توجه داشته اند و نه ی از آن برده اند. دیر یا زود آدم پیرو خسته می شود درحالی که از اطراف خود غافل بوده است. آن وقت دیگر رسیدن به آرزوهاو اه هم برایش بی تفاوت می شود و فقط او می ماند و یک خستبی و فرصتوزمانی که ازدست رفته و به دست نخواهد آمد. ... جودی عزیزم! درست است، ما به اندازهخاطرات خوشی که از دیگران داریم آنها را دوست داریم و به آنها وابسته می شویم. هرچهخاطرات خوشمان از شخصی بیشتر باشد علاقه و وابستما بیشتر می شود. پس هری رابیشتر دوست داریم و می خواهیم که بیشتر دوستمان بدارد باید برایش خاطرات خوش زیادی بسازیم تا بتوانیم دردلش ثبت شویم.
    دوستدارتو : بابالنگدراز



    7 کاربر مقابل از Dorduneh_Afarinesh عزیز به خاطر این پست مفید تشکر کرده اند.


    برای تشکر از نویسنده روی کلیک کنید .